قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


درهم و برهم!!!

- این روزا کارای آقای همسر خیلی زیاد شده. صبح ها خیلی زود میره و عصرا دیر برمیگرده. پنجشنبه روز تزریق آمپولم بود. همسری بخاطر مشغله یادش رفته بود بره و داروها رو بگیره. وقتی چهارشنبه میره که داروها رو بگیره اونجا اولش میگن تو نسخه تاریخ نوشته نشده. باید ببری دکتر تاریخ بنویسه. همسری هم میره یه خودکار مشابه خودکار دکتر پیدا میکنه و خودش تاریخ مینویسه و میبره داروخانه. همسری تاریخ روزی رو مینویسه که دکتر نسخه رو نوشته ولی تو داروخانه میگن اعتبار نسخه تا پونزده روزه و این تاریخ مال بیشتر از پونزده روز قبله. داروها رو نمیدن. همسری خیلی تلاش میکنه. میره با رئیس اونجا صحبت میکنه اما راضی نمیشن. (چون داروها رو رایگان میدن گرفتنش خیلی دنگ و فنگ داره!!!). بهم زنگ زد و خیلی ناراحت بود. منم ناراحت شدم و اونو مقصر میدونستم که چرا زودتر نرفته داروها رو بگیره. حتی ازش یه تشکر خشک و خالی هم نکردم. عصر هم که اومد خونه ازم عذرخواهی کرد که پشت تلفن با عصبانیت حرف زده. پنجشنبه کار مهمی داشت و نمیتونست بره دنبال داروها. قرار شد من خودم برم دنبالش.

- پنجشنبه از ساعت هشت و نیم رفتم بیمارستانی که دکترم اونجاست تا یه نسخه جدید بنویسه. تا ساعت ده و نیم اونجا نشستم تا بالاخره دکتر صدام کرد. تو اون دو ساعتی که اونجا بودم کلی ناراحت شدم. اونجا بدترین بیمارستانیه که تا حالا دیدم. همراهای مریضا صبحها بیرون منتظر میشن و تا ظهر نمیتونن برن تو. همه غمگین. همه چهره ها عصبی و ناراحت. اکثرا آدمای فقیر که از شهرستان اومدن. گاهی هم مریضا رو میارن که جایی ببرن و ازونجا رد میشن. همشون چهره های داغونی دارن. اصلا جو بیمارستان اونقدر بده که یه مریض نمیتونه روحیه خوبی داشته باشه. لباساشون به رنگ گلبهی خیلی بد رنگ که برا بعضیی هاشون زیادی گشاده و برا بعضیا زیادی تنگ!!! یه پسر با برادرش اومد اونجا که میخواست برا ویزیت بره پیش دکتر (مثل من بجای مطب اومده بود بیمارستان). بیست و دو ساله بنظر میرسید با قیافه خوب. خوش قد و بالا و خیلی خوش پوش. تو چهرش غم و ناراحتی وجود نداشت. به سختی راه میرفت و بنظر دست چپش هم مشکل داشت. شاید ام اس داشت!!! کسایی که اونجا نشسته بودن با چهره های افسرده با دیدنش اونقدر نچ نچ کردن و سرشونو تکون دادن و آه کشیدن (که مطمئنا پسره میشنید) اونقدر به بیچاره انرژی منفی دادن که دیگه اونم داشت عصبی میشد. تو ذهن خودشون داشتن دلسوزی میکردن. متاسفم برا جامعمون. عاشق دکترم هستم. بعضیا پشت سرش میگن پولکیه آدم خوبی نیست اما این حرفا برا من مهم نیست. اون پر از انرژی مثبته. با وجود اینکه حداقل تا سه نصف شب تو مطبش مریض ویزیت میکنه و هر روز از ساعت هشت تو بیمارستانه همیشه شادابه. با دیدنش کلی انرژی گرفتم.

- بعد از بیمارستان رفتم داروخانه. مثل بانک باید برا نوبتت فیش بگیری . همیشه خیلی شلوغ میشه و داروهای بیماری خاص رو فقط ازونجا میشه گرفت. تا ساعت دوازده و نیم کارم طول کشید. خب مطمئنا اونجا هم کسی قیافه شادی نداشت. کسی حوصله نداشت. دختری رو دیدم که خیلی سعی میکرد ظاهرش رو طبیعی جلوه بده اما وقتی راه میرفت همه بدنش میلرزید. یکی سرطان داشت یکی تشنج میکرد. اصلا جو خوبی نبود. البته من سعی میکردم فقط لبخند بزنم.

- تا اون لحظه بازم تو دلم همسرم رو مقصر میدونستم که باعث شده من اونروز از صبح علاف بشم. اما یه لحظه فکر کردم من چقدر خودخواهم. اون دیروز دو بار نوبت گرفته بود و منتظر شده بود. حدود سه ساعت و آخر سر هم نتونسته بود داروها رو بگیره. بخاطر من کلی از رئیس اونجا خواهش کرده بود. اصلا سری های قبل هم اون داروها رو میگرفت و همیشه اونقدر معطل میشد و کلی هم اون جو بد رو تحمل میکرد. و در واقع من فکر میکردم وظیفش رو انجام داده!!!

- باید اعتراف کنم که من همیشه فکر میکردم مرد باید همه کار برا زنش بکنه و این وظیفشه. اصلا وظیفه مرد اینه که در خدمت زنش باشه!!!

- اگر کاری رو مدام برام انجام میداد بخاطرش تشکر خاصی نمیکردم اما اگر یکبار اونکارو انجام نمیداد خیلی شاکی میشدم. تو دوران نامزدی همسری هر روز وسط کارش میومد شرکت دنبالم و منو میرسوند خونه و دوباره برمیگشت سر کارش. باورتون میشه من اینو وظیفش میدونستم و اگر گاهی نمیتونست بیاد باهاش خیلی برخورد تندی میکردمخنثی. خب با شروع زندگی مشترک خیلی بهتر شدم اما بازم همون اخلاقو داشتم. تو دورانی که مریض بودم اون همه کار میکرد. هوامو داشت. اما اصلا بنظرم نمیومد که داره کار شاقی انجام میده. فکر میکردم همه مردا این کارو برا زنشون میکنن. (شاید هم همینطور باشه). من زیاد آشپزی نمیکنم. شاید هفته ای دو بار. خیلی وقتا غذای سه روز رو با هم میپزم و فقط غذا گرم میکنم و ممکنه چند روز غذای تکراری بخوریم. خب شاید خیلی از مردا اینو نپسندن و قبول نکنن اما همسری هیچوقت اعتراض نمیکنه. من بیشتر شاکیم. میگم غذای مونده دوست ندارم!!! هیچوقت فکر نمیکنم وظیفه منه که خونه مرتب باشه یا غذا آماده باشه.

