قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


عروسی من

سلام به دوستای خوبم.

من بالاخره عروس شدم. عروسی با خوبی و خوشی برگزار شد.

یه مراسم چهار شنبه شب بود که تو پیلوت خونه خودمون برگزار شد (با ارکستر و رقص نور). مراسم اصلی عروسی پنجشنبه تو تالار بود. و جمعه هم مراسم پاتختی تو خونمون.

الان که دارم مینویسم دلم تنگ شد. به نظرم خیلی زود گذشت. زود تموم شد.نیشخند

تا چهارشنبه من تو بازار بودم و هی خرید میکردیم. هنوزم یه سری نواقص هست که باید تهیه کنیم. میز ناهار خوری و میز جلو مبلی رو دوشنبه خریدیم که سه شنبه آوردن و نصب کردن.

تاج عروسیمو چهارشنبه رفتم گرفتملبخند.فروشنده میگفت چقد ریلکسی تازه الان اومدی برا کرایه تاج. آخه منتظر بودم مدلی که دوست دارمو پیدا کنم. دوست داشتم ظریف باشه و  مدلش مثل تل باشه نه ازون تاجهای مثلثی عهد بوق. که خوشبختانه اونی که میخواستمو پیدا کردم. کنارشم یه گل بود.

موهامو چند روز قبلش هایلایت کردم. البته رفته بودم که فقط یه رنگ ساده عسلی بزارم که آرایشگره اغفالم کردو هایلایت کردم. البته خیلی خوب دراومد.

چهارشنبه صبح نشسته بودم شمع و وسایل تزئینی درست میکردم. یه سری هم جا شمعی خریده بودم که پنج تا استوانه بودن با ارتفاع های مختلف که توشون خالی بود. برای همین پارچه نقره ای خریدم و باهاش گل درست کردم و توی جاشمعی ها رو تزئین کردم. قشنگ شد. بعدا عکساشونو میزارم.

پنجشنبه از صبح زود رفتم آرایشگاه. که تا ساعت یک طول کشید. آرایشگاهی که رفتم بهترین آرایشگاه شهرمونه. اونروز به غیر از من پنج تا عروس دیگه هم بودن. مامانم و مادر شوهرم به اضافه دو تا خواهر شوهرام هم اومده بودن همون آرایشگاه.

تعداد کارکناش خیلی زیاده. چهر تا آرایشگر اصلی داره که کار گریمو انجام میدن. برای هر کاری هم چند نفر مسئول هست. اول که میری اصلاح صورت و ابرو رو انجام میدن. بعدا براشینگ. بعد مژه مصنوعی برات میزارن. بعدش گریم صورت. بعد ازون شینیون. آخرش هم به بدنت کرم میزنن و لبلستو میپوشونن. نظم و ترتیبش خیلی خوبه و اصلا معطل نمیشی.

همه بهم میگفتن خیلی قشنگ شدی و هی شونصد نفر میومدن ازم میپرسیدن کی تو رو آرایش کرده. تور و لباسمم که محشر بود. خودم که خیلی دوست داشتم.

بعدش همسری با ماشین گل زده به همراه فیلمبردارا اومد دنبالم. خیلی قیافش با نمک شده بود. موهاشو فشن درست کرده بودن. شبیه یه پسر بیست ساله شده بود.

کلی برا بیرون اومدن از آرایشگاه ادا درآوردیم. البته فیلم بردار میگفت چیکار کنید. تو ماشین هم هی میگفت برقصید و نمیدونم دسته گل و تکون بدید و همدیگرو بوس کنید و ازین کارا. بعدش هم رفتیم آتلیه که خیلی خیلی عکس ازمون گرفتن. اونجا خیلی خسته شدم. چهر نفر بودن که دو تاشون عکس میگرفت و دوتاشون هم فیلم برداری میکردن. یه جورایی فیلم برداری پشت صحنه. هی عکاسه فیگور میداد هی فیلم برداره. خیلی طول کشید ولی فکر کنم خیلی عکسای خوبی بشه. بعدش هم رفتیم باغ که تو باغ ازمون عکس بگیرن. باغش محشر بود. ولی چون دیر شده بود اونجا زیاد عکس نگرفتیم. باغ خارج از شهر بود و با تالار حداقل نیم ساعت فاصله داشت. هوا هم گرم بود و آفتابی و هی کرمای صورت من آب میشد و من عصبانی میشدم. بعدش هم اونقدر با عجله اومدیم که وقتی رسیدیم تالار دیدیم دسته گل تو باغ جا مونده. قرار شد یکی از آتلیه بره و دسته گلو بیاره.

