قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


درهم و برهم!!!

- این روزا کارای آقای همسر خیلی زیاد شده. صبح ها خیلی زود میره و عصرا دیر برمیگرده. پنجشنبه روز تزریق آمپولم بود. همسری بخاطر مشغله یادش رفته بود بره و داروها رو بگیره. وقتی چهارشنبه میره که داروها رو بگیره اونجا اولش میگن تو نسخه تاریخ نوشته نشده. باید ببری دکتر تاریخ بنویسه. همسری هم میره یه خودکار مشابه خودکار دکتر پیدا میکنه و خودش تاریخ مینویسه و میبره داروخانه. همسری تاریخ روزی رو مینویسه که دکتر نسخه رو نوشته ولی تو داروخانه میگن اعتبار نسخه تا پونزده روزه و این تاریخ مال بیشتر از پونزده روز قبله. داروها رو نمیدن. همسری خیلی تلاش میکنه. میره با رئیس اونجا صحبت میکنه اما راضی نمیشن. (چون داروها رو رایگان میدن گرفتنش خیلی دنگ و فنگ داره!!!). بهم زنگ زد و خیلی ناراحت بود. منم ناراحت شدم و اونو مقصر میدونستم که چرا زودتر نرفته داروها رو بگیره. حتی ازش یه تشکر خشک و خالی هم نکردم. عصر هم که اومد خونه ازم عذرخواهی کرد که پشت تلفن با عصبانیت حرف زده. پنجشنبه کار مهمی داشت و نمیتونست بره دنبال داروها. قرار شد من خودم برم دنبالش.

- پنجشنبه از ساعت هشت و نیم رفتم بیمارستانی که دکترم اونجاست تا یه نسخه جدید بنویسه. تا ساعت ده و نیم اونجا نشستم تا بالاخره دکتر صدام کرد. تو اون دو ساعتی که اونجا بودم کلی ناراحت شدم. اونجا بدترین بیمارستانیه که تا حالا دیدم. همراهای مریضا صبحها بیرون منتظر میشن و تا ظهر نمیتونن برن تو. همه غمگین. همه چهره ها عصبی و ناراحت. اکثرا آدمای فقیر که از شهرستان اومدن. گاهی هم مریضا رو میارن که جایی ببرن و ازونجا رد میشن. همشون چهره های داغونی دارن. اصلا جو بیمارستان اونقدر بده که یه مریض نمیتونه روحیه خوبی داشته باشه. لباساشون به رنگ گلبهی خیلی بد رنگ که برا بعضیی هاشون زیادی گشاده و برا بعضیا زیادی تنگ!!! یه پسر با برادرش اومد اونجا که میخواست برا ویزیت بره پیش دکتر (مثل من بجای مطب اومده بود بیمارستان). بیست و دو ساله بنظر میرسید با قیافه خوب. خوش قد و بالا و خیلی خوش پوش. تو چهرش غم و ناراحتی وجود نداشت. به سختی راه میرفت و بنظر دست چپش هم مشکل داشت. شاید ام اس داشت!!! کسایی که اونجا نشسته بودن با چهره های افسرده با دیدنش اونقدر نچ نچ کردن و سرشونو تکون دادن و آه کشیدن (که مطمئنا پسره میشنید) اونقدر به بیچاره انرژی منفی دادن که دیگه اونم داشت عصبی میشد. تو ذهن خودشون داشتن دلسوزی میکردن. متاسفم برا جامعمون. عاشق دکترم هستم. بعضیا پشت سرش میگن پولکیه آدم خوبی نیست اما این حرفا برا من مهم نیست. اون پر از انرژی مثبته. با وجود اینکه حداقل تا سه نصف شب تو مطبش مریض ویزیت میکنه و هر روز از ساعت هشت تو بیمارستانه همیشه شادابه. با دیدنش کلی انرژی گرفتم.

- بعد از بیمارستان رفتم داروخانه. مثل بانک باید برا نوبتت فیش بگیری . همیشه خیلی شلوغ میشه و داروهای بیماری خاص رو فقط ازونجا میشه گرفت. تا ساعت دوازده و نیم کارم طول کشید. خب مطمئنا اونجا هم کسی قیافه شادی نداشت. کسی حوصله نداشت. دختری رو دیدم که خیلی سعی میکرد ظاهرش رو طبیعی جلوه بده اما وقتی راه میرفت همه بدنش میلرزید. یکی سرطان داشت یکی تشنج میکرد. اصلا جو خوبی نبود. البته من سعی میکردم فقط لبخند بزنم.