- خب فکر میکنم باید یه تجدید نظر تو رفتارم و طرز فکرم داشته باشم.

- مسلما هیچ کس کامل نیست. همسر من هم در کنار خوبیاش ایرادایی هم داره. اما وقتی فکر میکنم میبینم من خوبیهاشو وظیفش میدونم. اما ایراداش همش جلو چشممه. اونا رو تو ذهنم بزرگ میکنم. ایرادایی که حتی به نظر خودش اصلا ایراد نیست!!!

- همش برام سواله کسایی که تو زندگیشون احساس خوشبختی میکنن و از شوهرشون خیلی رضایت دارن در این مورد اخلاقشون چطوره؟




کلمات کلیدی :عمومی، زندگی مشترک، بیماری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦       نظرات ()

زندگی ادامه داره

سلام به دوستای خوبم. حالتون چطوره؟

از همه ی دوستای عزیزم ممنونم که جویای احوالم بودن. از هستی عزیزم ممنونم که تو وبلاگش به یادم بود و از مهشید عزیزم ممنونم بخاطر ایمیلهای پرمحبتش.

- من تصمیم گرفتم که دیگه به دوره بیماریم خاتمه بدم. بعد ازین وقتی کسی حالمو میپرسه میگم خیلی خوبم. دستم خوب نشده ولی بهتر شده. مطمئنم که کاملا خوب میشه. زمان میبره ولی بالاخره خوب میشه. هیچوقت قبول نمیکنم ام اس دارم.

- از شنبه دیگه بطور منظم میرم دانشگاه و شرکت. البته باید مراقب باشم که خیلی خسته نشم. باید به خودم هم برسم.

- چهارشنبه رفتم یکم پاساژ گردی کردم. خیلی وقت بود نرفته بودم و بدجوری دلم میخواست. برا خودم سه تا بافت خوشگل خریدم. دو تا شمع قشنگ برا شمعدونام. سه تا هم پروانه تزئینی فلزی برای دیوار. پروانه ها رو از مغازه ای که شمعها رو گرفتم خریدم. فروشنده اغفالم کرد. بهم گفت خانوم شما بینیتونو عمل کردید؟ گفتم بله چطور مگه؟ که گفت خیلی مدلشو قشنگ دراورده که در نتیجه منم گوشام دراز شد و پول بی زبونو دادم برا این پروانه ها. البته قشنگن. بعدا عکساشونو میزارم. بعدش رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم. خیلی کوتاه. به دختره گفتم طوری کوتاه کن که به زور با کش بسته بشه اما کوتاه تر شد. اما خیلی قشنگ شده. خیلی احساس خوبی داره. بعدم موهامو رنگ کردم. قهوه ای تیره. از دست دکلره های طلایی خسته شده بودم. خلاصه که کلی تغییر چهره دادم. هر کی منو میبینه میگه تپل شدی. همسری هم خوشش اومد. فقط اشکالش اینه که باید همیشه موهام سشوار کشیده و اتو کشیده باشه.

- میخواستم یه جفت بوت بخرم. از حراجی ها. به رنگ کاپشنی که همسری برام خریده. تقریبا خاکی. یه جفت هم کفش اسپورت برا همسری ( برا کادوی ولنتاین). همسری پولاش تموم شده و الان من دارم خرج میکنم. نمیدونم کی پولای همسری رو میدن. بیچاره تو وضعیت خیلی بدی گیر افتاده. صد میلیون پولشونو ندادن!!!!!!!!چند روز دیگه هم موعد قسطا میرسه. هشتصدو پنجاه تومنابله. چند روز پیشم ماشین خراب شد که دویست تومن خرج برداشت. پنجشنبه با همسری رفتیم برا خرید کفش. من میخواستم از پولاریس بوت بخرم چون سی درصد آف زده بود اما متاسفانه سایز پای منو تموم کرده بود. فقط یه مدلش مونده بود که اونم مردد بودمو نخریدم. برا همسری هم از کینتکس میخواستیم بخریم که سایز پای اونم تموم شده بود. من برا خودم از کینتکس یه جفت اسپورت سفید خریدمنیشخند. به همسری گفتم برای تو از آدیداس میخرم.نگران

