قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


هفته ای که گذشت

- تو هفته ای که گذشت خیلی خسته شدم. صبح میرفتم دانشگاه بعدش خونه مامانینا برا کمک. آخ مگه اسباب کشیشون تموم میشه!!!!!!!!وای که چقدر مامان من وسایل داره که هر چقدرم میریزیم دور انگار تمومی نداره. یه وانت جنس که فقط برا کمیته امداد کنار گذاشته بود. یه وانت جنس هم که آقای همسر برداشت برای کارگاه. کلی هم شوهر خواهر. کل سطل آشغالای منطقه رو ما پر میکردیم اما انگار نه انگار. بازم تمومی نداره. البته الان تقریبا تمومه و اگه خدا بخواد فردا ته مونده های وسایل هم انتقال داده میشه. قسمت بد ماجرا اینه که من باید تمام وسایلمو که اونجا مونده بود برمیداشتم. تازه کلی هم مامان وسایل میداد که مثلا اینو برا تو کنار گذاشتم. فقط کتابا و جزوه هام پنج تا کارتن بزرگ شد. تصمیم داشتم یه مقداری از وسایلو به خونه مادر شوهر انتقال بدم چون یه اتاق تو زیرزمین دارن که خالیه اما فرمودن شرمنده. قراره مادر بزرگ همسر خان بیان یه مدتی خونشون و تو اون اتاق ساکن بشن. حالا من موندم یه پیرزن نود و چند ساله که نسبتا مریض هم هست و اصولا میاد خونه اینا که ازش نگهداری کنن هر روز بخاطر دستشویی رفتن یا غذا خوردن چطور میخواد اونهمه پله رو بره بالا و بیاد پایین!!!!!!تازه طبقه بالا یکی از اتاقا خالیه که مادربزرگ همیشه اونجا میموند سابقا!!!من که مطمئنم اون پایین نمیمونه. راستش یه جورایی بهم برخورد و ناراحت شدم. البته خیلی سعی میکنم مثب اندیشی کنماااااا اما ته دلم یه چیزی قلقلکم میده.

-امروز موندم خونه و کلی وسایل که آورده بودمو جابجا کردم. واقعا خسته شدم. فعلا کارتن های کتابا رو گذاشتیم تو راه پله و یه سری کارتن هم تو پارکینگ اگر صاحبخونه محترم گیر نده. آقای همسر میگن سریعا یه کتابخونه بخریم اما مشکل اینجاست که من کلی جزوه دارم. پس کتابخونه باید کمددار باشه. اما من که اصلا مدل شیکی ندیدم (قبلا دنبالش بودیم) اکثر مدلا ادارین. تصمیم داشتیم بدیم بسازن ولی با شرایط فعلی نمیدونم چی بشه.

- یه قضیه خنده دار براتون بگم که مادرشوهر جان بنده چند سال پیش به سفر حج مشرف میشن. اونموقع پسر (آقای همسر) و دختر کوچیکشون هنوز مجرد بودن. ولی ایشون برا عروس و داماد آیندشون هم کلی سوغاتی میارن. ولی نمیدونم چرا تو تصوراتشون عروس آیندشون رو یه دختر سنگین وزن و دایره با سایز 46تعجب و دامادشون رو هم یه آقا پسر با هیکل متوسط تصور کرده بودن. و از شانس یه عروس با سایز سی و هشت و یه داماد درشت هیکل با قد صد و نود و وزن نود و پنج نصیبشون میشه. جالب اینجاست که اصلا به روی خودشون نمیارن و سوغاتی ها رو به بنده و شوهر خواهر شوهر در مناسبتهای مختلف مثل عید قربان یا غدیر به همراه هدیه های دیگه کادو میدن. و میگن که من به اسم تو خریدم. مثلا یه کاپشن به شوهر خواهر شوهر هدیه دادن که آستین هاش ده سانت کوتاه تر بودنیشخند. و به من هدیه هایی مثل بارانی ،پالتو، لباس خواب ساتن و پارچه گل منگولی عنایت فرمودن. که البته همشون به تنم زار میزدن. حالا این هدیه ها هر کدوم به طریقی گم و گور شدن ولی یکیشون که یک عدد پالتوی سفید رنگ پر بود رو مامان خانم نگه داشته بودن و اونروز بهم تقدیم کردن و گفتن ببر خونه خودتون!!!خواهرم میگه بده خیاط کوچیکش کنه بپوشش اما من میترسم تو خیابون بجای خرس قطبی شکارم کنننیشخندالبته یه چیزی بگم من یه پالتو خیلی خیلی شبیه این تو پاساژ تندیس تهران با قیمت خیلی بالا دیده بودم!!!حالا از صبح کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که پالتو رو بجای رو میزی بندازم رو چمدون و جعبه روتختی که گوشه اتاق خوابه و روش عروسک بچینم. نظرتون چیه؟عکس پالتوی مذکور تو ادامه مطلبه....