سه تا رقص برا تالار در نظر گرفته بودیم. البته به غیر از رقصای درهم و برهم. اولش که من تکی با آهنگ خانومم رقصیدم و همسری یه انگشتر خیلی خوشمل بهم شاباش داد. این رقصو با دوستم تمرین کرده بودم و خیلی خوب شد. رقص دوم هم با همسری بود. هفته آخر خیلی با هم تمرین کرده بودیم. با یه آهنگ بی کلام. که واقعا عالی رقصیدیم. جوری که همه سر پا وایساده بودن و نگاه میکردن. البته دو سه جا همسری حرکاتشو یادش رفته بود که به روی خودمون نیاوردیم. رقص آخرمون هم با آهنگ من عاشقتر از پیشم السید بود. که اونم هفته آخر خیلی تمرین کرده بودیم. اولشو من شروع کردم که یه سری حرکات مخصوص داشت. وسطا همسری بهم ملحق شد و یه جور رقص تانگوی سریع رقصیدیم. که همه هم خوششون اومد.

بعدش هم شامو مراسم بردن عروس به خونشون. و دعای خیر کردن.

ازونجایی که کلی میوه و شیرینی و آجیل مونده بود جمعه هم پاتختی گرفتیم. تو خونه خودم. که یکم تعداد مهمونا زیاد شد ولی خوب بود. شنبه از صبح تا عصر با همسری خونه رو تمیز کردیم. اون کف آشپزخونه و کف خونه رو پاک کرد و جارو کشید. منم ظرفا رو جابجا کردمو و دستمال کشیدم. شب هم رفتیم خونه مامانینا.

الان هم من خونه مامانینام. مثلا اومدم کارای پایان نامه رو انجام بدم. آخه من با کامپیوتر ثابت کار میکنم و همه چیم اینجاست. با لپ تاپ راحت نیستم. برادرم نمیزاره کامپیوترو ببرم. برا همین فعلا باید بیام اینجا کارامو انجام بدم. مودمم اینجاست که اونم برادرم میگه نبر!!!تو خونه خودمون فعلا اینترنت نداریم. چون پول اشتراک اینترنتم خودم دادم تا تموم شدنش میام اینجا.

ظهر هم میرم خونمون که همسری بیاد و نهار بخوریم. البته فعلا غذا درست کردنی در کار نیست و از یه غذای خانگی خوب اشتراک گرفتیم نیشخند.

من رسما وارد زندگی مشترک شدم امیدوارم خیلی سخت نباشهبغل.

 




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٤/۱٩       نظرات ()

کارای عروسی

این روزا خیلی درگیرم. هرشب ساعت ده یازده میرسم خونه و خسته و کوفته یه چیزی میخورم و میفتم. چرا این خریدا تموم نمیشه. آقای همسر هم طبق روال صبحا از ساعت هفت میره سر کار تا عصر. بعدشم کلاسای نظام مهندسی. ساعت هشتو نیم میاد و میریم دنبال خریدا!!!یعنی هر روز خسته تر. اصلا هم به برنامه رقصمون فکر نمیکنه. کلاسا تا روز عروسی ادامه داره و یه روز قبل عروسی هم امتحان برگزار میشه.ابرو

خیلی چیزا برا تعریف کردن دارم ولی الان خیلی خستم. بعدا مینویسم.خمیازه




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٤/٧       نظرات ()

این روزهای من

سلااااام. یه هفته بود که اینجا نیومده بودم. اوضاع و احوال غاراشمیشه.

