سلام سلام.
- پنجشنبه سومین آمپولو نوش جان کردم. عین بچه ها هی به خانومه میگفتم دفعه پیش خیلی درد کرد یه جوری بزن درد نکنه. این بار دوز کامل دارو تزریق شد و من کاملا عوارضشو که شامل بدن درد و احساس سرماخوردگیه احساس کردم. یعنی با وجود خوردن سه تا قرص سرماخوردگی شب از شدت تب و لرز و بدن درد نمیتونستم بخوابم.
- عصر پنجشنبه مامانم از یه دکتر مغزو و اعصاب دیگه که همه میگن خیلی کارش درسته و ... وقت گرفته بود. با آقای همسر رفتیم و دیدیم وااای چقد شلوغه. بیشتر از ده نفر قبل از ما تو نوبت بودن. گفتم الان چهار پنج ساعت باید بشینیم اما منشیه گفت یه ساعتم طول نمیکشه. بعد دیدیم دکتره خیلی باحاله. مریضا میرفتن تو بعد دو دقیقه میومدن بیرون. بر عکس دکتر دومیه که رفته بودم ویزیت هر مریض حداقل چهل و پنج مین طول میکشید. تو اتاق انتظار که بودم پیشم یه دختر جوونی نشسته بود که صورتش زخمی شده بود. خیلی هم دختر قشنگی بود. ازش یه سوال در مورد دکتر پرسیدم. اونم انگار منتظر بود با یکی حرف بزنه شروع کرد درد و دل کردنو داستان زندگیشو تعریف کرد. گفت از پونزده سالگی ام اس داره و الان بیست و سه سالشه. تو نوزده سالگی ازدواج کرده با پسری که ظاهرا عاشقش بوده و همیشه میومده جلو مدرسشون تا اینو ببینه. یکسالم هست زندگی مشترکشونو شروع کردن. اما میگفت که پسره اذیتش میکنه. دست بزن داره و دهن بینه. میگفت تا وقتی که اعصابم آرومه مشکلی ندارم اما وقتی خیلی ناراحت و عصبی بشم دچار مشکل میشم. گویا داروهاشو قطع کرده بوده که بچه دار بشه و دیروزش هم سالگرد ازدواجشون بود و رفته بوده که کیک بگیره. اما با همسرش دعواش میشه و تو راه دچار حمله میشه و تعادلشو از دست میده و با صورت میخوره زمین. خیلی دلم براش سوخت مخصوصا برا مادرش که اونطرف نشسته بود و آروم اشک میریخت. وقتی نوبتشون شد و به سختی بلند شد و رفت تو اتاق دکتر، همسری اومد پیشم. و من حرفاشو برای همسری تعریف کردم. اونم که حسسسااااااااااااااس. شروع کرد آروم اشک ریختن. آخه دختره خیلی چهره معصومی داشت. مامانشم که یواشکی گریه میکرد تا دخترش نبینه. منم که اشکای همسری رو دیدم گریم گرفت. تو اون اتاق انتظار که پر از آدم بود. دیگه با کلی نفس عمیق کشیدن خودمونو جمع و جور کردیم. آخرش نوبت من شدو رفتم تو و کل جریانو برا دکتر تعریف کردم و گفتم که پیش کدوم دکترا میرم. اونم یه معاینه دو ثانیه ای انجام داد و گفت تشخیص اون دکترا درست بوده. نمیشه قطعی گفت چون مورد تو خیلی جزئیه. و معمولا در این حالت بیماری پیشرفت نمیکنه. گفت به نظر من بهتره یکی دو سال ازین آمپولا بزنی
. یه دونه هم آزمایش خون نوشت. گفت این لکه های مغز مال یکی دو ماه اخیر نیست. ممکنه سالها این لکه ها تو مغزت بوده و حالا خودشو نشون داده. میگن خیلی ها ممکنه تو مغزشون ازین لکه ها داشته باشن و ممکنه تا آخر عمرشونم هیچ نشانه ای نداشته باشن. ولی خب اگه دچار یه دوره فشار عصبی بشن ممکنه مثل مورد من این لکه ها خطرناک بشنو خودشونو نشون بدن. و اونوقته که باید حسابی مواظب باشیو خودتو از هر نوع فشار عصبی دور کنی.
- من کلا تصمیم داشتم هیچ نوع خونه تکونی انجام ندم اما از بس تو این وبلاگا در مورد خونه تکونی خوندم جوگیر شدم. جمعه صبح از ساعت هشت و نیم با همسری بلند شدیم برا تمیز کردن خونه. البته خونه مثل خونه های دانشجویی پسرا شده بود و خیلی به هم ریخته بود. من رفتم تو اتاق خواب که کشوهای دراور و پا تختی ها رو به اضافه کمد دیواری تمیز کنم. فکر کنم هیچ کاری سخت تر از تمیز کردن کمد نباشه. اول هر چی توشون بود و میریختم بیرون بعدش تمیز کردن کمد و بعدش چیدن دوباره وسایل. منم که ذاتا دستم کنده و کارا رو آروم انجام میدم. تا من کمدا رو تمیز کنم همسری کل خونه رو جارو و تی کشید. دستشویی رو شست. آشپزخونه رو مرتب کرد و ظرفایی که تو یه هفته رو کابینتا جمع شده بود چید تو ماشین. تشک خوشخواب تختو بلند کرد و کلی قوطی خالی که تو کمدا جا گرفته بودنو چیدیم زیر تخت. بعدش تشکو پشت و رو کرد. صورتشو اصلاح کرد و رفت حموم. و منم بالاخره کارم تموم شد اما خیلی خیلی خسته شدم!!! چیه؟ چرا میخندی؟ خب آدم با سلیقه کارش زیاد طول میکشه دیگه
.
