قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


probably ms

- دیروز برام تبدیل به یه روز وحشتناک شد. تمام دیشب رو اشک ریختم.

- دکتر بهم گفت تو مشکوک به ام اس هستی. تمام علایم رو نداری اما ما در مرحله احتمالی هم درمان ام اس رو تجویز میکنیم. گفت ممکنه دستت خوب بشه ولی در آینده باز یه حمله دیگه داشته باشی. باید فکری به حال لکه های مغزت بکنیم.

- همیشه از اسم ام اس وحشت داشتم. حتی اگر probably باشه. خیلی میترسم.

- تا دیروز نمیدونستم یه سری از داروهایی که دارم میخورم کورتن هستن. کل سینم جوشای ریز زده. شونم همش میخاره. یه دفعه از درون گر میگیرم و تمام موهام خیس آب میشن. دکتر گفت اینا از اثرات کورتن هست. احتمالا شکمو شدنم هم بخاطر اون هست. دیگه نمیخوام چیزی بخورم.

- بهم گفت یه آمپولهایی هست که قیمتشونم خیلی گرونه. هفته ای یک بار به مدت شش ماه ازون آمپولها برات جویز میکنم تا ببینیم بعدش چی میشه. ای خداااااااااا.

- استرس خستگی و گرسنگی. چیزایی که باید ازشون دوری کنم.

- دلم برا همسری بیچاره میسوزه. شش ماهه که اومدیم زیر یه سقف و اون باید اینقدر اذیت بشه. شانس نداره.

- نمیدونم چی میشه اما علاقه ای به اون درمان ندارم. حتی نمیخوام فکرشم بکنم که ممکنه ام اس داشته باشم.




کلمات کلیدی :بیماری، بی حسی بدن، ام اس
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢       نظرات ()

من و آشپزی آقای همسر

سلام بچه ها. خوبید؟

- پنجشنبه رفتم پیش دکتر. معاینم کرد و گفت از وضعیتم راضیه. خودم هم از چهارشنبه احساس میکردم دستم داره بهتر میشه. اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم دستم باز سفت شده. دیگه خسته شدم. شاید بخاطر پ.. شدنمه. عصر هم وقت دکتر دارم.

- تو این مدت مریضیم خیلی شکمو شدم. یعنی با فکر هر غذایی دلم ضعف میره. من اصلا اینطوری نبودم. غذا خوردن برام لذت محسوب نمیشد اما نمیدونم تاثیر قرصاست یا چی که حالا اینطوری شدم. هی میشینم وبلاگای آشپزی رو میخونم و کلی نقشه میکشم برا وقتی که دستم خوب بشه و بخوام چه غذاهایی رو درست کنم. تو هفته قبل که کلا یا غذا از خونه مامانم یا مادرشوهرم رسید یا رفتیم خونشون. یه بارم که من احساس کردم باید حتما ماهی بخورم و برا شام رفتیم رستورانی که فقط تو منوش ماهی هست. اصلا اسم رستوران بالیغه و غذاهاش فقط از ماهی درست میشن. واااااای باز دلم خواست. مثل حامله ها شدم.

- در راستای شکمو شدنم تصمیم گرفتم از همسری کمک بگیرم. پنجشنبه و جمعه همسری برام غذا درست کرد تووووپ. البته من بعنوان سرآشپز نظارت میکردم و مراحل کارو میگفتم و همسری انجامشون میداد. برا بار اول کارش خوب بود. پنجشنبه برا شام سوفله سیب زمینی درست کرد. البته از گوش چرخ کرده استفاده نکردیم و تمام موادش گیاهی بود.

- غذای جمعه هم یه مرغ بود که خیلی وقت بود هوس کرده بودم. به اینصورت که مرغو از دیشب گذاشتیم مزه دارشد. و صبح مرغا رو بصورت خام گذاشتیم کف قابلمه و یه کم با زعفرانو روغن تفت دادیم (یعنی همسری داد) بعدش مقداری از برنج آبکش شده رو بصورت برنج ته چین دراوردیم و روی مرغها ریختیم و فشارش دادیم و بعد بقیه برنجو روش ریختیم. خیلی خیلی خوشمزه شد. خیلی هم شیکه برا مهمونی. پختش هم راحته. همسری که از دستپخت خودش کلی کیف کرد. البته موقع برگردوندن تو ظرف یکم خراب شد.

