قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


از هر دری سخنی!!!

- سلام به همه خوانندگان وبلاگ. امیدوارم روزهای زندگی به کامتون باشه.

- دیروز که نوشته سنی رو خوندم سعی کردم به هر کی که میبینم کمک کنم و انرژی مثبت بفرستم. اول قسمتی از نوشته رو به یه سری از دوستان و آشنایان اس ام اس کردم تا اونام با من شریک باشن. به دوستم هم که امروز امتحان فرانسه داره هم گفتم. تو آزمایشگاه یه سری دانشجوهای ارشد هستن که رو تزشون کار میکنن. یه دختری جدیدا اومده که هی میاد از من سوال میپرسه. موضوع کارش هم چیزیه که من خیلی ازش اطلاعات ندارم. اما هی کارمو ول میکردم و میرفتم بهش کمک میکردم. حتی به یکی معرفیش کردم که اشکالاشو ازون بپرسه. اما این خانومه رفتارش یه جوریه که انگار من وظیفمو انجام دادم. اما خب چون قصد من فقط انتشار انرژی مثبت بود برام مهم نبود. بعدش یه دانشجوی دیگه اومد که ازم در مورد یه نرم افزار سوال میکرد. من یه سی دی آموزشی داشتم که خب چیزی نیست که هر کسی داشته باشه یا از مغازه بشه خرید ولی بهش گفتم که همچین چیزی دارمو بهش میدم. اون دانشجو هم یه سری اخلاقای خاص داره ولی بازم برام مهم نبود. بعدش عصر از طریق همون دانشجو فهمیدم که امروز یه کارگاه آموزشی تو دانشکده برگزار میشه و مهلت ثبت نام هم تموم شده. خب کارگاه شرایط خیلی خوبی داشت هم از لحاظ قیمت و هم اینکه محلش خیلی نزدیک آزمایشگاهه. زنگ زدم به مسئول برگزاری و اونم بالاخره قبول کرد که منو ثبت نام کنه. همش تو ذهنم میومد اینکه من از برگزاری کارگاه مطلع شدم بخاطر کمک هایی بود که به اون دانشجوها کردم. نمیدونم درسته یا نهلبخند.

- هفته پیش خواهرشوهری اسباب کشی کرد. من دو بار عصر بعد دانشگاه رفتم اونجا و در واقع کار خاصی نکردم. اونام هی به من میگفتم تو خسته ای بشین. بعدشم خواهر شوهری هی ازم تشکر میکرد.نیشخند

- همسری هفته پیش دندونشو جراحی کرد. عزیزم خیلی عذاب کشید. دندونای همسری خیلی جنس خوبی داشت. یعنی دندونای خیلی خوبی داره و همشون سفیدن. این دندونم در ظاهر سالمه اما نمیدونم چرا عفونت کرده بود!!!

- جواب ام آرای مادرشوهری نشون داد که دیسک کمر داره اونم تو مهره چسبیده به نخاع که عمل خیلی سختی داره. مادرشوهری کلا آدم حساسیه و یه جورایی منفی نگره. همسری هم تا حدی به اون رفته. مثلا همین که کمرش درد کرد هی گفت وای نکنه عمل بشم. وای من نمیخوام عمل شم. اونقدر گفت تا آخرش دچار بدترین نوع دیسک شد. امیدوارم حالش خوب بشه و نیازی به عمل نداشته باشه. چون قلبش هم مشکل داره. همسری دیشب معدش درد گرفته صبح میگه نکنه زخم معده دارمآخ.

- حال مادربزرگم هم خوب نیست. پاش درد میکنه و نمیتونه راه بره. دکتر گفته احتمالا از کمرش باشه و براش ام آرای نوشته. اما نتونستن ازش ام آرای بگیرن. گفتن تو بدنت اونقدر درد داری که اندام های داخلیت دچار لرز میشن و ام آرای جواب درستی نمیده. خدایا کمکش کن.

- خیلی چیزا میخواستم بنویسم اما یهو همه چی از ذهنم پرید. اگه چیزی یادم اومد میام اضافه میکنم.

- خب یه چیزایی یادم اومد.

- من و همسری شروع کردیم به دیدن سریال فرار از زندان. حتما تو ذهنتون میگید این که خیلی قدیمیه. خب ما اونموقع این سریالو ندیده بودیم. کلا من و همسری خیلی اهل دیدن فیلم و سریال نیستیم. مخصوصا سریال که آخرش آدم احساس میکنه کلی وقتشو تلف کرده. گاهی برادرم که منبع فیلمه فیلمای جدید و با کیفیت بالا بهمون میده اما در کل خیلی برا تلویزیون وقت نمیزاریم. ولی یه ساعتی از شب هستش بعد شام بین ده تا یازده که آدم دوست داره دو نفری بشینه و تلویزیون ببینه. همیشه هم که برنامه خوبی پخش نمیشه. برا همین بعد از اینکه برادری تصویب کرد این سریال ارزش دیدن داره هر شب یک یا شاید دو قسمت از این سریالو میبینیم. بنظرم خیلی مهیجه. گرچه ما هی نقاط ضعفشو کشف میکنیمنیشخند.

- هوای شهر امروز وحشتناک آلوده بود. آدم وقتی نفس میکشید احساس میکرد خاک میره تو دهنش. منم که معمولا بیرون نمیرم اما امروز بخاطر آلودگی هوا کلی راهو پیاده گز کردم تا حالی به ریه هام داده باشمچشم. کارگاه آموزشی بنظرم خیلی مفید نبود و منم از وسطا پیچوندمش و به یکی سپردم برام گواهی شرکت در کارگاهو بگیره.

- امروز تو بیمارستان در بخش کمیته ام اس کمیسیون پزشکی برا اونایی که پرونده دارن تشکیل میشد. البته این کمیسیون هر چند هفته یکبار تشکیل میشه ولی من تا حالا موفق نشده بودم برم. در واقع دکترا بعد از معاینه تایید میکنن که تو به اون داروها نیاز داری و بدون تایید این کمیسیون نمیتونی دارو بگیری. من قبلا با یه نامه که موقتا بهم داده بودن دارو میگرفتم اما امروز عزمم رو جزم کردم که برم. وقتی رفتم اونجا دیدم هنوز دکتر نیومده و کلی مریض تو نوبتن. نمیدونم چرا اینقدر مریض در این زمینه زیاد شده. هر وقت میرم اونجا کلی مریض جدید میبینم که اکثرا هم جوونن. تا رسیدن نوبتم یه سر رفتم شرکت که هم یه سی دی بگیرم و هم دوستامو ببینم.

- جدیدا با وجود رعایت تمام اصول بهداشتی و استفاده از کرم های شب و روز، شستن صورت با صابون مخصوص، استفاده از اسکراب و ماسک مقدار زیادی جوش سرسیاه رو صورتم ایجاد شده. که خیلی ریزن. من دوست ندارم با فشار درشون بیارم چون جای ناخن ها رو سلولهای پوستی میمونه. امروز که ازون دکتره پرسیدم و با تحقیق از اینترنت فهمیدم این بخاطر مصرف اون آمپولهاست. برا بعضی ها باعث ایجاد کلی جوش قرمز میشه ولی برا من باعث ایجاد جوش سرسیاه شده. باید برم پیش دکتر پوست. همشهری ها اگه دکتر خوبی میشناسن معرفی کنن.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۳/۱       نظرات ()

persianGulf

این ایمیل صبح برام اومده بود و من هم عینا اینجا کپی میکنم. لطفا شما هم این مطلبو تو وبلاگتون به اشتراک بزارید:

با سلام

فکر می کردم که بعد از تلاش های بیهوده اعراب در رابطه با تغییر نام خلیج فارس ، دیگه اونا اقدام دیگری نکنند. چند هفته پیش من برایتان لینک پایین رو فرستادم و ازتون بابت رای دادن خواهش کردم. اما لازم که بدونید ، در اون روز تقریباً 150،0000 نفر رای داده بودند و سهم ما تقریباً بیش از 79% در مقابل کمتر از 21% بود اما امروز تعداد رای دهنده ها به بیش از 3،364،000 نفر رسیده ولی با تاسف فراوان سهم ما از 79% به کمتر از 55% رسیده واین یک فاجعه است. یادتون باشه که این رای گیری مربوط به کمپین 1،000،000 امضای شرکت گوگل است و نذارید که دوباره نام خلیج فارس به خلیج ع ر ب ی تغییر پیدا کنه

خوبه بدونید که شرکت گوگل مجبوره به هر درخواستی که به طور همزمان از طرف 5000 نفر و یا هر ارگان معتبر و ثبت شده ای ، بابت به رای گذاری یک قانون ، نام ، تعریف و . . . احترام بذاره
پس رو این لینک کلیک کنید و رای بدید
 



کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٢٦       نظرات ()

کادو چی گرفتی؟

- سلام دوستان. روز مادر رو به همه مادرا تبریک میگم. البته با تاخیر!!! امیدوارم به همه در این روز خوش گذشته باشه و خدای نکرده دعوایی بابت نگرفتن کادو بین زوجین محترم اتفاق نیفتاده باشه.

- تا جایی که من میدونم این روز در گذشته فقط روز مادر بود و بعدها روز زن بهش اضافه شد. من کلا به روز زن و چند وقت بعدش روز پدر و مرد که اونم چند سالیه باب شده معتقد نیستم. اصلا نباید روز زن و روز مادر تو یه روز باشه. البته من هم مجبورم خودمو همرنگ جماعت کنم و در چنین روزی منتظر دریافت کادونیشخند. گرچه بقول یکی از دوستام مجبوری کادوتو قورت نداده پس بدی. چون روز مرد کذایی در راههلبخند.

- من امسال برا مادر و مادر شوهر بلوز کادو دادم. که عین همن فقط سایزشون فرق میکنه که اونارم چند وقت پیش از یه مغازه که حراج کرده بود خریدیم. اما نمیدونم چرا امسال با وجود گرونی دوستان ثروتمند شده بودن و به مادراشون (نه مادرشوهر) طلا و ظروف نقره میلیونی هدیه دادن و منم کلی احساس فقر و عذاب وجدان کردم. در آینده که ثروتمند شدم جبران میکنم.

- خوشبختانه بخاطر پایان نامه شرکت نمیرم و امسال راحت شدم از اینکه فردای روز زن هرکی ببینتت بپرسه چی کادو گرفتی؟جدیدا تو شرکت مد شده بود همسران خانوما کادوهاشونو میفرستادن شرکت. مثلا روز تولدشون. در آخرین موارد که من شاهدشون بودم شوهر یکی در روز تولدش یه دسته گل بسیار بزرگ فرستاده بود که توش یه گوشی آیفون 4 جاسازی شده بود. و با وجود اینکه اتاق خانوم مذکور دو طبقه بالاتر از طبقه ما بود کل شرکت ازین اتفاق خجسته باخبر شده بودن. و چند روز بعدش شوهر یکی لپ تاپ فرستاده بود. البته من مخالف این حرکت نیستم بشرطی که هدف فقط سورپرایز باشه نه خودنمایی!!!

- نمیدونم تاثیر این قرصاییه که میخورم یا درسهای کنترل ذهن یا چی که امسال در روز زن وقتی کادوهای همسر خان رو دیدم بجای کشیدن جیغ بنفش و اخم و تخم مثل یه خانوم متشخص بوسیدمشون و ازشون تشکر کردم. و در ذهنم برای انتقام در روز مرد کذایی نقشه کشیدم.نیشخندتازه اصلا هم تو دلم ناراحت نشدم. چون همسر خان این روزا خیلی کارش زیاده و از کله سحر تا شب در حال تقلاست و همین که وسط این همه کار رفته کادویی خریده و کادوشو تزئین کرده(گرچه بیرون داده این کارو کردن) کلیییییییییی ارزش داره( آیبنیز مثبت اندیشمژه). واقعیت اینه که من در گذشته از طلا خوشم نمیومد و اصلا هم برام مهم نبود. اما جدیدا فکر میکنم من اینهمه پول بیزبون رو چیکار کردم؟ الان که درامدی ندارم ولی در گذشته نمیدونم پولای بیزبونو برا چی خرج کردم. اگر به طلا علاقه داشتم حداقل گاهی برا خودم چیزی میخریدم و یه سرمایه ای داشتم. القصه نمیدونم چرا در ذهن خودم فکر میکردم همسر جان در روز زن برام گردنبند طلا میخره. و وقتی بجای گردنبند با هدایاش مواجه شدم تا یک دقیقه منگ بودم ولی بعدش کلی از فکر خودم و کادوهای اون خندم گرفتخنده. عکساشو میزارم تا شمام یکم شاد بشید.(البته در پست بعد)

پ.ن- بدن من جدیدا قاطی کرده. شبا خوابم نمیبره و صبحها اصلا نمیتونم از خواب بیدار شم. اشتهام هم خیلی کم شده. الان ساعت سه نصف شبه و من میخوام فردا هشت صبح بیدار شم. الانم اصلا خوابم نمیاد!!!!




کلمات کلیدی :عمومی، همسری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٢٥       نظرات ()

بدون شرح

- دیروز برادرم میگه شنیدی ش.ا.ه.ی.ن ن.ج.ف.ی چیکار کرده؟یه آلبوم به اسم نقی منتشر کرده که هم تو شعراش و هم تو پوسترش به اماما توهین کرده.

- میگم یه چیزایی شنیدم ولی پوسترشو ندیدم. چطوریه؟

- میگه حرم امام رضا رو به یه چیز دیگه تشبیه کرده و روشم پرچم همجنس بازا رو گذاشته.

- میگم به چی؟

- میگه به یکی از اعضای بدن انسان!

- میگم باسن؟

- میگه نه.

-میگم پس چی؟

- میگه نمیتونم بگم. باسن رو نسبت به محورهای x و y متقارن کن. میشه اون!!!ابرو




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٢٢       نظرات ()

جهیزیه

- دادن جهیزیه (شامل وسایل اولیه و ضروری برای شروع زندگی) از قدیم الایام برای کمک به شروع زندگی عروس و داماد جوان مرسوم بوده. در حالت کلی رسم خوبی هستش ولی با گذشت ایام این رسم دستخوش تغییرات زیادی شده.

- ازونجایی که ایران کشوری هستش که در اون قومیتهای متنوعی زندگی میکنن رسم و رسومات شهرهای مختلف با هم خیلی فرق داره. من خیلی با رسم های شهرهای دیگه آشنایی ندارم اما با صحبتهایی که تو دانشگاه با دانشجوهای غیر بومی داشتم فهمیدم که تو کمتر شهری مثل شهر ما اینقدر به جهیزیه بها داده میشه. مثلا تا اونجایی که فهمیدم تو همدان اصلا به دختر جهیزیه نمیدن و یکی گفت حتی پول لباسهای شخصی عروس رو هم از داماد میگیرن. یا تو شهرهای اطراف شیراز از خانواده داماد شیربها میگیرن و به مقدار پول شیربها جهیزیه میخرن. تو تهران هم گرفتن شیربها مرسوم هستش و جهیزیه هم معمولا خیلی متوسط هستش. مثلا تو جهیزیه فرش دستباف نمیدن یا چیزهای گرون مگر خانواده های خیلی متمول. فکر میکنم تو اصفهان هم دادن جهیزیه های سنگین مرسومه اما از شهرهای دیگه اطلاعی ندارم.

- تو شهر ما متاسفانه بخاطر چشم و همچشمی با وجود گرونی دادن جهیزیه های سنگین حتی برای خانواده های متوسط خیلی باب شده. رسم گرفتن شیربها اصلا وجود نداره. خانواده هر دو طرف هم تو مراسم عقد کادو میدن.

- دوستی دارم که با پسری که پانزده سال بزرگتر از خودشه ازدواج کرده. قیافه خیلی زیبایی داره و خانواده خیلی خوب.کلا خیلی سرتر از پسر. با این وجود دوستم علاوه بر جهیزیه خیلی سنگین که شامل بهترین و گرون ترین وسایل هست یه ویترین خیلی بزرگ پر از ظرفهای نقره هم تو جهیزیش داره. وقتی وارد خونش میشی اصلا فکر نمیکنی که خونه تازه عروسه. چون به اندازه یه خونه چندین ساله وسایل داره. پر از مبلها و فرشها و پرده های آنچنانی. 

- خود من دوست داشتم خونم ساده باشه و با توجه به اینکه فاصله عروسیم با خواهرم کمتر از یکسال بود نمیخواستم پدر بازنشستم زیاد به فشار بیفته. اما با این وجود میبینم فقط فرش و مبل و میز و تختم حدود هفده میلیون شده. چون دیگه نمیشد از یه حداقلی کمتر باشه. فقط بخاطر جو و فرهنگ بدی که ایجاد شده. وسایل برقی هم که حتما باید حداقل مارک کره باشه!!!

- خواهر شوهر کوچیکه نامزده و قراره مهرماه عروسی بگیره. با خانواده ای وصلت کرده که نهایت چشم و همچشمی درشون وجود داره و اکثرا ثروتمندن. و جهیزیه خیلیییییییییی مهمه براشون. مثلا دختر عمه آقای داماد تازه به خونه بخت رفته و فقط فرشهاش رو به قیمت هشتاد میلیون خریده. حالا خواهر شوهر هم در تلاشه ازونا کم نیاره. آقای همسر اخیرا در یک حرکت خودجوش و بدون هماهنگی با بنده یکدفعه به مادر و خواهرشون اعلام کردن که یا ماشین لباسشویی و یا ظرفشویی رو ایشون بعنوان هدیه خریداری میکنن. و این هدیه جدا از هدیه ایه که قراره تو مثلا عقد بدیم (سکه تمام احیانا). خواهرشوهر هم که به مارکی کمتر از بوش رضایت نمیده. خب تو خانواده آقای همسر دادن هدیه های بزرگ اصلا باب نیست. و من موندم چطوری این مساله رو رفع و رجوع کنم.....من نمیتونم برا خودم یه لبتاپ جدید بخرم و حالا باید حداقل دو الی سه میلیون برای خواهرشوهر خرج کنیم!!!!!!!!!!

- وقتی این جو رو میبینم کاملا احساس میکنم که تو یه کشور جهان سومی زندگی میکنم. جایی که همه بخاطر دیگران و حرفشون زندگی میکنن نه برای خودشون.

- رسم شهر شما در این مورد چطوره؟

پ.ن1- بچه های همدانی اعتراض کردن که بابا تو همدانم جهیزیه میدن. من بی تقصیرم چون همشهریهای خودشون اینو گفته بودن. شاید این رسم مربوط به یه قسمت خاصی از همدان باشه.مژه

پ.ن2- جهت جلوگیری از افسردگی در روز زن روزی صد بار این ذکر را تکرار کنید: به درک که بهم کادو ندادنیشخند.




کلمات کلیدی :جهیزیه، عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٢٠       نظرات ()

درهم و برهم!!!

- این روزا کارای آقای همسر خیلی زیاد شده. صبح ها خیلی زود میره و عصرا دیر برمیگرده. پنجشنبه روز تزریق آمپولم بود. همسری بخاطر مشغله یادش رفته بود بره و داروها رو بگیره. وقتی چهارشنبه میره که داروها رو بگیره اونجا اولش میگن تو نسخه تاریخ نوشته نشده. باید ببری دکتر تاریخ بنویسه. همسری هم میره یه خودکار مشابه خودکار دکتر پیدا میکنه و خودش تاریخ مینویسه و میبره داروخانه. همسری تاریخ روزی رو مینویسه که دکتر نسخه رو نوشته ولی تو داروخانه میگن اعتبار نسخه تا پونزده روزه و این تاریخ مال بیشتر از پونزده روز قبله. داروها رو نمیدن. همسری خیلی تلاش میکنه. میره با رئیس اونجا صحبت میکنه اما راضی نمیشن. (چون داروها رو رایگان میدن گرفتنش خیلی دنگ و فنگ داره!!!). بهم زنگ زد و خیلی ناراحت بود. منم ناراحت شدم و اونو مقصر میدونستم که چرا زودتر نرفته داروها رو بگیره. حتی ازش یه تشکر خشک و خالی هم نکردم. عصر هم که اومد خونه ازم عذرخواهی کرد که پشت تلفن با عصبانیت حرف زده. پنجشنبه کار مهمی داشت و نمیتونست بره دنبال داروها. قرار شد من خودم برم دنبالش.

- پنجشنبه از ساعت هشت و نیم رفتم بیمارستانی که دکترم اونجاست تا یه نسخه جدید بنویسه. تا ساعت ده و نیم اونجا نشستم تا بالاخره دکتر صدام کرد. تو اون دو ساعتی که اونجا بودم کلی ناراحت شدم. اونجا بدترین بیمارستانیه که تا حالا دیدم. همراهای مریضا صبحها بیرون منتظر میشن و تا ظهر نمیتونن برن تو. همه غمگین. همه چهره ها عصبی و ناراحت. اکثرا آدمای فقیر که از شهرستان اومدن. گاهی هم مریضا رو میارن که جایی ببرن و ازونجا رد میشن. همشون چهره های داغونی دارن. اصلا جو بیمارستان اونقدر بده که یه مریض نمیتونه روحیه خوبی داشته باشه. لباساشون به رنگ گلبهی خیلی بد رنگ که برا بعضیی هاشون زیادی گشاده و برا بعضیا زیادی تنگ!!! یه پسر با برادرش اومد اونجا که میخواست برا ویزیت بره پیش دکتر (مثل من بجای مطب اومده بود بیمارستان). بیست و دو ساله بنظر میرسید با قیافه خوب. خوش قد و بالا و خیلی خوش پوش. تو چهرش غم و ناراحتی وجود نداشت. به سختی راه میرفت و بنظر دست چپش هم مشکل داشت. شاید ام اس داشت!!! کسایی که اونجا نشسته بودن با چهره های افسرده با دیدنش اونقدر نچ نچ کردن و سرشونو تکون دادن و آه کشیدن (که مطمئنا پسره میشنید) اونقدر به بیچاره انرژی منفی دادن که دیگه اونم داشت عصبی میشد. تو ذهن خودشون داشتن دلسوزی میکردن. متاسفم برا جامعمون. عاشق دکترم هستم. بعضیا پشت سرش میگن پولکیه آدم خوبی نیست اما این حرفا برا من مهم نیست. اون پر از انرژی مثبته. با وجود اینکه حداقل تا سه نصف شب تو مطبش مریض ویزیت میکنه و هر روز از ساعت هشت تو بیمارستانه همیشه شادابه. با دیدنش کلی انرژی گرفتم.

- بعد از بیمارستان رفتم داروخانه. مثل بانک باید برا نوبتت فیش بگیری . همیشه خیلی شلوغ میشه و داروهای بیماری خاص رو فقط ازونجا میشه گرفت. تا ساعت دوازده و نیم کارم طول کشید. خب مطمئنا اونجا هم کسی قیافه شادی نداشت. کسی حوصله نداشت. دختری رو دیدم که خیلی سعی میکرد ظاهرش رو طبیعی جلوه بده اما وقتی راه میرفت همه بدنش میلرزید. یکی سرطان داشت یکی تشنج میکرد. اصلا جو خوبی نبود. البته من سعی میکردم فقط لبخند بزنم.