- روابط با آقای همسر خوبه. یعنی بزنم به تخته در این مدت هر چند کوتاه با هم هیچ بحثی نداشتیم. البته من خیلی رعایت کردم. یعنی چند بار خودمو کشتم و خشممو کنترل کردم. پنجشنبه خونه رو تحویل گرفتیم. صبح من و مامان بابام و برادرم به اتفاق آقای همسر رفتیم برا تمیزکاری. کمی بعدش مامان و خواهر بزرگش اومدن. همونطور که گفته بودم در طول  دوره یک ماهه دعوامون دو تا خواهر شوهرهای گرامیم که تقریبا همسن و سالیم هیچ گونه تماسی حتی در حد اس ام اس با من نداشتن و هیچ وقت حالمو نپرسیدن. خواهر بزرگش که نسبتا اخلاقش بهتره اونروز داشت میرفت مهمونی و فقط اومده بودیه سری بزنه. خیلی عادی برخورد کرد انگار نه انگار که چیزی شده. منم همینطور. سلام کردم و روبوسی و هیچی نگفتم. خانم مادر شوهر تا وقتی که تمیز کاری تموم بشه موندن و کمک کردن. خوشبختانه خونه تازه رنگ شده بود و کلا تمیز بود. ظهر همسری اومد خونه ما و منو مجبور کرد به باباش زنگ بزنمو روز پدرو تبریک بگم. منم زنگ زدمو کمی هم با محبت صحبت کردم.

بعد از ظهر دو تا از دوستای آقای همسر اومدن و کمک کردن تا یکسری از وسایلو ببریم خونه. خونه طبقه چهارمه. همه چی تو آسانسور جا شد. فقط یخچال جا نمیشد که اونم دراشو درآوردنو به زور با آسانسور آوردنش. عصر بابا مامان همسری اومدن اونجا و من مجبور شدم با باباش روبوسی کنم. تا ساعت ده شب با آقای همسری تو خونه داشتیم کار میکردیم و بعدش برا شام رفتیم خونه اونا!!!! خواهر شوهر بزرگ با همسرش اونجا بودن. من خیلی عادی رفتم تو و سلام کردمو دست دادم و نشستم. مادر شوهر میوه آورد و هی تعارف که بخور. بعدش هم رفتیم شام بخوریم. وسطای شام خواهر شوهر کوچیک با شوهرش اومدن. شوهرش اومد تو آشپزخونه و سلام کرد. ولی خواهر شوهره از دور سلام داد و اصلا نزدیک نیومد. انگار نه انگار که منو دیده. بعدش هم تو خونه پشتشو کرده بود و نشسته بود. خیلی ناراحت شدم ولی به روی خودم نیاوردم. به جای اینکه من ناراحت باشم اون قیافه گرفته بود. گفتم به درک فکر میکنم اصلا وجود نداره. به همسری هم چیزی نگفتم چون احتمال بحث وجود داشت. اون در هر صورت طرف خواهرشو میگرفت. بعد یه ساعت هم گفتم خستم و خداحافظی کردم اومدم خونمون. و تا امروز دیگه باهاشون تماسی نداشتم.

- کارت عروسی گرفتیم. البته یک نوع خیلی ساده و البته ایرانی. کارتهای ترکیه تو بسته های صد تایی بودن و چون ما 220 تا کارت لزم داشتیم نمیصرفید. دیروز در طی یک عملیات انتحاری مبل و لوستر رو خریدیم. تخت هم پسندیدم ولی هنوز نخریدم. مبل رو مدل راحتی گرفتم البته ترکیه ایشو. یکم گرون شد ولی دیگه برا گشتن وقت نداشتم. میز جلو مبل هم پسندیدم که اونم رویه چرمیه ترکیه ایه. احتمالا فردا بریم بخریم.

- این روزا کارای آقای همسر خیلی زیاده. یعنی از صبح ساعت 7 تا هشت نه شب سر کاره. هفته پیش خاکبرداری داشتن و این هفته بتن ریزی. از دوشنبه هم کلاسای پایه دو نظام مهندسی شروع میشه که باید از ساعت چهار تا هشت بره اونجا. این یعنی دیگه هیچ وقتی برا عروسی نمیتونه بزاره. نه تلویزیون خریدیم نه کت و شلوار نه خریدای مخصوص عروس و داماد و نه خیلی چیزای دیگه. من هم که هر روز سر کار میرم. مدل آزمایشگاهی برا پایان نامم در حال ساخته و خیلی از خریدای جهیزیه هم مونده. با این حساب هیچ وقتی برا تمرین رقص نداریم و احتمالا تو عروسی بصورت دیمی برقصیم. حیف شد. خیلی دوست داشتم رقصمون خوب باشه.