- دستگاه آزمایشگاه خرابیش شدیده و تا چهارشنبه درست شدنش طول میکشه. اینم از شانس من.ناراحت

- پنجشنبه رفتم شرکت. مسئول پروژه اومده میگه هر وقت دوست داشتی بیا ولی کار نکن. خودتو به زحمت ننداز. جل الخالقتعجب. تو شرکت خواستم یه رانی بخورم. ریختمش تو لیوان و در حال خوردنش بودم که دیدم یه چیز سیاه  داره خودنمایی میکنه. فکر میکنید چی بود؟ بله یه حشره که بالا و پاهای کرکیش داشت بهم چشمک میزدسبز. من قبلا شنیده بودم این رانی ها زیاد بهداشتی نیستن ولی دیگه عمرا بخورم.




کلمات کلیدی :بی حسی بدن، آشپزی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱       نظرات ()

 

سلام به دوستای گلم. خوبید؟

منم بد نیستم. احساس میکنم بی حسی بدنم و پام کمتر شده. اما روند بهبودی دستم خیلی کنده. داروهامو مرتب میخورم و تقریبا همش در حال استراحتم. البته خوابم خیلی بده و اصلا نمیتونم راحت بخوابم. خیلی زود هم خسته میشم.

- دیروز عزمم رو جزم کردم که برم دانشگاه و یکم کار کنم. امتحانات برادرم تموم شده و قرار شد یه هفته بیاد و بهم کمک کنه. با همسری و برادرم رفتم دانشگاه. قرار بود یه چیزی برام درست کنن. متاسفانه دیدم یکی از دستگاههایی که ازش استفاده میکنم کار نمیکنه. وسیله اصلی منم همین دستگاهه. خیلی ناراحت شدمو باز اعصابم خورد شد. به مسئولش زنگ زدم و اومد بردش. معلوم نیست کی تعمیر بشه. دست از پا درازتر برگشتم خونه و حالام تو خونم.

- اصلا نمیتونم فکر و خیال رو از خودم دور کنم. ذهنم هیچوقت آروم نیست.

- بچه ها با گرونی چه میکنید. من که این اواخر زیاد تو باغ بازار و خرید نبودم با شنیدن قیمتا مغزم هی سوت میکشه. یعنی قیمت همه چی همینجوری تصاعدی و دیمی میره بالا. مخصوصا جنسای خارجییییییی. بیچاره کسایی که دارن الان جهیزیه میخرن. قیمت طلا رو هم که دیگه نگووووووووووووو. مامان چند وقت پیش میگفت برا عیدیت یه طلا انتخاب کن برات بخریم اممما دیگه این اواخر صداشو درنیاوردهنیشخند. من دستبند میخواستم اما فکر کنم خیلی گرون بشه. خدا آخر عاقبتمونو به خیر بگذرونه. موقع خریدن جواهرا همسری میخواست سکه های عقدمونو بفروشه که من مخالفت کردم. حالا باز چند میلیونی سود کردیم. گر چه که با توجه به وضع مالی خیلی خفنمون و اینکه پولهای همسری رو نمیدن و کلی چک داره هر روز میاد و برا اون چند تا سکه نقشه میکشه. مامانمم همش غصش گرفته که اگه دختر خالم یا یکی از فامیلهای نزدیک ازدواج کنه باید هفتصد بده و یه سکه بخره!!!!!!!!!!وقتی من عقد کردم سکه دویست تومن بود.




کلمات کلیدی :بی حسی بدن، بیماری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢۸       نظرات ()

روزهای بیماری

- شنبه بعد از گرفتن جواب ام آرای پیش دکتر رفتیم. ایشون از دوستای پدرم هستن. با دیدن ام آرای گفت که تخصص من جراحی مغز و اعصاب هستش و تو مشکل جراحی نداری. توی مغزت یه سری لکه دیده میشه که ممکنه بی اهمیت باشه و یا نشانه بیماری. من رو به یه دکتر دیگه مغز و اعصاب معرفی کرد که برم پیش اون. توی معرفی نامه نوشت که ایشون از اقوام بنده هستن. دکتری که منو بهش معرفی کرد یکی از مشهورترین دکترهای شهره و برای گرفتن نوبت حداقل باید پنج شیش ماه توی نوبت باشی. و مردم معمولا از شب تا صبح برا گرفتن نوبت جلو مطب صف میبندن که گاهی طول صف تا خیابون میرسه. پدرم یه دوستی داره که بادکتر دوست صمیمی هستش و من از طریق اون یکشنبه صبح رفتم پیش دکتر. رفتم بیمارستان و مستقیم بدون معطلی منو ویزیت کرد. گفتش که دیر اومدی و شاید نیاز به بستری شدن داشته باشی. گفت بیماریت التهاب مغزیه و علتش ناشناختست!!!. گفت نیاز به یه سری آزمایش داری ولی باید درمانو هر چه زودتر شروع کنی. وقتی این حرفا رو میگفت همسری شروع کرد به پهنای صورتش گریه کردن و منم با دیدن اون گریم گرفت. بیچاره دکتره مونده بود چی بگه. بهم گفت ده تا آمپوله که باید از طریق سرم بهت تزریق بشه. توی پنج روز. قرار شد تو خونه استراحت کنم. وقتی ازش پرسیدم بیماریم ام اس نیست گفت نمیدونم و بعد از انجام آزمایشات مشخص میشه. کلی هم قرص و دارو برام نوشت.