- تا اون لحظه بازم تو دلم همسرم رو مقصر میدونستم که باعث شده من اونروز از صبح علاف بشم. اما یه لحظه فکر کردم من چقدر خودخواهم. اون دیروز دو بار نوبت گرفته بود و منتظر شده بود. حدود سه ساعت و آخر سر هم نتونسته بود داروها رو بگیره. بخاطر من کلی از رئیس اونجا خواهش کرده بود. اصلا سری های قبل هم اون داروها رو میگرفت و همیشه اونقدر معطل میشد و کلی هم اون جو بد رو تحمل میکرد. و در واقع من فکر میکردم وظیفش رو انجام داده!!!

- باید اعتراف کنم که من همیشه فکر میکردم مرد باید همه کار برا زنش بکنه و این وظیفشه. اصلا وظیفه مرد اینه که در خدمت زنش باشه!!!

- اگر کاری رو مدام برام انجام میداد بخاطرش تشکر خاصی نمیکردم اما اگر یکبار اونکارو انجام نمیداد خیلی شاکی میشدم. تو دوران نامزدی همسری هر روز وسط کارش میومد شرکت دنبالم و منو میرسوند خونه و دوباره برمیگشت سر کارش. باورتون میشه من اینو وظیفش میدونستم و اگر گاهی نمیتونست بیاد باهاش خیلی برخورد تندی میکردمخنثی. خب با شروع زندگی مشترک خیلی بهتر شدم اما بازم همون اخلاقو داشتم. تو دورانی که مریض بودم اون همه کار میکرد. هوامو داشت. اما اصلا بنظرم نمیومد که داره کار شاقی انجام میده. فکر میکردم همه مردا این کارو برا زنشون میکنن. (شاید هم همینطور باشه). من زیاد آشپزی نمیکنم. شاید هفته ای دو بار. خیلی وقتا غذای سه روز رو با هم میپزم و فقط غذا گرم میکنم و ممکنه چند روز غذای تکراری بخوریم. خب شاید خیلی از مردا اینو نپسندن و قبول نکنن اما همسری هیچوقت اعتراض نمیکنه. من بیشتر شاکیم. میگم غذای مونده دوست ندارم!!! هیچوقت فکر نمیکنم وظیفه منه که خونه مرتب باشه یا غذا آماده باشه.

- خب فکر میکنم باید یه تجدید نظر تو رفتارم و طرز فکرم داشته باشم.

- مسلما هیچ کس کامل نیست. همسر من هم در کنار خوبیاش ایرادایی هم داره. اما وقتی فکر میکنم میبینم من خوبیهاشو وظیفش میدونم. اما ایراداش همش جلو چشممه. اونا رو تو ذهنم بزرگ میکنم. ایرادایی که حتی به نظر خودش اصلا ایراد نیست!!!

- همش برام سواله کسایی که تو زندگیشون احساس خوشبختی میکنن و از شوهرشون خیلی رضایت دارن در این مورد اخلاقشون چطوره؟




کلمات کلیدی :عمومی، زندگی مشترک، بیماری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦       نظرات ()

شنبلیله

- شنبلیله چیست؟

گیاهی است سبز رنگ با برگهای کوچک با بوی بسیار قوی و چندشناک که در بعضی غذاهای ایرانی بویژه خورشت قورمه سبزی کاربرد دارد. چنانچه غذای حاوی این سبزی را میل نمایید حداقل تا یک هفته از لباستان، نفستان، عرقتان، ادرارتان و کلا از تمام اسبابی که با آن سر و کار دارید بوی مشمئزکننده آن به مشام میرسد. رفع بو بستگی به دفعات حمام کردن و آب خوردن شما دارد. سبز

- شما هم به اندازه من ازین سبزی و بوش حالتون به هم میخوره؟ مامان من تو قرمه سبزیش شنبلیله نمیریزه و من فقط خورشت قورمه سبزی اونو میخورم که واقعا خوشمزست. آقای همسر دیروز از غذای خانگی خورشت قورمه سبزی گرفته و از دیشب همه جای خونه پر از بوی شنبلیلستسبز و من هر چی اسپند دود میکنم و اسپری خوشبو کننده میزنم اثری ندارهگریه.

- دندون آقای همسر آبسه کرده و تقارن صورتش به هم خوردهنیشخند. الهی بمیرم براش که اینقدر درد میکشه.

- در مورد کفشایی که عکسشو تو پس قبل گذاشتم باید بگم که این کفشها متعلق به دوران جوانی مادربزرگم هستن (حدود پنجاه شصت سال قبل) که چند سال پیش داده بودش به من. و تو اسباب کشی مامانینا آوردمش خونمون. من خیلی دوسشون دارم. مخصوصا وقتی فکرشو میکنم مادربزرگ عزیزم تو شونزده هفده سالگیش اینا رو میپوشیده و اونقدر دوسشون داشته که اینقدر سالم نگهشون داشته. لبخند




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٢       نظرات ()

...

- سلام دوستان. ممنونم از نظراتون تو پست قبلی. اونقدر از پالتو تعریف کردید که پشیمون شدم از رومیزی کردنش و فعلا چپونده شد تو کمد رختخوابا تا ببینم بعدا چه میکنم باهاش.

- اونروز که گفتم مادرشوهری گفتن که جا نداریم و منم ناراحن شدم. جمعه شب که رفتیم خونشون تصمیم داشتم وقتی بهم گفتن ببخشید که جا نداشتیم و چطوری جاشون کردید بگم که مادربزرگ اونجا نمیمونه و چه اشکالی داشت وسایلو میاوردیم. البته من کلا اهل جواب دادن و این حرفا نیستم ولی خب گفتم حرفمو بزنم. اما هر چی منتظر شدم هیچی نگفتن منم دیگه به روی خودم نیاوردمچشم. (البته من بهشون نگفته بودم وسایلو بیاریم آقای همسر زنگ زده بود. شاید فکر کردن من در جریان نیستم...یک دختر مثبت اندیشلبخند). اما بازم تو دلم مونده بود و میخواستم زنگ بزنم و میون کلام یه چیزی بگم. شنبه صبح که همسری داشت میرفت دید صاحبخونه یه کاغذ نوشته زده رو در جلو آسانسور که همسایگان محترم از گذاشتن وسایل اضافی در پارکینگ خودداری نماییم!!!ما تو پارکینگ چند تا کارتن خالی و یه دوچرخه گذاشته بودیم. همسری هم عصبانی شده بود که یعنی چی همه که کلی وسایل اونجا گذاشتن. همونروز مامانش زنگ میزنه و بهش میگه تو انباری یکم جا باز کردم اگر وسایلتون کمه بیارید که همسری هم اون کارتن های خالی رو میبره. خلاصه امروز یعنی یکشنبه همسری بهم زنگ میزنه که بابام صبح زنگ زد گفت کمر مامان از دیروز گرفته و زده به پاش و اصلا نمیتونه تکون بخوره و کلی درد داره. هی هم میگه حتما دیروز بخاطر ما وسایل جابجا کرده اینجوری شده. فقط از صبح صد بار خدا رو شکر کردم که من چیزی نگفته بودم وگرنه الان همه تقصیرا رو مینداختن گردن من. این تجربه ای شد برام که هیچوقت خودم حرفی رو مستقیم به خانواده شوهر نگم و حرفامو از طریق آقای همسر منتقل کنم.

- حال مادرشوهری خیلی خوب نیست. قراره فردا بره پیش دکتر متخصص. امیدوارم که مشکلش جدی نباشه.

- دیروز نقطه شش ماهه شد. جیگری شده واسه خودش. بعدا یه سری از عکساشو میزارم.

- یکی ار پروژه های همسری تموم شده و قراره پس فردا توسط استاندار افتتاح بشه.از کارش راضین. چون هیچوقت کم کاری نمیکنه و از مصالح نامرغوب استفاده نمیکنه.

- چند وقت پیش یهویی به سرم زد برا این ترم مرخصی بدون احتساب در سنوات بگیرم بخاطر بیماری. پروسش خیلی طولانی بود. مخصوصا اینکه ترم هم شروع شده بود. بهم گفتن فقط برا زایمان بدون احتساب در سنوات میدن و بیماریهایی که خیلی حاد باشه. مثلا طرف تصادف کنه بره تو کمانیشخند. بعدشم گفتن باید در کنار درخواستت مدارک پزشکی پیوست کنی. منم چند تا کپی از برگه های تامین اجتماعی که روش نوشته بود نوع بیماری ام اس رو گذاشتم کنار درخواست (برا این که داروها رو بگیری باید نوع بیماری ام اس نوشته بشه). نمیدونم کارم درست بود یانه. از یه طرف فرصتم بیشتر میشه از طرف دیگه میترسم این استادای خاله زنک همه جا جار بزن که فلانی ام اس داره. به استاد راهنما گفتم دکتر گفته مشکوک به ام اسی. باید از استرس دور باشم و گفتم نمیخوام کسی بدونه اما. استاد مشاورم که رئیس آموزش دانشگاهه اول بهم گفت بخاطر بیماری با مرخصی موافقت نمیشه اما چند روز بعد اومده میگه من خودم قضیه رو حل میکنم. خب این تغییر رویه یهویی برا چیه. مطمئنم این استاد راهنمای خاله زنکم همه جا جار زده. در هر حال درخواستم بعد از مطرح شدن تو شورای گروه،شورای دانشکده، شورای تحصیلات تکمیلی و کمیسیون موارد خاص بالاخره مورد پذیرش قرار گرفت. قسمت باحال قضیه اینه که ترم داره تموم میشه و منم که هر روز تو دانشگاهمنیشخند.

- تو ادامه مطلب عکس یه جفت کفشو گذاشتم. نظرتون در موردش چیه؟نظراتونو بگین تا بهتون بگم جریانش چیه!!!



ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :عمومی، بیماری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٠       نظرات ()

هفته ای که گذشت

- تو هفته ای که گذشت خیلی خسته شدم. صبح میرفتم دانشگاه بعدش خونه مامانینا برا کمک. آخ مگه اسباب کشیشون تموم میشه!!!!!!!!وای که چقدر مامان من وسایل داره که هر چقدرم میریزیم دور انگار تمومی نداره. یه وانت جنس که فقط برا کمیته امداد کنار گذاشته بود. یه وانت جنس هم که آقای همسر برداشت برای کارگاه. کلی هم شوهر خواهر. کل سطل آشغالای منطقه رو ما پر میکردیم اما انگار نه انگار. بازم تمومی نداره. البته الان تقریبا تمومه و اگه خدا بخواد فردا ته مونده های وسایل هم انتقال داده میشه. قسمت بد ماجرا اینه که من باید تمام وسایلمو که اونجا مونده بود برمیداشتم. تازه کلی هم مامان وسایل میداد که مثلا اینو برا تو کنار گذاشتم. فقط کتابا و جزوه هام پنج تا کارتن بزرگ شد. تصمیم داشتم یه مقداری از وسایلو به خونه مادر شوهر انتقال بدم چون یه اتاق تو زیرزمین دارن که خالیه اما فرمودن شرمنده. قراره مادر بزرگ همسر خان بیان یه مدتی خونشون و تو اون اتاق ساکن بشن. حالا من موندم یه پیرزن نود و چند ساله که نسبتا مریض هم هست و اصولا میاد خونه اینا که ازش نگهداری کنن هر روز بخاطر دستشویی رفتن یا غذا خوردن چطور میخواد اونهمه پله رو بره بالا و بیاد پایین!!!!!!تازه طبقه بالا یکی از اتاقا خالیه که مادربزرگ همیشه اونجا میموند سابقا!!!من که مطمئنم اون پایین نمیمونه. راستش یه جورایی بهم برخورد و ناراحت شدم. البته خیلی سعی میکنم مثب اندیشی کنماااااا اما ته دلم یه چیزی قلقلکم میده.

-امروز موندم خونه و کلی وسایل که آورده بودمو جابجا کردم. واقعا خسته شدم. فعلا کارتن های کتابا رو گذاشتیم تو راه پله و یه سری کارتن هم تو پارکینگ اگر صاحبخونه محترم گیر نده. آقای همسر میگن سریعا یه کتابخونه بخریم اما مشکل اینجاست که من کلی جزوه دارم. پس کتابخونه باید کمددار باشه. اما من که اصلا مدل شیکی ندیدم (قبلا دنبالش بودیم) اکثر مدلا ادارین. تصمیم داشتیم بدیم بسازن ولی با شرایط فعلی نمیدونم چی بشه.

- یه قضیه خنده دار براتون بگم که مادرشوهر جان بنده چند سال پیش به سفر حج مشرف میشن. اونموقع پسر (آقای همسر) و دختر کوچیکشون هنوز مجرد بودن. ولی ایشون برا عروس و داماد آیندشون هم کلی سوغاتی میارن. ولی نمیدونم چرا تو تصوراتشون عروس آیندشون رو یه دختر سنگین وزن و دایره با سایز 46تعجب و دامادشون رو هم یه آقا پسر با هیکل متوسط تصور کرده بودن. و از شانس یه عروس با سایز سی و هشت و یه داماد درشت هیکل با قد صد و نود و وزن نود و پنج نصیبشون میشه. جالب اینجاست که اصلا به روی خودشون نمیارن و سوغاتی ها رو به بنده و شوهر خواهر شوهر در مناسبتهای مختلف مثل عید قربان یا غدیر به همراه هدیه های دیگه کادو میدن. و میگن که من به اسم تو خریدم. مثلا یه کاپشن به شوهر خواهر شوهر هدیه دادن که آستین هاش ده سانت کوتاه تر بودنیشخند. و به من هدیه هایی مثل بارانی ،پالتو، لباس خواب ساتن و پارچه گل منگولی عنایت فرمودن. که البته همشون به تنم زار میزدن. حالا این هدیه ها هر کدوم به طریقی گم و گور شدن ولی یکیشون که یک عدد پالتوی سفید رنگ پر بود رو مامان خانم نگه داشته بودن و اونروز بهم تقدیم کردن و گفتن ببر خونه خودتون!!!خواهرم میگه بده خیاط کوچیکش کنه بپوشش اما من میترسم تو خیابون بجای خرس قطبی شکارم کنننیشخندالبته یه چیزی بگم من یه پالتو خیلی خیلی شبیه این تو پاساژ تندیس تهران با قیمت خیلی بالا دیده بودم!!!حالا از صبح کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که پالتو رو بجای رو میزی بندازم رو چمدون و جعبه روتختی که گوشه اتاق خوابه و روش عروسک بچینم. نظرتون چیه؟عکس پالتوی مذکور تو ادامه مطلبه....

- دوستم با همسرش اساسی دارن کارای مهاجرتو پیگیری میکنن. برا فرانسه معلم خصوصی گرفتن و امتحانشون اول خرداده. که اگه نمره خوب بگیرن امتیازشون اوکی میشه و میتونن مدارکشونو بفرستن. فرانسه زبانی هستش که با انگلیسی مغایرت داره و کلا کسی که میخواد فرانسه یاد بگیره ممکنه انگلیسی رو قاطی کنهنیشخند (چی گفتم). این دوستم شونصد ساله کلاس انگلیسی نرفته (مثل من) و در حد خوندن و نوشتن مقاله انگلیسی اونم با کلی کمک تو این اواخر با این زبان ارتباط داشت. تازه داره فرانسه هم میخونه. تو امتحان آیلتس اردیبهشت شرکت کرد و فقط دو هفته خونده بود و یه نمره خوب گرفت. اسپیکینگ شش و اوورال پنج. واقعا خوشحال شدم و امیدوار برا خودم. راستش منم خیلی وقته ارتباطمو با زبان انگلیسی قطع کرده بودم یعنی احساس میکنم همه چی رو فراموش کردم اما میخواستم آیلتس شرکت کنم. همه میگفتن باید شش ماه معلم خصوصی بگیری ولی حالا تصمیم دارم فعلا که وقت ندارم هر روز یه مقداری به خوندن و گوش کردن به زبان انگلیسی اختصاص بدم و بعد از اتمام کارای آزمایشگاه بیشتر براش وقت بزارم و بعد از امتحان آیلتس فرانسه رو شروع کنم. استعداد دوستم و من در یه حده البته من با استعداد ترم تو امتحان دادن پس حتما منم میتونم نمره خوب بگیرم. وقتی فکر میکنم دوستم شاید سال دیگه اینجا نباشه خیلی غمگین میشم و اشک تو چشام جمع میشه. آخه اون بهترین دوستم در کل زندگیمه.

- نامزد یکی از دوستام پارسال بصورت ناگهانی برا دکتری از یکی از دانشگاههای کانادا اپلای گرفت و با هم رفتن کانادا. اونروز اومده بود و گفت که میخوان جشن عروسی بگیرن و دوباره برگردن. عروسی بیست اردیبهشتهمژه. دوستم دانشجوی دکتری هستش و میگف اونجا استادا قبول نمیکنن باهاشون کار کنم چون میگن ما با دانشگاههای ایران همکاری نمیکنیم!!!!میخواد اینجا دکتراشو بگیره و بعدش دوباره اونجا مستر یا پی اچ دی بخونه. فکر نمیکنم برگردن ایران!

- تو درسهای جادوگری بخش آرزوها رو خوندم. خیلی خوشحالم و کلی برا خودم ایده دارم.

- امروز سه ماه شد که دارم آمپول میزنم. دوازدهمین آمپول. حالام عوارضش بروز کرده برا همین اینقدر اراجیف نوشتمنیشخند.

 



ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :عمومی، بیماری، پایان نامه، مهاجرت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۸       نظرات ()

اضافه وزن

- وزن من در طی سالهای متمادی همیشه یه عدد ثابت بوده. تو دوران دانشجوییم. تو دوران نامزدیم همیشه 54 کیلو بودم. توی دوران عروسی گرفتن و ماجراهای قبل اون یه افت وزن داشتم که وزنم به 51 رسید ولی خیلی سریع دوباره به 54 برگشتم. اما بعد مریض شدنم و زدن اون ده تا آمپول سرمی که تازه فهمیدم کورتون بودن (چه هوش و ذکاوتی) و خوردن قرصهای کورتون اشتهای من بطرز باور نکردنی زیاد شد و هی میخواستم بخورم. با فکر هر غذایی دهنم آب میفتاد و همین مساله باعث افزایش وزنم شد. کمی هم فکر کنم بدنم متورم شده بود چون صورتم مثل کسایی که دماغشونو عمل میکنن و صورتشون متورم میشه شده بود. کمر شلوارام برام تنگ میشد (در حالی که معمولا شلوارای من بدون کمربند از تنم میفتن!!!). اما بعد قطع قرصها دوباره به وضعیت سابق برگشتم. صورتم باز مثل قبل شد. اندازه شلوارام و همه چی. اشتهام هم خیلی کم شد اما اینجا یه مساله ای باقی مونده و اونم اینه که وزن من تبدیل شده به 59!!!! در ظاهرم هیچ تفاوتی با وقتی که 54 بودم ندارم. شاید یکم شکمم قلنبه شده و کمربند چربی دورم ایجاد شده اما خیلی ناچیزن و اصلا محسوس نیست. سایزم طبق سابق سی و هشته و از هر کی میپرسم میگه هیچ فرقی نکردی. خودمم هر چی تو آینه بررسی میکنم چیزی نمیفهمم. پس این پنج کیلو کجاست؟

- تو چند تا ترازو امتحان کردم و نتیجه همون بوده. هر چی هم غذا کمتر میخورد هیچی ازون پنجاه و نه کیلو کم نمیشه!!!!




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٢       نظرات ()

 

- خونه ما و مامانم و خواهرم و مادر شوهر و خواهر شوهر تقریبا تو یه منطقست. شاید اسم محله ها فرق کنه ولی منطقه یکیه. و کلا نزدیکیم. مثلا از خونه ما تا خونه مامانم با ماشین سه چهار دقیقه و تا خونه مادرشوهر هفت هشت دقیقه فاصلست. مامانینا قراره خونشونو بکوبن. و دنبال یه خونه برا اجاره بودن. دو روز پیش خونه مورد نظرشونو پیدا کردن و قرار داد بستن. من که خیلی هیجان زدم چون فقط سه تا کوچه با خونه ما فاصله دارهنیشخند. خواهر شوهر هم وقت قرارداد خونشون تموم شده بود و میخواستن یه خونه جدید اجاره کنن. اونام چند روز پیش خونه مورد نظرشونو پیدا کردن و قرارداد بستن. حالا اون کجاست؟ فقط یه کوچه با ما فاصله داره تو کوچه خاله همسریلبخند. به نظرم که خیلی باحاله.

- من کلا خیلی آدم وابسته ای نیستم. یعنی با وجود علاقه زیاد به خانواده و با وجود نزدیکی خونه هامون شاید فقط هفته ای یه بار برم خونه مامانم . ولی فکر میکنم اینجوری بیشتر بتونم ببینمشون. تازه هر وقت خواهری با نقطه اومد خونشون من سریعا میتونم خودمو بهشون برسونم.

- حالا مامان داره وسایل خونشونو جمع و جور میکنه. تو خونه های قدیمی هم که میدونید چه خبره دیگه. پر از وسایل جورواجور که بیشترشون به درد نخورن. من خیلی از وسایلمو با خودم نیاوردم. بیشتر کتابام و جزوه هام و لباسام. مامان گفته بیا هر چی داری جمع کن ببر.ناراحت. نمیدونم کجا میخوام جاشون بدم.کلی هم وسایل به عنوان غنائم از خونشون میارملبخندمثل یه سینی مسی که خیلی دوست دارم. میشه تو مهمونیا توش غذا کشید یا میوه چید. فقط اصلا براش جا ندارم.

- این داروهای ضد اضطراب و افسردگی منو بیچاره کردن. همشون خواب آورن. یعنی هم باعث خواب آلودگی میشن هم بیحالی. یه جوری که انگار دست و دلت به کار نمیره. همش دوست داری یه جا بشینی یا دراز بکشی. همینطور بی هدف. موندم که قطعشون بکنم یا نه. آخه اینطوری که نمیشه.

- به همه خواننده های وبلاگم انرژی مثبت میفرستم و دلم میخواد آخر هفته عالی داشته باشن.بغل




کلمات کلیدی :عمومی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/۳٠       نظرات ()

یه روز خوب

امروز که از خواب بیدار شدم همین که چشمامو باز کردم گفتم خدایا میخوام امروز یه روز خیلی خوب و پر از خیر و برکت برام باشه. میدونم که روز خوبی خواهم داشت. همین یه جمله کلی بهم انرژی داد. با همسری اومدیم و منو رسوند دانشگاه. تو آسانسور همدیگرو بوسیدیم. تو ماشین با هم یه آهنگ خیلی قشنگ گوش دادیم. برام از سوپری پاستیل خرید(خیلی میدوستم). از ماشین پیاده شدم و یه هوای عالی رو استشمام کردم. با کشیدن نفس های عمیق میرفتم به سمت آزمایشگاه که یه ماشین کنار پام وایساد. مدیر گروهمون بود که تازه انگار از مسافرت برگشته و امروز اولین روز اومدنش بود. کلی برام آرزوی موفقیت و داشتن سال خوب همراه با سلامتی کرد. و یه عالمه بهم انرژی مثبت داد. اگه ایران نبود یه ماچ گنده میکردمش از بس که این مرد مثبته. خب مطمئنم که امروز کارم هم خیلی خوب پیش میره.بغل. امروز به هر کس که دیدم یه انرژی مثبت میفرستم.