- دوستم با همسرش اساسی دارن کارای مهاجرتو پیگیری میکنن. برا فرانسه معلم خصوصی گرفتن و امتحانشون اول خرداده. که اگه نمره خوب بگیرن امتیازشون اوکی میشه و میتونن مدارکشونو بفرستن. فرانسه زبانی هستش که با انگلیسی مغایرت داره و کلا کسی که میخواد فرانسه یاد بگیره ممکنه انگلیسی رو قاطی کنهنیشخند (چی گفتم). این دوستم شونصد ساله کلاس انگلیسی نرفته (مثل من) و در حد خوندن و نوشتن مقاله انگلیسی اونم با کلی کمک تو این اواخر با این زبان ارتباط داشت. تازه داره فرانسه هم میخونه. تو امتحان آیلتس اردیبهشت شرکت کرد و فقط دو هفته خونده بود و یه نمره خوب گرفت. اسپیکینگ شش و اوورال پنج. واقعا خوشحال شدم و امیدوار برا خودم. راستش منم خیلی وقته ارتباطمو با زبان انگلیسی قطع کرده بودم یعنی احساس میکنم همه چی رو فراموش کردم اما میخواستم آیلتس شرکت کنم. همه میگفتن باید شش ماه معلم خصوصی بگیری ولی حالا تصمیم دارم فعلا که وقت ندارم هر روز یه مقداری به خوندن و گوش کردن به زبان انگلیسی اختصاص بدم و بعد از اتمام کارای آزمایشگاه بیشتر براش وقت بزارم و بعد از امتحان آیلتس فرانسه رو شروع کنم. استعداد دوستم و من در یه حده البته من با استعداد ترم تو امتحان دادن پس حتما منم میتونم نمره خوب بگیرم. وقتی فکر میکنم دوستم شاید سال دیگه اینجا نباشه خیلی غمگین میشم و اشک تو چشام جمع میشه. آخه اون بهترین دوستم در کل زندگیمه.

- نامزد یکی از دوستام پارسال بصورت ناگهانی برا دکتری از یکی از دانشگاههای کانادا اپلای گرفت و با هم رفتن کانادا. اونروز اومده بود و گفت که میخوان جشن عروسی بگیرن و دوباره برگردن. عروسی بیست اردیبهشتهمژه. دوستم دانشجوی دکتری هستش و میگف اونجا استادا قبول نمیکنن باهاشون کار کنم چون میگن ما با دانشگاههای ایران همکاری نمیکنیم!!!!میخواد اینجا دکتراشو بگیره و بعدش دوباره اونجا مستر یا پی اچ دی بخونه. فکر نمیکنم برگردن ایران!

- تو درسهای جادوگری بخش آرزوها رو خوندم. خیلی خوشحالم و کلی برا خودم ایده دارم.

- امروز سه ماه شد که دارم آمپول میزنم. دوازدهمین آمپول. حالام عوارضش بروز کرده برا همین اینقدر اراجیف نوشتمنیشخند.

 



ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :عمومی، بیماری، پایان نامه، مهاجرت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۸       نظرات ()

 

سلام به خواننده های محترم وبلاگم.

این روزهای من پره از استرس و کمبود وقت و کارهای زیاد انباشته شده. وقتی میام خونه بقدری خسته هستم که حتی حوصله و توان روشن کردن کامپیوتر رو هم ندارم. خیلی مطالب دلم میخواست بنویسم که دیدم مغزم یاری نمیده. یه مطالبی در مورد مادر شوهر مادر شوهرم که اونروز با دیدن رفتاراش یاد وبلاگایی افتادم که مدام از مادر شوهراشون گله مندن.

و یا مطالبی در مورد تفاوت های دانشجویان دانشگاه آزاد با دانشجویان دانشگاه دولتی. که نتیجه مشاهدات من از رفتارها و ظاهر خواهر شوهرم و دوستانش که دانشجویان دانشگاه آزاد هستن با دختر خالم و دوستاش که دانشجویان دانشگاه دولتی هستن و هر دو گروه تو یه رده سنی هستن، بود. و البته خودم که سالها توی دانشگاه دولتی درس خوندم.

شاید در آینده در موردشون بنویسم.