- تزریق ها رو از روز یکشنبه شروع کردیم. خواهر شوهر دوستم این کارو برام انجام داد. قرار شد سوزن سرم سه روز تو دستم بمونه و بعد از سه روز دوباره عوضش کنیم. نحوه تزریق و وصل کردن سرم رو به همسری یاد داد و همسری تو این چند روز این کارو برام انجام داد.

- دوشنبه صبح رفتیم برا انجام آزمایشها. برا انجامشون موهامو از چهار نقطه به اندازه یه سکه کچل کردن. مسئول انجام آزمایشها سه تا رزیدنت طب فیزیکی بودن که کلی اذیتم کردن و هر کدوم جداگانه منو معاینه کردن. نتایج آزمایشها خوب بود و مشخص شد بیماریم ام اس نیست.

- دوشنبه عصر پیش یه دکتر متخصص دیگه رفتم که اونم مثل قبلی خیلی شلوغ میشه و باز از طریق دوست پدرم ویزیتم کرد. نظر دکتر قبلی رو تایید کرد و یه سری قرص و دارو و آزمایش خون برام نوشت. گفت باید دو هفته فقط استراحت کنی و بعدش برات ام آرای رنگی مینویسم!!!!آزمایش خونم هم مشکلی نداشت و کم خونی ندارم.

- پنجشنبه هم دوباره رفتم پیش دکتر اولی که باز کلی دارو نوشت و گفت کم کم خوب میشی.

- تزریق آمپولها پنجشنبه تموم شد. اماااااااااا از خوب شدن خبری نیست. یعنی دستم مثل چوب خشکه. تغییری نکرده. احساس میکنم بی حسی بدنم کمتر شده. الان تقریبا روزی دوازده تا قرص میخورم که کلا سیستم بدنیم رو به هم زدن و همش دل پیچه دارم. از خوابیدن و استراحت کردن خسته شدم.

- هفته پیش تمام اعضای خونوادم شرمندم کردن. همشون نگرانم بودن. مامانم که هر روز میومد پیشم. مادر شوهری و خواهر شوهری ها هم بهم میرسیدن. مخصوصا خواهر شوهر بزرگه که هر روز غذا میاورد و کمک میکرد. همسری هم که بخاطر سرم ها و دکتر کلا از کار و زندگی افتاده بود.

- چهارشنبه مادر شوهری و خواهرشوهری ها شام درست کردن و آوردن خونمون و به همراه خونواده خودم یه جشن تولد کوچیک برام گرفتن. همسری که بخاطر باریدن برف و گرفتن جواب آزمایش خون و نشون دادن به دکتر کلی دیر کرده بود و کیکی رو هم که سفارش داده بود دوستاش گرفته بودن. شب خوبی بود. ما قرار گذاشته بودیم که تو جشن تولدا برا هم کادو نگیریم ولی همه بهم کادو دادن. مادرشوهری جارو شارژی خریده بود. دستشون درد نکنه.

- از دیروز با همسری تو خونه ایم. حوصلم سر رفته. بیچاره همسری که فقط داره تو خونه کار میکنه و به من میرسه. از صبح همه جا رو برق انداخته. دیشب به تجویز نمیدونم کی!!! همسری یه کرم با روغن زیتونو و زنجبیل درست کردو به دستم مالید و دستمو با پارچه بست. تا صبحم دستمو گذاشتم رو تشک برقی اما اصلا خوابم نبرد. یعنی عملا دیشب زجرکش شدم. بدم میاد هی هر کی زنگ میزنه یه دارو تجویز میکنه!!!دستم هم که بهتر نشد هیچ بدتر شد.

- نمیدونم از فردا چه کنم. دکتر دومیه گفته این هفته رو هم استراحت کن اما من نمیخوام. کارام موندن گرچه با این دستم عملا نمیتونم کاری بکنم!!!