پ.ن- در مورد پست قبل که نظر خواهی در مورد لباس بود باید بگم که همسری همیشه دوست داره با هم بریم خرید. ولی خب یه سری اختلاف نظرهایی هست. مثلا اینکه من خیلی دوست دارم از حراجی خرید کنم و همسری برعکس. کاملا مخالفه. یعنی فکر میکنه جنسی که تو حراجی هست بنجله و اگه خوب بود که حراجش نمیکردن. و خیلی کم برا خودش از حراجی لباس میخره. در مورد این لباسام مخالف بود. میگفت آدم پول زیاد بده و چیزی که دوست داره رو بخره. تو داری اینا رو بخاطر پول کمشون میخری نه بخاطر علاقه زیاد. خب درسته اگر این لباسا حراج نبودن من نمیخریدمشون ولی وقتی قیمتشون کمه بهشون علاقمند میشم. مثلا لباس اولی رو از یه مزون که جنسای خیلی گرونی هم داره خریدم. چند؟50 تومن. در حالی که فکر کنم قبلا قیمتش بالای صد تومن بوده. و لباس دومی که همسری اصلا نمیخواست بخرمش. چند خریدم؟38 تومن!!!!!! خودشم از پاساژی که جزو پاساژای مشهور در مورد لباسه و جنساشم اصلا ارزون نمیشه. اما این مغازه هم حراج زده بود و هم من سه تا بلوز ازش خریدم ( یه دونه برا خودم و دو تا برا مامانم و مادرشوهر واسه روز مادر) و این پیرهنه فقط یه دونه مونده بود و سایزشم خیلی سخت به کسی میخورد کلی بهم تخفیف داد. حداقل یه تولد که میتونم بپوشمش. اصلا با این قیمت میتونید یه بلوز خوشگل ترک بخرید؟با این گرونی. نیشخند




کلمات کلیدی :عمومی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/٢٩       نظرات ()

هفته ای که گذشت

سلام بچه ها. خوبید؟خوشید؟سلامید؟

تو پست قبلی که نوشته بودم خیلی عالی دارم تو آزمایشگاه کار میکنم سریع خودمو چشم زدم. یعنی باقی هفته رو تقریبا از دست دادم. همونطور که گفتم یکشنبه بخاطر اومدن خاله پری و بیحالی تو خونه موندم. دوشنبه باید میرفتم بیمارستان برا تشکیل یه کمیسیون کذایی که مثلا چند تا دکتر میان معاینت میکنن و تایید میکنن که نیاز به مصرف داروها یا همون آمپول ها داری. تا بتونی راحت آمپولها رو بگیری. که متاسفانه بازم دکترها نیومدن و من الکی معطل شدم. اونجا که میری کلی مریض ام اسی میان که وقتی آدمو میبینن (یه دختر جوون و شاداب) کلی سوال پیچش میکنن که تو از کی مریض شدی و کلی هم نچ نچ میکنن و به نشانه تاسف سرشونو تکون میدن. خیلی ازین جو بدم میاد و معمولا یه جواب کلی به همشون میدم و اصلا توضیحی نمیدم. اونروز یه دختر پسر جوون و خوشیپ اونجا بودن که وقی منو همسری داشیم میومدیم بیرون اومدن دنبالمون که مثلا راهنماییمون کنن. خواهر برادر بودن. دخره از سال هشتاد و شیش و پسره همین اواخر مبتلا شده بود. خلاصه کلی توضیح بهم دادن. شمارشونم بهم دادن. مطمئنن که نیتشون خیر بود ولی حرفاشون آنچنان تاثیر بدی رو من گذاشت که وقتی رفتم آزمایشگاه تا عصر مست بودم و هیچ کار مفیدی انجام ندادم.

- سه شنبه صبح هم وقت دکتر داشتم. که دکتره طبق معمول همون معاینه روتین رو انجام داد و خیلی بی احساس گفت حالا حالاها باید آمپول بزنی در حالی که قبلا گفته بود سه تا شیش ماه!!!بعدم پرسید حالات روحیت چطوره؟الکی شده گریه کنی؟الکی ناراحت بشی؟ که آقای همسر گفت بله خیلی خیلی اوضاع روحیش خراب شده و هی گریه میکنه (بخاطر غرهایی که این اواخر بهش زدم و چون خیلی کم گریه میکنم چند بار که این اواخر گریه کردم فکر میکنه خیلی غیر عادیه) خلاصه دکتر هم گفت از عوارض داروهاست و سه نوع قرص ضد اضطراب و افسردگی برام نوشت!!! من نمیخواستم بخورم اما آقای همسر اصرار داره که بخور چون عصبی شدن در حال حاضر برام سمه. منم قبول کردمدلقک. بعدشم نرفم یونی چون اصلا حوصله نداشتم.

- چهارشنبه و پنجشنبه رفتم یونی ولی خب اونقدر که باید کار نکردم!!! آمپول این هفته هم باز حسابی اذیتم کرد. یعنی پنجشنبه شب با وجود خوردن کلی مسکن از بدن درد خوابم نمیبرد. اما صبح حالم بهتر بود و برا نهار برا اولین بار در زندگیم ماهی پختمنیشخند. چون صمیمم یهویی بود و سبزی هم نداشتیم به روش سرخ کردن درستیدم. البته اول با پیاز روغن زیتون نمک فلفل سویا سس و زعفرون و آبلیمو طعم دارش کردم. بعدش با ترکیب سفیده تخم مرغ و پودر سیر و زعفرون مخلوط کردم بعدش پودر ذرت و بعدش سرخش کردم که بسی خوش طعم شد. برنجم سه طبقه. ته دیگ سیب زمینی رنده شده زعفرونی. ته چین زعفرونی و برنج شویدی. اینم عکسشون.(البته تو عکس زیاد واضح نیست)!!!




کلمات کلیدی :عمومی، آشپزی، بیماری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/٢٥       نظرات ()

شروع سال نود و یک

سلام به خواننده های محترم وبلاگم. خوبید؟ سال نوتون مبارک. امیدوارم که ایام نوروز به همه خوش گذشته باشه. دعا میکنم همتون سال پر از خیر و برکت و پر از اتفاقای خوب رو پیش رو داشته باشید. امیدوارم تو سال جدید به همه آرزوهای خوبتون برسید.قلب

- سال نود سالی بود که توش دلخوریهای بزرگی بین من و همسرم و بالطبع خانواده ها بوجود اومد. سالی بود که من توش عروسی گرفتم و زندگی مشترکمو با آقای همسر شروع کردم. سالی که بالاخره کار پایان ناممو بصورت جدی شروع کردم. سالی که توش مریض شدم. سالی که با دنیای جادوگری ذهن آشنا شدم. میتونم بگم در کل سال متوسط به پایینی بود!!!

- سال نود و یک سالی هست که من توش به بهترین نحو کار پایان ناممو تموم میکنم. تو یکی از بهترین دانشگاهها استخدام میشم. از لاتاری گرین کارت آمریکا برنده میشم. کلاسهای زبان انگلیسی و فرانسه رو بصورت جدی دنبال میکنم و کارهای گرفتن اقامت رو شروع میکنم. سالی که پر از مطالعه و یاد گرفتن مطالب جدیده. سالی که درسهای جادوگری رو اجرا میکنم و اثراتشو تو زندگیم میبینم. سالی که روابطم با آقای همسر خیلی بهبود پیدا میکنه و هر روز همدیگرو بیشتر دوست خواهیم داشت. سالی پر از سلامتی. همه اعضای خانوادم و دوستام سالم و شاداب خواهند بود. بیماریم کاملا بهبود پیدا میکنه و دیگه لازم نیست آمپول بزنم. سالی که توش چند تا مسافرت عالی با آقای همسر خواهم رفت و خیلی بهمون خوش خواهد گذشت. سالی که هر روزش با برنامه ریزی خواهد بود و توش افسوس لحظه های از دست رفته رو نخواهم خورد. سالی که روابطم با خدا خیلی بهتر میشه و هر روز بهش نزدیک تر میشم. سالی که کسب و کار آقای همسر و من رونق پیدا میکنه و وضع مالیمون خیلی بهتر میشه. سالی که یکی از بهترین سالهای زندگیم خواهد بود. سالی که توش بیست و نه ساله میشم.

- امسال اولین عیدی بود که من و همسری تو خونه خودمون بودیم و با هم سال نو رو جشن گرفتیم. سفره هفت سین قشنگی چیدیم. و موقع سال تحویل کلی دعا کردیم. من روزهای آخر سال نود رو مشغول تمیزکاری خونه بودم.  بعد از شروع سال نو روز اول رفتیم خونه مادر شوهری و روز دوم بخاطر نبودن بیشتر اعضای خانواده که با هم به سفر حج رفته بودن، خانواده خواهری دخترخاله هام و خانواده دایی کوچیکم رو که اومده بودن شهرمون رو برا نهار دعوت کردم. کلی برا نهار تدارک دیده بودم که متاسفانه در آخرین لحظات داییم زنگ زد و گفت که نمیتونن بیان. که علتش جریان مفصلی داره که پر از انرژی منفی هست. شاید در آینده یه پست راجع بهش بنویسم. فقط از خدا میخوام که زندگی دایی عزیزم سر و سامون پیدا کنه و اگر زنش قابل اصلاح نیست ازش جدا بشه و یه زندگی جدید و خوبی رو شروع کنه. دخترخاله هام رو برا شام هم نگه داشتم و شب هم موندن و روز سوم رفتن. روز سوم پنجشنبه بود که من باید آمپول میزدم. و بعدش هم که بخاطر اثرات آمپول و خستگی مهمون داری خوابیدم. پنجشنبه شب داییمینا مثلا برا عید دیدنی اومدن و زودی هم رفتن. جمعه صبح ساعت شیش رفتینم فرودگاه استقبال مسافرامون. که خدا رو شکر همشون سالم و سلامت برگشتن. البته همشون خسته بودن و از همه شاداب تر مادربزرگم بود که کلا با ویلچر همه جا رفته بود و از همه خسته تر پدر بزرگم و داییم. بابام متاسفانه سرما خورده بود و تا امروزم خوب نشده و همش سرفه میکنه. با وجود زدن ماسک هوای اونجا و گرد و غبارش بهش نساخته. جمعه خونه مامانم بودیم. مامانم خیلی کم خرید کرده بود و میگفت اونجا جنسا اکثرا چینی و بنجل بودن و ما ترجیح دادیم بجای خرید اونا بهتون پولشونو بدیم تا خودتون ازینجا هرچی دوست دارید بخرید.شنبه هم که روز پنجم عید میشد تعطیلیا تموم شد ولی من هیچ جوره انرژی نداشتم نه برا شرکت و نه برا دانشگاه. همسری رفت دنبال کاراش و من خونه بودم. عصری رفتیم کلی عید دیدنی و دیدن مسافرا که تا شب طول کشید. برا خالم و مادربزرگم بجای هدیه کارت هدیه گرفتیم ولی برا زن داییم کادو خریدیم به اتفاق خواهری. یکشنبه هم که مامانینا کلی مهمون داشتن و من از صبح اونجا درگیر بودم و خیلی خسته شدم. دوشنبه یه سر رفتم دانشگاه. سه شنبه هم شرکت. چهارشنبه مهمون بودم. و پنجشنبه هم که هم مراسم آمپول بود و هم مهمونی شام که برگزار کنندش داییم بود که کلی مهمون دعوت کرده بود. رستورانش هم رستوران تالاری بود که من توش عروسی گرفته بودم و کلی خاطراتم زنده شد.

- در کل تو تعطیلات بیحال و کسل بودم. نمیدونم چرا. نه تونستم درست و حسابی شرکت برم نه دانشگاه و نه استراحت درستی کردم. روزام خیلی خیلی زود گذشت.

- جمعه هم برا شام خانواده آقای همسر اومدن که البته من فقط لازانیا و سالاد درست کردم و مادرشوهری خودش کوفته آورده بود.

- از شنبه صبحم به اتفاق خانواده آقای همسر رفتیم جلفا که میگفتن از وقتی منطقه آزاد شده خیلی پیشرفت کرده اما به نظر من که فرقی نکرده بود. خیلی هم شلوغ بود. بعدشم رفتیم کنار رود ارس و ماهی کباب کردیم و خوردیم. شبم رفتیم باغ پدربزرگ همسری که کلیدش دست مادرشوهر بود. روز سیزده هم اونجا بودیم و آتیش روشن کردیم و مرغ کباب کردیم. و بعدشم برگشتیم خونه. راهها ترافیک بود و با وجود اینکه زود ازونجا درومده بودیم ولی ساعت هشت و نیم رسیدیم خونه. در کل بد نبود. خوش گذشت.

- خواهر شوهری بزرگه و شوهرش که مثلا میخواستن با ما برن ترکیه از روز اول عید با دوستشون رفتن قشم. ازونجا که زنگ زده بود گفت که اینجا شلوار رنگی هستشو قیمتشم ارزونه منم گفتم برام رنگ سبز بگیره. گفتش رنگ سبزش چمنی هستش. منم فکر کردم چمن یکم از یشمی روشن تر میشه. خلاصه که وقتی اومدن و شلوارو بهم داد چشام چهارتا شد. چون یه رنگ سبز روشن خیلی جیغ بود تو مایه های فسفری. خیلی تابلو. آقای همسر هم بهم گفت خوبه شاده (چون خواهرش خریده بود). البته ریز ریز میخندید. منم پنجشنبه میخواستم برم شرکت پوشیدمش. دیگه تا برسم شرکت چند کیلو وزن کم کردم از بس که کله های همه از ماشینا آویزون بودو با دهن باز منو نگا میکردن. تو خیابون مامورای راهنمایی دست از کار کشیده بودن و با تعجب منو نگا میکردن. خلاصه اوضاعی بود. البته من دیدم تو خیابون رنگ های جیغ ترم میپوشن. اما این رنگش اصلا یه جوریه. بعدا عکسشو میزارم.

- هنوز آقای همسری نتونسته همه پول پروژه قبلیشونو بگیره و دو تا کار جدید هم گرفته و طبق معمول از شروع سال میگفت اوضاع مالیم وخیمه. بعدش برا عیدی مامانش یه پول خیلی قلنبه گذاشت تو پاکت و ازونجایی که میدونه مامانش هی میخواد بگه نمیخوامو ازین حرفا یواشکی گذاشت رو میز توالتش. برا خواهراش هم یه پول قلنبه در نظر گرفته که البته هنوز نداده. اما برای من که همسرش باشم. هیچی. دقت کنید هیچی عیدی نداد. و بعد از باد کردن دماغ من گفت برا تو گلدون نقره میخرم بعد ازینکه پولامونو دادن. خب منم خوشم نیومد چون اولا گلدون جزو وسیله های خونست و دوما باید عیدی رو تو عید داد نه بعدش. برا همینم با وجود کلی تلاش برای جلوگیری از نشر انرژی منفی کلی به جونش غرغر کردم و هنوزم نتونستم از اعماق قلبم ببخشمش. خب میگم مامانت که از تو انتظار همچین پولی رو نداشت میتونستی تقسیمش کنی تا به منم یه چیزی برسه. البته من خودم هم برا خودم توقع پول قلنبه نداشتم. تازه آدم وقتی خودش توقعاتو ببره بالا تو مناسباتای دیگه هم باید هی کادوهای گرون بخره. البته کاش آدم کلی ثروت داشته باشه و به همه هدیه های قشنگ بده ولی وقتی نداری مجبوری این کارو بکنی آیا؟!! خلاصه این جریان باعث شد اول سالی یکم دلخوری بینمون پیش بیاد. پدر آقای همسر هم به هر کدوممون لطف کردن پنجاه تومن عیدی دادن!!!دیگه پدربزرگمم بهم عیدی داد. اما دیگه هیشکی. مامانینام که برام دستبند گرفته بودن.ابرو

- سه تا ماهی گرفته بودیم که یکیش همون روزای اول عمرشو داد به شما اما دو تای دیگه هنوز زندن!!!یدونش هم خودکشی کرده بود و یه شب وقتی اومدیم خونه دیدیم نیستش و بعد از کلی گشتن زیر میز پیداش کردیم اما وقتی انداختیمش تو آب دوباره زنده شد. بعد از حدود نیم ساعت. عجبااا.

- تو دوران سیزده روز عید به هیچ وجه حوصله نت رو نداشتم و امروز هم که اومدم دانشگاه برا تحصیل علم و دانش به خدمتتون رسیدم.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/۱٤       نظرات ()

روزهای قبل عید و آرایشگاه

سلام دوستای گلم. امیدوارم که حال همتون خوب باشه.

- هفته پیش که بخاطر رفتن مامانینا و همچنین تشریف فرمایی خاله پری سه روز اول هفته نرفتم دانشگاه و تو خونه بودم. بخاطر بدحالیم بیشتر استراحت کردم و کار خاصی انجام ندادم. فرداش که اومدم یونی دیدم کامپیوترم تو آزمایشگاه کار نمیکنه. مسئول کامپیوتر یونی هم اونروز تو مرخصی بود. از مسئول کامپیوتر شرکت خواستم که بیاد و یه نگاهی بندازه که اونم ساعت سه و نیم اومد. وقتی کیسو باز کرد گفت پس رم این کو؟!!!بله و ما متوجه شدیم که در روزهای غیبت بنده یکی اومده و رم کامپیوترو سرقت کرده. کی و چراشو نفهمیدم. قرار شد یکی بخرم. ازونجایی که کامپیوترهای یونی مخصوصا اونایی که تو آزمایشگاهن خیلی پیشرفته تشریف دارن!!! رم مورد نیاز این کامپیوتر هم تو بازار موجود نبود چون چندین مدل روی این مدل اومده بود. فقط یه جا پیدا کردیم که اونم قیمتو گفت شصت تومن!!!در حالیکه قیمت مدلهای پایین تر خیلی کمتره. منم نخریدم. فرداش رفتم انبار کامپیوترهای از رده خارج دانشکده و ازونجا چند تا رم مدل کامپیوترمو پیدا کردم با ظرفیتهای کم که همه رو رو کامپیوتر نصب کردم و به زور راه اندازی شد!!!

- کلی دی وی دی حاوی انواع فیلمها به دستمون رسیده که فرصت نشده ببینیمشون. پنجشنبه شب به اتفاق همسر و آقای برادر فیلم هوگو رو که امسال کلی از اسکار جایزه گرفته رو نگاه کردیم. اما من خیلی خوشم نیومد و فقط به احترام آقای برادر که پیشنهاد این فیلمو داده بود تا آخرش نگا کردم.

- تو روزهای آخر سال یکی از دغدغه های خانوما رفتن به آرایشگاه و انجام پروسه زیبا سازیه. منم ازونجایی که خیلی وقت آزاد دارم!!!برای رنگ مو ابرو و وکس صورت از سه تا آرایشگاه مختلف وقت گرفتم. چهارشنبه ساعت چهار و نیم عصر بعد یونی رفتم آرایشگاه مورد نظر برا رنگ مو و موهامو بصورت ترکیبی دودی زیتونی از رو رنگ قهوه ای شکلاتی رنگ کردم که یه رنگ خاصی شد. بد نشد مهم اینه که اصلا به قرمزی نمیزنه. چیزی که من میخواستم. تو این آرایشگاه خیلی ها برا اکستنشن مو و کاشت ناخن میان و موهای اکثر کارکنانش اکستنشن هستش. وقتی میرم اونجا کلی هوس میکنم موهامو اکستنشن کنم اما زودی پشیمون میشم. خدا رو شکر ناخن هام خوش فرمن و نیازی به کاشت ناخن ندارم!!!

- امروزم از دو تا آرایشگاه برا ابرو و کس وقت دارم که فاصله هاشون از هم قابل توجهه. دیروز اینجا از صبح تا شب برف باریده.صبحم با شدت کم داشت میبارید. صبح اول رفتم آرایشگاهی که ابرو برمیداره (تخصص اصلی این آرایشگاه ابرو هستش) و فکر میکردم تو این هوا کسی نمیاد آرایشگاه. اما وقتی رفتم تو چشام چهارتا شد از بس که شلوغ بود. من که فیش گرفتم بهم گفتن ساعت سه نوبت تو میرسه. منم اومدم یونی. از طرف دیگه وقت اونیکی آرایشگاهم ساعت سه هستش و گفته دقیقا سه اینجا باش. آرایشگاه اولی نزدیک یونی هستش ولی اونیکی دورتره. خودشم بد مسیره. از طرف دیگه بچه های شرکت امروز برا نهار با هم میرن بیرون و به منم گفتن بیا. منم دوست دارم برم اما با این شرایط نمیدونم برسم یانه.

- شرکتی که توش کار میکنم هر سال تو یکی از آخرین روزهای سال تو یکی از بهترین رستورانهای شهر مهمونی نهار برگزار میکرد که من خیلی دوسش داشتم. چون همه خیلی شیک میکردن و حتی راننده هام کراوات میزدن و آخرش همه سال نو رو به هم تبریک میگفتن. اما امسال نمیدونم به چه علتی این مهمونی برگزار نمیشه. به جاش قرار بود به کارکنا آجیل بدن!!!منم که خیلی کم میرم شرکت شاید یه روز تو هفته که از شانس پنجشنبه که رفتم شرکت دیدم برامون آجیل آوردن اونم از یکی از بهترین آجیل فروشیهای شهر. حالا با این آجیلا و آجیلایی که خودمون خریدیم باید هی منتظر باشیم که یه مهمونی بیاد خونمون برا عید دیدنی. فکر نکنم کسی بیادنیشخند.

- امسال بخاطر اعتبار(تخصیص بودجه) ندادن به بعضی از پروژه ها تو شرکت به یه سری از کارکنا گفتن دیگه نیاید سرکار. خیلی بده که شروع سال جدید بعضیها باید با همچین خبر بدی خراب بشه.

- من و آقای همسر تصمیم گرفتیم با هم برا سال نود و یک برنامه ریزی کنیم. اونم از تمام جنبه ها. نتیجشو اگر وقت کردم اینجا مینویسم.

- پیشاپیش برا همتون سال خوبی رو آرزومندم.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٧       نظرات ()

مسافرت مامانینا

- همونطور که گفتم مادر بزرگم بعد از هشت روز موندن تو بیمارستان چهارشنبه مرخص شد. که بعد از انجام کارهای ترخیص و رفتن به یه دکتر دیگه به همراه مادرم و داییم عصر میرسن خونه داییم. چون داییمینا قرار بود روز جمعه مراسم داشته باشن و فامیل بیان برا دید و بازدید. و قرار بود مادر بزرگ و پدربزرگم هم تا روز سفر اونجا باشن. بعد از خوردن غذا مامان صورت مادربزرگمو اصلاح میکنه و ابروهاشو برمیداره و میبرتش حموم. که این حموم رفتن تا ساعت یازده شب طول میکشه. چون مادربزرگم نمیتونسته بلند شه و از حموم بیاد بیرون و یه ساعتی هم تو حموم خوابیده!!!خلاصه مامانم با یه زور و زحمتی از حموم میاردش بیرون. مادربزرگم وسواسی هستش و کلی برا از حموم اومدن برا خودش آداب و رسوم داره!!! مامانم مجبور میشه شب هم اونجا بمونه و پنجشنبه میاد خونه تا به کلی کارهای عقب موندش که بخاطر بیمارستان بودن مادربزرگم تلنبار شده بودن برسه. روز جمعه که مامانمینا و خالمینا و پدربزرگم رفته بودن برا آخرین جلسه کاروان دوباره حال مادربزرگم بد میشه و باز میبرنش بیمارستان. مامان که میرسه خونه  تا جریانو میفهمه خودشو میرسونه بیمارستان و تا عصر اونجا بوده تا بالاخره مادربزرگم رو مرخص میکنن. و مامانم مجبور میشه دوباره مادربزرگمو ببره و حمومش کنه. (تو اینجور مواقع از خاله گرامی اثری پیدا نمیشه).