- تا اون لحظه بازم تو دلم همسرم رو مقصر میدونستم که باعث شده من اونروز از صبح علاف بشم. اما یه لحظه فکر کردم من چقدر خودخواهم. اون دیروز دو بار نوبت گرفته بود و منتظر شده بود. حدود سه ساعت و آخر سر هم نتونسته بود داروها رو بگیره. بخاطر من کلی از رئیس اونجا خواهش کرده بود. اصلا سری های قبل هم اون داروها رو میگرفت و همیشه اونقدر معطل میشد و کلی هم اون جو بد رو تحمل میکرد. و در واقع من فکر میکردم وظیفش رو انجام داده!!!

- باید اعتراف کنم که من همیشه فکر میکردم مرد باید همه کار برا زنش بکنه و این وظیفشه. اصلا وظیفه مرد اینه که در خدمت زنش باشه!!!

- اگر کاری رو مدام برام انجام میداد بخاطرش تشکر خاصی نمیکردم اما اگر یکبار اونکارو انجام نمیداد خیلی شاکی میشدم. تو دوران نامزدی همسری هر روز وسط کارش میومد شرکت دنبالم و منو میرسوند خونه و دوباره برمیگشت سر کارش. باورتون میشه من اینو وظیفش میدونستم و اگر گاهی نمیتونست بیاد باهاش خیلی برخورد تندی میکردمخنثی. خب با شروع زندگی مشترک خیلی بهتر شدم اما بازم همون اخلاقو داشتم. تو دورانی که مریض بودم اون همه کار میکرد. هوامو داشت. اما اصلا بنظرم نمیومد که داره کار شاقی انجام میده. فکر میکردم همه مردا این کارو برا زنشون میکنن. (شاید هم همینطور باشه). من زیاد آشپزی نمیکنم. شاید هفته ای دو بار. خیلی وقتا غذای سه روز رو با هم میپزم و فقط غذا گرم میکنم و ممکنه چند روز غذای تکراری بخوریم. خب شاید خیلی از مردا اینو نپسندن و قبول نکنن اما همسری هیچوقت اعتراض نمیکنه. من بیشتر شاکیم. میگم غذای مونده دوست ندارم!!! هیچوقت فکر نمیکنم وظیفه منه که خونه مرتب باشه یا غذا آماده باشه.

- خب فکر میکنم باید یه تجدید نظر تو رفتارم و طرز فکرم داشته باشم.

- مسلما هیچ کس کامل نیست. همسر من هم در کنار خوبیاش ایرادایی هم داره. اما وقتی فکر میکنم میبینم من خوبیهاشو وظیفش میدونم. اما ایراداش همش جلو چشممه. اونا رو تو ذهنم بزرگ میکنم. ایرادایی که حتی به نظر خودش اصلا ایراد نیست!!!

- همش برام سواله کسایی که تو زندگیشون احساس خوشبختی میکنن و از شوهرشون خیلی رضایت دارن در این مورد اخلاقشون چطوره؟




کلمات کلیدی :عمومی، زندگی مشترک، بیماری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦       نظرات ()

...

- سلام دوستان. ممنونم از نظراتون تو پست قبلی. اونقدر از پالتو تعریف کردید که پشیمون شدم از رومیزی کردنش و فعلا چپونده شد تو کمد رختخوابا تا ببینم بعدا چه میکنم باهاش.

- اونروز که گفتم مادرشوهری گفتن که جا نداریم و منم ناراحن شدم. جمعه شب که رفتیم خونشون تصمیم داشتم وقتی بهم گفتن ببخشید که جا نداشتیم و چطوری جاشون کردید بگم که مادربزرگ اونجا نمیمونه و چه اشکالی داشت وسایلو میاوردیم. البته من کلا اهل جواب دادن و این حرفا نیستم ولی خب گفتم حرفمو بزنم. اما هر چی منتظر شدم هیچی نگفتن منم دیگه به روی خودم نیاوردمچشم. (البته من بهشون نگفته بودم وسایلو بیاریم آقای همسر زنگ زده بود. شاید فکر کردن من در جریان نیستم...یک دختر مثبت اندیشلبخند). اما بازم تو دلم مونده بود و میخواستم زنگ بزنم و میون کلام یه چیزی بگم. شنبه صبح که همسری داشت میرفت دید صاحبخونه یه کاغذ نوشته زده رو در جلو آسانسور که همسایگان محترم از گذاشتن وسایل اضافی در پارکینگ خودداری نماییم!!!ما تو پارکینگ چند تا کارتن خالی و یه دوچرخه گذاشته بودیم. همسری هم عصبانی شده بود که یعنی چی همه که کلی وسایل اونجا گذاشتن. همونروز مامانش زنگ میزنه و بهش میگه تو انباری یکم جا باز کردم اگر وسایلتون کمه بیارید که همسری هم اون کارتن های خالی رو میبره. خلاصه امروز یعنی یکشنبه همسری بهم زنگ میزنه که بابام صبح زنگ زد گفت کمر مامان از دیروز گرفته و زده به پاش و اصلا نمیتونه تکون بخوره و کلی درد داره. هی هم میگه حتما دیروز بخاطر ما وسایل جابجا کرده اینجوری شده. فقط از صبح صد بار خدا رو شکر کردم که من چیزی نگفته بودم وگرنه الان همه تقصیرا رو مینداختن گردن من. این تجربه ای شد برام که هیچوقت خودم حرفی رو مستقیم به خانواده شوهر نگم و حرفامو از طریق آقای همسر منتقل کنم.