- دارم با دست چپم تایپ میکنم. خیلی خسته شد. دیگه نمیتونم بنویسم. یه سری عکس تو ادامه گذاشتم.

 

 



ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :بیماری، بی حسی بدن
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٤       نظرات ()

از کار افتادن دست راستم

اوضاع این روزام اصلا مساعد نیست. نمیدونم چرا اینطوری شدم. اونم تو این شرایط که نباید برای انجام پایان نامه هیچ وقتی رو از دست بدم!!!

- شرایط بدنیم هر ساعتی بدتر از ساعت قبله. دست راستم عملا از کار افتاده و هیچ کاری برام انجام نمیده. تا پنجشنبه یه کارایی میکرد. مثلا میتونستم باهاش به زور قاشقو نگه دارم و غذا بخورم. یا خرچنگ قورباغه یه چیزایی بنویسم. یا باهاش آرایش کنم و زیر چشمم یه مدادی بکشم اما از جمعه دیگه باهام نبود. مثل یه چیز اضافه که به بدنم وصله. پام هم نیمه بی حسه اما خیلی اذیتم نمیکنه. بقیه اعضای بدنم هم که نیمه بی حسن مشکل خاصی برام ایجاد نکردن. اما بدون دستم زندگی خیلی مشکل میشه. امروز انگشتام یکم ورم کردن.

- مادرشوهری از هفته پیش که دستم شدیدتر شده برام چند بار غذا فرستاده تا آشپزی نکنم. مربای قیصی که خیلی دوست دارم هم پخته و بهم داده میگه شاید سردی میکنی. و هر روز حالمو پرسیده.میگه چند تا هم نذر کردم تا حالت خوب بشه. خواهر شوهر بزرگه هم تند تند زنگ میزنه و حالمو میپرسه. دستشون درد نکنه.

- همسری هوامو داره. سعی میکنه خوشحالم کنه. ظرفا رو میشوره و خونه رو مرتب میکنه. بهم محبت میکنه. دیروز که دیگه دستم کار نمیکرد کمک کرد حموم کنم. موهامو برام اتو کشید. خونه رو جارو کشید. برا نهار ماکارونی درست کرد. چند تا فیلم جدید دانلود کرد تا نگاه کنیم و حالمون بهتر بشه.

- همیشه شبای جمعه میریم خونه مادرشوهری. دیشب به همسری گفتم نریم چون نمیتونم حتی با دستم قاشق نگه دارم. من مغرورم. دوست ندارم همه منو با این وضع ببینن. گفتش چه اشکالی داره. بریم یکم روحیمون عوض بشه. اصلا نمیخواستم برم اما بخاطر همسری قبول کردم. رفتیمو دیدیم مادربزرگ و عموش هم اونجان. بخاطر مادربزرگش سفرو رو زمین انداختن. همین که من نشستم پدر شوهری برام یه بشقاب سوپ کشید. مجبور شدم از دست راستم برا نگه داشتن بشقاب کمک بگیرم که نتونستم و بشقاب کج شد و سوپ ریخت روم. خیلی ناراحت شدم و رفتم تو آشپزخونه و گریه کردم. باعث شدم که همه هم ناراحت بشن و غذا تو گلوشون گیر کنه.

- امروز همسری نذاشت برم دانشگاه و موندم تو خونه. مامانم هم اومده پیشم. الان مادرشوهری زنگ زدو پشت تلفن گریه کرد. عصر جواب ام آرای رو میدن و میرم پیش دکتر. بیصبرانه منتظرم تا عصر ببینم نتیجه چیه و من چمه!!!




کلمات کلیدی :بی حسی بدن
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٧       نظرات ()

بی حسی

- دیروز رفتم پیش متخصص مغز واعصاب. برام ام آرای مغز و گردن نوشت. گفت چون نصف بدنته باید باهاش جدی برخورد کرد. خیلی نگرانمنگران.

- چون ام آرای رو اورژانسی نوشته بود برا ساعت 12 امشب وقت دادن. وای که چقدر شلوغ بود.

- وقتی مریض میشی میفهمی که چقدر ضعیف و ناتوانی و قدر سلامتیت رو که بزرگترین نعمته ندونستی.

- هر روز بی حسی سمت راست بدنم بیشتر میشه. مخصوصا دستم که حتی تایپ کردن باهاش هم خیلی مشکلهناراحت.




کلمات کلیدی :بی حسی بدن
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۳       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.