- شنبه هم قرار بود خونه مامانم یه سری مهمون بیاد. من دانشگاه نرفتم و رفتم اونجا و دیدم ای دل غافل چقدر کار مونده. دیگه کلی گردگیری انجام دادم و جارو کشیدم و برا اولین بار تو زندگیم کف آشپزخونه رو شستم. کاورای مبلا رو جمع کردم و کلی کار دیگه. آخه مامان خانوم یه سری از خریداش هم مونده بود و مجبور شد بره اونا رو انجام بده. بابام دنبال پیدا کردن ویلچر برا مادربزرگم بود چون به سختی راه میره. که یکی پیدا کرده بود که مادربزرگم توش راحت نبوده و بعدش رفته بود یکی دیگه از یکی از دوستاش گرفته بود.(در این مواقع از شوهر خاله گرامی که عموی بنده نیز میباشند هیچ اثری دیده نمیشه). بعدشم که مهمونا اومدنو پذیرایی و شستن ظرفا و خلاصه کلی خسته شدم.

- پرواز مامانینا ساعت ششو نیم صبح بود ولی گفته بودن باید ساعت سه و نیم فرودگاه باشن. من شبو موندم اونجا و آقای همسر اومد خونه. ساعت یک خوابیدم و ده مین به سه بیدار شدم. بعدشم که رفتیم فرودگاه و ما رو تو راه ندادن و تو محوطه موندیم. هوام بینهایت سرد بود. بعدشم که اومدیم خونه من خیلی سردم بود و خوابم نمیبرد. صبحم که بیدار شدم از سردرد نمیتونستم از جام بلند شم و به همین دلیل باز دانشگاه نرفتم و تو خونم. و نگران کارهامم که موند.

- آقای همسر هم سرما خورده و دکتر گفت آنفولانزای فصلیه. از طرفی دندونش هم حسابی درد میکرد که رفته دکتر و گفته عفونت کرده و شاید نیاز به جراحی داشته باشه. به همین دلیل هر روز دو تا آمپول پنی سیلین باید بزنه. الهی بمیرم براش. هی میگه خیلی درد دارهنیشخند. من یه روشی کشف کردم که آمپول درد کمتری داشته باشه. اینکه موقع زدن آمپول هی نفس عمیق بکشی (البته فکر کنم قبلا هم کشف شده بود) ولی آقای همسر میگه برا اون تاثیری نداره و آمپوله خیلی درد میکنه. اما برا من که خیلی موثر بوده.

- چهارشنبه با آقای همسر رفتیم برا خرید آجیل. یه مغازه آجیل فروشی نزدیک دانشگاه هستش که آجیلاش خیلی خوبن. دیدیم درش بستست و یه عده ای جلوش وایسادن. به همسری گفتم حتما باز نکرده یا شایدم آجیلاش تموم شدهنیشخند خلاصه رفتیم از یه جای دیگه که اونم آجیلاش خیلی خوبه ولی تو منطقه خیلی شلوغ و دوری هستش خرید کردیم. برا همه به جز خالمینا آجیل خریدیم.(بخاطر همون جریان که تو یکی از پستای قبل نوشته بودم. البته موقع برگشتنشون کادو خوب میخرم). بعدا فهمیدم آجیل فروشی بسته نبوده بلکه بقدری شلوغ بوده که درشو بسته بودن که دیگه کسی نیاد تو!!!!

- اینجا رسمه که تو آخرین چهارشنبه سال پدر خانواده برا دخترهاش که ازدواج کردن آجیل میفرسته (از نوع شیرین نه شور که شامل کشمش و گردو و پسته و فندق و بادام و باسلوق و ... میشه) و یه کادو به عنوان عیدی. هر سال پدربزرگم برا مامانم و خالمینا آجیل میاره و پول عیدی به مامانمینا میده. پدرم هم برا عمم میبره. چون پدرش فوت شده و این برادر بزرگه. آجیل چهارشنبه و کادو من و خواهری رو هم دیروز مامانمینا دادن چون تو آخرین چهارشنبه سال اینجا نیستن. البته خانواده آقای همسر این رسمو ندارن و هیچ برا خودشون هم آجیل آخرین چهارشنبه رو نمیخرن!!!

- تو پست پایین عکس دستبندم و نقطه چهار ماهه رو گذاشتم با رمز دومی اما نمیدونم رمزو به کیا دادم. کسایی که رمز دوم رو ندارن بگن که بهشون بسندم.

 




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢۱       نظرات ()

ضعفهام!!!

سلام سلام. من خوبم. شما چطور؟

سال نود داره به روزای آخرینش نزدیک میشه. اما من نمیخوام تموم بشه. میخوام بگیرمش. میخوام از هر لحظه و ثانیش استفاده کنم. میخوام مراقب لحظه هام باشم.

- یکی از ویژگیهای من اینه که هر چقدر فاصله زمانی بیشتری تا پایان وقت مقرر برا انجام کاری  داشته باشم سرعتم خیلی کم و  کارایی مغزم  پایین و برنامه ریزیهام ضعیفه اما هر چی به پایان وقت نزدیک میشم بصورت باور نکردنی سرعتم میره بالا مغزم شبیه مغز یه نابغه میشهنیشخند و هر لحظه در حال انجام برنامه ریزیم. مثلا وقتی قبل ها امتحان داشتم و یه مساله ای رو هر قبلا هر چی میخوندم سر در نمیاوردم. در حال رفتن به جلسه امتحان که ساعت هشت برگزار میشد تو تاکسی در ساعت پنج دقیقه به هشت اون مساله رو میخوندم و کاملا میفهمیدم چی به چیه و وقتی تو امتحان یه مساله مشابه اون میومد کاملا میتونستم حلش کنم. حالام که فرصت انجام بخش آزمایشگاهی پایان نامم داره کم کم تموم میشه و من فقط یک ششم کار رو انجام دادمیول  بصورت ناگهانی سرعت انجام کارم خیلی افزایش پیدا کرده و کاری که قبلا تو یه هفته انجام میدادم تو یه روز انجام میدم. کلی هم روشهای جدید برا حل مشکلات پیدا میکنم آخه مغزم فعال تر شده.لبخند. یعنی من باید تو منگنه باشم که استعدادهام شکوفا بشه.

- مژی جون تو وبلاگش بعضی از ضعفهاش رو از دیدگاه خودش نوشته بود. منم اینجا یه سری از ضعفهام رو مینویسم و میخوام تو سال جدید اصلاح بشن.

- یکی از ضعفهای من اینه که هیچوقت به کمتر و پایین تر از خودم نگاه نمیکنم. یعنی مثلا نمیگم من خیلی موفقم چون تو این سن دارم دکتری میگیرم. بلکه بیشتر تو ذهنم هستش که فلانی زودتر پایان نامشو تموم کرد. فلانی کلی مقاله داره. فلانی چه جای خوبی بورس شده. فلانی تو چه دانشگاه خوبی درس میخونه. فلانی رفته تو آمریکا دکتری میخونه پس یعنی من کم کاری کردم. من تنبلی کردم. من فرصتهامو از دست دادم. (البته من اصلا حسود نیستم اینو همه میگن). حتی به این فکر نمیکنم که فلانی که پایان نامشو زودتر تموم کرده از من چندین سال بزرگتره. هنوز ازدواج نکرده. قیافش شبیه آدمای بیست سال پیشه. و خیلی چیزای دیگه. یا اینکه کلی از همسن های خودم حتی نتونستن با لیسانسشون یه کار پیدا کنن. این باعث میشه هیچوقت از خودم راضی نباشم. و میدونم که این ضعفم خیلی بزرگه و باعث میشه تو خودشناسی که باید خودتو کاملا بپذیری و خودتو دوست داشته باشی نتونم موفق باشم. دارم روش کار میکنم که اصلاحش کنم.

- ضعف بعدیم اینه که همیشه کارهام رو برا لحظه آخر نگه میدارم. یعنی میدونم اگر کاری رو برنامه ریزی کنم و به برنامم عمل کنم اون کار انجام میشه و من کلی بخاطر انجام ندادنش خودمو سرزنش نمیکم و اعتماد به نفسم هم بالاتر میره. همیشه تو ذهنم یه چیزی میگه ولش کن بعدا انجامش میدی اما اگر برنامه ریزیم درست باشه و بهش عمل کنم هیچوقت اینطوری نمیشه.

- مساله بعدی تو روابط اجتماعی و اخلاقمه. البته نمیدونم این ضعفه یا نه!!! من ذاتا آدم دیرجوشیم. با هر کسی زود اخت نمیشم و زود با کسی رابطه برقرار نمیکنم. هر کسی رو وارد حریمم نمیکنم. برا همین تو جمعهایی که خیلی نمیشناسمشون کلا جدی ام. البته ظاهرم هم بیشتر به این مساله دامن میزنه و ممکنه طرف مقابل فکر کنه من خیلی پر فیس و افاده و مغرورم. در حالی که اصلا اینطوری نیست. من بیشتر خجالتیم تا مغرور. هیچوقت تو ذهنم نمیاد که خودمو برا کسی بگیرم اما ممکنه خیلی ها اینطور فکر کنن چون خیلی شنیدم. در حالت دیگه که روی دیگه سکه هست بخش کودک درونمه. که بعضی وقتا زیادی فعال میشه. مثلا وقتی میرم بیرون با دوستام یه رفتارا و طرز برخوردایی دارم که عمرا کسی که منو میبینه فکر کنه من دانشجوی دکتریم. از بس بچه بازی و شلوغ بازی در میارم. یا تو جمع خانوادگی خودمون (نه خانواده آقای همسر). اشکال این رفتارم هم اینه که اطرافیانم فکر میکنن من واقعا بچم و خب رفتارشون با من ممکنه آزارم بده. مثل بابابزرگم که به من به چشم یه بچه فینگیلی نگاه میکنه و کلی متلک و حرف بارم میکنه مثلا برا شوخیهیپنوتیزم.

- ضعف دیگم دیر رسیدنه. همیشه به قرارا دیر میرسم. به اکثر کلاسام دیر میرفتم. به جلسات امتحانی شده بود نیم ساعت دیر برم. از بس هم این کارو تکرار کرده بودم که استادا چیزی بهم نمیگفتن حتما فکر میکردن از یه جای خیلی دور میام در حالی که فاصله خونمون تا دانشگاه ده دقیقست اونم با تاکسی. و دیر حاضر شدن. دیر رفتن به مهمونیا و عروسیا. سر این مساله کلی با آقای همسر به مشکل برخوردیم چون اون شدیدا وقت شناسه. و وقتی میگه مثلا ده و پنج دقیقه اونجام اون پنج دقیقه حتی پنج دقیقه و بیست ثانیه نمیشه. البته داره روم کار میکنه و کلی بهتر شدم.

- یکی دیگه از اشکالام اینه که اهل نشون دادن خودم نیستم. مثلا قبلها که دانشجوی لیسانس بودم وقتی استاد سوالی میپرسید و من جوابشو میدونستم به دوستم میگفتم و اون با افتخار بلند میشد و جوابو میگفت. هیچوقت استادایی که منو نمیشناختن نمیفهمیدن که من شاگرد اول کلاسم چون رفتارم اصلا اینو نشون نمیداد. یادمه یه بار تو یه امتحان خیلی سخت که بین چندین گروه برگزار میشد من نمره هیجده گرفتم. یعنی بالاترین نمره. در حالی که دختری که همیشه تو چشم بود و از دیدگاه استادا یه نابغه بود شده بود پونزده یا شونزده . وقتی رفتم پیش استاد تا ازش یه سوالی بپرسم ازم پرسید چند شدی. (فکر میکرد من یه دانشجوی خیلی ضعیفم چون همیشه ردیف آخر میشستم و مشغول حرف زدن بودمنیشخند ) و وقتی نمرمو گفتم از شدت تعجب خودکار از دستش افتاد. یه دوست صمیمی دارم که از دوره لیسانس تا الان با همیم. و خیلی با هم کار مشترک داشتیم و اکثر وقتا اون بود که خودشو نشون میداد و من تو پشت زمینه بودم!!! حالام همینطوره. تو شرکت همکاریم. خب تو این دوره و زمونه این ویژگی اصلا خوب نیست و برا پیشرفت باید خودتو نشون بدی و کلی هم قپی بیای(درست نوشتم؟)

- ضعف دیگم اینه که دیگه مثل قبلها خیلی به ظاهرم اهمیت نمیدم. حتی تو خونه.

واییی چقدر از ضعفهام نوشتم. بقیش بمونه برا بعد. یه بارم ویژگیهای مثبتم رو مینویسم.

- مادربزرگم از بیمارستان مرخص شد. اما دکتر بهش گفته باید انسولین تزریق کنی. قبلا قرصشو میخورد. و این تزریق براش عوارض داشته و بیحال میشه و تهوع داره. امیدوارم تو مسافرت براش مشکلی پیش نیاد. دلم برا مامانم میسوزه.ابرو




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱٩       نظرات ()

عنوان ندارد.

سلام سلام.

خب به سلامتی یکسال از عمر وبلاگ نویسی ما هم گذشت. نمیدونم شمام اینطوری هستید یا نه ولی من خودم وقتی میشینم مطالب قبلی وبلاگمو میخونم کلی لذت میبرم. مثل دفتر خاطرات. به نظرم داشتن یه وبلاگ بدون حاشیه و داشتن چند تا دوست خوب ولو کمتر از تعداد انگشتان دست خیلی عالیه. میتونم یکی از مزیت های وبلاگ نویسی رو این بدونم که میتونی حرف دلتو یا مشکلتو اینجا مطرح کنی و چند نفر بیان حرفتو گوش کنن و باهات همدردی کنن. حرفایی که تو دنیای واقعی نمیتونی به کسی بگی.

خیلی دوست دارم عکس دوستای وبلاگیم رو ببینم. گرچه چندتاشون لطف کردن و عکساشون رو گذاشتن. با دیدن عکس آدم یه جور حس صمیمیت بیشتری بهش دست میده. خودم هم دوست دارم عکسمو به چند نفر از دوستام نشون بدم. شاید در آینده این کارو کردم. به نظرتون من چه شکلی هستم؟

- پنجشنبه آمپول چهارم یعنی آخرین آمپوله ماه اول رو نوش جان کردم. این بار تزریق اصلا دردی نداشت. هیچ دردی. نمیدونم چجوریه یه بار از دردش گریم میگیره. یه بار یه آخ میگم و یه بار لبخند میزنم!!!البته عوارضش بیشتر شده و من پنجشنبه ها بعد از تزریق کارم فقط خوابیدنه.

- مادر بزرگمو خیلی دوست دارم. جزو اون دسته آدماییه که غصه همه رو میخوره حتی گربه های تو خیابون. فوق العاده حساسه. و همین باعث شده که بیماری نباشه که این گرفتارش نشده باشه. دیابت. فشار خون. گرفتگی رگ های قلب. نارسایی کلیه. بیماری اعصاب که سالهاست باهاش درگیره. دیسک کمر. روماتیسم. از بین رفتن مایع مفاصل. مشکل چشم. مشکل در مایع گوش که باعث از دست دادن تعادل میشه و کلی بیماری دیگه. هفته پیش گویا دکتر اعصابش یه داروی جدید تجویز میکنه . این دارو کاهنده قند بوده و دکتر اینو نگفته!!! خوردن همزمان این قرص ها و قرصهای مخصوص قند باعث افت شدید قند خون مادربزرگم میشه که افت قند خون حتی میتونه باعث کما بشه. خوشبختانه سریع میرسوننش بیمارستان و حالا چند روزیه که بستریه. تو بیمارستان گفتن نارسایی کلیه هم داری و باید بیشتر اینجا بمونی. مامانم و خالم نوبتی پیشش میمونن. هفته آینده قراره برن مکه. امیدوارم حال مادر بزرگم زودتر خوب شه و با حال خوب بره مکه.

- هفته پیش باز دچار بی برنامگی و افسردگی شدم. یعنی حوصله انجام کاری رو نداشتم. دیشب هم سر یه موضوعی با آقای همسر بحثم شد و هر چی حرف بد میتونستم بهش گفتم. خوشبختانه اون صبوری کرد و بدون دعوا خوابیدم و صبح پشیمون شدم و باهاش صحبت کردم و روابطمون عادی شد. مسئله اینه که وزارت علوم آگهی استخدام داده ولی رشته من تو شهرایی هستش که چندین ساعت با شهر خودم فاصله دارن. آقای همسر میگه تو ثبت نام نکن چون من نمیام و ارزش هم نداره بخاطر کار آدم از شهر و خانوادش دور باشه. بعدش میگه خودت میدونی. نمیدونم کار درست چیه. امروز آخرین فرصته. نمیدونم چه کنم. ته دل خودم هم راضی نیست از رفتن به اونجا اما خب پس چه کنم. بیکار بمونم؟!!!

- من این مشکل رو دارم که حوصله انجام کاری مخصوصا از نوع درسی رو ندارم. هر چی هم به خودم تلقین میکنم بازم نمیشه. علت اینکه کار پایان نامم هم عقب افتاده همینه. شاید واقعا من افسردم و این بیحوصلگی بخاطر اونه؟

- روی مطالب با انرژی منفی خط کشیدم. اما باید مینوشتمشون!!!

- راستی جریان اون ماشینه خیلی خنده دار تموم شد. خوشبختانه آقای همسر با نصایح من موافقت کرد که در مراحل اولیه خودشو درگیر نکنه و اگه قضیه بالا گرفت بره قاطی ماجرا. شوهرهای خواهرشوهرا با هم میرن پیش شوهر خاله و جریانو میگن. اونم میگه دروغه و همچین چیزی نیست و حتی حاضرم دستمو رو قرآن بزارمتعجب. قرار میشه فرداش با هم برن چند جا ماشینو نشون بدن و ازونجاییکه شوهر خواهرشوهر کوچیکه یعنی صاحب ماشین سربازه اونیکی خواهر شوهر کارشو ول میکنه و با شوهر خاله ماشینو میبرن که یه جا که آشنای آقای همسره میگه رنگه و یه جاییکه گویا ناشی بوده میگه نه رنگ نیست. شوهرخالهه هم از فرصت استفاده میکنه و با پسرش کلی حرف بار اون بدبخت میکنن و قهر میکنن میرن. اونم میاد پیش همسری و با هم ماشینو میبرن پیش کارشناس دادگستری و اون کتبا مینویسه که ماشین رنگه و امضا میکنه. عصر که نامه رو میارن میدن به شوهر خواهرشوهر کوچیکه که ببرن و ماشینو پس بدن میگه من فکر کردم دیدم ماشینه بدی هم نیست. اگه رنگم باشه موتورش خوبه و ازین حرفا و میگه خودم میرم با شوهر خاله صحبت میکنم. بعدم رفته خیلی نرم با اون حرف زده و یه جور شده که انگار اینا اشتباه کردن. حالام شوهر خواهرشوهر بزرگه خیلی شاکیه که تو اگه نمیخواستی ماشینو پس بدی چرا منو انداختی جلو و فقط این وسط من بد شدم. دیروزم که دیدیمش همچنان عصبانی بود. البته همه از دست شوهر خواهرشوهر کوچیکه بخاطر رفتارش ناراحتن و میگن ترسواه!!!!

نتیجه اخلاقی1:با فامیل هیچ وقت هیچ جور معامله ای نکن.

نتیجه اخلاقی2: تو کاری که خیلی بهت مربوط نیست زیاد خودتو درگیر نکن. حتی بخاطر دوستت یا فامیلت!!!

 

 




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱۳       نظرات ()

حرفای خاله زنکی 2

سلام سلام.

- پنجشنبه سومین آمپولو نوش جان کردم. عین بچه ها هی به خانومه میگفتم دفعه پیش خیلی درد کرد یه جوری بزن درد نکنه. این بار دوز کامل دارو تزریق شد و من کاملا عوارضشو که شامل بدن درد و احساس سرماخوردگیه احساس کردم. یعنی با وجود خوردن سه تا قرص سرماخوردگی شب از شدت تب و لرز و بدن درد نمیتونستم بخوابم.

- عصر پنجشنبه مامانم از یه دکتر مغزو و اعصاب دیگه که همه میگن خیلی کارش درسته و ... وقت گرفته بود. با آقای همسر رفتیم و دیدیم وااای چقد شلوغه. بیشتر از ده نفر قبل از ما تو نوبت بودن. گفتم الان چهار پنج ساعت باید بشینیم اما منشیه گفت یه ساعتم طول نمیکشه. بعد دیدیم دکتره خیلی باحاله. مریضا میرفتن تو بعد دو دقیقه میومدن بیرون. بر عکس دکتر دومیه که رفته بودم ویزیت هر مریض حداقل چهل و پنج مین طول میکشید. تو اتاق انتظار که بودم پیشم یه دختر جوونی نشسته بود که صورتش زخمی شده بود. خیلی هم دختر قشنگی بود. ازش یه سوال در مورد دکتر پرسیدم. اونم انگار منتظر بود با یکی حرف بزنه شروع کرد درد و دل کردنو داستان زندگیشو تعریف کرد. گفت از پونزده سالگی ام اس داره و الان بیست و سه سالشه. تو نوزده سالگی ازدواج کرده با پسری که ظاهرا عاشقش بوده و همیشه میومده جلو مدرسشون تا اینو ببینه. یکسالم هست زندگی مشترکشونو شروع کردن. اما میگفت که پسره اذیتش میکنه. دست بزن داره و دهن بینه. میگفت تا وقتی که اعصابم آرومه مشکلی ندارم اما وقتی خیلی ناراحت و عصبی بشم دچار مشکل میشم. گویا داروهاشو قطع کرده بوده که بچه دار بشه و دیروزش هم سالگرد ازدواجشون بود و رفته بوده که کیک بگیره. اما با همسرش دعواش میشه و تو راه دچار حمله میشه و تعادلشو از دست میده و با صورت میخوره زمین. خیلی دلم براش سوخت مخصوصا برا مادرش که اونطرف نشسته بود و آروم اشک میریخت. وقتی نوبتشون شد و به سختی بلند شد و رفت تو اتاق دکتر، همسری اومد پیشم. و من حرفاشو برای همسری تعریف کردم. اونم که حسسسااااااااااااااس. شروع کرد آروم اشک ریختن. آخه دختره خیلی چهره معصومی داشت. مامانشم که یواشکی گریه میکرد تا دخترش نبینه. منم که اشکای همسری رو دیدم  گریم گرفت. تو اون اتاق انتظار که پر از آدم بود. دیگه با کلی نفس عمیق کشیدن خودمونو جمع و جور کردیم. آخرش نوبت من شدو رفتم تو و کل جریانو برا دکتر تعریف کردم و گفتم که پیش کدوم دکترا میرم. اونم یه معاینه دو ثانیه ای انجام داد و گفت تشخیص اون دکترا درست بوده. نمیشه قطعی گفت چون مورد تو خیلی جزئیه. و معمولا در این حالت بیماری پیشرفت نمیکنه. گفت به نظر من بهتره یکی دو سال ازین آمپولا بزنیگریه. یه دونه هم آزمایش خون نوشت. گفت این لکه های مغز مال یکی دو ماه اخیر نیست. ممکنه سالها این لکه ها تو مغزت بوده و حالا خودشو نشون داده. میگن خیلی ها ممکنه تو مغزشون ازین لکه ها داشته باشن و ممکنه تا آخر عمرشونم هیچ نشانه ای نداشته باشن. ولی خب اگه دچار یه دوره فشار عصبی بشن ممکنه مثل مورد من این لکه ها خطرناک بشنو خودشونو نشون بدن. و اونوقته که باید حسابی مواظب باشیو خودتو از هر نوع فشار عصبی دور کنی.

