سلام سلام. خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟
- ماه رمضون هم از نیمه گذشت و افتاد تو سرازیری. تو این ماه برنامه زندگی کلا عوض میشه. همه معمولا بعد از ظهرا خوابن یا کسل.
- از شنبه کار نصب تجهیزات آزمایشگاهیم شروع شده. پسرا معمولا خودشون تجهیزاتو نصب میکنن. اما من چون دخترم خودشم از نوع سوسولش کارو سپردم به کاردون و خودم فقط گاهی میرم برا نظارت. من تا حالا کار آزمایشگاهی نکردم. نمیدونم از پسش برمیام یا نه. تو شرکت هم کارا زیاد شدن. هی بهم میگن بیا اون کاری که دستت بودو تموم کن باید تحویل بدیم. منم هر روز میرم ولی مگه تموم میشه؟!!! امروز از صبح تا ساعت سه یک ضرب پشت کامپیوتر نشستم و کار کردم. دستم داره از مچ میشکنه. خیلی خسته میشم.
- سه شنبه در طی یک عملیات انتحاری مهمون دعوت کردم. دوست صمیمیم با همسرش و شریک همسری با خانومش. درسته فقط چهار نفر بودن ولی واقعا پدرم دراومد و تصمیم گرفتم دیگه به این زودیا مهمون دعوت نکنم.
- تصمیم داشتم مهمونی خیلی تشریفاتی نباشه ولی چون ماه رمضونه نمیشد فقط یه جور غذا بزاری. براشون رولت جعفری، کوکوی لوبیا، سوپ قارچ، پلوی چینی و سالاد کلم و دسر طالبی درست کردم. البته کوکوی لوبیا رو مامانم پخته بود من بلد نیستم.
من چون تو خونه مامانم هیچ کاری نکردم برا همین دستم خیلی کنده و خیلی چیزا رو بلد نیستم. دوشنبه شب مواد داخلی رولت جعفری رو به اضافه دسر درست کردم. مرغ رو هم همسری خورد کرد و با سویا سس و آرد ذرت مخلوط کردیم گذاشتیم تو یخچال. سه شنبه صبح رفتم یونی و ساعت یک و نیم رفتم خونه مامانم. چون بهش گفته بودم جعفری بخره. نمک سنگ هم برا خیس کردن برنج نداشتم. مامانم جعفری رو پاک کرده بود و خرد کرده بود. هویج هم برا خورشت خورد کرده بود. بهم یه دونه سینه مرغ هم داد و گفت اینم بپز چون اون مقداری که خودمون خورد کرده بودیم کم بود. ساعت دو رسیدم خونه خودمون. اول برنج و شستم و توش نمک گذاشتم. بعدش مرغ رو خورد کردم و باز با سویا سس و آرد ذرت مخلوطش کردم. بعدش رفتم سراغ کلم تا برا خورشت خوردش کنم. از شانس من کلمی که خریده بودیم ازونایی بود که برگ نازکش کم میشه و بیشترش گوشتیه. فقط یه ساعت داشتم با اون ور میرفتم. بعدش فلفل دلمه ای خورد کردم. ساعت شده بود سه و نیم!!! هویج و گذاشتم بپزه و بعدش فلفل دلمه ای و کلمو بهش اضافه کردم. همسری ساعت چهار اومد و گفت خیلی خستست باید یه ساعت بخوابه.
بعدش پیاز خورد کردم برا پوسته رولت و با جعفری و تخم مرغ مخلوط کردم. موادو ریختم تو ماهیتابه مربعی تا سرخ شه. مجبور شدم دو بار این کارو بکنم که کلی وقتم گرفته شد.
بعدش مرغا رو گذاشتم بپزه. همسری ساعت پنج بیدار شد. اومد تو آشپزخونه و کلی ظرف رو که من کثیف کرده بودم شست. منم دوباره رفتم سراغ کلم تا برا سالاد خوردش کنم. خیلی خورد کردن کلم سخته. یه دفعه دیدم ساعت ششه و همه کارای من مونده.