من هر روز بین ساعت هشت تا نه میرم یونی و تا پنج میمونم. بعدش میرم شرکت تا هفت. بعدش میرم خونه مامی تا نقطه رو ببینم.(خواهرم و نقطه فعلا خونه مامی هستن). بعدش میرم خونه خودمون و مجبورم شام درست کنم یا گرم کنم!

یه برنامه ریزی جدید برا خودم انجام دادم و میخوام بعد ازین جمعه ها چند جور غذا درست کنم و در طول هفته دیگه آشپزی نکنم. (البته در حال حاضر هم شاید یه بار تو هفته به غیر از جمعه غذا درست میکنم). و شبا یکی دو ساعت درس بخونم.

اگه یکسال از عمرمو تلف نمیکردم و کار پایان نامه رو عقب نمینداختم میتونستم سال دیگه دفاع کنم. ولی حالا شاید دفاع بمونه برا سال 92. اما میخوام تمام سعیمو بکنم که بتونم تو نود و یک دفاع کنم.

کار تو آزمایشگاه برام سخته. در طول روز فقط یه پیاله آش یا سوپ و گاهی ساندویچ میخورم(تو سلف یونی). پریروز هم از سکو افتادم و پام سیاه و کبود شد. بعدشم چند تا پسر دیگه تو آزمایشگاه کار میکنن که فقط بهم حرص میدن.

من خیلی تو یونی تنهام. دوستی ندارم. بعد از لیسانس من دیگه تو یونی تنها شدم. تو فوق که تو کلاسمون ده تا پسر بود و من تنها دختر کلاس بودم. تو دکتری هم دو نفر بودیم. من و یه پسر. برا همین دیگه به این تنهایی عادت کردم.

دارم فکر میکنم فقط دو سال از دهه سوم زندگیم باقی مونده و من تو این دو سال فقط باید استرس پایان نامه و کار رو داشته باشم. دلم میخواست تو این دو سال فقط خوش بگذرونم. اما حیف که نمیشه.

اون خبر که منتظرش بودم چند درصد گفتن اوکیه ولی هنوز قطعی نشده و باید همچنان منتظر باشم. تو این مملکت هر روز دارن یه قانون وضع میکنن و آدم همش باید استرس اینو داشته باشه که نکنه فردا یه چیز دیگه بگن.

وااااای چقد مطالبم از هر دری سخنی شد. فعلا بای تا های.




کلمات کلیدی :عمومی، پایان نامه
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/۳       نظرات ()

زندگی عذاب آور

زندگی این روزهای من عجیب کسل کننده و عذاب آوره. خستم. از همه چی. اینجام دلم نمیخواد چیزی بنویسم. آخه تا کی باید مطالبم پر ار انرژی منفی باشه.

 این روزا همش به کسایی حسودی میکنم که یه زندگی خالی از استرس دارن. فکر میکنم زندگی خوب اینه که یه شغل معمولی بدون استرس داشته باشی. هر روز یه ساعت مشخص بیدارشی و بری سر کار. ظهر برگردی خونه. غذا درست کنی. خونه رو مرتب کنی و با شوهرت تلویزیون نگاه کنی. گاهی بری مهمونی و گاهی مسافرت. راحت و آسوده. با آرامش و بدون استرس. البته میدونم که دارم مزخرف میگم. اگه الان اون شرایطو داشتم میگفتم اوووووووه این چه زندگیه که من دارم. بود و نبودم چه فرقی به حال دنیا داره. چرا اینقدر روزام تکراریه.

نمیدونم. من راه رو اومدم. اما اشتباهی. اینجا جایی نیست که ازش لذت ببرم. خب حالا شاید یکی بگه واه واه چه بزرگش کردی. یه پایان نامست دیگه. اما خب نمیدونه من حوصله انجامشو ندارم. نمیخوام. نمیتونم. تازه با این همه مشکلات. این که استادت یه آدم مشنگه که اطلاعات خودت شاید خیلی بیشتره. این که بجای اینکه از دستت بگیره بدتر میزنتت زمین. اینکه هیچی جور در نمیاد. اینکه پیمانکاری که قراره مدلت رو درست کنه سه ماهه علافت کرده و حالا هم هیچی به هیچی. اینکه میبینی هم ورودیهای تو همشون تو یه دانشگاه خوب استخدام شدن و کارای پایان نامشون رو به اتمامه اما تو هیچ کاری نکردی. هیچ جایی استخدام نشدی.

خب شاید بگم من سنم از اونا کمتره. من دخترم. من بدون وقفه درس خوندم. من ازدواج کردم و خونه زندگی دارم. اما خودمم میدونم که اینا همش بهانست. مشکل جای دیگه اییه.