- من کلا تصمیم داشتم هیچ نوع خونه تکونی انجام ندم اما از بس تو این وبلاگا در مورد خونه تکونی خوندم جوگیر شدم. جمعه صبح از ساعت هشت و نیم با همسری بلند شدیم برا تمیز کردن خونه. البته خونه مثل خونه های دانشجویی پسرا شده بود و خیلی به هم ریخته بود. من رفتم تو اتاق خواب که کشوهای دراور و پا تختی ها رو به اضافه کمد دیواری تمیز کنم. فکر کنم هیچ کاری سخت تر از تمیز کردن کمد نباشه. اول هر چی توشون بود و میریختم بیرون بعدش تمیز کردن کمد و بعدش چیدن دوباره وسایل. منم که ذاتا دستم کنده و کارا رو آروم انجام میدم. تا من کمدا رو تمیز کنم همسری کل خونه رو جارو و تی کشید. دستشویی رو شست. آشپزخونه رو مرتب کرد و ظرفایی که تو یه هفته رو کابینتا جمع شده بود چید تو ماشین. تشک خوشخواب تختو بلند کرد و کلی قوطی خالی که تو کمدا جا گرفته بودنو چیدیم زیر تخت. بعدش تشکو پشت و رو کرد. صورتشو اصلاح کرد و رفت حموم. و منم بالاخره کارم تموم شد اما خیلی خیلی خسته شدم!!! چیه؟ چرا  میخندی؟ خب آدم با سلیقه کارش زیاد طول میکشه دیگهنیشخند.

- مامان و بابام دیروز رفتن و برام دستبنده رو خریدنبغل. اونروز که با مامان رفته بودیم هر گرم طلا هشتاد تومن بود اما دیروز شده بود هشتاد و سه. انگار نزدیک عیده طلارم هر روز گرونتر میکنن. مامان که میگفت همه چی خیلی گرون شده.

- اونروز رفتم دو مدل پارچه چرم گرفتم تا باهاشون زیر بشقابی درست کنم. حاضری نگرفتم چون هم خواستم سایزشون متناسب با میزم باشه و هم مثلا قیمتش مناسب تر!!! یکی قهوه ای تیره اکلیل دار و یکی شیری. دو هفتست خریدم ولی همونطوری رو میز مونده و هنوز درستشون نکردم. آخه برا زیرشون آستری نخریدم و همینکه چرخکاری میخواد که اونم منتظرم مامان بیچارم که کلی کار داره یه روز ندا بده ببرم بدم بدوزه. اگر تهیه شدن عکسشو میزارم.

- همسری یه خاله داره که خونشون یه کوچه با ما فاصله داره. اینا وضع مالیشون نسبتا خوبه و صاحب کلی آپارتمان و مغازه و زمین و باغ و .. میباشند. این خالش گهگداری برا ما آش و کیک و دسرو ازین جور چیزا میاره. کلا من دوسش دارم و چیز بدی ازش ندیدم. یه دختر داره که امسال کنکور میده و یه پسر که سربازیشو تموم کرده لیسانس برق داره و الانم با باباش تو مغازه لوازم برقی و این چیزا کار میکنه. شوهر این خاله به شخصی خسیس و البته بسیار زرنگ که هیچجوره نمیزاره کسی سرش کلاه بزاره معروفه. اخیرا شوهر خاله یه ماشینی رو از برادر شوهر خواهر شوهر کوچیکم خریداری میکنه. که کلی چونه میزنه و قیمتو میاره پایین و اونم که آدم خیلی متشخصیه چیزی نمیگه و ماشینو نسبتا ارزون میده به اینا. که چند روز بعدش با افزایش قیمتا قیمت ماشینی که فروخته و ماشینی که میخواد بخره کلی افزایش پیدا میکنه و اونم کلی ضرر میکنه. شوهر خاله علاوه براینکه کلی ماشینو ارزونتر خریده هشتصد تومن از پولم نگه میداره برا محکم کاری و بعدشم میگه که فلان جای ماشین نیاز به تعمیر داشتو هشتصد تومن خرج برداشت و دیگه بقیه پولو نمیده. از طرف دیگه شوهر خاله یه پرشیا داشت که میخواست بفروشه. که خواهرشوهرینا تصمیم میگیرن بخرنش. فکر میکنن چون اینا ماشینو ارزون دادن اونم به اینا تخفیف میده. که شوهر خاله و پسرش طی یه سری نقشه ماشینشونو گرونتر از قیمت روز به اینا میفروشن. (با چند تا بنگاهی ساخت و پاخت میکنن و با اینا ماشینو میبرن اونجا و بنگاهیا قیمت بالاتر رو ماشین میزارن) حرفشونم این بوده که خیلی ماشین تمیزیه و این حرفا. اینام بخاطر اعتماد بیجا و البته سادگی کل پول ماشینو میدن به شوهر خاله و اصلا ماشینو نمیبرن جای دیگه نشون بدن. حالا دو ماه ازون ماجرا گذشته و تازه شوهر خواهرشوهر ماشینو برا یه کاری برده تعمیرگاه که اونجا بهش گفتن این ماشین نصفش رنگه و تصادفیه که با مهارت زیادی رنگ شده و به تو چند میلیون گرونتر دادن!!!دیروز همسری و شوهر خواهرشوهر بزرگه هم ماشینو چند جا بردن نشون دادن که همه گفتن رنگ شدست. (شوهر خواهر شوهر کوچیکه بیچاره سربازه و هنوز نامزدن و بابت این کلاهی که سرش رفته خیلی ناراحته). ازون طرف همسری هم خیلی عصبانیه. قراره امروز ماشینو ببرن به شوهرخاله پس بدن که معلوم هم نیست اونم قبول کنه چون آگاهانه سر اینا کلاه گذاشته. همسری مردادیه و اخلاقش اینطوریه که اکثر وقتا خیلی آرومه و سخت عصبانی میشه اما امان از روزی که آمپرش بره بالا و داغ کنه که دیگه اون موقع خدا رو بنده نیست. به زور راضیش کرده بودم که این باهاشون نره چون تو خرید ماشین هیچ نقشی نداشته. اما به تحریک شوهر خواهرشوهر بزرگه میخواد بره و به من میگه اگه شوهر خاله قبول نکنه قاطی میکنمو دعوایی کنم شدید. تازه اون چند میلیونی رو هم که زیاد گرفته رو خودم میدم به شوهر خواهر شوهر (جوگیر اساسی). منم اصلا حوصله اوقات تلخی و دعوا و این چیزا رو ندارم. امیدوارم همه چی ختم به خیر بشه.ابله

- من امروز چقدر حرف زدم. اینا رو وسط انجام آزمایشام تو آزمایشگاه نوشتم. برا همین اگر اشکالی داشت به بزرگی خودتون ببخشیدنیشخند




کلمات کلیدی :عمومی، ام اس، همسری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٧       نظرات ()

یکم حرفای خاله زنکی

سلام سلام. ممنون از دوستایی که برا پست عطر نظر گذاشتن. باید برم و بوی همه عطرهای پیشنهادی رو تست کنم. شمام بوی عطری که من پسندیدمو تست کنید. خیلی خشبواه.

- برنامه این روزای من به این صورته که صبح تا عصر یونی بعدش شرکت یا خونه مامانم یا جای دیگه و بعدش خسته رسیدن به خونه و یه شامی سرهم کردن و جلوی تی وی ولو شدن با همسری و تخمه و میوه و تنقلات خوردن و بعدش لالا. البته خب بعضی روزا یکم فرق میکنه اگه شام جایی دعوت باشیم!!!

- دیروز با مامانم رفتیم بازار. وای که تو این سرمای جانفرسا چه غلغله ای بود. ملت ریخته بودن بیرون. البته ما بیشتر در قسمت طلا فروشی ها بودیم که اونا زیاد شلوغ نبودنیشخند. همونطور که قبلا گفته بودم مامانم برا عیدی میخواد برام یه هدیه بخره از نوع طلا که من دستبند انتخاب کردم. اما خب در حقیقت با این افزایش جهشی قیمت طلا آدم دلش نمیاد طلا بخره ولی خب چاره چیه. فرصتیه که نباید از دستش دادشیطان. زیاد مدل خاصی به چشمم نخورد. یه مدل بود که مامانم دوسش داشت که منم چون اصلا حال و حوصله بازارگردی تو این شلوغی رو ندارم اوکی دادم ولی خداییش زیاد به دلم ننشست. کلا چون طلا فروشیا جنسای خارجیشونو جمع کردن مدلهای فانتزی آنچنانی دیگه وجود نداره. خب چه کنیم. حالا عصری شاید برم یکی دو جای دیگه رو ببینم که جنسای خاص اما گرون دارن. ببینیم چی میشه.

- چند وقتیه میخوام یه گلدون نقره بخرم تا این گلهای نقرمو که چپوندم تو کمد بزارم توش. نقره هم مثل طلا قیمتش رفته بالا اما خب گفتم کوچیکشو میخرم. اما این آقای همسر مخالفت میکنه و میگه تو این اوضاع نابسامان اقتصادی گلدون نقره رو میخوایم چیکار. حالا نمیدونم آخرش بزاره بخرم یا نه!!!

- مسافرت عیدمون کنسل شد. میخواستیم به اتفاق خواهرشوهر بزرگه و همسرشون بریم آنتالیا. اما آخرش پشیمون شدیم. چون مامانینام بیستم این ماه میرن مکه و سوم فروردین برمیگردن. برا همین ما هفته دوم میتونستیم بریم که کلا با برنامه همه جور نشد. از یه طرفم نمیخواستم با اونا برم چون من جلو شوهر خواهر شوهر کلا پوشیده میپوشم و شال سر میکنم. حالا فکر کن برم آنتالیا و جلوش شلوارک بپوشم. مطمئنا کلی آقای همسر گیر میداد و منم که راحت نبودم. کلا پنج شیش میلیون خرج کنی و بری اونجا حرص بخوری. قرار شد بعدا بریم. البته تنهایینیشخند. همسری میگه بریم شمال اما من ترجیح میدم بیام آزمایشگاه.

- همونطور که گفتم مامانمینا به همراه خالم و عموم (عموم شوهر خالمه) مامان بزرگ و بابا بزرگم و داییم و زنداییم و دخترشون بیستم این ماه میرن مکه (انشا ا..).

خالم با وجود اینکه مهربونه و دوسش دارم اما جزو آدماییه که یه جورایی آب از دستش نمیچکه. یعنی به زور خرج میکنه. به سختی یه چیزی کادو میده اونم حالا چی باشه. مهمونیاشو با کمترین هزینه برگزار میکنه واسه خودشونم خیلی سخت خرج میکنه با وجود اینکه وضع مالیشون خوبه. از ما که بهترن!!! داییم هم برعکس. هر جا مسافرت برن برا همه کادو میاره. هیچوقت دست خالی خونمون نمیاد. اگه یکی بره مسافرت حتما براش جعبه آجیل یل شیرینی میگیره و خیلی مهمونی میده اونم با بهترین حالتش.

حالا که همه دارن با هم میرن من موندم آیا بین کسی که کلی برات خرج میکنه و اونیکی نباید فرق باشه؟ موقع رفتنشون باید یه جعبه آجیل بگیریم و موقع برگشتنشون هم کادو. حالا من موندم که چه کنم. اگه برا داییمینا جعبه آجیل بگیرم و برا خالمینا شیرینی خیلی ضایع میشه؟ یا برا اونا کادوی گرون قیمت تر؟!!! من کلا خسیس نیستم و دوست دارم برا اطرافیانم خرج کنم و منظورم این نیست که در عوض هر کسی که کاری برام کرده کاری کنم. اما خب باید این تفاوت رو یه جوری نشون داد دیگه. نمیدونم کار درست چیه!!!

- دندون آقای همسر چند روزیه که درد میکنه. دیروز که من با مامی رفته بودم بازار ایشون انتظار داشتن باهاشون برم دکتر و در نتیجه وقتی منو دیدن یه جورایی دماغشون باد کرده بود و سر سنگین بودن. من در راستای مطالعه کلاسهای جادوگری برا خنثی کردن این انرژی منفی اصلا به روم نیاوردم و با وجود خستگی فراوان شامی بسیار خوشمزه تهیه کردم و با روی باز با ایشون برخورد کردم. در نتیجه ایشون هم بعد از مدتی علت ناراحتیشونو گفتن و منم گفتم که نمیدونستم همچین انتظاری دارن وگرنه حتما باهاشون میرفتم و دوباره صمیمی شدیم.

- یادتونه میگفتم من خیلی شکمو شدم؟ یعنی با فکر هر غذایی حتی برنج ساده دهنم آب میفتاد. و بخاطر همین حالت چهار کیلو به وزنم اضافه شد؟ حالا با قطع قرصای کورتون به وضعیت سابق برگشتم و دیگه اون اشتیاقو برا غذا ندارم. ولی تجربه جالبی بود. وقتی کسی بهم میگفت من از خوردن غذا خیلی لذت میبرم مثل یکی از همکارام که صد کیلو وزن داره منظورشو خوب نمیفهمیدم اما حالا میفهمم چرا در عرض دو ثانیه کل غذاشو تموم میکنه. از بس که به خوردن غذا اشتیاق داره!!!

- دیروز تو درسای جادوگری درس بخشش رو خوندم. با خوندنش اشک تو چشام جمع شد. من چند نفری که بهم بدی کرده بودنو بخشیده بودم اما خداییش ازون اعماق وجودم نبود. یعنی بازم فکر بهش ناراحتم میکنه. بازم طبق اون تمرین میبخشمشون و سعی میکنم این بخشش از اعماق قلبم باشه. اما بخشش خودم خیلی سخته. این حس سرزنش. خیلی سخته باید خیلی تمرین کنم.

- دستور دسر باوارووا رو  بزودی میزارم.

پ.ن- بچه ها رمز عکسام لو رفت. باران جان لطف کردنو نظراتشونو بدون خوندن تایید کردن که رمز عکس منم جزو اونا بوده. اگه کسی عکسای منو دیده از نظر من اشکالی نداره. حس کنجکاویه دیگه!!!در هر حال رمزو عوض کردم. البته به دوستایی که جدیدا رمزو دادم رمز جدید بوده. اگه در آینده عکسی گذاشتم یا مطلب خصوصی نوشتم رمز جدیدو به دوستایی که قبلا رمز داده بودم میدم.




کلمات کلیدی :عمومی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢       نظرات ()

این چند روز

سلام دوستای خوبم.

- چهارشنبه صبح با مامانم رفتیم همایشی که از طرف انجمن ام اس برگزار میشد که ای کاش نمیرفتم. من فکر کردم که هدف همایش بررسی علمی این بیماری و بحث در موردش هست ولی این همایش بیشتر حالت تفریحی داشتش. یعنی موسیقی و تئاتر و ... . البته یه سری دکتر و روانشناس هم اومده بودن اما خیلی صحبت نکردن. تا حالا اونهمه بیمار ام اسی رو یکجا ندیده بودم. مردا و زنای جوون و خوشتیپی که به سختی راه میرفتن و پاشونو میکشیدن. مرد جوونی که با زن و بچه کوچیکش اومده بود و به سختی با عصا راه میرفت. افرادی که با ویلچر اومده بودن. خیلی زیاد بودن و من هر چی سعی میکردم به خودم انرژی مثبت بدم نمیتونستم جلوی گوله گوله اشکی که از چشام میومدو بگیرم. نمیخواستم مامانم متوجه اشکام بشه. در حالی که گروه موسیقی داشت یه موسیقی خیلی شادو اجرا میکرد و منم داشتم دست میزدم قطره های اشک همینجوری رو گونم میلغزید.

- رفتم بیرون از سالن و با چند نفر حرف زدم. برام سوال بود که چرا همه تو پاشون مشکل دارن. در حال تحقیق بودم که یه نفرو دیدم که اصلا تو پاش مشکلی نداشت. مشکلش تو دستش بود. وقتی علائمشو گفت دیدم دقیقا مثل منه. همه چیش. تو چشمش هم مشکلی نداشت. دلم هورری ریخت پایین. اون یه بیمار ام اسی بود که از سال 82 دچار شده بود. فقط اشکالش این بود که چندین سال به دکتر مراجعه نکرده بود و درمان اصلیشو از سال 87 شروع کرده بود.

- پنجشنبه رفتیم که داروهامو بگیریم. برای گرفتن تخفیف باید اول میرفتیم تامین اجتماعی. خدای من. چه پروسه طولانی. کلی فرم و کاغذ بهمون دادن که باید پر میکردیم و یه سریش رو هم دکتر معالج باید پر میکرد. کلی هم مدارک باید میاوردیم. تو فرمها نوشته بود نوع بیماری: MS. بعدش رفتیم یه بیمارستان که کمیته ام اس اونجا بود. باید اونجا هم تشکیل پرونده میدادم. اونجام کلی فرم دادن. همه با تاسف بهم نگاه میکردن و ازم میپرسیدن بچه داری. وقتی میگفتم نه سرشونو تکون میدادن به نشانه تاسف!!! بهم گفتم یکماه دیگه یه کمیته متشکل از چند تا دکتر تشکیل میشه که معاینت میکنن تا تایید کنن تو به این داروها نیاز داری. یه نامه داد که فعلا قبل از تشکیل کمیته آمپولهای این ماه رو بهم بدن.

- انگار زمین و زمان دست به دست هم دادن که به من بفهمونن بابا بیماری تو ام اسه چرا خودتو گول میزنی. اما من باور نمیکنم. گاهی فکر میکنم آیا داروهای ام اس رو به کسی که ام اس نداره میدن؟ بعدش به خودم دلداری میدم این فقط برا محکم کاریه. تو چیزیت نیست!!!

- پنجشنبه ظهر رفتیم و من اولین آمپولو تزریق کردم. این آمپول عوارضش تب و لرز و بدن درده. به مدت بیست و چهار ساعت بعد از تزریق. چون دفعه اول فقط یک چهارم آمپولو تزریق میکنن و من سه تا قرص سرماخوردگی خوردم عوارض خاصی نداشتم و فقط شب یکم پاهام درد میکرد.

- چهارشنبه شب مهمون داشتم. خانواده آقای همسر. شامل خواهر شوهرا و همسراشون و پدرشوهرو مادر شوهر. البته سه شنبه آقای همسر از خودش به شوهر خواهرش گفته بود عصر بیاید منزل ما تا در مورد مسافرت عید صحبت کنیم. اونام قصد داشتن بعد شام بیان. بعدش گفتیم به اونیکی خواهر شوهرم بگیم. بعدش گفتیم پدر شوهر و مادر شوهرم دو نفرن بزار به اونام بگیم که مهمونی گسترش پیدا کرد. البته مادر شوهر قبول نمیکرد و بعد از کلی قسم و آیه قبول کرد. آقای همسرم کلاس داشت تا عصر و نمیتونست کمکم کنه ولی ازم خواست یه چیز ساده درست کنم و خودمو خسته نکنم. منم ته چین درست کردم و چون دیدم سفیده های تخم مرغ رو دستم باد کرد برا دسر موس قهوه درست کردم. سالادم طبق معمول سالاد کلم که البته اونو خواهر شوهر دومیه درست کرد.

- جمعه ظهر رفتم مولودی. بد نبود. بعدم آقای همسر اومد دنبالم و با هم رفتیم یکم خیابون گردی. من یه گلدون خریدم که خیلی با نمکه. عکسشو پایین گذاشتم. رفتیم یه مغازه عطر فروشی و من یه عطر پسندیدم.

-  eau-mega-by-victor-and-rolf. قیمت هفتاد و پنج میلش صد و هفتاد بود. به نظر من گرون اومد. فروشنده میگفت این قیمت چند ماه پیشه و ما هنوز قیمتامونو زیاد نکردیم. رفتم از مغازه ای که بیشتر ازونجا عطر میگیرم تا ببینم اون چند میگه. حدس میزنید چند گفت: دویستو سی و هفت!!!!!!!!!!. تو نت سرچ کردم. یه سایت فروش اینترنتی خارجی زده بود 174 دلار. که خب گرون تر میشه. اما یه سایت فروش اینترنتی عطر تو ایران پیدا کردم که قیمتشو زده 139 هزار تومن!!!. http://www.perfumeshopping.ir. تا حالا کسی ازین سایت خرید کرده. به نظرتون معتبره؟ عطرش تقلبی نباشه!!! اگه کسی میدونه لطفا بهم بگه.

- ازین هفته میخوام برم کلاس یوگا ثبت نام کنم.

پ.ن.1- یه چیزی که فهمیدم اینه که انجمن ام اس از طریق کمک های مردمی اداره میشه. بین بیمارا کسایی رو دیدم که به نظر خیلی فقیر میومدن. یکی از جاهایی که میتونیم بهشون کمک کنیم انجمن بیماریهای خاصه.




کلمات کلیدی :عمومی، ام اس
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٢       نظرات ()

هفته ای که گذشت...

سلام دوستای خوبم. حالتون چطوره؟...

- طبق قولی که به خودم داده بودم تو هفته گذشته خیلی اتلاف وقت نداشتم. البته خیلی هم طبق برنامه و عالی نبودم. هر روز اومدم دانشگاه. و سه بارم رفتم شرکت.

- نمیدونم چرا شرایط طوری شد که هر روز ساعت نه ده رسیدیم خونه و بعدش هم من به کارای خونه رسیدگی کردم و یه جورایی خیلی خودمو خسته کردم. شبا ساعت سه یا دو خوابیدم و صبحها نه بیدار شدم. یه شب رفتیم خونه خواهر شوهر و یه شبم خاله بابام دعوت کرده بود. چند بارم خونه مامانم و مادر شوهری رفتیم.

- چهارشنبه تو دانشگاه احساس کردم حالم زیاد خوب نیست و زودتر رفتم خونه و خوابیدم.

- آقای همسر هم سرما خورده و تو هفته گذشته هی خودشو لوس میکرد. فکر میکنم همه مردا وقتی یکم مریض میشن خیلی پیاز داغشو زیاد میکنن و لوس بازی درمیارن!!!

- دستم نسبت به هفته قبل یکم بدتر شده. فکر میکنم بخاطر اینه که خیلی ازش کار کشیدم. دوشنبه میرم پیش دکتر اصلیم. امروزم از دکتر دومی وقت دارم اما نمیرم چون گفتش دفعه دیگه برات از آمپولهای درمان ام اس تجویز میکنمابله.