همسری رفت سراغ تمیزکاری خونه. منم رولتا رو پیچیدم. بعدش قارچ خورد کردم برا سوپ. مامانم ساعت هفت کوکوهای لوبیا رو برام آورد. وقتی اوضاع خراب منو دید موند که کمک کنه. دستش درد نکنه برنجو دم کرد
. منم سوپو درست کردم. باید هویج برا سالاد رنده میکردم. دسرو تزیین میکردم به خودم میرسیدم. میزو میچیدم و کلی کار دیگه. ولی فقط یه ساعت وقت مونده بود. میزو همسری چید و به زور تو لحظه های آخر تونستیم همه چی رو آماده کنیم. من از ساعت دو تا هشت و نیم یه لحظه هم نشستم. خیلی خسته شدم ولی خدا رو شکر همه چی خیلی خوب شد و مهمونا خیلی خوششون اومد. حیف که یادم رفت از غذاها عکس بگیرم.
- بعد اینکه مهمونا رفتن و کادوهاشونو باز کردیم کلی تو ذوقم خورد. من از کسی توقع زیادی ندارم ولی ناراحت میشم وقتی میبینم مردم چه بیخیالن. من همیشه وقتی میخوام برا کسی کادو بگیرم کلی فکر میکنم تا یه چیز به درد بخور براش بگیرم. همیشه هم کادو ها رو خیلی قشنگ تزیین میکنم. مثلا همین دوستم که پارسال عروسیش بود وقتی برا اولین بار رفتیم خونشون براش یه جارو شارژی به قیمت هفتاد و پنج تومن خریدم. سه تا هم شمع تزئینی پانزده تومنی گرفتم. باورتون نمیشه فقط دو ساعت جارو شارژی رو تزئین کردم. کلی هم پول وسایل کادو شد. شمع هارم تو قوطی تزئین شده گذاشته بودم. برا عقدش هم منو دعوت نکرده بود و بهم گفته بود خونمون کوچیکه هیچ کسو دعوت نکردیم. بعدش رفتم خونشون و یه دسته گل خیلی خیلی قشنگ و بزرگ گرون براش گرفتم. اما من برا عقدم با شوهرش دعوتشون کردم که برام یه تابلوی گل نقره آوردن. اونموقع ربع سکه پنجاه و پنج تومن بود . اگه من برا عقدش میرفتم حتما سکه میگرفتم. اونروز هم که اومدن خونمون یه ظرف سالاد خوری خریده. ازونایی که چینی سفید و چوبی هستن. درسته با وسایل خودم ست هستش ولی اصلا چیز به درد بخوری نیست. قیمتش هم فوقش بیست بیست و پنج تومن. کادو پیچ هم نشده بود و فقط روش یه دونه ازون پاپیونای پلاستیکی صد تومنی زده بودن.
شریک همسری هم دیگه بدتر. یه ظرف چینی میوه خوری فوق فوق دهاتی. یعنی یه چیزی که من خجالت میکشم به کسی نشونش بدم بگم کادواه. همسری هم از دستم ناراحت شده بود که چرا اینطوری میگی. مهم اینه که به یادمون بودن. ولی من میگم یا چیزی نیار یا میاری آشغال با خودت نیار. مخصوصا برا منی که همیشه براشون سنگ تموم میزارم. ولی دیگه گذشت اون دوران. دیگه پشت دستمو داغ میکنم برا همچین آدمایی وقت بزارم و کلی پول خرج کنم. حالا نمیشه عکس گذاشت. بعدا عکس کادو های زیبا رو میزارم.
- چند تا از خرابکاریهای این چند روز:
من: کلی زعفرانو ریختم تو آب داغ گذاشتم تو مایکروویو. در نتیجه آب و زعفران تو کل مایکروویو پخش شدن و چیزی تو استکان نموند.
همسری در حین ظرف شستن: کاسه سرویس چینیمو شکست.
من و همسری: ظرف عایق مادر شوهرم رو که توش بهمون آش داده بود گذاشتم تو فریزر. وقتی درش آوردم آش مثل یه تیکه یخ شده بود و چون ظرف عایق بود هر کاری کردم یخ آش باز نشد و به ظرف چسبیده بود. ترسیدم بزارمش تو میکروویو چون داخلش فلزیه. همسری با چاقو افتاد به جون ظرف تا بلکه آش جدا بشه. اما نشد. بعد از چند ساعت بالاخره آش از ظرف کنده شد و دیدیم که چاقو کل دیواره ظرفو خط خطی کرده و یا جای سالم تو دیواره ظرف نمونده. حالا موندم چه کنم.
کلمات کلیدی :زندگی مشترک