- میخوام دیگه شاد باشم و زندگیمو تغییر بدم. میخوام یه زندگی کاملا منظم و با برنامه داشته باشم. نمیخوام لحظه هامو از دست بدم. من تا قبل ازدواج یه آدم کاملا شاد بودم. خیلی شاد و خیلی موفق. هیچ غمی نداشتم. دوره ای که دانشجوی کارشناسی بودم بهترین دوره زندگیم بود. تو درسم موفق بودم. همیشه شاگرد اول بودم. تو تمام کنفر انسایی که تو دوره تحصیلم برگزار میشد شرکت میکردم. کلی مسافرت دانشجویی رفتم که تو همشون خیلی بهم خوش میگذشت. تو برنامه های جانبی هم فعال بودم. عضو گروه گردشگری دانشگاه. چقدر اردو رفتیم. کاریکاتوریست هم بودم. تو یکی از کنفرانسا که تو رشت برگزار شد یه نمایشگاه کاریکاتور برگزار کردم. در مورد رشتمون. یه بارم تو مسابقات دانشجویی کشور نفر سوم شدم که جایزشو توکا نیستانی بهم داد. چه روزایی بود. من کسی بودم که امکان نداشت کاری رو بخوام و نشه. امکان نداشت تو امتحانی شرکت کنم و موفق نشم. تو امتحان گواهینامه رانندگی اولین بار قبول شدم. تو امتحانی که افسرش به قدری سخت گیر بود که هیچکس به غیر از من قبول نشد. حتی هیچکدوم از پسرا. منی که فقط ده جلسه کلاس رفته بودم. چون من یه ادم فوق اعتماد بنفس بودم. خیلی راحت از آزمون ارشد قبول شدم. همون دفعه اول. تو شرکتی که بدون پارتی اجازه نمیدن از درش بری تو بدون پارتی استخدام شدم. البته یکسال بدون حقوق اونجا کار کردم. به اسم کاراموزی ولی بالاخره استخدام شد. تا سال هشتاد و هفت خیلی شاد بودم. اما نمیدونم چرا یه دفعه اینطوری شدم. خیلی راحت و بدون هیچ زحمتی ار دکتری قبول شدم. درست بعد ازون و بعد از ازدواجم عوض شدم. تبدیل شدم به یه آدم تنبل و بی اراده. یه آدم بی هدف. یه آدم افسرده. فرصت های زندگیمو از دست دادم. تلاش هامو به باد دادم. زندگیمو خراب کردم. و حالا هم اینطوری. از شدت عذاب وجدان مریض شدم. آدم بلند پروازی که میخواد با خودش لجبازی کنه. حوصله تلاش نداره. حوصله جنگیدن نداره. حوصله زندگی مشترکو نداره. من نتونستم جایی استخدام بشم چون نمیخواستم به دانشگاهی به غیر از شهر خودم برم. همه رفتن و تو دانشگاههای دولتی شهرای دیگه استخدام شدن اما من حتی درخواست هم ندادم. وهمه جا پر شد. همسری میگه ارزش نداره به خاطر استخدام شدن تو دانشگاه خودتو آواره جاده ها کنی!!! تو شهر خودمون هم یه جایی که بد هم نبود کم مونده بود استخدام بشم که اونم بخاطر تغییر قوانین و نمیدونم چی در مرحله اخر کنسل شد و همه چی بهم خورد. حوصله نداشتم جایی حق التدریسی درس بدم. اینم یکی از بزرگترین اشتباهاتی بود که مرتکب شدم. تو این دو سال تا تونستم به خودم ضربه زدم و آخرش از فکر و خیالش مریض شدم. خب کاریه که شده. میخوام دیگه پاشم. خیلی هم دیر نشده. هنوز بیست و هشت سالمه. هم دوره ای هام همشون چهار پنج سال از من بزرگتر بودن. من هم بعد ازین تلاش میکنم. زندگیمو منظم میکنم. با برنامه میرم جلو.

- هدفم تموم شدن پایان ناممه. قوی کردن سی ویم. و از سال دیگه شروع و تلاشم برا گرفتن اقامت کانادا. از سال دیگه شروع میکنم و حتما موفق میشم.

- همسریم مرد خوبیه ولی هر کس اشکالات خودشو داره. اون بعد از درسش علاقه ای به ادامه تحصیل نداشت و نخواست دکتری بخونه. زیاد با مسائل علمی کاری نداره. رفته تو کاری که فقط با کارگر سروکار داره. خب شاید اگر با کسی ازدواج میکردم که ادامه تحصیل میداد اوضام بهتر بود. همسریم آدمیه که خیلی تو خودشه. کم حرفه. خیلی وقتا میره تو قیافه و یه جورایی از خودش برام انرژی منفی ساطع میکنه. گاهی هم شاده. اکثر وقتا حواسم به اینه که نکنه ناراحت بشه. بخاط شرایط فعلی کارش اعصابش ضعیف شده. حوصله یه بحث کوچیکم نداره. طاقت نظر مخالفشو نداره. زود از کوره درمیره. زودم پشیمون میشه. بعضی وقتا فکر میکنم کاش هیچوقت ازدواج نمیکردم.

- من اینجا به خودم قول میدم که بعد ازین برای خودم برنامه روزانه مینویسم. اهدافمو کاملا مشخص میکنم و کاملا بر اساس اونا عمل میکنم. دیگه اتلاف وقت تموم شد. دیگه تنبلی تموم شد. دیگه بی برنامگی تموم شد.

 




کلمات کلیدی :بیماری، زندگی مشترک، عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/٧       نظرات ()

ماه دی

- ماه دی رو دوست دارم چون تو این ماه متولد شدم.

- چند وقتیه سعی میکنم با همسری عشقولی باشم. موقع سرماخوردگیش براش سوپ پختم. شبا موقع خواب (معمولا من دیرتر میرم بخوابم) دستمو میندازم دور کمرش. مایوی شناش که تو حموم بودو شستم. تو پیغام گیر تلفن بهش گفتم دوست دارم تا وقتی میاد و پیامهای ضبط شده رو گوش میده با شنیدنش خوشحال بشه و ... . حالا کم کم پیشرفت میکنیم.

- یه طرحی رو به آقای همسر پیشنهاد دادم که مورد استقبالش قرار گرفت و قراره از هفته آینده عملیش کنیم. قراره روی یخچال دو تا کاغذ بچسبونیم که یکیش مال منه و یکیش مال همسری. هر کاغذ دو تا ستون داره و هر ستون به ایام هفته تقسیم شده. تو ستون سمت راستی کارایی که طرف مقابل انجام داده و ما رو خوشحال کرده رو مینویسیم و تو ستون چپ چیزایی که ازش ناراحت شدیم. مال هر روز تو قسمت خودش. بعدش آخر هفته بشینیم و در موردشون صخبت کنیم. اینجوری چیزی تو دلمون نمیمونه و در ضمن مطرح کردنش حالت غر زدن پیدا نمیکنه. در ضمن بهتر میفهمیم که چه کاری بیشتر مورد توجه طرف مقابل قرار گرفته.

- یه مدتیه (حدود دو ماه) که رابطم با خدا خیلی ضعیف شده. یعنی دوماهه که نماز نخوندم!!!تا حالا تو زندگیم سابقه نداشته. نمیتونم دعا کنم. یا اگه دعا کنم هم از ته دلم نیست. قبلنا اگه دعایی میکردم از ته دلم مطمئن بودم که حتما میشه و حتما هم براورده میشد. ناراحتم از این وضعیت اما نمیدونم چرا نمیتونم خودمو اصلاح کنم. انگار باهاش قهرم!!!