- قرار بود امروز صبح دوستای مامان برن خونه خواهری برا دیدن نقطه. دیروز من رفتم خونه خواهری و برا امروز دسر باوارووا درست کردم. تو قسمت سفیدشم تیکه های آناناس ریختم. خودم که عاشق این دسرم و بنظرم خیلی خوشمزست. اما متاسفانه موقع برگردوندن دسر عجله کردم و دسر بجای اینکه وسط ظرف بیفته افتاد گوشه ظرف که برا مهمونی زیاد جالب نبود. خواهری گفت خودم درستش میکنم. نمیدونم که دیگه آخرش چطور درستش کرد. ناراحن شدم چون خیلی زحمت کشیده بودم!!!

- از روز چهارشنبه دچار افسردگی شدم و هی به همه چی گیر میدادم. به همسری گیر میدادم و اونم چون سرما خورده بود و حوصله نداشت اصلا محلم نمیداد و این بیشتر عصبیم میکرد. دیشب دیگه نصف شب بیدار شدم و دو ساعت گریه کردم. بخاطر چیزای الکی. صبحم باز به همسری گیر دادمو کلی حرف بارش کردم. البته اونم خیلی بی تقصیر نبود ولی من میتونستم ازین مسائل بگذرم. نمیدونم چرا اینطوری شدم. دکتر گفته اصلا ناراحت نشو و من تو این چند روز فقط غصه خوردم. الان که دارم بهش فکر میکنم میبینم که غصه هام بیخودی بوده. میخوام بعد ازین سعی کنم به مسائل بیهوده، سطح پایین و خاله زنکی فکر نکنم. یعنی وسعت دیدم رو گسترش بدم. این چیزا دیگه برام حتی ارزش فکر کردن هم نداشته باشه. کاش بتونم.

- الان تو آزمایشگاهم ولی حالم زیاد خوب نیست. میخوام زود برم. برا نهار میرم خونه خواهری. من باز یادم رفته بود انتخاب واحد کنم و فرصتش تموم شده بود. امروز فرصت انتخاب واحدو تمدید کردن و من بالاخره موفق شدم خودم انتخاب واحد کنمنیشخند. مسئول آموزش که هر ترم برام انتخاب واحد میکنه (چون من همیشه یادم میره) تو مرخصی بود!!!

- بچه ها من بعد ازین عکسامو بصورت رمزی تو وبلاگم میزارم. رمزو به کسایی که ازم بخوان و من بشناسمشون میدم. رمز عکسا بصورت ثابته و لطفا کسایی که بهشون رمزو میدم حفظش کنن.

- احتمالا عصر چند تا عکس بزارم.چشمک

 




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٥       نظرات ()

دوستداران فیلم جدایی نادر از سیمین

تمام دوستداران فیلم جدایی نادر از سیمین با رای های خودتون از این فیلم در سایت یاهو حمایت کنید

به فیلم   "جدایی نادر از سیمین" در قسمت های کاندید اسکار رای بدید
Please kindly vote for "A Separation" in the following sections

1) Foreign Language Film
2) (Writing (Original Screenplay

لطفاٌ به این لینک رفته و در دو بخش بالا،به فیلم "جدایی نادر از سیمین" رای بدید...

A Separation = جدایی نادر از سیمین

http://movies.yahoo.com//feature/oscars/nominees/




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٢       نظرات ()

انرژی ها

- مطلبی که از طریق ایمیل بهم رسیده و به نظرم جالب بود. میزارمش اینجا تا شما هم بخونید:

تمام اتفاق هایی که دور و بر ما میوفته، نتیجه ی انرژی هاست.
دوست مون انرژی!
شغل مون انرژی!
همسر مون انرژی!
اتفاقات، دونه دونه، انرژی!


دوستان عزیز قانونی داریم در فیزیک به اسم قانون "دوبروی"!

قانون دوبروی به زبان ساده میگه که:

هر ذره در حال ساطع کردن مدام انرژی از خود است.


خودکار ، مداد، پرده، بدن من و شما و خلاصه همه چیز در حال ساطع کردن مداوم انرژی از خودشون هستند.


این انرژی ها چه هستند؟ چه کار می کنند؟

بحث مفصلی است که تا جایی که به تکنیک های موفقیت مربوط میشه، براتون توضیح میدم.

 بیمارستان میلاد تهران دوربینی رو خریداری کرده که از انرژی های اطراف بدن بیماران تصویر برداری می کنه و با توجه به تحلیل اون انرژی میشه تشخیص داد که عضو بیمار و گستردگی بیماری چطور هست


در ادامه ویژگی هاله ها را بررسی خواهیم کرد! هاله های انرژی انسان دو ویژگی دارند که این دو ویژگی رو بقیه انرژی ها ندارند.


1) انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.

اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره.
خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ می زنیم و میگه:
- "
چه خوب شد زنگ زدی!"
- " 
داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "
داشتم بهت فکر می کردم!"
- "
حلال زاده!"
- "
دل به دل لوله کشی شده!"

و نکته فوق العاده جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان. اصلا مهم نیست که من ایران باشم و طرف مقابل آمریکا باشه. در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند.
پس به محض اینکه ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.

یه وقتایی دارین تو خیابون راه میرید. حس می کنید که یکی داره نگاه تون می کنه. برمی گردید می بینید که واقعا داره نگاه تون می کنه. شما چطور حس کردی که یکی داره نگاه تون می کنه؟ قبول دارین کسی که به شما نگاه می کنه، داره به شما فکر هم می کنه؟

انرژی اون شخص رو دریافت می کنید و نتیجه ی تحلیلی که مغز شما از اون انرژی می کنه، میشه حس شما. شکل پر رنگ این رو میگن "تله پاتی" که آدم ها یاد می گیرن با تبادل انرژی فکر همدیگه رو بخونن.

 2) 
انرژی من و شما مثبت و منفی میشه ولی انرژی اجسام همیشه خنثی است.

اگر ما حالمون خوب باشه، اگر آرام باشیم، اگر داریم مهر ورزی می کنیم، اگر داریم لطفی می کنیم، اگر داریم دعا می خونیم

انرژی ما مثبت است.

اگر حالمون بد باشه، اگه داریم غر میزنیم، اگه داریم بد و بی راه میگیم، اگه عصبانی هستیم، اگه استرس داریم، اگه نگران هستیم، اگه اضطراب داریم

انرژی ما منفی است.

و اما انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی من و شما میتونه انرژی اجسام رو هم مثبت و منفی بکنه.


آدم هایی که مثبت هستن (فکر های خوب می کنن – روحیه عالی دارن) انرژی شون مثبت است.

آدم هایی که منفی هستن (روحیه داغونی دارن) انرژی شون منفی است.


یکی از بحث های مهم موفقیت اینه که:

تا جایی که میتونی "از آدم های منفی حذر کن"

و تا جایی که می تونی "بچسب به آدم های مثبت"

چرا؟

چون انرژی اونها روی من و شما اثر می گذارد.

آدم مثبت دیدی، چی کار می کنی؟ بچسب بهش!
آدم منفی هم دیدی، در رو!

چون "افسرده دل، افسرده کند انجمنی را"

یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو، بعد از یک ماه خودت هم راه میری، غر میزنی.

قدیم یه موضوعی بود به نام "مجاورت". اگر عارفی و یا پهلوانی بود، عده ای به نام "مرید و نوچه" دور و بر اینها بودن. این مرید ها و نوچه ها همش حس خوبی داشتن. این حس خوب به خاطر چی بود؟
به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!

 

هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.
چشم ها و دست ها.


دوست من زمانی که:
حالمون خوب نیست
عصبانیم
غر میزنیم
چشم های ما دروازه ی انتقال انرژی منفی اند.


دوست من وقتی حالت خوب نیست حق نداری وارد خونه بشی.

 

به محض اینکه شما با حالت منفی وارد خونه میشی و شروع به سلام کردن به دیگران می کنید، انرژی منفی رو از طریق چشم هاتون به اعضای خونه منتقل می کنید. نتیجه این میشه که نیم ساعت بعد یا دارید میزنید تو سر همدیگه یا هر کدوم خسته و کوفته و داغون یه گوشه خونه ولو شدید!

اول کیسه زباله انرژی های منفی رو بذار پشت در، بعد وارد شو.


یه خانمی در تهران تعریف می کرد می گفت:
"
من تو خونه مون یه دونه گلدون داشتم و این گلدون رو خیلی دوست داشتم. یه سفر 4 ماهه پیش اومد که من مجبور شدم برم آمریکا و به خواهرم گفتم که من که میرم مسافرت تو هر روز بیا و این گلدون رو آب بده. خواهرم هم قبول کرد. من رفتم سفر و اومدم دیدم گلدون خشک شده! من به خواهرم میگم تو گلدون رو آب ندادی و اون میگه به خدا آب دادم!
"
من گفتم:
"
من حق رو به خواهرتون میدم. قول میدم که به گلدونه آب داده.
"
بعد از خواهرش پرسیدم:
"
خانم محترم، از خونه تون که بیرون میومدی و یه مسافت طولانی رو می رفتی که بری و یه گلدون رو آب بدی، خداییش چپ چپ گلدونه رو نگاه نمی کردی؟
"
خواهرش گفت: "دقیقا یه همچین حالتی داشتم."
گفتم "شما با انرژی منفی چشمت، گل رو خشک کردی!"

 

عکس این هم صادق است.
وقتی حالمون خوبه، چشم های ما دروازه انتقال انرژی های مثبت است.
وقتی حالتون بده، به عزیزاتون نگاه نکنید.
وقتی حالتون خوبه، تا می تونید به عزیزاتون نگاه کنید. 


هلند بزرگترین صادر کننده ی گل جهان است. دانشمندای هلندی تستی رو انجام دادن. بچه های مهد کودکی رو بردند در مزارع گل و گفتن شما در بین مسیر هایی که بین ردیف های گل وجود داره بازی کنید و راه برید و بدوید ولی به گل ها صدمه نزنید.


دیدند جاهایی که بچه ها رو بردن و بچه ها اونجا بازی کردند، گل های اونجا هم با نشاط تر شدند و هم شاداب تر، و زود تر هم رشد کردند. نتیجه ی تحقیقات شون رو به دولت هلند اعلام کردند.


هلند بخشنامه ای رو داد به مهد کودک ها که هر مهد کودک موظف است هفته ای یک روز، مهد کودک رو تعطیل کنه و بچه ها رو ببره در مراکز پرورش گل و بچه ها اونجا بازی کنن.

 

دوستان عزیز، چشم های ما اگه حالمون خوب باشه، دروازه ی انتقال انرژی مثبت است و اگر حالمون بد باشه، دروازه ی انتقال انرژی منفی است.


و اما چشم زخم چیست؟

وقتی ما از درون حالمون خراب و از بیرون می خوایم نشون بدیم حالمون خوبه، نتیجه چیزی میشه به نام چشم زخم!

مثلا:
من یه نوزاد دارم، هر چی میدم میخوره، لپ از لپ دونش نمیزنه بیرون! مثل آدم های استخونی. میرم خونه فامیل. اون ها یه نوزاد دارن هم سن نوزاد من، ولی لپش مثل دو تا هلو! اونم از این هلو زعفرونی ها! میرم لپش رو میکشم و میگم "تپل مپل عمو چطوره؟" ولی تو دلم میگم "بچه بترکی! چی میدن تو میخوری!


وقتی از درون حالتون بد باشه و از بیرون بخواید نشون بدید که حالتون خوبه، چشم های ما منفی ترین انرژی های ممکن رو از خودشون ساطع می کنن.


من 20 ساله کارمند یک اداره ام. همین جور کارمند موندم. پسر عموم 5 ساله اومده توی اون اداره استخدام شده. پسر عموی من پارتی داره توی اون اداره و بعد از 5 سال بهش حکم "معاون مدیر کل" دادن! من 20 ساله اونجام ولی هنوزم کارمندم! از این گل ها دیدین که انقدر بزرگه که آدم پشتش دیده نمیشه! یه دونه از اون گل ها میخرم و میرم دم در اتاق پسر عمو، در میزنم میگم:
"
پسر عمو مبارکه! حقت بود! لیاقتش رو داری! خدا رو شکر یکی از خاندان ما به جایی رسید!"
تو دلم دارم چی میگم؟ "بمیری الهی! حق من رو خوردی!"


زمانی که از درون حال مون خراب و از بیرون میخوایم نشون بدیم که حال مون خوبه، چشم های ما منفی ترین انرژی های ممکن رو از خودشون ساطع می کنه و اون انرژی منفی یه اتفاقاتی رو رقم می زند که ما بهش میگیم "چشم زخم"!


دوستان چشم خیلی قدرتمند است. مرتاض ها یه کارایی می کنن با چشم! مثلا با چشم به قطاری که داره با سرعت 80 کیلومتر میره نگاه می کنن و قطار یه دفعه متوقف میشه!  این توقف ناگهانی قطار هم چشم زخم است!


پس چشم زخم وجود داره برای رفع این چشم زخم چه بکنیم؟

بعضی ها میگن نعل اسب به خودت آویزون کن
بعضی ها میگن عینک به خودت آویزون کن
بعضی ها میگن نمک بزار تو جیبت!
بعضی ها ...
بعضی ها ...
بعضی ها ...

 
و اما انرژی دست ها

بیشترین مقدار انرژی در دست ها است. بیشترین مقدار انرژی رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها. تا به حال کسانی رو که انرژی درمانی می کنن دیدید؟

با چی انجام میدن؟
با دست.
چرا؟
چون بیشترین مقدار انرژی در کف دو دست است.

ما وقتی یه جایی از بدن مون درد می گیره، روش دست میزاریم و بعدش هم درد مون آروم میشه.

در حقیقت خودمون داریم به خودمون انرژی میدیم، بدون اینکه متوجه بشیم!

 

در آمریکا یه عده نوزادانی رو انتخاب کردن و به مادرها شون گفتن که روزانه حداقل 20 دقیقه این بچه ها رو نوازش کنید.
بچه هایی که نوازش میشدن، نفخ شکمشون، بی تابی هاشون، چیزهایی که بچه های کوچک رو در این سن اذیت میکنه و باعث گریه شون میشه، به شدت کمتر از بقیه بچه ها شد!

دوستان بچه هایی که زود به دنیا میان رو میگن "نارس" و این بچه ها رو میزارن توی دستگاه تا به رشد مطلوبی برسن و زنده بمونن. اما متاسفانه بیشتر این بچه ها می میرند!


در آمریکا تحقیق جالبی شد، از مادران بچه های نارس خواستند که روزانه در کنار محفظه ی شیشه ای قرار بگیرند و از سوراخ هایی که در محفظه وجود داره سر و بدن بچه شون رو نوازش کنن.
نتیجه تحقیق نشون داد که مرگ و میر بچه های نارسی که توسط مادرشون نوازش میشدن فوق العاده کمتر از بچه های نارسی بود که نوازش نمی شدند!
چرا؟

چون این بچه ها انرژی مثبت رو از طریق دست های مادرانشون دریافت می کردن. و این قضیه به صورت کاملا علمی اثبات شده که نوازش سر کودکان در رشد مغز اون ها شدیدا تاثیر مثبت دارد.


پس لطفا بچه ها و عزیزان تون رو نوازش کنید!

 




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱۱       نظرات ()

زندگی ادامه داره

سلام به دوستای خوبم. حالتون چطوره؟

از همه ی دوستای عزیزم ممنونم که جویای احوالم بودن. از هستی عزیزم ممنونم که تو وبلاگش به یادم بود و از مهشید عزیزم ممنونم بخاطر ایمیلهای پرمحبتش.

- من تصمیم گرفتم که دیگه به دوره بیماریم خاتمه بدم. بعد ازین وقتی کسی حالمو میپرسه میگم خیلی خوبم. دستم خوب نشده ولی بهتر شده. مطمئنم که کاملا خوب میشه. زمان میبره ولی بالاخره خوب میشه. هیچوقت قبول نمیکنم ام اس دارم.

- از شنبه دیگه بطور منظم میرم دانشگاه و شرکت. البته باید مراقب باشم که خیلی خسته نشم. باید به خودم هم برسم.

- چهارشنبه رفتم یکم پاساژ گردی کردم. خیلی وقت بود نرفته بودم و بدجوری دلم میخواست. برا خودم سه تا بافت خوشگل خریدم. دو تا شمع قشنگ برا شمعدونام. سه تا هم پروانه تزئینی فلزی برای دیوار. پروانه ها رو از مغازه ای که شمعها رو گرفتم خریدم. فروشنده اغفالم کرد. بهم گفت خانوم شما بینیتونو عمل کردید؟ گفتم بله چطور مگه؟ که گفت خیلی مدلشو قشنگ دراورده که در نتیجه منم گوشام دراز شد و پول بی زبونو دادم برا این پروانه ها. البته قشنگن. بعدا عکساشونو میزارم. بعدش رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم. خیلی کوتاه. به دختره گفتم طوری کوتاه کن که به زور با کش بسته بشه اما کوتاه تر شد. اما خیلی قشنگ شده. خیلی احساس خوبی داره. بعدم موهامو رنگ کردم. قهوه ای تیره. از دست دکلره های طلایی خسته شده بودم. خلاصه که کلی تغییر چهره دادم. هر کی منو میبینه میگه تپل شدی. همسری هم خوشش اومد. فقط اشکالش اینه که باید همیشه موهام سشوار کشیده و اتو کشیده باشه.

- میخواستم یه جفت بوت بخرم. از حراجی ها. به رنگ کاپشنی که همسری برام خریده. تقریبا خاکی. یه جفت هم کفش اسپورت برا همسری ( برا کادوی ولنتاین). همسری پولاش تموم شده و الان من دارم خرج میکنم. نمیدونم کی پولای همسری رو میدن. بیچاره تو وضعیت خیلی بدی گیر افتاده. صد میلیون پولشونو ندادن!!!!!!!!چند روز دیگه هم موعد قسطا میرسه. هشتصدو پنجاه تومنابله. چند روز پیشم ماشین خراب شد که دویست تومن خرج برداشت. پنجشنبه با همسری رفتیم برا خرید کفش. من میخواستم از پولاریس بوت بخرم چون سی درصد آف زده بود اما متاسفانه سایز پای منو تموم کرده بود. فقط یه مدلش مونده بود که اونم مردد بودمو نخریدم. برا همسری هم از کینتکس میخواستیم بخریم که سایز پای اونم تموم شده بود. من برا خودم از کینتکس یه جفت اسپورت سفید خریدمنیشخند. به همسری گفتم برای تو از آدیداس میخرم.نگران

- میخوام دیگه شاد باشم و زندگیمو تغییر بدم. میخوام یه زندگی کاملا منظم و با برنامه داشته باشم. نمیخوام لحظه هامو از دست بدم. من تا قبل ازدواج یه آدم کاملا شاد بودم. خیلی شاد و خیلی موفق. هیچ غمی نداشتم. دوره ای که دانشجوی کارشناسی بودم بهترین دوره زندگیم بود. تو درسم موفق بودم. همیشه شاگرد اول بودم. تو تمام کنفر انسایی که تو دوره تحصیلم برگزار میشد شرکت میکردم. کلی مسافرت دانشجویی رفتم که تو همشون خیلی بهم خوش میگذشت. تو برنامه های جانبی هم فعال بودم. عضو گروه گردشگری دانشگاه. چقدر اردو رفتیم. کاریکاتوریست هم بودم. تو یکی از کنفرانسا که تو رشت برگزار شد یه نمایشگاه کاریکاتور برگزار کردم. در مورد رشتمون. یه بارم تو مسابقات دانشجویی کشور نفر سوم شدم که جایزشو توکا نیستانی بهم داد. چه روزایی بود. من کسی بودم که امکان نداشت کاری رو بخوام و نشه. امکان نداشت تو امتحانی شرکت کنم و موفق نشم. تو امتحان گواهینامه رانندگی اولین بار قبول شدم. تو امتحانی که افسرش به قدری سخت گیر بود که هیچکس به غیر از من قبول نشد. حتی هیچکدوم از پسرا. منی که فقط ده جلسه کلاس رفته بودم. چون من یه ادم فوق اعتماد بنفس بودم. خیلی راحت از آزمون ارشد قبول شدم. همون دفعه اول. تو شرکتی که بدون پارتی اجازه نمیدن از درش بری تو بدون پارتی استخدام شدم. البته یکسال بدون حقوق اونجا کار کردم. به اسم کاراموزی ولی بالاخره استخدام شد. تا سال هشتاد و هفت خیلی شاد بودم. اما نمیدونم چرا یه دفعه اینطوری شدم. خیلی راحت و بدون هیچ زحمتی ار دکتری قبول شدم. درست بعد ازون و بعد از ازدواجم عوض شدم. تبدیل شدم به یه آدم تنبل و بی اراده. یه آدم بی هدف. یه آدم افسرده. فرصت های زندگیمو از دست دادم. تلاش هامو به باد دادم. زندگیمو خراب کردم. و حالا هم اینطوری. از شدت عذاب وجدان مریض شدم. آدم بلند پروازی که میخواد با خودش لجبازی کنه. حوصله تلاش نداره. حوصله جنگیدن نداره. حوصله زندگی مشترکو نداره. من نتونستم جایی استخدام بشم چون نمیخواستم به دانشگاهی به غیر از شهر خودم برم. همه رفتن و تو دانشگاههای دولتی شهرای دیگه استخدام شدن اما من حتی درخواست هم ندادم. وهمه جا پر شد. همسری میگه ارزش نداره به خاطر استخدام شدن تو دانشگاه خودتو آواره جاده ها کنی!!! تو شهر خودمون هم یه جایی که بد هم نبود کم مونده بود استخدام بشم که اونم بخاطر تغییر قوانین و نمیدونم چی در مرحله اخر کنسل شد و همه چی بهم خورد. حوصله نداشتم جایی حق التدریسی درس بدم. اینم یکی از بزرگترین اشتباهاتی بود که مرتکب شدم. تو این دو سال تا تونستم به خودم ضربه زدم و آخرش از فکر و خیالش مریض شدم. خب کاریه که شده. میخوام دیگه پاشم. خیلی هم دیر نشده. هنوز بیست و هشت سالمه. هم دوره ای هام همشون چهار پنج سال از من بزرگتر بودن. من هم بعد ازین تلاش میکنم. زندگیمو منظم میکنم. با برنامه میرم جلو.

- هدفم تموم شدن پایان ناممه. قوی کردن سی ویم. و از سال دیگه شروع و تلاشم برا گرفتن اقامت کانادا. از سال دیگه شروع میکنم و حتما موفق میشم.

- همسریم مرد خوبیه ولی هر کس اشکالات خودشو داره. اون بعد از درسش علاقه ای به ادامه تحصیل نداشت و نخواست دکتری بخونه. زیاد با مسائل علمی کاری نداره. رفته تو کاری که فقط با کارگر سروکار داره. خب شاید اگر با کسی ازدواج میکردم که ادامه تحصیل میداد اوضام بهتر بود. همسریم آدمیه که خیلی تو خودشه. کم حرفه. خیلی وقتا میره تو قیافه و یه جورایی از خودش برام انرژی منفی ساطع میکنه. گاهی هم شاده. اکثر وقتا حواسم به اینه که نکنه ناراحت بشه. بخاط شرایط فعلی کارش اعصابش ضعیف شده. حوصله یه بحث کوچیکم نداره. طاقت نظر مخالفشو نداره. زود از کوره درمیره. زودم پشیمون میشه. بعضی وقتا فکر میکنم کاش هیچوقت ازدواج نمیکردم.