- مامان و بابام دیروز رفتن و برام دستبنده رو خریدن
. اونروز که با مامان رفته بودیم هر گرم طلا هشتاد تومن بود اما دیروز شده بود هشتاد و سه. انگار نزدیک عیده طلارم هر روز گرونتر میکنن. مامان که میگفت همه چی خیلی گرون شده.
- اونروز رفتم دو مدل پارچه چرم گرفتم تا باهاشون زیر بشقابی درست کنم. حاضری نگرفتم چون هم خواستم سایزشون متناسب با میزم باشه و هم مثلا قیمتش مناسب تر!!! یکی قهوه ای تیره اکلیل دار و یکی شیری. دو هفتست خریدم ولی همونطوری رو میز مونده و هنوز درستشون نکردم. آخه برا زیرشون آستری نخریدم و همینکه چرخکاری میخواد که اونم منتظرم مامان بیچارم که کلی کار داره یه روز ندا بده ببرم بدم بدوزه. اگر تهیه شدن عکسشو میزارم.
- همسری یه خاله داره که خونشون یه کوچه با ما فاصله داره. اینا وضع مالیشون نسبتا خوبه و صاحب کلی آپارتمان و مغازه و زمین و باغ و .. میباشند. این خالش گهگداری برا ما آش و کیک و دسرو ازین جور چیزا میاره. کلا من دوسش دارم و چیز بدی ازش ندیدم. یه دختر داره که امسال کنکور میده و یه پسر که سربازیشو تموم کرده لیسانس برق داره و الانم با باباش تو مغازه لوازم برقی و این چیزا کار میکنه. شوهر این خاله به شخصی خسیس و البته بسیار زرنگ که هیچجوره نمیزاره کسی سرش کلاه بزاره معروفه. اخیرا شوهر خاله یه ماشینی رو از برادر شوهر خواهر شوهر کوچیکم خریداری میکنه. که کلی چونه میزنه و قیمتو میاره پایین و اونم که آدم خیلی متشخصیه چیزی نمیگه و ماشینو نسبتا ارزون میده به اینا. که چند روز بعدش با افزایش قیمتا قیمت ماشینی که فروخته و ماشینی که میخواد بخره کلی افزایش پیدا میکنه و اونم کلی ضرر میکنه. شوهر خاله علاوه براینکه کلی ماشینو ارزونتر خریده هشتصد تومن از پولم نگه میداره برا محکم کاری و بعدشم میگه که فلان جای ماشین نیاز به تعمیر داشتو هشتصد تومن خرج برداشت و دیگه بقیه پولو نمیده. از طرف دیگه شوهر خاله یه پرشیا داشت که میخواست بفروشه. که خواهرشوهرینا تصمیم میگیرن بخرنش. فکر میکنن چون اینا ماشینو ارزون دادن اونم به اینا تخفیف میده. که شوهر خاله و پسرش طی یه سری نقشه ماشینشونو گرونتر از قیمت روز به اینا میفروشن. (با چند تا بنگاهی ساخت و پاخت میکنن و با اینا ماشینو میبرن اونجا و بنگاهیا قیمت بالاتر رو ماشین میزارن) حرفشونم این بوده که خیلی ماشین تمیزیه و این حرفا. اینام بخاطر اعتماد بیجا و البته سادگی کل پول ماشینو میدن به شوهر خاله و اصلا ماشینو نمیبرن جای دیگه نشون بدن. حالا دو ماه ازون ماجرا گذشته و تازه شوهر خواهرشوهر ماشینو برا یه کاری برده تعمیرگاه که اونجا بهش گفتن این ماشین نصفش رنگه و تصادفیه که با مهارت زیادی رنگ شده و به تو چند میلیون گرونتر دادن!!!دیروز همسری و شوهر خواهرشوهر بزرگه هم ماشینو چند جا بردن نشون دادن که همه گفتن رنگ شدست. (شوهر خواهر شوهر کوچیکه بیچاره سربازه و هنوز نامزدن و بابت این کلاهی که سرش رفته خیلی ناراحته). ازون طرف همسری هم خیلی عصبانیه. قراره امروز ماشینو ببرن به شوهرخاله پس بدن که معلوم هم نیست اونم قبول کنه چون آگاهانه سر اینا کلاه گذاشته. همسری مردادیه و اخلاقش اینطوریه که اکثر وقتا خیلی آرومه و سخت عصبانی میشه اما امان از روزی که آمپرش بره بالا و داغ کنه که دیگه اون موقع خدا رو بنده نیست. به زور راضیش کرده بودم که این باهاشون نره چون تو خرید ماشین هیچ نقشی نداشته. اما به تحریک شوهر خواهرشوهر بزرگه میخواد بره و به من میگه اگه شوهر خاله قبول نکنه قاطی میکنمو دعوایی کنم شدید. تازه اون چند میلیونی رو هم که زیاد گرفته رو خودم میدم به شوهر خواهر شوهر (جوگیر اساسی). منم اصلا حوصله اوقات تلخی و دعوا و این چیزا رو ندارم. امیدوارم همه چی ختم به خیر بشه.
- من امروز چقدر حرف زدم. اینا رو وسط انجام آزمایشام تو آزمایشگاه نوشتم. برا همین اگر اشکالی داشت به بزرگی خودتون ببخشید
کلمات کلیدی :عمومی،
ام اس،
همسری