- تا حالا کباب تابه ای مرغ درست کردید؟ اگه نه حتما درست کنید. خیلی خوشمزه میشهلبخند.




کلمات کلیدی :زندگی مشترک، عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/٥       نظرات ()

مهمونی شام خانواده همسر

بالاخره جمعه شب مهمونی برگزار شد. خدا رو شکر همه چی خوب بود. البته من کلا روز جمعه رو از دست دادم. متاسفانه دست من خیلی کنده و کارها رو آروم انجام میدم.

صبح که ساعت ده از خواب بیدار شدیم و صبحونه خوردیم و یکم تی وی دیدیم. بعدش کارو شروع کردیم. همسری شروع کرد به تمیز کاری و خونه رو جارو کشید و تی کشید. همه جا رو گرد گیری کرد. دستشویی رو شست و وسطام میومد تو آشپزخونه ظرفایی که من کثیف میکردمو میشست. منم اول خورشتو گذاشتم بپزه. بعدم سوپو. برنجم خیس کردم. مامانم خیلی کمکم کرد. یعنی همه هویج و کلمو برام خرد کرده بود و هم جو رو برا سوپ پخته بود که صبح بابام برام آورد.

دسرو پنج شنبه درست کرده بودم. در کل کارامون تا عصر طول کشید. همونطور که قبلا تصمیم گرفته بودم سوپ اسفناج، پلو چینی، سالاد کلم، دسر طالبی به اضافه خیار ماست و بنیه پیاز و قارچ درست کردم. طمع همه چی خیلی عالی شد. مخصوصا که سوپ اسفناج و بنیه رو برا اولین بار درست میکردم ولی خیلی خوب شدن. یعنی با وجود اینکه من زیاد آشپزی نمیکنم ولی هر وقت هر چی درست میکنم خیلی خوشمزه میشه. شاید بخاطر اینکه به قضیه از دید مهندسی نگاه میکنم و همه مواد و کاملا دقیق و اندازه استفاده میکنم.

فقط از دم کردن برنج میترسیدم که اونم مامان همسری زود اومدو برنجو درست کرد.

پدر و مادر همسری برامون جا کفشی خریده بودن و خواهر شوهرا با هم فلاسک چای. البته موقع پاتختی کادو داده بودن. اینا بخاطر این بود که اولین باره دارن میان خونمون!

کلی هم کمکم کردن و بعد از شام ظرفا رو چیدن تو ماشین و بعضی هاشم که نمیخواستم بذارم تو ماشین با دست شستن و خشک کردن و همه جا رو مرتب کردن. دستشون درد نکنه. همسری هم از صبح هی زنگ میزنه و ازم تشکر میکنه. یکم قبل هم مادر شوهری و خواهر شوهری زنگ زدن و تشکر کردن.

حیف شد که یادم رفت از غذاها و میزم عکس بگیرم. فقط از دسرم عکس گرفتم




کلمات کلیدی :زندگی مشترک
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٦/٢٦       نظرات ()

تولد همسری

-امروز سی و یکم مرداد تولد همسری و خواهری هستش. همسری سی و یک سال و تموم کرد و وارد سی و دومین سال زندگیش شد. نمیدونم چرا خودمونو خیلی کوچیک تصور میکنم و باورم نمیشه همسری سی و دو ساله شده باشه. به خاطر اینکه سی و یکم روز شهادت بود تصمیم گرفتم شنبه برا همسری کیک بگیرم. برا کادو هم هر چی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید. آخه به غیر از گوشی موبایل چیزی لازم نداره. اونم که خیلی گرونه و من فعلا نمیتونم براش بخرم. برا همین براش یه کارت خوشگل بزرگ خریدم و توش کلی حرفای عشقولی نوشتم. یه پاکت تزیین شده هم خریدم و توش پول گذاشتم (یه تراول پنجاهی آخه اوضاع مالیم خیلی خرابه). به خواهری هم زنگ زدمو گفتم بعد افطاری بیان خونه ما که با هم کیکو ببریم. همسری ساعت پنج و نیم عصر اومد خونه. بهش گفتم بره میوه بخره آخه میوه مون کم بود. اونم گفت خستمو بعد افطار میرم میخرم. خلاصه هر چی اصرار کردم زیر بار نرفت برا همین مجبور شدم اعتراف کنم که به خواهری گفتم بعد افطار بیان. اونم گفت بعد افطار خیلی ضایست بگو برا افطاری بیان. بعدشم پاشو کرد تو یه کفش که به مامانتینام بگو بیان. منم گفتم بابا نمیشه. غذا نداریم. اونم گفت سوپو کباب از بیرون میگیره. منم تو پلوپز برنج درست کنم. خلاصه قبول کردمو به مامیم زنگ زدم. اونم قبول نمیکرد کلی اصرار کردیم که راضی شدن بیان به خواهری هم زنگ زدم گفتم برا افطاری بیان. (خواهری شش ماهه بارداره و ایشالا من آبان ماه خاله میشم).