قیافه دوتامون هم دیدنیه. من که هی وزن کم میکنم و هر کی منو میبینه میگه چرا اینطوری شدی. آقای همسر هم بدتر از من. هم خیلی لاغر شده و هم از بس جلو آفتاب وایساده سیاه سوخته شده.

- تو خریدایی که باید انجام بدیم من فقط سشوار خریدم!!! برا وسایل آرایشی بهداشتی هم خودم دارم خرید میکنم. با پول خودم. اکثر چیزایی که خریدم مارک اور.ی.ف لی.م هستش. خیلی از محصولاتش راضیم. چون هم گیاهین.هم کیفیتشون عالیه و هم قیمتاشون خیلی مناسبه. قبلا که تو ایران موجود بود و خرید و فروشش آزاد من مشاور بودم و خودم خرید میکردم اما حالا از طریق یکی از دوستان از ترکیه میخریم. عکس یکسری از چیزایی که خریدمو میزارم.

- رفتیم سرویس جواهراتی رو که انتخاب کرده بودم سفارش بدیم گفت سی و پنج میلیون میشه!!! یه مدل دیگش رو که یه بار گفته بود حدود ده تومن میشه رو انتخاب کردیم گفت بیست میلیون میشه!!! به ناچار دستبندشو حذف کردیم و یکسری از سنگاشم تعویض کردیم تا شاید با ده دوازده تومن ما بشه خریدش!!!عجب زمونه ای شده.

- هفته پیش سمت چپ قفسه سینم درد میکرد. چند ثانیه تیر میکشد ولی بعدش خوب میشد. دیروز دردش وحشتناک شد طوری که شب نمیتونستم بخوابم. میترسم مشکل قلبی باشه. فردا میخوام از یه متخصص وقت بگیرم. امیدوارم مشکل قلبی نداشته باشمخنثی.

 




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۳/۳٠       نظرات ()

 

بچه ها یه سوال. آهنگ خوب برا رقص تکی عروس و همچنین رقص عروس و داماد چی پیشنهاد میکنید؟

خیلی کم تا زمان عروسی مونده ولی من هنوز آهنگ قطعی انتخاب نکردمابرو.لطفا کمکم کنیدقلب.

 




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۳/٢۱       نظرات ()

صلح!!!

پدرم باهاش حرف زد. بهم گفت میتونید با هم زندگی کنید. همسری اخلاقش مثل سابق شده. منم قول دادم زود عصبانی نشم. قرار شد عروسی برگزار بشه.

به همین سادگی. اون همه اختلاف یه دفعه خاموش شد.

عاشق پدرم هستم. خیلی عاقله و من هر چی بگه به حرفش گوش میکنم.

من و همسری همدیگرو دوست داریم. اما این یه واقعیته که اخلاقامون تا حدی متفاوته. باید هر دوتامون کمی از خواسته هامون چشمپوشی کنیم تا بتونیم در کنار هم با صلح زندگی کنیم. من متولد دی هستم و همسری مرداد. تو طالع بینی هم نوشته که تا زمانی که به نظرات هم احترام بزاریم میتونیم با صلح زندگی کنیم وگرنه آشوبی بپا میشه مثل همونی که از سر گذروندیم.

فکر میکنم آقای همسر ارزش زندگی مشترکو داشته باشه ولی یکم میترسم. ازینکه بازم اون چهرشو نبینم. باید همیشه مواظب باشم که اون یکی چهرش نمایان نشه. البته باید اعتراف بکنم که اخلاق من هم مثل پری مهربون نیست. یه اخلاق بد من اینه که اگه چیزی بخوام باید بشه و اگه نشه قاطی میکنم. و اینکه وقتی عصبانی میشم نمیتونم خشممو کنترل کنم و ممکنه چیزای جالبی نگم یا صدام زیادی بلند شه. امیدوارم بتونیم اخلاقامون رو اصلاح کنیم.

امروز یه خونه رو اجاره کردیم. خونش نقلیه (110 متر) ولی شیکه و خیلی تمیز. نزدیک خونه مامانمینا و مامانشینا!!!!البته به خونه ما نزدیکتره.

باید بازم بیفتیم دنبال کارای عروسی. خیلی زمان از دست دادیم.

من همچنان دلم نمیخواد خانواده آقای همسر رو ببینم ولی مجبورم. البته بهش گفتم یه هفته دیگه.