الان تنها دغدغه تو زندگیم پایان نامست. نه به غذایی که میخورم فکر میکنم نه لباسی که میپوشم. نه به ظاهرم. نه به تفریح و مسافرت و نه حتی به استخدام. هیچیییی. فقط این پایان نامه لعنتی که داره ذره ذره جونمو آب میکنه.




کلمات کلیدی :پایان نامه
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۸/۳       نظرات ()

روزهای من

- پنجشنبه رفتیم پیش روان شناس تستها رو دادیم. به نظر من که مسخره بود. فردا قراره بریم نتیجه رو بهمون بگه. روابط با آقای همسری نسبتا خوبه. فقط نمیدونم چرا هی خودشو لوس میکنه. یه دفعه گرفته میشه. میگه دست خودم نیست یه دفعه حالم بد میشه. یا میگه شبا نمیتونم بخوابم و ازین حرفا . با خانوادش هم همچنان رابطه ای برقرار نکردم قهر.

- اوضاع درسیم واقعا افتضاحه Reading a Book. قرار بود دو هفته پیش لیست تجهیزات آزمایشگاهی رو تهیه کنم بدم به استادم ولی تا حالا هیچ کاری نکردم. در حالی که فقط یه روز کار داره. امروز به موبایلم زنگ زد جواب ندادم. باید امشب حتما آمادش کنم فردا ببرم بدم بهش. فکر کنم فردا حسابی حالمو بگیره. منی که  همه تو دانشگاه به عنوان یه دانشجوی زرنگ میشناختن الان شدم تنبل ترین دانشجو. خیلی با تنبلیام وجهمو خراب کردم. آخه چیکار کنم حسش نیست. با این اوضاع روحی!

- مامانم جهیزیه رو همچنان داره میخره. بالاخره سرویس قاشق چنگال مورد نظرمو پیدا کردم. مارک دسینی. خیلی شیک و سادن. البته یکم گرون شد. کریستال هم یه مدل قشنگ دیدیم که بشقاب های میوه خوری و ظرف میوه خوری و استکان ها و گلدان رو ازون مدل میخرم. البته اونم یکم گرونه. ست ادویه و آبلیمو و ظرف قند و چای و ... رو هم خریدم. از مدل های ترکیب چینی سفید و چوب مارک سیلویا. سینی مهمون هم مارک سیلویا خریدم. چینی های مهمون و دم دستی هم انتخاب کردم که همشون مارک سیلویان. کلا محصولات این مارکو میپسندم. البته جنس سرویس مهمون چینی نیست سرامیکیه! برا مبل و سرویس خواب نتونستم مامانینا رو راضی کنم بریم تهران. یعنی با این جریانات پیش آمده کلا حسش رفت. اونا یه مدل مبل استیل پسندیدن که هشت نفرست با میز نهار خوری هشت نفره. بد نیست ولی به نظر من مدلش قدیمیه. البته سادست. نه خیلی مده و نه شاید از مد بیفته. اگه اونا رو بخرم سرویس مبل راحتی رو هم آقای همسر میخره. در هر صورت اون چیزی که تو ذهن من بود نمیشه.

 




کلمات کلیدی :عروسی، جهیزیه، پایان نامه
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۳/٦       نظرات ()

 

امروز بالاخره از پروپوزالم دفاع کردم.ابله




کلمات کلیدی :پایان نامه
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٢/٦       نظرات ()

درس میخونم!!!

- دارم اصلاحیات پروپوزالمو انجام میدم. بعد از دو روز مهمون بازی و خیابون گردی تازه یادم افتاد که باید فردا صبح به استاد تحویلش بدم. چه دانشجوی درسخونیم من واقعا.

- مثل خفاشا زندگی میکنم. روزها میخوابم و شبها بیدار میمونم. سکوت و آرامش شبها رو خیلی دوست دارم. درسم اگر زمانی بخونم شبها بهتر میفهمم. همه چی شبها بهتره. عاشق شبهای پنجشنبم که میتونی تا صبح بیدار بمونی و جمعه تا لنگ ظهر بخوابی!!!

- روابط با آقای همسر بهتر شده. البته بیشتر بخاطر اینه که یه شب پیشش موندم. در این مواقع بسیار مهربان شده و ناز منو حسابی میکشه!!!!!!!!!

- از فردا قراره بریم دنبال خرید جواهرات. همیشه از نگاه کردن به ویترین طلا فروشیا بیزار بودم. زیاد از طلا خوشم نمیاد ولی چه میشه کرد. عروس خانوممو باید حتما جواهرات بخرم!!!!




کلمات کلیدی :پایان نامه
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٢٧       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.