همسری برا خرید رفت منم برنجو گذاشتم خیس بخوره. وقتی اومد دیدم کباب نخریده چون کبابیه گفته ساعت پنج کبابامون تموم میشه باید زودتر سفارش میدادی. بجاش مرغ خام خریده بود. گفت تو کاریت نباشه خودم مرغا رو میپزم. منم برنجو ریختم تو پلوپز و رفتم سالاد درست کنم. همسری هم مرغا رو پخت و بعدش گذاشت سرخ بشن. موقع افطار شدو همه اومدن. معمولا موقع افطار همه اول خامه عسل و پنیر و سوپ میخورن و برنج رو بعدا میخورن. یه ساعت گذشت و همه چی خورده شد ولی از صدای بوق پلوپز که خبر بده برنج پخته خبری نبود. مامانم گفت خیلی طول کشید بزار برم ببینم جریان چیه.  رفتیم دیدیم که ای دل غافل پلوپز خود به خود خاموش شده و برنجه اصلا نپخته. نمیدونم چه بلایی سر پلوپز آوردم که دیگه اصلا روشن نمیشه. مامان گفت من سریع برنجو رو گاز میپزم. تا ساعت ده و نیم برنج پخت. وقتی شروع کردیم به خوردن دیدیم ای داد بیداد برنج بطور وحشتناکی شوره. مامان گفت چقدر نمک توش ریخته بودی. منم گفتم سه قاشق سوپ خوری که یدفعه همه زدن زیر خنده. بابام اونقدر خندیده بود که از چشاش آب میومد. همسری میگه مگه میخواستی خیارشور درست کنی. من همیشه برا یه پیمانه برنج نصف قاشق نمک میریختم. برا همین برا شش پیمانه سه قاشق اونم سرپر ریختم. حسابی آبروم جلو همه به خصوص همسر خواهری رفت و کلی خجالت کشیدم. حالا خوبه به مادر شوهرینا نگفته بودیم بیان. بعدشم که کیکو بریدیمو بقیه مراسم.

- شب نوزدهم برا مراسم احیا جایی نرفتیم و با همسری خونه بودیم. خواستیم با هم دعای جوشن کبیرو بخونیم که من شروع نکرده خوابم برد. شب بیست و یکم با مادر شوهر وخواهر شوهر گرامم رفتیم خونه دوست خاله همسری که مراسم گرفته بود. با این که مداحی زیاد جالب نبود ولی چون من رو مبل و کنار پنجره نشسته بودم بد نشد. امیدوارم خدا امسال دعاهامو براورده کنه. مراسم ساعت سه تموم شد و من اومدم خونه. همسری با دوستاش رفته بود مسجد و هنوز برنگشته بود. برا همین من یه پیمانه کته درست کردم و یه خورشت آماده هویج رو که مامانم داده بود از فریزر درآوردم. همسری ساعت چهار اومد. بعدش سحری رو خوردیم و حدود پنج و نیم صبح خوابیدیم. صبح حدودای یازده و نیم دوازده بیدار شدیم. یکم با همسری فیسبوک گردی کردیم. بعدش من رفتم تا آشپزخونه رو مرتب کنم و ظرفا رو بشورم. دو ساعت تو آشپزخونه بودم. همسری هم خونه رو جارو و تی کشید. یه دفعه یادم افتاد که چند وقت پیش پنج تا سفیده تخم مرغو تو یخچال گذاشته بودم که استکانه چپه شده بودو همشون ریخته بودن تو یخچال. گفتم یخچالو تمیز کنم. همسری هم اومد کمک. فکر میکردم فقط کشوی بالایی یخچاله ولی چشمتون روز بد نبینه. هر کشو رو که درآوردیم دیدیم به کشو پایینی هم ریخته. خلاصه کل یخچالو خالی کردیم. بعدش محفظه های سبزیجاتم درآوردیم دیدیم باز زیرشون هست تا اینکه آخرین محفظه گوشتو که درآوردیم دیدیم یه لایه زرد خیلی چندش زیر اون ایجاد شده. کل طبقات و محفظه ها رو همسری شست و منم توی یخچالو سه ساعت سابیدم. مگه پاک میشد. کارمون دقیقا ساعت شش تموم شد. یعنی من پنج ساعت تو آشپزخونه بودم. بیچاره همسری میگفت امروز روز تولدمه دارم اینهمه کار میکنم. برا افطار هم مادر شوهرم گفته بود بیاید که از بس خسته بودیم زنگ زدیم گفتیم نمیتونیم بیایم بمونه برا یه وقت دیگه.

- دوست همسری بهم زنگ زده میگه همسری رو به یه بهانه ای ساعت دوازده بفرست تو کوچه ما میخوایم بخاطر تولدش سورپرایزش کنیم. منم هر چی فکر کردم راهی به ذهنم نرسید. تا اینکه به همسری گفتم هوس جیگر کردم. ساعت یازده رفتیم بیرون چند سیخ جیگر زدیم به بدن و دوازده برگشتیم. دوستای همسری دم در منتظر بودن (همشون مجردن) و همسری رو با خودشون بردن. من الان تهنام و تا همسری بیاد اومدم اینجا.

اینم عکسای کادوهای زیبام که بهتون تعریف کرده بودم:

این کادوی دوستم که ظرف سالاد خوری هست

و اینم کادوی شریک همسری:




کلمات کلیدی :زندگی مشترک
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٦/۱       نظرات ()

 

سلام سلام. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

- ماه رمضون هم از نیمه گذشت و افتاد تو سرازیری. تو این ماه برنامه زندگی کلا عوض میشه. همه معمولا بعد از ظهرا خوابن یا کسل.

- از شنبه کار نصب تجهیزات آزمایشگاهیم شروع شده. پسرا معمولا خودشون تجهیزاتو نصب میکنن. اما من چون دخترم خودشم از نوع سوسولش کارو سپردم به کاردون و خودم فقط گاهی میرم برا نظارت. من تا حالا کار آزمایشگاهی نکردم. نمیدونم از پسش برمیام یا نه. تو شرکت هم کارا زیاد شدن. هی بهم میگن بیا اون کاری که دستت بودو تموم کن باید تحویل بدیم. منم هر روز میرم ولی مگه تموم میشه؟!!! امروز از صبح تا ساعت سه یک ضرب پشت کامپیوتر نشستم و کار کردم. دستم داره از مچ میشکنه. خیلی خسته میشم.

- سه شنبه در طی یک عملیات انتحاری مهمون دعوت کردم. دوست صمیمیم با همسرش و شریک همسری با خانومش. درسته فقط چهار نفر بودن ولی واقعا پدرم دراومد و تصمیم گرفتم دیگه به این زودیا مهمون دعوت نکنم.

- تصمیم داشتم مهمونی خیلی تشریفاتی نباشه ولی چون ماه رمضونه نمیشد فقط یه جور غذا بزاری. براشون رولت جعفری، کوکوی لوبیا، سوپ قارچ، پلوی چینی و سالاد کلم و دسر طالبی درست کردم. البته کوکوی لوبیا رو مامانم پخته بود من بلد نیستم.