- من اینجا به خودم قول میدم که بعد ازین برای خودم برنامه روزانه مینویسم. اهدافمو کاملا مشخص میکنم و کاملا بر اساس اونا عمل میکنم. دیگه اتلاف وقت تموم شد. دیگه تنبلی تموم شد. دیگه بی برنامگی تموم شد.

 




کلمات کلیدی :بیماری، زندگی مشترک، عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/٧       نظرات ()

کمک به بچه های نیازمند

بچه ها تا حالا سایت www.childf.org رو دیدید؟

پیشنهاد میکنم که حتما یه سری به این سایت بزنید. البته من با دیدنش خیلی غمگین شدم و فکر کردم میتونم با اطلاع رسانی کمک کوچیکی به این بچه ها بکنم.

تو دنیای امروزی که بچه ها از کوچیکی به خیلی چیزا دسترسی دارن و توقعاتشون بالا رفته دیدن بچه های فقیری که حتی نمیتونن تو یه مدرسه معمولی درس بخونن واقعا ناراحت کننده است.

فکر میکنم خیلی حس خوبیه اگه بتونی به یه بچه نیازمند کمک کنی تا درسشو ادامه بده. مخصوصا بچه ای که با شرایط سخت خونوادگی معدل بالایی هم داره.

شما علاوه بر این سایت میتونید با مراجعه به اداره بهزیسیتی شهرتون کفالت یه دانش آموز نیازمند رو به عهده بگیرید. کار سختی نیست. کافیه در ماه سی هزار تومن یا اگه تونستید بیشتر به حسابش واریز کنید. میتونید ببینیدش یا اصلا به دیدنش نرید. این بستگی به خودتون داره. از طریق اداره بهزیستی براتون نامه میاد و شما رو از وضعیت اون باخبر میکنه. میتونید گاهی براش هدیه بخرید.

من تصمیم دارم اگر به خواست خدا وضعیت استخدامم تو دانشگاه اوکی بشه حتما کفالت یکی از این بچه ها رو به عهده بگیرم و تا اونجا که در توانم هست ساپورتش کنم. 

- پدرم کفالت یکی ازین بچه ها رو قبول کرده بود که بعدها این بچه درسشو ادامه داد و  از یه دانشگاه دولتی قبول شد و تونست برا خودش آینده خوبی بسازه.

- خواهش میکنم اگر در توانتون هست حتما به این بچه ها کمک کنید.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/٧       نظرات ()

ماه دی

- ماه دی رو دوست دارم چون تو این ماه متولد شدم.

- چند وقتیه سعی میکنم با همسری عشقولی باشم. موقع سرماخوردگیش براش سوپ پختم. شبا موقع خواب (معمولا من دیرتر میرم بخوابم) دستمو میندازم دور کمرش. مایوی شناش که تو حموم بودو شستم. تو پیغام گیر تلفن بهش گفتم دوست دارم تا وقتی میاد و پیامهای ضبط شده رو گوش میده با شنیدنش خوشحال بشه و ... . حالا کم کم پیشرفت میکنیم.

- یه طرحی رو به آقای همسر پیشنهاد دادم که مورد استقبالش قرار گرفت و قراره از هفته آینده عملیش کنیم. قراره روی یخچال دو تا کاغذ بچسبونیم که یکیش مال منه و یکیش مال همسری. هر کاغذ دو تا ستون داره و هر ستون به ایام هفته تقسیم شده. تو ستون سمت راستی کارایی که طرف مقابل انجام داده و ما رو خوشحال کرده رو مینویسیم و تو ستون چپ چیزایی که ازش ناراحت شدیم. مال هر روز تو قسمت خودش. بعدش آخر هفته بشینیم و در موردشون صخبت کنیم. اینجوری چیزی تو دلمون نمیمونه و در ضمن مطرح کردنش حالت غر زدن پیدا نمیکنه. در ضمن بهتر میفهمیم که چه کاری بیشتر مورد توجه طرف مقابل قرار گرفته.

- یه مدتیه (حدود دو ماه) که رابطم با خدا خیلی ضعیف شده. یعنی دوماهه که نماز نخوندم!!!تا حالا تو زندگیم سابقه نداشته. نمیتونم دعا کنم. یا اگه دعا کنم هم از ته دلم نیست. قبلنا اگه دعایی میکردم از ته دلم مطمئن بودم که حتما میشه و حتما هم براورده میشد. ناراحتم از این وضعیت اما نمیدونم چرا نمیتونم خودمو اصلاح کنم. انگار باهاش قهرم!!!

- تا حالا کباب تابه ای مرغ درست کردید؟ اگه نه حتما درست کنید. خیلی خوشمزه میشهلبخند.




کلمات کلیدی :زندگی مشترک، عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/٥       نظرات ()

این روزها

سلام به خواننده های عزیز وبلاگم. امیدوارم که حال همگی خوب باشه و روزهای خوب و شادی رو سپری کنید.

روزهای من تقریبا بصورت معمولی و یکنواخت دارن سپری میشن. اتفاق خیلی خاصی نیفتاده. گاهی خوشحالم گاهی دلگیر.

- آقای همسر مریض شده (احتمالا سرما خوردگیه). مادر شوهر هم آنفولانزا گرفته.

- شب یلدا رفتیم خونه مادرم. همون روز متاسفانه مادر زندایی کوچیکم که تهران زندگی میکنن فوت شد. برا همین داییمینا اومدن اینجا. منم برا تشییع جنازه نرفتم اما برا مسجد شام غریبان با آقای همسر رفتیم. مسجد خیلی خلوت بود چون اونا اهل ارومیه هستن و اینجا به اون صورت فامیلی ندارن. خالم و دایمینا، مادربزرگم و پدربزرگم و خواهری و جوجه و شوهرش هم شبش اومدن خونه مامانمینا و شب یلدای شلوغی داشتیم. بد نبود خوش گذشت. فال حافظ منم خیلی خوب اومد.

- آقای همسر از پنجشنبه بدحال شد. عصرش با هم رفتیم برا خرید میوه که گفت هوس خورشت بادمجون کرده. برا همین کلی بادمجون خریدیم و منم برا اینکه خوشحالش کنم برا شام گراتن بادمجون درست کردم. (از مطبخ رویا جون) خیلی خوشمزه شد. بقیه بادمجونا رو جمعه سرخ کردم و گذاشتم تو فریزر.

- جمعه مراسم سوم مادر زنداییم بود که تو ارومیه برگزار میشد. همه رفتن ولی چون همسری مریض بود ما نرفتیم.

- جمعه خواهرشوهرها و همسراشون خونه مادر شوهر بودن و هی به ما زنگ میزدن برا نهار بیاید اینجا. اما ما گفتیم نه عصر میایم. همسری رفت خوابید و منم حدود ساعت دو بود که شروع کردم برا همسری سوپ درست کنم که پدرشوهری باز زنگ زد و اصرار که بیاید اینجا. منم بصورت یک عروس مهربان که به فکر مادر شوهرش هم هست به همسری گفتم بزار سوپ بپزه ببریم اونجا تا مادرت هم بخوره. ساعت سه و ربع بود که رفتیم.

- معمولا اولین شب یلدایی که یه دختر میره خونه خودش خونوادش براش هدیه و فکر کنم میوه و آجیل میبرن. مادر من توی یکی دو ماه اخیر خیلی سرش شلوغ بود. بخاطر به دنیا اومدن بچه خواهرم و مهمون داری های زیاد. خب وقت نکرده بود برام چیزی بخره. قبلا یه جفت کفش برا خودش خریده بود که من بهش گفتم خیلی دخترونس و برا خودم برداشتم و گفتم پولشو بعدا بهت میدم. اونروز بهم گفت پول اون کفشه رو نمیخواد بدی که یعنی کادوش به من. یه دونه هم قرار بود شب یلدا بهم گل نقره بده که اونقدر شلوغ شد که هیچ یادش رفت اونم بده!!!

من همیشه به همسری میگفتم ما خیلی به رسوما پایبندیم. حالا هی گیر داده که زیادم پایبند نیستیداااا. آخه تو دوران نامزدی سر این رسم و رسوما بیچاره رو خیلی چزونده بودمنیشخند. مامی پنجشنبه میگه چه اشکالی داره یه شب دیگه میاریم!!! حالا خیلی هم برا من مهم نیست.

- مطالب این پستم خیلی خاله زنکی شدنیشخند.

 




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/۳       نظرات ()

کوری

تا حالا شده یکی رو که میشناسید از دور ببینید و هی بهش سلام کنید. اما اون در حالی که داره به سمت شما نگاه میکنه جواب نده و شما تو دلتون بگید عجب آدم بی تربیت عوضی هستش.

یا اینکه یکی رو که اصلا نمیشناسیدش رو ببینید که داره از دور میاد و هی به شما لبخند میزنه و بهتون سلام میده و شما تو دلتون بگید یارو دیوونست.

اما لطفا در این مواقع زود قضاوت نکنید چون شاید اون شخص مثل من باشه.

خب تقریبا سال سوم دبیرستان بودم که فهمیدم چشام کمی تار میبینه. و بعد از مراجعه به چشم پزشک عینکی شدم. البته با شماره خیلی کم و معمولا ازش استفاده نمیکردم. عینکم ازون عینک های بدون فریم بیضی شکل با دسته های طلایی بود. تا سال اول دانشگاه هم همون عینکو داشتم. تا اینکه یه روز که تو دستم بود خوردم زمین و شیشش شکست و منم همینو بهانه کردمو یه عینک جدید خریدم. یه عینک با شیشه های مستطیلی خیلی سبک که فقط قسمت بالاییش یه فریم خیلی نازک داره. تقریبا سال هشتاد و دو بود که خریدمش. تو دانشگاه فقط سر کلاس عینک میزدم. نمیخواستم عینکی باشم چون معتقدم کسی که همیشه عینک بزنه چشاش بهش عادت میکنه و دیگه بدون عینک نمیتونه چیزی ببینه. و فرم چشماش کم کم تغییر میکنه. رو استخون بینی و پشت گوش هم تاثیر میزاره. فکر کنم سال هشتاد و پنج بود که یه روز که از خواب بیدار شدم دیدم جلوی چشام انگار یه هاله سفید رنگ هستش. پیش چندین دکتر چشم رفتم و انواع آزمایشات رو انجام دادم. اما علتش مشخص نشد ولی کم کم اثرش از بین رفت و نتیجش این بود که شماره چشمام بصورت جهشی زیاد شد. اما من از رو نرفتم و به غیر از کلاس درس و موقع تماشای تی وی از عینک استفاده نمیکردم. سال هشتاد و شیش بینیم رو عمل کردم و بخاطر اینکه اصلا عینک نزنم لنز طبی خریدم. که اونم زیاد با چشمام سازگار نبود و بیشتر از چند ساعت نمیتونستم تو چشام تحملشون کنم. حالا که چند سال ازون زمان گذشته و شماره چشمای من هم زیاد شده. اما عینکم همونیه که داشتم و شیشه هاشم عوض نکردم. خب الان بدون عینک واقعا سخته اما بازم نمیزنم. فقط تو مهمونیا لنز میزارم ولی در بقیه موارد بصورت شبه کورم. یعنی از فاصله دور (نه خیلی دور) نه میتونم چیزی بخونم و نه قیافه کسی رو تشخیص بدم. چند وقت پیش دوست همسری منو تو خیابون دیده و منم داشتم مثلا بهش نگا میکردم. بیچاره صد بار سلام داده و من عین بز نگا کردم. چون نه اصلا شناختمش و نه سلام دادنشو تشخیص دادم. پریروز هم یه مرده داشت میومد سمتم که فکر کردم استاد راهنمای ارشدمه. از دور بهش لبخند میزدمو بعدشم بهش سلام دادم اما وقتی اومد نزدیک دیدم که اون نیست. این اتفاق خیلی برام میفته. و شاید سخت باشه این که به طرف بگی ببخشید من شبه کورم اما از عینک خوشم نمیاد ندیدمتون.

منتظرم این پایان نامه نفرین شده تموم بشه تا برم عملشون کنم. چون بعد از عمل تا سه ماه نباید زیاد از چشم کار کشید که در حال حاضر این برای من غیر ممکنه.

پ.ن1- دیروز در راستای ارتقای روابط همسرانه ساعت پنج رفتم خونه تا هم خونه رو مرتب کنم. هم دوش بگیرم و هم یه شام خوشمزه درست کنم. اما اولش گفتم بزار یه ربع بخوابم تا سرحال بشم. اما ساعت هشت و ربع با صدای تلفن همسری بیدار شدم. یعنی سه ساعت خوابیده بودم. نتیجه این شد که شامو دیرتر از همیشه ساعت یازده خوردیم.نیشخند




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/٢۳       نظرات ()

این روزا

این روزا روابط با آقای همسر زیاد عشقولانه نیست و بیشتر حالت حفظ ظاهر رو داره. رابطمون با هم حالت سینوسی داره. بصورت پریودیک دچار اوج و فرود میشه. اکثر روزا با هم ساعت 9 از خونه میریم و عصرا ساعت و هفت و نیم هشت میرسیم خونه.

خب من کلا دختر لوس و تنبلیم. تو خونه بابام هیچ کاری نمیکردم و وقتی خسته بودم اصلا از جام تکون نمیخوردم. همسری هم همینطور. تو خونشون همیشه مامانش بهش میرسیده.

عصرا که میرسم خونه نای حرف زدن و تکون خوردن ندارم. این روزام بیشتر. عصبی هم هستم. همسری هم همینطور. شدیم مثل بچه ها. هی اون به من میگه این کارو بکن هی من به اون میگم.

 دیروز که اومدیم خونه حدود نه بود. من رفتم تو اطاق یکم استراحت کنم. دیدم همسری غذا رو گذاشت رو گاز و داره ظرفای کثیف دیشب و پریشب رو میشوره. منم گفتم نمیخواد میزارمشون تو ماشین. اونم گفت تحمل دیدن ظرفای کثیف رو سینکو نداره. موقع خوردن شام هم من همه وسایلو آوردم. موقع جمع کردنم دیدم کمک نمیکنه بهش گفتم از جات تکون نخوریا که ناراحت شد. دیشب میگه دوست داشتم وقتی میومدم خونه همه جا مرتب بود. تو مرتب و سرحال بودی. شام آماده بود. برام میوه و چایی میاوردی. الهیییی. بیچاره چه آرزوهایی دارهلبخند. خب حق هم داره. از وقتی اومدیم زیر یه سقف زیاد آرامش نداشتیم. من همیشه تو استرس درس و کار هستم و خونه و زندگی برام اولویت پایین تری داره. اونم کارش زیادتر شده و همیشه دیر میاد. اوضاع مالی هم تعریف چندانی نداره. شاید این دوران مقطعی باشه و بعدها شرایط بهتر بشه.

خیلی قاطی پاتی نوشتم.

پ.ن1- قانون مهاجرت به کبک 5 نوامبر تغییر کرد و داشتن مدرک فرانسه الزامی شد. اونم قبل از ارسال مدارک. این موضوع شاید یکی از دلایل عصبی بودنم باشه.

پ.ن2- تو آزمایشگاه بخاطر کارهای روتین حوصلم سر میره و احتمالا بعد ازین بیشتر آپ کنم.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/٢٢       نظرات ()

پوست

تصمیم گرفتم بعد ازین به پوستم اهمیت بدم و بهش برسم. میخوام یه سری خالهای ارثی که رو پوستم هستو بردارم. و یه چند تا موی ضخیم رو چونم رو هم لیزیک کنم. البته این کارو سال دیگه انجام میدم.

ولی بعدازین بعضی چیزا رو رعایت میکنم.

- این که هر روز صبح که میخوام از خونه برم بیرون کرم ضد آفتاب بزنم.

هر روز صبح و هر شب کرم روز و شب بزنم.

- آرایش چشمامو با محلول مخصوص پاک کنم.

- صورتمو با صابون مخصوص بشورم و بعدش حتما از کرم مخصوص بعد از صابون استفاده کنم.

- صبحها صورتمو با محلول شستشوی چای بشورم.

- شبها دور چشم ملایم مخصوص سنین زیر سی رو بزنم.

- موقع حموم رفتن صورتمو با محلول شستشوی اسکراب بشورم.

- بعد از حموم از ماسک گوجه فرنگی استفاده کنم (برا جوشهای سر سیاه ریز)

- بعد از حمام به بدنم کرم بدن بزنم.

- بعد از اپیلیدی لوسیون کم کننده مو بزنم و دوازده ساعت بعد کرم مخصوص خارج شدن موهای زیر جلدی

و چند بار در روز به دستام کرم مرطوب کننده بزنم.

- هرگز از مواد آرایشی با کیفیت پایین استفاده نکنم و به دور چشمام موقع آرایش کانسیلر دور چشم بزنم.

- اگه شما هم پیشنهادی دارید بهم بگیدنیشخند.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/۱٧       نظرات ()

محرم

دلم میگیره وقتی میبینم چقدر جمعیت برا عزاداری میرن بیرون. میرن مسجد و یا کارای دیگه. اما من حوصله بیرون رفتنو ندارم. حوصله مجالس روضه خونی و عزاداری رو ندارم. نمیدونم چرا. شاید از خدا دور شدم. گرچه سالهای قبلم اینجوری بود. نمیدونم چرا!!!!

دیشب با همسری رفتیم بیرون تا یکم دسته های سینه زنی رو ببینیم. اصلا از جوش خوشم نیومد. چند تا دختر کنارمون بودن که هی اس ام اس میدادن. هی به دوست پسراشون زنگ میزدن. پسرا هم چششون دنبال دخترا بود. یکیشون داشت میگفت اینهمه نعمت خدا نمیدونم به کدوم طرف نگا کنم. کسایی هم که داشتن مثلا نوحه میخوندن هم کاملا معلوم بود انگار دارن شعر میخونن و هیچ حسی ندارن. یکی از نوحه خونا که خیلی مشهور شده همه جا از عکسش پلاکارد زده بودن. واقعا که ما جهان سومی هستیم. برا هر شب نوحه خونی هم سه چهار میلیون میگیره. یکم وایسادیم و بعد از کمی حرص خوردن برگشتیم خونه.

تنها کاری که برا محرم کردم اینه که لباس سیاه پوشیدم و صبح زیارت عاشورا خوندم. ناراحت

عزاداری مردم بم رو تو تی وی دیدم. خیلی خوشم اومد. مخصوصا از نظمشون.

اگه شما اهل عزاداری هستین و دلتون پاکه خواهشا منم دعا کنید.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/۱٥       نظرات ()

خوشبختیم!!!

نمیدونم حکمتش چیه. هر وقت تو ذهنم میاد که وای منو همسری چقدر با هم خوشبختیم. چقدر در کنار هم آرامش داریم. چه زندگی خوبی داریم. یه اتفاقی میفته که کلا نظرم عوض میشه!!!!!




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/٩       نظرات ()

 

سلام به خواننده های محترم وبلاگم.

این روزهای من پره از استرس و کمبود وقت و کارهای زیاد انباشته شده. وقتی میام خونه بقدری خسته هستم که حتی حوصله و توان روشن کردن کامپیوتر رو هم ندارم. خیلی مطالب دلم میخواست بنویسم که دیدم مغزم یاری نمیده. یه مطالبی در مورد مادر شوهر مادر شوهرم که اونروز با دیدن رفتاراش یاد وبلاگایی افتادم که مدام از مادر شوهراشون گله مندن.

و یا مطالبی در مورد تفاوت های دانشجویان دانشگاه آزاد با دانشجویان دانشگاه دولتی. که نتیجه مشاهدات من از رفتارها و ظاهر خواهر شوهرم و دوستانش که دانشجویان دانشگاه آزاد هستن با دختر خالم و دوستاش که دانشجویان دانشگاه دولتی هستن و هر دو گروه تو یه رده سنی هستن، بود. و البته خودم که سالها توی دانشگاه دولتی درس خوندم.

شاید در آینده در موردشون بنویسم.

من هر روز بین ساعت هشت تا نه میرم یونی و تا پنج میمونم. بعدش میرم شرکت تا هفت. بعدش میرم خونه مامی تا نقطه رو ببینم.(خواهرم و نقطه فعلا خونه مامی هستن). بعدش میرم خونه خودمون و مجبورم شام درست کنم یا گرم کنم!

یه برنامه ریزی جدید برا خودم انجام دادم و میخوام بعد ازین جمعه ها چند جور غذا درست کنم و در طول هفته دیگه آشپزی نکنم. (البته در حال حاضر هم شاید یه بار تو هفته به غیر از جمعه غذا درست میکنم). و شبا یکی دو ساعت درس بخونم.

اگه یکسال از عمرمو تلف نمیکردم و کار پایان نامه رو عقب نمینداختم میتونستم سال دیگه دفاع کنم. ولی حالا شاید دفاع بمونه برا سال 92. اما میخوام تمام سعیمو بکنم که بتونم تو نود و یک دفاع کنم.

کار تو آزمایشگاه برام سخته. در طول روز فقط یه پیاله آش یا سوپ و گاهی ساندویچ میخورم(تو سلف یونی). پریروز هم از سکو افتادم و پام سیاه و کبود شد. بعدشم چند تا پسر دیگه تو آزمایشگاه کار میکنن که فقط بهم حرص میدن.

من خیلی تو یونی تنهام. دوستی ندارم. بعد از لیسانس من دیگه تو یونی تنها شدم. تو فوق که تو کلاسمون ده تا پسر بود و من تنها دختر کلاس بودم. تو دکتری هم دو نفر بودیم. من و یه پسر. برا همین دیگه به این تنهایی عادت کردم.

دارم فکر میکنم فقط دو سال از دهه سوم زندگیم باقی مونده و من تو این دو سال فقط باید استرس پایان نامه و کار رو داشته باشم. دلم میخواست تو این دو سال فقط خوش بگذرونم. اما حیف که نمیشه.

اون خبر که منتظرش بودم چند درصد گفتن اوکیه ولی هنوز قطعی نشده و باید همچنان منتظر باشم. تو این مملکت هر روز دارن یه قانون وضع میکنن و آدم همش باید استرس اینو داشته باشه که نکنه فردا یه چیز دیگه بگن.

وااااای چقد مطالبم از هر دری سخنی شد. فعلا بای تا های.




کلمات کلیدی :عمومی، پایان نامه
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/۳       نظرات ()

اولین برف زمستونی

من الان تو آزمایشگاهم. یه دفعه از پنجره بیرونو نگاه کردم دیدم داره برف میباره. چند روز پیش هم برف باریده بود ولی برف واقعی نبود ولی این واقعیه. خدایا زمستون چه زود شروع شد. من که هنوز پاییزو حس نکرده بودم!!!!سه روزه که سرما خوردم. آزمایشگاه سرده و سیستم گرمایشش درست و حسابی کار نمیکنه. بعد ازین باید از ساعت هشت صبح تا شش بعد از ظهر اینجا باشم. خیلی عقبم. امیدوارم خیلی به مشکل برنخورم.