یه بدبختیه دیگه اینه که به استادم گفتم عروسی بهم خورد. کارای آزمایشگاهی رو میخوام شروع کنم. احتمالا از هفته دیگه باید شروع کنم!!!!نمیتونم بگم بازم بمونه عروسی برقراره. ممکنه منو بکشهنیشخند.

برام دعا کنید.

از همه دوستای خوبم بابت نظراتشون ممنونم.




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۳/٢٠       نظرات ()

روزهای من

- پنجشنبه رفتیم پیش روان شناس تستها رو دادیم. به نظر من که مسخره بود. فردا قراره بریم نتیجه رو بهمون بگه. روابط با آقای همسری نسبتا خوبه. فقط نمیدونم چرا هی خودشو لوس میکنه. یه دفعه گرفته میشه. میگه دست خودم نیست یه دفعه حالم بد میشه. یا میگه شبا نمیتونم بخوابم و ازین حرفا . با خانوادش هم همچنان رابطه ای برقرار نکردم قهر.

- اوضاع درسیم واقعا افتضاحه Reading a Book. قرار بود دو هفته پیش لیست تجهیزات آزمایشگاهی رو تهیه کنم بدم به استادم ولی تا حالا هیچ کاری نکردم. در حالی که فقط یه روز کار داره. امروز به موبایلم زنگ زد جواب ندادم. باید امشب حتما آمادش کنم فردا ببرم بدم بهش. فکر کنم فردا حسابی حالمو بگیره. منی که  همه تو دانشگاه به عنوان یه دانشجوی زرنگ میشناختن الان شدم تنبل ترین دانشجو. خیلی با تنبلیام وجهمو خراب کردم. آخه چیکار کنم حسش نیست. با این اوضاع روحی!

- مامانم جهیزیه رو همچنان داره میخره. بالاخره سرویس قاشق چنگال مورد نظرمو پیدا کردم. مارک دسینی. خیلی شیک و سادن. البته یکم گرون شد. کریستال هم یه مدل قشنگ دیدیم که بشقاب های میوه خوری و ظرف میوه خوری و استکان ها و گلدان رو ازون مدل میخرم. البته اونم یکم گرونه. ست ادویه و آبلیمو و ظرف قند و چای و ... رو هم خریدم. از مدل های ترکیب چینی سفید و چوب مارک سیلویا. سینی مهمون هم مارک سیلویا خریدم. چینی های مهمون و دم دستی هم انتخاب کردم که همشون مارک سیلویان. کلا محصولات این مارکو میپسندم. البته جنس سرویس مهمون چینی نیست سرامیکیه! برا مبل و سرویس خواب نتونستم مامانینا رو راضی کنم بریم تهران. یعنی با این جریانات پیش آمده کلا حسش رفت. اونا یه مدل مبل استیل پسندیدن که هشت نفرست با میز نهار خوری هشت نفره. بد نیست ولی به نظر من مدلش قدیمیه. البته سادست. نه خیلی مده و نه شاید از مد بیفته. اگه اونا رو بخرم سرویس مبل راحتی رو هم آقای همسر میخره. در هر صورت اون چیزی که تو ذهن من بود نمیشه.

 




کلمات کلیدی :عروسی، جهیزیه، پایان نامه
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۳/٦       نظرات ()

جدایی یا صلح!!!

مشاهده یادداشت خصوصی




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۳/٥       نظرات ()

کفش شانزده سانتیم

درسته خیلی جینگول پینگولی نیست ولی با اون پاشنه ها خیلی راحته.




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٢/٢٢       نظرات ()

 

 

- دیروز دوستم اومده بود خونمون که تمرین رقص کنیم. (با این دوستم نه ساله که دوستیم و رقصش خیلی خوبه. قرار شده رقصو با اون تمرین کنم). موقع تمرین همون کفشای شانزده سانتی رو که خریدم میپوشم که عادت کنم. یه ساعت با هم یوگا کار کردیم و دو ساعت هم تمرین رقص!!!!