من چون تو خونه مامانم هیچ کاری نکردم برا همین دستم خیلی کنده و خیلی چیزا رو بلد نیستم. دوشنبه شب مواد داخلی رولت جعفری رو به اضافه دسر درست کردم. مرغ رو هم همسری خورد کرد و با سویا سس و آرد ذرت مخلوط کردیم گذاشتیم تو یخچال. سه شنبه صبح رفتم یونی و ساعت یک و نیم رفتم خونه مامانم. چون بهش گفته بودم جعفری بخره. نمک سنگ هم برا خیس کردن برنج نداشتم. مامانم جعفری رو پاک کرده بود و خرد کرده بود. هویج هم برا خورشت خورد کرده بود. بهم یه دونه سینه مرغ هم داد و گفت اینم بپز چون اون مقداری که خودمون خورد کرده بودیم کم بود. ساعت دو رسیدم خونه خودمون. اول برنج و شستم و توش نمک گذاشتم. بعدش مرغ رو خورد کردم و باز با سویا سس و آرد ذرت مخلوطش کردم. بعدش رفتم سراغ کلم تا برا خورشت خوردش کنم. از شانس من کلمی که خریده بودیم ازونایی بود که برگ نازکش کم میشه و بیشترش گوشتیه. فقط یه ساعت داشتم با اون ور میرفتم. بعدش فلفل دلمه ای خورد کردم. ساعت شده بود سه و نیم!!! هویج و گذاشتم بپزه و بعدش فلفل دلمه ای و کلمو بهش اضافه کردم. همسری ساعت چهار اومد و گفت خیلی خستست باید یه ساعت بخوابه.

بعدش پیاز خورد کردم برا پوسته رولت و با جعفری و تخم مرغ مخلوط کردم. موادو ریختم تو ماهیتابه مربعی تا سرخ شه. مجبور شدم دو بار این کارو بکنم که کلی وقتم گرفته شد.

بعدش مرغا رو گذاشتم بپزه. همسری ساعت پنج بیدار شد. اومد تو آشپزخونه و کلی ظرف رو که من کثیف کرده بودم شست. منم دوباره رفتم سراغ کلم تا برا سالاد خوردش کنم. خیلی خورد کردن کلم سخته. یه دفعه دیدم ساعت ششه و همه کارای من مونده.

همسری رفت سراغ تمیزکاری خونه. منم رولتا رو پیچیدم. بعدش قارچ خورد کردم برا سوپ. مامانم ساعت هفت کوکوهای لوبیا رو برام آورد. وقتی اوضاع خراب منو دید موند که کمک کنه. دستش درد نکنه برنجو دم کردنیشخند. منم سوپو درست کردم. باید هویج برا سالاد رنده میکردم. دسرو تزیین میکردم به خودم میرسیدم. میزو میچیدم و کلی کار دیگه. ولی فقط یه ساعت وقت مونده بود. میزو همسری چید و به زور تو لحظه های آخر تونستیم همه چی رو آماده کنیم. من از ساعت دو تا هشت و نیم یه لحظه هم نشستم. خیلی خسته شدم ولی خدا رو شکر همه چی خیلی خوب شد و مهمونا خیلی خوششون اومد. حیف که یادم رفت از غذاها عکس بگیرم.

- بعد اینکه مهمونا رفتن و کادوهاشونو باز کردیم کلی تو ذوقم خورد. من از کسی توقع زیادی ندارم ولی ناراحت میشم وقتی میبینم مردم چه بیخیالن. من همیشه وقتی میخوام برا کسی کادو بگیرم کلی فکر میکنم تا یه چیز به درد بخور براش بگیرم. همیشه هم کادو ها رو خیلی قشنگ تزیین میکنم. مثلا همین دوستم که پارسال عروسیش بود وقتی برا اولین بار رفتیم خونشون براش یه جارو شارژی به قیمت هفتاد و پنج تومن خریدم. سه تا هم شمع تزئینی پانزده تومنی گرفتم. باورتون نمیشه فقط دو ساعت جارو شارژی رو تزئین کردم. کلی هم پول وسایل کادو شد. شمع هارم تو قوطی تزئین شده گذاشته بودم. برا عقدش هم منو دعوت نکرده بود و بهم گفته بود خونمون کوچیکه هیچ کسو دعوت نکردیم. بعدش رفتم خونشون و یه دسته گل خیلی خیلی قشنگ و بزرگ گرون براش گرفتم. اما من برا عقدم با شوهرش دعوتشون کردم که برام یه تابلوی گل نقره آوردن. اونموقع ربع سکه پنجاه و پنج تومن بود . اگه من برا عقدش میرفتم حتما سکه میگرفتم. اونروز هم که اومدن خونمون یه ظرف سالاد خوری خریده. ازونایی که چینی سفید و چوبی هستن. درسته با وسایل خودم ست هستش ولی اصلا چیز به درد بخوری نیست. قیمتش هم فوقش بیست بیست و پنج تومن. کادو پیچ هم نشده بود و فقط روش یه دونه ازون پاپیونای پلاستیکی صد تومنی زده بودن.

شریک همسری هم دیگه بدتر. یه ظرف چینی میوه خوری فوق فوق دهاتی. یعنی یه چیزی که من خجالت میکشم به کسی نشونش بدم بگم کادواه. همسری هم از دستم ناراحت شده بود که چرا اینطوری میگی. مهم اینه که به یادمون بودن. ولی من میگم یا چیزی نیار یا میاری آشغال با خودت نیار. مخصوصا برا منی که همیشه براشون سنگ تموم میزارم. ولی دیگه گذشت اون دوران. دیگه پشت دستمو داغ میکنم برا همچین آدمایی وقت بزارم و کلی پول خرج کنم. حالا نمیشه عکس گذاشت. بعدا عکس کادو های زیبا رو میزارم.

- چند تا از خرابکاریهای این چند روز:

من: کلی زعفرانو ریختم تو آب داغ گذاشتم تو مایکروویو. در نتیجه آب و زعفران تو کل مایکروویو پخش شدن و چیزی تو استکان نموند.

همسری در حین ظرف شستن: کاسه سرویس چینیمو شکست.

