- شنبه بعد از گرفتن جواب ام آرای پیش دکتر رفتیم. ایشون از دوستای پدرم هستن. با دیدن ام آرای گفت که تخصص من جراحی مغز و اعصاب هستش و تو مشکل جراحی نداری. توی مغزت یه سری لکه دیده میشه که ممکنه بی اهمیت باشه و یا نشانه بیماری. من رو به یه دکتر دیگه مغز و اعصاب معرفی کرد که برم پیش اون. توی معرفی نامه نوشت که ایشون از اقوام بنده هستن. دکتری که منو بهش معرفی کرد یکی از مشهورترین دکترهای شهره و برای گرفتن نوبت حداقل باید پنج شیش ماه توی نوبت باشی. و مردم معمولا از شب تا صبح برا گرفتن نوبت جلو مطب صف میبندن که گاهی طول صف تا خیابون میرسه. پدرم یه دوستی داره که بادکتر دوست صمیمی هستش و من از طریق اون یکشنبه صبح رفتم پیش دکتر. رفتم بیمارستان و مستقیم بدون معطلی منو ویزیت کرد. گفتش که دیر اومدی و شاید نیاز به بستری شدن داشته باشی. گفت بیماریت التهاب مغزیه و علتش ناشناختست!!!. گفت نیاز به یه سری آزمایش داری ولی باید درمانو هر چه زودتر شروع کنی. وقتی این حرفا رو میگفت همسری شروع کرد به پهنای صورتش گریه کردن و منم با دیدن اون گریم گرفت. بیچاره دکتره مونده بود چی بگه. بهم گفت ده تا آمپوله که باید از طریق سرم بهت تزریق بشه. توی پنج روز. قرار شد تو خونه استراحت کنم. وقتی ازش پرسیدم بیماریم ام اس نیست گفت نمیدونم و بعد از انجام آزمایشات مشخص میشه. کلی هم قرص و دارو برام نوشت.
- تزریق ها رو از روز یکشنبه شروع کردیم. خواهر شوهر دوستم این کارو برام انجام داد. قرار شد سوزن سرم سه روز تو دستم بمونه و بعد از سه روز دوباره عوضش کنیم. نحوه تزریق و وصل کردن سرم رو به همسری یاد داد و همسری تو این چند روز این کارو برام انجام داد.
- دوشنبه صبح رفتیم برا انجام آزمایشها. برا انجامشون موهامو از چهار نقطه به اندازه یه سکه کچل کردن. مسئول انجام آزمایشها سه تا رزیدنت طب فیزیکی بودن که کلی اذیتم کردن و هر کدوم جداگانه منو معاینه کردن. نتایج آزمایشها خوب بود و مشخص شد بیماریم ام اس نیست.
- دوشنبه عصر پیش یه دکتر متخصص دیگه رفتم که اونم مثل قبلی خیلی شلوغ میشه و باز از طریق دوست پدرم ویزیتم کرد. نظر دکتر قبلی رو تایید کرد و یه سری قرص و دارو و آزمایش خون برام نوشت. گفت باید دو هفته فقط استراحت کنی و بعدش برات ام آرای رنگی مینویسم!!!!آزمایش خونم هم مشکلی نداشت و کم خونی ندارم.
- پنجشنبه هم دوباره رفتم پیش دکتر اولی که باز کلی دارو نوشت و گفت کم کم خوب میشی.
- تزریق آمپولها پنجشنبه تموم شد. اماااااااااا از خوب شدن خبری نیست. یعنی دستم مثل چوب خشکه. تغییری نکرده. احساس میکنم بی حسی بدنم کمتر شده. الان تقریبا روزی دوازده تا قرص میخورم که کلا سیستم بدنیم رو به هم زدن و همش دل پیچه دارم. از خوابیدن و استراحت کردن خسته شدم.
- هفته پیش تمام اعضای خونوادم شرمندم کردن. همشون نگرانم بودن. مامانم که هر روز میومد پیشم. مادر شوهری و خواهر شوهری ها هم بهم میرسیدن. مخصوصا خواهر شوهر بزرگه که هر روز غذا میاورد و کمک میکرد. همسری هم که بخاطر سرم ها و دکتر کلا از کار و زندگی افتاده بود.
- چهارشنبه مادر شوهری و خواهرشوهری ها شام درست کردن و آوردن خونمون و به همراه خونواده خودم یه جشن تولد کوچیک برام گرفتن. همسری که بخاطر باریدن برف و گرفتن جواب آزمایش خون و نشون دادن به دکتر کلی دیر کرده بود و کیکی رو هم که سفارش داده بود دوستاش گرفته بودن. شب خوبی بود. ما قرار گذاشته بودیم که تو جشن تولدا برا هم کادو نگیریم ولی همه بهم کادو دادن. مادرشوهری جارو شارژی خریده بود. دستشون درد نکنه.
- از دیروز با همسری تو خونه ایم. حوصلم سر رفته. بیچاره همسری که فقط داره تو خونه کار میکنه و به من میرسه. از صبح همه جا رو برق انداخته. دیشب به تجویز نمیدونم کی!!! همسری یه کرم با روغن زیتونو و زنجبیل درست کردو به دستم مالید و دستمو با پارچه بست. تا صبحم دستمو گذاشتم رو تشک برقی اما اصلا خوابم نبرد. یعنی عملا دیشب زجرکش شدم. بدم میاد هی هر کی زنگ میزنه یه دارو تجویز میکنه!!!دستم هم که بهتر نشد هیچ بدتر شد.
- نمیدونم از فردا چه کنم. دکتر دومیه گفته این هفته رو هم استراحت کن اما من نمیخوام. کارام موندن گرچه با این دستم عملا نمیتونم کاری بکنم!!!
- دارم با دست چپم تایپ میکنم. خیلی خسته شد. دیگه نمیتونم بنویسم. یه سری عکس تو ادامه گذاشتم.
ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :بیماری،
بی حسی بدن