- بعد از تمرین رقص با همسری رفتیم بیرون برا دیدن چند تا گالری مبل. میخوام مبل راحتی بخرم. نمیتونم ده دوازده تومن بدم برا مبل استیل. اوه

چند جا رو دیدم اما مبلاشو نپسندیدم. فقط مبلای یه جا خوب بود که قیمت مبلی که من پسندیدم با میز نهار خوریش حدود هفت میلیون میشد. البته این مبلا ایرانین. مبلای ترکیه هم مدلای خیلی سادش حدودا همین قیمت یا بیشترن. ولی من جدیدا خسیس شدم و نمیخوام اینهمه پول به چهار تا تیر و تخته بدم که بعد دو سال هم از چشم بیفته.

خیلی دلم میخواد برم تهران و از یافت آباد مبل و سرویس خواب بخرم. ولی آقای همسر میگه هزینه حمل بالاست و ارزش نداره. در ضمن اصلا وقت هم نداریم که چند روز پاشیم بریم تهران!!!ابرو

- از چند روز پیش سرگیجه داشتم و از امروز صبح نشانه های سرماخوردگی آشکار شد. خونه مادر شوهری بودم و تا ساعت 6 بعد از ظهر فقط خوابیدم. بعدشم پاشدم آب نمک قرقره کنم که پرید تو گلوم و داشتم خفه میشدملبخند.

- امروز بیست و یکمین ماه گرد ازدواجمون بود برا همین شامو رفتیم بیرون (با وجود گلو درد شدیدمنیشخند). به استاد قول دادم تا یکشنیه بخش بررسی منابع پایان نامه رو تحویلش یدم. اما اصلا نشد کار کنم. بعضی از قسمتهای تایپیش رو دادم به همسری که زحمتشو بکشه. بیچاره تایپش زیاد سریع نیست ولی بهم گفته تا صبح بیدار میمونه و تمومش میکنه. الان اون تو خونشون داره میتایپه و من اینجا نشستم وبگردی میکنم. عذاب وجدان گرفتمدلقک.

پ.ن- اون فیلم عروسی رو که تو بلوتوثا هست دیدید که عروس داره با یه آهنگ قری میرقصه، یه دفعه پاش پیچ میخوره و میخوره زمین. خیلی میترسم که با اون کفشای شانزده سانتی یه همچین اتفاقی برام بیافتهچشم

 

 




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٢/۱٦       نظرات ()

کفش های سیندرلا

- کفش عروسیمو خریدم. با پاشنه های شانزده سانتی!!!!ولی فوق العاده راحت. خیلی قشنگه و سفارشی، که از ترکیه آوردن. اگه شد عکسشو میزارم.

- کارت عروسی هم احتمالا از ترکیه سفارش بدیم. آقای همسر کارتهای اینجا رو دوست نداره. من از کارتهای چوبی خوشم میاد ولی ایشون میگن بی کلاسه و در شان ما که تحصیل کرده هستیم نیستتعجب. کارتهای ترکیه خیلی سادن و گرونابرو.

-پ.ن 1: احساس میکنم مطالبم یکم خاله زنکی شدهفرشته.

- پ.ن 2: چرا بیشتر کسایی که میان اینجا نظر نمیدن؟!!دوست دارم نظر بدیدقلب.




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٢/۱٢       نظرات ()

جهیزیه

من خیلی سخت خرید میکنم. یعنی به اصطلاح مشکل پسندم. دوست ندارم از چیزایی که تو خونه همه پیدا میشه داشته باشم. دلم میخواد وسایلم خاص باشن. ولی دیگه بریدم. توی بازار همه ظرف و ظروف تو یه سبکین. چیز خاص وجود نداره و اگه هم باشه قیمتاش واقعا بالاست.

امروز با مامان رفتیم بازار برا خرید ظروف کریستال و قاشق چنگال و روتختی!!! البته هیچی نخریدیم.نیشخند

تو ظروف کریستال اکثر مغازه ها کریستال با طرح خورشید!!! دارن. اما فقط چند تا مغازه خاص کریستالهای ورساچه دارن که من دوسشون دارم. ولی قیمتاشون خیلی بالاست و دلم نمیاد بخرم. مثلا ظرف میوه خوری چهارصد و پنجاه تومن. یا یه سرویس گیلاس دویست و پنجاه تومن. البته شاید تو شهرای دیگه اینطوری نباشه.

قاشق چنگال های مارک وی ام اف رو دوست دارم که اونم حدود پونصد تومن میشه و خیلی گرونه. البته بنظر من.

رو تختیام که همشون گل منگلی و توری و کاردوزی شده که اصلا دوست ندارمناراحت.