دعام کنید.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۸/٢۳       نظرات ()

نقطه

سلام به دوستای عزیزم.

- اول از همه بگم که خاله شدن خیلی حس خوبیه. من هر روز دلم برا نقطه تنگ میشه (به نی نی نقطه میگم) و هر روز عصرها میرم میبینمش. خیلی دوسش دارم. الهی فداش بشم. روزای اول خیلی بیقرار بود و همش گریه میکرد. اما از جمعه حالش بهتر شد. احتمالا روزای اول خواهری شیر نداشته و نقطه بیچاره گرسنه میموند. چقدرم شکمواه و خوشخوابه. فقط میخوره و میخوابه. مامی از روزی که بچه به دنیا اومده خونه خواهری هستش تا روز دهم. بعدش خواهری با نی نی میرن خونه مامانینا و یه مدتی اونجا میمونن. واقعا راسته که میگن بهشت زیر پای مادران است. مامی من بعد از این همه سال که زحمت مارو کشیده حالا برا نوش داره همون کارارو تکرار میکنه. روزای اول که نقطه ناآرومی میکرد مامی سه شب نخوابیده بود. حالا هم همه کارا گردن اونه. خیلی مهربونه. قربونش برم.

- اون خبری که منتظرش بودم هنوز نتیجش مشخص نشده. من یادم رفته بود که اینجا ایرانه و وقتی بهت میگن فردا باید بدونی که این فردا ممکنه چند روز یا چند هفته دیگه باشه. پس همچنان منو دعا کنید.نیشخند

- توی لاتاری گرین کارت ثبت نام کردم. روز آخر. من همه کارام دقیقه نودیه. برا عکس نشد بریم عکاسی و خودم با دوربین عکس گرفتم و تنظیمش کردم. خیلی براش هیجان دارم. البته نتایج قرعه کشی خرداد سال آینده اعلام میشه ولی همین که فکر میکنم شاید اسم منم تو اون لیست باشه کلی قند تو دلم آب میشه. سرخوش الکی به من میگن.

- امشب چون بابام وبرادرم تو خونه تنها بودن بهشون گفتم برا شام بیان خونه ما. تا ساعت هشت ونیم پیش نقطه بودم برا همین آشپزی رو دیر شروع کردم و غذا ساعت ده آماده شد. پنه(ترکیبی از پیاز، مرغ، فلفل دلمه ای، قارچ، ماکارونی پیچ پیچی، سس مایونز و پنیر پیتزا) و سالاد کلم درست کردم. همسری هم برا بعد شام باقالی پخته بود. خیلی دوست داره ولی من خیلی خوشم نمیاد. ساعت یک رفتن. و من تا این لحظه مشغول جمع و جور کردن ظرفا بودم!!!!اونقدر ظرف کثیف تو آشپزخونه بود که بعد از پر کردن ماشن ظرفشویی چهارده نفره کلی ظرف رو با دست شستم. (البته ظرفا از چند روز پیش جمع شده بودنیشخند. میدونید که چقدر با سلیقم). همسری خسته بود و زودتر خوابید.

عکس نقطه یک روزه

عکس عروسکایی که براش خریدم

اینم عکس لاکایی که اوندفعه خریده بودم

راستی ممکنه وبلاگمو رمزی کنم.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۸/۱٦       نظرات ()

خاله

من امروز 9 آبان ماه ساعت سه بعد از ظهر خاله شدم. هوررررررررااااااااااااااااااا. یه پسملی خوشگل و ناز با وزن سه کیلو و هشتصد گرم که فعلا نمیدونم اسمش چیه. آخه قرار بود بیستم به دنیا بیاد ولی خواهری صبح دردش میگیره و با مامی میرن بیمارستان و بچه به دنیا میاد.بغل

من که خیلی این روزا سرم شلوغه و برا همین هنوز برا کوشولوی خوشگل کادو نخریده بودم. عصر بعد از بیمارستان با همسری رفتیم براش یه عروسک میکی موس بزرگ با دو تا تابلو و یه عروسک فسقلی با نمک خریدم. قبلا هم براش یه سرهم لی خریده بودم. دلم میخواد یه کاپشن هم براش بخرم ولی خیلی گرونن!!! یه دونه هم سکه کادو میدم. برا بیمارستان هم همسری سبد گل خشک خریده بود (چون طبیعی رو تو بیمارستان نمیزارن).فکر کنم کافی باشه. بعدا عکس کادوها و پسملی ناز رو میزارم.قلب

فردا منتظر یه خبر هستم که زندگی آیندم بهش بستگی داره. ممکنه خیلی خوب باشه و من رو خوشحال کنه و ممکنه خیلی ید باشه و من بخاطرش کلی گریه کنم. لطفا دعام کنید.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۸/٩       نظرات ()

 

خونه به طرز وحشتناکی نامرتب و کثیفه. نیاز به جارو  و تی کشیدن، گردگیری و جمع و جور کردن وسایلی داره که تو خونه پخش و پلاست. قبول دارم که اصلا یه کدبانوی خونه دار و مرتب نیستم. در واقع تمیزی و برق زدن خونه اصلا دغدغه من نیست و نامرتب بودنش ناراحتم نمیکنه. در واقع من توی مدتی که زندگی مشترکو شروع کردم (حدود سه ماه) اصلا دست به تی، جارو و اتو نزدم. معمولا روزای جمعه ما تمیزکاری انجام میدیم که گردگیری و جمع و جور کردن با منه و جارو و تی کشیدن و شستن دستشویی با همسرینیشخند. ظرفا رو ماشین ظرفشویی و لباسا رو لباسشویی میشوره. البته اوایل بیشتر خونه رو تمیز میکردیم ولی این اواخر بخاطر کار زیاد همسری و بیحوصلگی من خونه تو وضعیت خیلی بدیه.

مادر شوهریم که زن خیلی خیلی تمیز و با سلیقه اییه طوری که رنگ کاغذ دیواری خونش بخاطر تمیز کاری بیش از حد داره میره و حتی بعد چایی درست کردن گازو پاک میکنه اگه یه روز بطور ناگهانی بیاد خونه ما فکر میکنم حتما سکته رو بزنه.

امروز تصمیم گرفتم خونه باشم و بیرون نرم تا اگه شد کمی رو پایان نامه کار کنم که تا این لحظه کاری نکردم. یه ساعت قبل همسری زنگ زد و گفت تا ده دیقه با دوستش و یه نفر دیگه برا تعمیر م.ا.ه.و.ا.ر.ه میان خونه. منو تصور کنید که با چه سرعتی داشتم تو خونه میدوییدم و وسایل پخش و پلا شده رو از رو میز و مبل و زمین جمع میکردم. آشپزخونه هم که اپن و همه ظرفای کثیف نمایان. خلاصه تو ده مین از یه خونه نامرتب یه خونه بظاهر مرتب ساختم. البته اگه کسی در اتاقو باز میکرد به عمق فاجعه پی میبرد.

- این روزا بطرز وحشتناکی بی حوصلم. کم کم دارم مطمئن میشم که به یه افسردگیه حاد مبتلام. چون واقعا حوصله هیچ کاری رو ندارم. فقط دلم میخواد بخوابم و وقت تلف کنم. دو ماهه که خودم اپیلیدی نکردم و یا از ژیلت استفاده میکنم و یا برا اپیلاسیون میرم بیرون. ابروهام پر میشه و من عین خیالم نیست. موهام و همش با کلیپس میبندم و برا همسری بیچاره هیچوقت درستشون نمیکنم. حوصله درس و شرکتم ندارم. نمیدونم چم شده.

- دیروز قضیه پولو به مامی گفتم و میتونم تا سه میلیون ازش بگیرم. همسری که دید قضیه داره جدی میشه باز رفت سر موضع اولش. باید قبول کنم که این بشر اصلا دلش نمیخواد بیاد. دیشب که خونه مامیم بودیم برادرم فیلم جدایی نادر از سیمینو گذاشت که موضوعش تا حدی به شرایط الان ما نزدیک بود. زن و شوهری که اقامت کانادا گرفتن و حالا بعد اومدن ویزا مرده نمیخواد بره و به خانومه میگه اگه میخوای خودت برو. و میخوان از هم جدا بشن. خانومه دلش میخواد که مرده بیاد نازشو بکشه و التماسش کنه که نره. اما مرده خیلی بی تفاوته و راحت به زنش میگه هر طور دلت میخواد. وسط فیلم به همسری گفتم که مرده آدم بیشعوریه که اینقدر راحت به زنش میگه برو. همسری برگشته میگه اتفاقا خیلی هم منطقیه. وقتی اون خودش میخواد بره چه دلیلی داره که مرد بهش بگه برگرد. اگه زنی نخواد بمونه مرد که نمیتونه اجبار کنه. بعدشم که اومدیم خونه و تا ساعت دو نصف شب تو رختخواب با هم بحث کردیم سر رفتن و نرفتن. و امروزم سه ساعت با تلفن حرف زدیم و همسری کاملا واضح گفت که فعلا نمیخواد فکرشو با مهاجت درگیر کنه و هنوز اینجا برنامه داره. به منم گفت فکرتو فقط به پایان نامه معطوف کن و به هیچ چیز دیگه ای فکر نکن. حتی آشپزی و خونه. در آخر هم که فکر کرد نظر منو عوض کرده گفت عزیزم خیلی دوست دارم.

اما من قانع نشدم. اما چیکار کنم. قهر. دعوا. اخم و تخم. دلم نمیخواد زندگی آروممنو خراب کنم. نمیخوام به جدایی فکر کنم. ما با هم یه بحران بزرگو گذروندیم و تازه ذهنمون داره فراموشش میکنه. روح من هنوز آسیب دیدست و بی حوصلگی الانم نتیجه همون بحرانها و آسیب های روحیه. نمیدونم کار درست چیه.

- یه سری از وبلاگا هستن که خاطرات و اتفاقات روزانشونو مینویسن. اینکه چی خوردن کی خوابیدن کی بیدار شدن و چی کارا کردن. به نظر جالبه ولی به نظر من تو زندگیم روزا خیلی هم مهیج و پر اتفاق نیستن که بخوام روزانه نویسی کنم. وقت زیادی هم باید براش صرف کنم. برا همین امروز تصمیم گرفتم هر شب کارای مثبتی که در طول روز انجام دادمو به اضافه برنامه فردا اینجا بنویسم. شاید که اینجوری بتونم بهشون عمل کنم.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٧/۱۳       نظرات ()

آمار باحال
در روزنامه خراسان، 17/12/89، مطلبی خواندم که خیلی باحال بود. خبر این بود:
 
رئیس پلیس امنیت عمومی فرماندهی انتظامی خراسان با بیان اینکه شهر مشهد وضعیت بدی از لحاظ حضور زنان خیابانی دارد گفت: تمامی زنان خیابانی در مشهد شناسایی شدند و اکثر آنها نیز دستگیر شده اند
 
سرهنگ ناصر نجاریان سپس به آماری در مورد زنان خیابانی اشاره کرد و گفت: 19 درصد این زنان زیر 25 سال سن دارند، 55 درصد بین 25 تا
35 سال و 25 درصد دیگر نیز بالای 35 سال هستند
 
(99= 25 + 55 + 19 یعنی اینکه 1 درصد از زنان خیابانی نه زیر 25 سال، نه بین 25 تا 35 و نه بالای 35 سال سن دارند !)
 
وی افزود 55 درصد از زنان خیابانی که در مشهد دستگیر شده اند اهل همین شهر هستند، 19 درصد از شهرستانهای تابعه استان، 11 درصد از
خارج از استان و 3 درصد هم ساکن خارج از کشور هستند.
 
(88 = 3 + 11 + 19 + 55 یعنی اینکه 12 درصد نه ساکن مشهد و استان هستند و نه از خارج از استان آمده اند و نه ساکن خارج از کشورند. به عبارت بهتر 12 درصد از زنان خیابانی مشهد از ساکنین کرات دیگر هستند و این خود بهترین دلیل برای اثبات حیات در سایر کرات آسمانی است!).
 
وی گفت: 12 درصد این زنان بیسواد، 63 درصد زیر دیپلم، 23 درصد دارای مدرک دیپلم و بالاتر هستند
 
(98 = 12 + 63 + 23 یعنی اینکه دو درصد نه بی سوادند، نه زیر دیپلمند و نه بالای دیپلم !)
 
همچنین ۱۰ درصد آن ها مجردند،
۳۸ درصد متاهل و ۴۸ درصد مطلقه و فقط ۲ درصد بیوه می باشند.
 
(98=10+48+38+2 یعنی اینکه دو درصد این زنان نه مجردند، نه متأهل، نه مطلقه و نه بیوه!)
 
وی افزود بیش از 90 درصد از زنان خیابانی نیز مشکل اعتقادی دارند
 
(به عبارت بهتر حداقل 10 در صد از روسپیان مشهد هیچگونه مشکل اعتقادی ندارند و کاملاً مؤمنند!)
 
 
واقعاً باید به حال خود تأسف بخوریم که بیسوادان بر ما حاکمند و هر چرندی را به عنوان آمار به خورد مردم می دهند.
 
 
منبع خبر: روزنامه خراسان
سه شنبه 17/12/1389
شماره انتشار: 17790
 

مطلب بالا رو یکی برام میل کرده بود. به نظرم جالب اومد گذاشتمش اینجا.

- حال مادر بزرگ همسری خوب نیست (مامان باباش) و همه میگن امروز فردا میمیره. این تعطیلاتم همش تو بیمارستانیم. نمیدونم چرا من وقتی به چشاش نگا کردم احساس نکردم که به این زودیا بمیره. همسری لباس مشکیشو از کمد دراورده و بهم گفته اتوش کنم!!! پدر شوهری هم صبح رفته بیمارستان و میخواد مامانشو بیاره خونشون تا لحظه های آخر عمرش تو خونه باشه. یه لحظه هم به این فکر نمیکنه که زنم مریضه و چطوری هم از یه مریض و هم از سیل آدمایی که میان برا عیادت پذیرایی کنه. تازه اگه تو خونشون به رحمت خدا بره دیگه بدتر و همه مراسما میفته خونه اینا. برادرای پدر شوهری هم که از کرج با خانوادشون امروز میرسن. عجب اوضاعی بشه. من که حوصله ندارم برم اونجا. حالا شاید به این زودیا فوت نکرد. بیچاره مادر شوهر که خودشم بیماری قلبی داره و در حال حاضر هم چند تا از رگهای قلبش مسدوده باید چقدر مهمون داری کنه!!!!

 



کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٧/٢       نظرات ()

بوی ماه مهر

با شروع سال تحصیلی جدید من وارد دهمین سال تحصیلی در دانشگاه میشم.

اووووووووووووف سر آدم سوت میکشه. ده سال مداوم تو دانشگاه دانشجو باشی. خدایا کی این دانشجوییت من تموم میشه.

دانشگاهمون رو خیلی دوست دارم. البته فقط محوطه و محیطشو. استادا زیاد جالب نیستن. اکثرا از دماغ فیل افتادن یا خیلی هالو تشریف دارن. از حراست هم که حالم به هم میخوره. فکر نکنم تو کل دانشگاههای ایران از حراست دانشگاه ما گیرتر وجود داشته باشه. فقط دنبال مچ گیری و حال گیرین. البته الان دیگه با من کاری ندارن ولی تو دوره لیسانس کلی باهاشون خاطره دارم.

چند روزیه دانشگاه پر شده از دانشجوهای ورودی جدید فینگلی. همشون خیلی کوچولو موچولو هستن. خیلی هام که از شهرهای دیگه با خونوادشون اومدن و تو فضای سبز دانشگاه پیک نیک راه انداختن. زیز انداز و فلاسک چای و ... . پیش این دانشجوها احساس پیرزنیت بهم دست داده. تازگیا کوله پشتی برمیدارم که یکم احساس جوونی کنم.

امروز رفته بودم آموزش برا یه کاری. دیدم مسئول آموزش چپ چپ نگام میکنه میگه شما چیزی به اسم انتخاب واحد نداری!!!!!!!!!! یدفعه یادم میفته که ای داد بیداد من اصلا این ترم انتخاب واحد نکردم. واقعا قاطی کردم. میگه سه بار فرصت انتخاب واحدو از آموزش کل تمدید کردن و آخر سر هم دیده که دیگه از من خبری نیست خودش برام انتخاب واحد کرده.

دیشب با همسری بحث کردیم و آخرش هم کار داشت به دعوا و جاهای باریک میکشید که دیگه من خوابیدم. الانم نصفه قهرم. این بشر هیچ جوره با من راه نمیاد. اوندفعه که گفتم برا مهاجرت اقدام کنیم گفت خوبه ولی حالا بازم رفته تو جاده خاکی. داره زرنگ بازی درمیاره. کاملا معلومه که اصلا نمیخواد مهاجرت کنیم. اما نمیگه موافق نیست. اول میگفت برا ما دیر شده و باید تو بیست سالگی اقدام میکردیم. بعدش که کلی مثال زدم از کسایی که تو سنین خیلی بالا رفتن و موفق هم شدن میگه تو نمیتونی اونجا زندگی کنی. تو خیلی تنبل و تن پروری و اونجا باید از صبح تا شب کار کنی. دو روزه پشیمون میشی. یا میگه ما هنوز دو ماهه اومدیم سر خونه زندگیمون بزار یکی دو سال بگذره بعد. یا اینکه من کارمو اینجا دوست دارم و میخوام پیشرفت کنم. نمیخوام برم اونجا ظرف بشورم!

منم عصبانی شدم گفتم تکلیف منو روشن کن اگه نمیخوای بیای بگو من یه فکر دیگه بکنم. اونم گفت چه فکری؟ میخوای جدا شی و ....

الان بهترین فرصته برا مهاجرت. چون دوستم با همسرش میخوان اقدام کنن. دوستم یه عموی گردن کلفت تو کانادا داره و عموش یه وکیل از کانادا معرفی کرده. هزینه اون وکیل با تخفیفی که به دوستم میده حداقل هزار دلار از وکیل اینجا ارزون تر هستش. کلا برا همه چی دوستم تحقیق میکنه و وقت میزاره. مثلا کلی دنبال کلاس و استاد زبان فرانسه گشته و کلی چیزای دیگه و دیگه نیاز نیست ما همون وقتو بزاریم. شرایط ما با اونا از لحاظ امتیاز خیلی نزدیکه. وکیله گفته به ما هم حاضره همون تخفیفو بده. تازه هزینه کلاسای فرانسه برا چهار نفر خیلی کمتره. بهتر هم میتونیم با هم درس بخونیم و به هم انگیزه بدیم. اونجام تنها نیستیم. تازه تو ژانویه قوانین عوض میشه و اگه تا دو ماه مدارکو نفرستیم قوانین خیلی سختتر میشه و معلوم نیست ما دیگه شرایط داشته باشیم یا نه.

همسری دیشب برگشته میگه من اصلا ازون دوستت خوشم نمیاد نمیخوام با اونا بریم!!!

باز هم غمگین و ناراحن شدم. کارای آزمایشگاهم که افتاده تو نحسی و اصلا درست نمیشه. تو شرایط بدی هستم. نمیدونم کار درست چیه. همسری هم از صبح خودشو زده به بیخیالی و همش الکی میخنده. انگار که چیزی نشده. شاید هم تو دلش میگه به همین خیال باش.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٦/٢٩       نظرات ()

تناقض

چند وقتیه تو زندگیم دچار تناقض شدم!!!

همیشه میخواستم با کسی ازدواج کنم که مومن باشه. نماز خون باشه. روزه بگیره. اهل م.ش.ر.و.ب و دختر ب.ازی نباشه. سابقه مسافرتهای آنچنانی تو دوران مجردیش نداشته باشه. حلال و حروم سرش بشه. ولی خب ظاهر خودم جوری بود که هیچکس به ذهنش نمیرسید من دنبال همچین کیسی باشم. یعنی قیافم اصلا به این حرفا نمیخورد!!! و کسی فکر نمیکرد من اهل نماز و روزه باشم.  کسایی که سراغ من میومدن معمولا این ویژگیها رو نداشتن گرچه واقعا تو این دوره و زمونه این جور شخصی کم پیدا میشه.

تا این که همسری پیداش شد. اون تمام این ویژگیها رو داشت. و جالب اینجاست که بهم گفت با وجود ظاهرم میدونسته که من درونم اینطوریه. اونموقع من خیلی به خودم میرسیدم. آرایش و مدل موهای فشن. کسی منو بدون آرایش ندیده بود. تیپ های خفن میزدم که همیشه حراست دانشگاه بهم گیر میداد.

من از پیدا کردن همسری خوشحال بودم. اما پدرش خیلی مومن بود یعنی زیادی مومن بود. ازونایی که همیشه یه پاش تو مسجده. خب این اصلا بد نیست اما یکم منو میترسوند.

این ترس من بیمورد نبود. همسری بچه اول خانوادست و خیلی رو پدر و مادرش حساسه. حاضره هر کاری بکنه که اونا ازش راضی باشن.

همسر من یه آدم متعصبه. اوایل این مساله خیلی آزارم نمیداد اما الان نه. نمیدونم دقیقا چی میخوام. من به همه چی خیلی اعتقاد دارم به غیر از حجاب. اما اون اینطور فکر نمیکنه. اون میگه باید به همه چی معتقد باشی. از وقتی به این مساله حساسیت نشون دادم بدتر شده. همیشه وقتی بیرون میریم بهم میگه عزیزم یکم شالتو سفت کن. یکم موهاتو بزار تو. این حرفا عصبیم میکنه. ظاهر من در حال حاضر اصلا قابل مقایسه با دو سال پیش نیست. خیلی ساده شدم. آرایشم خیلی ملایم شده. و لباسامم همینطور.

تو مهمونیا همیشه تو منگنم. تو مهمونی نامزدی خواهر شوهرم فقط من عین پیرزنا کت و دامن با جورابای سیاه خیلی کلفت و البته روسری پوشیده بودم. حتی خواهرای همسری همیشه موبازن. همه رقصیدن اما من که با روسری نمیتونستم برقصم. در عوض تنها کسی که م.ش.ر.و.ب نخورد همسری من بود.

خب نمیشه هم خدا رو خواست هم خرما رو. نمیدونم. احساس میکنم دارم ایمانمو از دست میدم. چون نمیتونم این تعصبها رو تحمل کنم. نمیدونم راه درست چیه. شاید همسری بعدها عوض بشه و تعصبش از بین بره اما ممکنه ایمانشم ضعیف بشه. مثل دامادشون که اول مثل همسری بود ولی حالا راحت م.ش.ر.و.ب میخوره و خیلی کارای دیگه. ابرو

- همسری رو یکم راضی کرده بودم که برا مهاجرات اقدام کنیم. اما از همون ابتدا به کلی مشکل برخوردیم. فقط برا آزاد کردن مدرک من دو و نیم میلیون و برا مدارک همسری چهارو نیم میلیون پول لازمه. پول وکیل هم که سر به فلک میکشه. فکر میکنم همسری جا بزنه. مخصوصا که مین اپلیکنت اونه و باید بشینه فرانسه بخونه!!! امید زیادی ندارم.

 




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٦/۱۳       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.