من و همسری: ظرف عایق مادر شوهرم رو که توش بهمون آش داده بود گذاشتم تو فریزر. وقتی درش آوردم آش مثل یه تیکه یخ شده بود و چون ظرف عایق بود هر کاری کردم یخ آش باز نشد و به ظرف چسبیده بود. ترسیدم بزارمش تو میکروویو چون داخلش فلزیه. همسری با چاقو افتاد به جون ظرف تا بلکه آش جدا بشه. اما نشد. بعد از چند ساعت بالاخره آش از ظرف کنده شد و دیدیم که چاقو کل دیواره ظرفو خط خطی کرده و یا جای سالم تو دیواره ظرف نمونده. حالا موندم چه کنم.




کلمات کلیدی :زندگی مشترک
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٥/٢٧       نظرات ()

این روزهای من

- بالاخره اینترنت خونمون اوکی شد. این اولین پست از خونه جدیدمونه.

یکم از دپرسیتم کم شده. چه میشه کرد. باید زندگی کنی. بعضی وقتا از دست دادن فرصتا برا آدم خیلی گرون تموم میشه. من یه سال از زندگیمو که باید تلاش میکردم هدر دادم و حالا هی باید تاثیرات بدشو تو زندگیم ببینم. درسته که باید درسمو تو چهار سال تموم میکردم ولی تحقیق کردمو دیدم یه سال هم بهم فرصت میدن. پس نباید فرصتو از دست بدم.

- یکی از اثرات تنبلی کردنم اینه که ممکنه زمان فرصت مطالعاتیمو از دست بدم. اولش نمیخواستم برا فرصت مطالعاتی برم اما الان پشیمون شدم. ولی برا پشیمونی خیلی دیره. من فقط این ترمو زمان دارم که برا فرصت اقدام کنم اما نمیدونم بشه یا نه. چون میخوام برا فرصت برم استرالیا اما نمیدونم برا ویزا مدرک زبان آیلتس میخوان یا نه. اگه بخوان نمیتونم برم. هی دارم افسوس میخورم که چرا تو اینهمه وقت مدرک زبان نگرفتم. کاش بشه که برم. برام دعا کنید.

- امسال اصلا برا ماه رمضون آمادگی نداشتم. اما به روزه اعتقاد زیادی دارم. اصلا دلم نمیخواد روزه هامو بخورم. تا حالا که حتی یه روز هم روزمو نخوردم حتی سال هشتاد و هفت که تو ماه رمضون داشتم رو پایان نامم کار میکردمو دو هفته تقریبا نخوابیدم و وقتی همه اصرار میکردن که روز دفاع روزمو بخورم قبول نکردم. یه جورایی تو این ماه حس خوبی دارم. احساس میکردم از خدا خیلی دور شدم. حتی نمیتونستم دعا کنم. این ماه شاید فرصتی باشه که حالم بهتر بشه.. شاید بازم بتونم به خدا نزدیک شم.

با وجود اینکه روزا خیلی طولانین ولی روزه گرفتن خیلی هم سخت نیست. من فقط از ساعت یک تا چهار حالم بد میشه. یعنی توانمو از دست میدم اما بعد ساعت چهار بهتر میشم. دوستام میگن آخه مگه تو روزایی که روزه نیستی چیزی میخوری که الان گشنت بشهنیشخند. تو شرکتی که توش کار میکنم به غیر از چند نفر انگشت شمار کسی روزه نمیگیره. یعنی مثل همیشه بساط چای و نهار برقراره. خیلی باحاله.لبخند

آقای همسری هم مثل من به روزه معتقده. برا همین بیدار شدن سحری برام سخت نیست. حتی یه جورایی جالبه. معمولا همسری بیدار میشه و مستقیم میره سراغ یخچال و شربت آبلیمو درست میکنه. بعدش غذا رو میکشه و وسایلو آماده میکنه. منم بعدش بیدار میشمو غذا رو میزارم تو مایکروویو تا گرم شه. سحری خوردن ما خیلی باحاله. اولش که برنج باید بخوریم. بعدش چند تا خرما با ارده. بعدش موز. بعدش یه میوه مثل هلو. برا نوشیدنی هم یه پارچ شربت آبلیمو. حسن ختام برنامه هم خوردن یه لیوان ترکیبی از عسل و لیمو ترش هستش. یعنی خودمونو رسما میکشیم. ولی کلی خوش میگذرهنیشخند. در عوض برا افطاری چیزی نمیتونیم بخوریم. حداکثر یکم خامه عسل و یه بشقاب سوپ.

به لطف ماه رمضون من اصلا تو این ماه آشپزی نکردم.  چون برا افطاری ها اکثرا میریم خونه مامی من یا خونه مادر شوهری و هر بار موقع برگشتن کلی غذا بهمون میدن. در نتیجه نیازی به غذا درست کردن نیست.

البته یکشنبه سالگرد ازدواجمون بود و من به مناسبتش دسر باوارووا و سوپ قارچ درست کردم.قلب. عاشق دسر باوارووام. بعدا دستور تهیشو اینجا میزارم. پارسال اولین سالگرد ازدواجمون بود. با همسری رفتیم عکاسی و کلی عکس فشن گرفتیم. بعدش رفتیم یه رستوران عالی. همسری بهم یه انگشتر با نگین های پرنس هدیه داد. خیلی دوسش دارم. هدیشو خیلی قشنگ کادو کرده بود یه جعبه که توش گل رز بود و یه مجسمه میمون خیلی بانمک که به جعبه انگشتر تکیه داده بود. منم براش یه جفت کفش چرم گرفته بودم. خیلی عشقولانه بود.

اما امسال اوضاع مالی بعد عروسی زیاد مساعد نبود. همسری برام دو تا مانتو خرید. من براش چیزی نخریدم. فقط دسر و سوپ درست کردم. عکس هم نگرفتیم چون تازه برا عروسی عکس گرفتیم. بیرون هم نرفتیم چون حالشو نداشتیملبخند. ایشالا سال بعد.




کلمات کلیدی :زندگی مشترک
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٥/۱٩       نظرات ()

...