امروز زدم به سیم آخر و به مامان گفتم من دیگه بازار نمیام. خودت هر چی خواستی بخر. من دیگه خسته شدم و دیگه نمیخوام وسایلم خاص باشناوه.

من دو ماه دیگه عروسیمه و از جهیزیه فقط وسایل برقی بزرگ مثل یخچال و لباسشویی و ماشین ظرفشویی و مایکروویو و ... خریدم. همه وسایل خرده ریز موندهابله.

پایان نامه رو چی کار کنم. آموزش رقصم کلا بیخیال شدم. گریه




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٢/۱۱       نظرات ()

جواهرات

هفته پیش به اتفاق مادر شوهر گرامی و خواهر شوهرهای عزیز و همسری رفتیم برا پسندیدن سرویس جواهرات. من نتونستم چیزی بپسندم. آخه اکثرا شبیه هم بودن تو بیشتر مغازه ها. ما حالا نمیتونیم جواهر خیلی گرون بخریم. به هر مغازه داری که میگفتیم جواهر با قیمت حدود ده تومن میخوایم همچین نگاه معنی داری میکرد که با این پول نمیشه چیز خاصی خرید!!!

من از جواهرایی که میگن طرح مارکیزه ولی سنگاش برلیانن اصلا خوشم نمیاد. اونایی هم که سنگاشون مارکیزه قیمتاش بالای بیست تومنه.

همسری یه آشنا پیدا کرده که حجره داره. ازونایی که طلاها رو تو گاوصندوق نگه میدارن و فقط به مشتری های مخصوص نشون میدن. امیدوارم بتونم ازونجا چیزی بپسندم.خجالت




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٢/۳       نظرات ()

 

آرایشگاه و عکاس هم اوکی شد.




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٢٧       نظرات ()

لباس عروسیم

بالاخره لباس عروسی ایده الم رو پیدا کردم.همیشه دنبال چیزای خاص بودم.و این لباس واقعا خاص و تکه. به دور از هر نوع پف و جینگول پینگول اضافی. خیلی قشنگه.ساده و شیک. دوست ندارم از فرهنگ عربی که تو کشور رواج پیدا کرده پیروی کنم. لباس های پر زرق و برق بازاری و آرایش های آنچنانی. سادگی و شیک بودنه رو ترجیح میدم بدور از هر نوع تظاهر.




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٢۳       نظرات ()

عروسی

چند روزیه کارای عروسی رو شروع کردیم.تالارو که ماه پیش رزرو کرده بودیم.تالار خوبیه ولی بنظرم قیمتش بالاست.حدودا دو میلیون.نمیدونم تو شهرای دیگه قیمتا چطوره.امروز دنبال عکاس بودیم. یه عکاس خوب پیدا کردیم که هم کارش خوبه هم قیمتاش نجومی نیست. دوست دارم عکسای عروسیمون خاص و هنری باشن. از عکسایی که عروس و داماد فیگورای تکراری مال عهد بوقو میگیرن خوشم نمیاد.عکاس باید خلاق باشه.

کلاس رقصم نمیدونم چه کنم.هم بخاطر پایان نامه وقت ندارم.هم قیمتا خیلی بالاست.یعنی برا یه رقص چند دقیقه ای هزینه بین ٣۵٠ تا ۶٠٠ هزار تومن میشه که فکر میکنم ارزش نداره.البته رقص خودم بد نیست اما خاص نیست!!!!!!!!!!!!!.همسری هم زیاد از رقص تانگو خوشش نمیاد.میگه سبکه برای ما که تحصیل کرده ایم!!!

لباس عروسم میخوام از دفنه کرایه کنم.تنپوش اول.

آرایشگاهم نمیخوام خیلی گرون باشه. آرایشگاهی که موقع عقد رفته بودمو دوست دارم. گریم کار میکنه طوری که آرایشت بنظر خیلی ملایم میاد ولی قیافه کلی قشنگ میشه.قیمتش مناسبه.نه خیلی ارزون نه خیلی گرون. فقط اونموقع نک ابروهامو تیغ زده بود که هنوزم کامل رشد نکرده.میترسم بازم اینکارو بکنه!

جهیزیه هم که ناقصه و کلی کار داره. با این وضع پایان نامه خدا خودش بخیر برسونه.

 




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/۱۸       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.