- یه هفته از زندگی مشترک گذشت!!!روزای زندگی خیلی زود میگذرن. خیلی زود. احساس میکنم دارم فرصتا رو از دست میدم. گاهی هم فکر میکنم خوشبختی در همین لحظه است. یعنی تو همین لحظه های خوش. نباید لحظه ها رو با نگرانی آینده خراب کنم. البته دست خودم نیست و فکرای جورواجور دست از سرم برنمیدارن.

- نگرانی از آینده. ازینکه بتونم پایان ناممو انجام بدم. ازینکه بتونم مدرکمو بگیرم. ازینکه بتونم استخدام دانشگاه بشم. و یا ازین کشور بخوام برم. خیلی دلم میخواد ازینجا برم. اما جسارتشو ندارم. وگرنه میدونم که اگه بخوای حتما میشه. همسری همراهم نیست. دلش نمیخواد بره. البته اون تقصیری نداره من قبل ازدواج تو این فکر نبودم. تو یکسال اخیر این فکر تو مغزم افتاده. میترسم گذر زمان فرصتا رو ازم بگیره.

- ما اکثرا عصرا میایم خونه و وقتمون صرف درست کردن غذا و نگاه کردن به تی وی میشه. میدونم رویه درستی نیست و باید اصلاح بشه ولی خب هنوز برا قانون مندی زوده. دیروز با همسری سومین غذای زندگی مشترکو درست کردیم. خورشت مرغ. من برنج رو در پلو پز درست کردم و همسری مرغ پخت. اولش مرغو تو آب پخت و بعدش سرخش کرد. انصافا خوشمزه شده بود. بهش امیدوار شدم. البته بهم گفت به هیچ کس نگو من مرغ پختم!!! خداییش تو خونه خیلی کار میکنه اما دوست نداره کسی بفهمه. فکر کنم میترسه بهش بگن زن ذلیل. مخصوصا خونواده خودشابرو. اینم عکس غذای دیروز

- مادر بزرگ و پدر بزرگ همسری یه هفته قبل عروسی ما از مکه اومده بودن. تو تهران زندگی میکنن. این هفته یکشنبه یعنی نیمه شعبان مهمونی گرفتن. همه دارن میرن به غیر از منو همسری. خواهر شوهرها که امروز رفتن. مادر شوهری شنبه میره. خاله های همسری هم امروز و فردا میرن. همسری میگه هوا گرمه و ارزش نداره اینهمه بنزین مصرف کنی. منم زیاد اصرار و علاقه ای به رفتن ندارم. فقط مساله اینه که از خانواده همسری کسی مستقیما به من نگفت که تو هم بیا بریم. البته مادر شوهری بصورت فانتزی و بعد از خرید بلیط بهم یه تعارف الکی زد ولی خواهر شوهری ها و خاله ها اصلا. اصلا با من صمیمی نیستن. یه جورین. همسری میگه تقصیر خودته. تو رفتارت جوری بوده که اینطوری بشه. من زیاد قبول ندارم. میدونم من دختر خیلی گرمی نیستم. سخت با کسی میجوشم. یعنی روابط اجتماعیم تا حدی ضعفه. خجالتیم ولی همه فکر میکنن خیلی پر فیس و افاده و مغرورم. در حالی که اصلا اینطور نیست. البته یکم مغرورم ولی افاده ای نیستم. ولی همیشه تو جمع اونا سعی کردم باهاشون گرم بشم ولی خب در حد خودم.

نمیدونم چیکار کنم. خب من اینطوریم. نمیتونم الکی برا دیگران زبون بریزم. نمیتونم پاچه خواری اینو اونو بکنم. نمیتونم خودمو تو جمع نشون بدم. نمیدونم باید برم پیش مشاور یا کتاب بخونم یا چی. در هر حال شخصیت من شکل گرفته و به این راحتی ها عوض نمیشه.

 




کلمات کلیدی :زندگی مشترک
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٤/٢٤       نظرات ()

زندگی مشترک

فعلا زندگیه مشترکو دوست دارم. خونمونو دوست دارم. توش احساس آرامش میکنم.

دلم میخواد همیشه تمیز باشه برخلاف اتاقم که همیشه نامرتب بود. شبا تا همه وسایلمو مرتب نکنم خوابم نمیبره!!!!

اولین غذا رو تو زندگی مشترک یکشنبه شب درست کردم. ساده ولی خوشمزه. همسری که شونصد بار ازم تشکر کرد. سیب زمینی تنورینیشخند.یکی از پیش غذاهای فست فود پدر خوب. حتما خوردید. البته من پرملات درست کردم و قارچو ذرتشو خیلی ریختم. سالادشم همسری درست کرد.

امروز هم نهار درست کردم. برنج تو پلوپز و کباب تابه ای. پختن برنج تو پلوپز خیلی راحته. موادو میریزی و گزینه پخت سریع رو انتخاب میکنی. خودش میپزه خاموش میشه و غذا رو تا هر وقت که بخوای گرم نگه میداره. حالا من کفش سیب زمینی هم گذاشتم که خیلی خوشمزه شد.

شاید به نظر شما خیلی عادی باشه ولی برا من که تا حالا هیچ کاری تو خونه مامانم انجام ندادم و یه دختر خیلی سوسول بودم خیلی کار بزرگیه.لبخند

تو عروسی کلی گل نقره کادو گرفته بودیم. امروز بردیم چند تاشو فروختیم به جاش ازون تابلوهای نقره خریدیم. البته پنجاه تومن هم اضافی دادیم. گلا رو ارزون برداشت. یعنی کارمزداشو کم کرد. حالا طرف آشنا بود!!!تابلوها خیلی از گل قشنگترن و شیک تر.

حیف اینجا نمیشه عکس گذاشت چون باید حجمش 200 کیلو بایت باشه. من هرچی عکس میگیرم از 500 بیشتره.

 بعدا نوشت:

ممنون از دوستای عزیزم که کوچیک کردن حجم عکسو بهم یاد دادن. چرا بلد نبودم؟!!!یول

برا پبت خاطرات عکس اولین غذامو تو زندگی مشترک میزارمنیشخند




کلمات کلیدی :زندگی مشترک
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٤/٢۱       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.