- حال مادرشوهری خیلی خوب نیست. قراره فردا بره پیش دکتر متخصص. امیدوارم که مشکلش جدی نباشه.

- دیروز نقطه شش ماهه شد. جیگری شده واسه خودش. بعدا یه سری از عکساشو میزارم.

- یکی ار پروژه های همسری تموم شده و قراره پس فردا توسط استاندار افتتاح بشه.از کارش راضین. چون هیچوقت کم کاری نمیکنه و از مصالح نامرغوب استفاده نمیکنه.

- چند وقت پیش یهویی به سرم زد برا این ترم مرخصی بدون احتساب در سنوات بگیرم بخاطر بیماری. پروسش خیلی طولانی بود. مخصوصا اینکه ترم هم شروع شده بود. بهم گفتن فقط برا زایمان بدون احتساب در سنوات میدن و بیماریهایی که خیلی حاد باشه. مثلا طرف تصادف کنه بره تو کمانیشخند. بعدشم گفتن باید در کنار درخواستت مدارک پزشکی پیوست کنی. منم چند تا کپی از برگه های تامین اجتماعی که روش نوشته بود نوع بیماری ام اس رو گذاشتم کنار درخواست (برا این که داروها رو بگیری باید نوع بیماری ام اس نوشته بشه). نمیدونم کارم درست بود یانه. از یه طرف فرصتم بیشتر میشه از طرف دیگه میترسم این استادای خاله زنک همه جا جار بزن که فلانی ام اس داره. به استاد راهنما گفتم دکتر گفته مشکوک به ام اسی. باید از استرس دور باشم و گفتم نمیخوام کسی بدونه اما. استاد مشاورم که رئیس آموزش دانشگاهه اول بهم گفت بخاطر بیماری با مرخصی موافقت نمیشه اما چند روز بعد اومده میگه من خودم قضیه رو حل میکنم. خب این تغییر رویه یهویی برا چیه. مطمئنم این استاد راهنمای خاله زنکم همه جا جار زده. در هر حال درخواستم بعد از مطرح شدن تو شورای گروه،شورای دانشکده، شورای تحصیلات تکمیلی و کمیسیون موارد خاص بالاخره مورد پذیرش قرار گرفت. قسمت باحال قضیه اینه که ترم داره تموم میشه و منم که هر روز تو دانشگاهمنیشخند.

- تو ادامه مطلب عکس یه جفت کفشو گذاشتم. نظرتون در موردش چیه؟نظراتونو بگین تا بهتون بگم جریانش چیه!!!



ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :عمومی، بیماری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۱٠       نظرات ()

هفته ای که گذشت

- تو هفته ای که گذشت خیلی خسته شدم. صبح میرفتم دانشگاه بعدش خونه مامانینا برا کمک. آخ مگه اسباب کشیشون تموم میشه!!!!!!!!وای که چقدر مامان من وسایل داره که هر چقدرم میریزیم دور انگار تمومی نداره. یه وانت جنس که فقط برا کمیته امداد کنار گذاشته بود. یه وانت جنس هم که آقای همسر برداشت برای کارگاه. کلی هم شوهر خواهر. کل سطل آشغالای منطقه رو ما پر میکردیم اما انگار نه انگار. بازم تمومی نداره. البته الان تقریبا تمومه و اگه خدا بخواد فردا ته مونده های وسایل هم انتقال داده میشه. قسمت بد ماجرا اینه که من باید تمام وسایلمو که اونجا مونده بود برمیداشتم. تازه کلی هم مامان وسایل میداد که مثلا اینو برا تو کنار گذاشتم. فقط کتابا و جزوه هام پنج تا کارتن بزرگ شد. تصمیم داشتم یه مقداری از وسایلو به خونه مادر شوهر انتقال بدم چون یه اتاق تو زیرزمین دارن که خالیه اما فرمودن شرمنده. قراره مادر بزرگ همسر خان بیان یه مدتی خونشون و تو اون اتاق ساکن بشن. حالا من موندم یه پیرزن نود و چند ساله که نسبتا مریض هم هست و اصولا میاد خونه اینا که ازش نگهداری کنن هر روز بخاطر دستشویی رفتن یا غذا خوردن چطور میخواد اونهمه پله رو بره بالا و بیاد پایین!!!!!!تازه طبقه بالا یکی از اتاقا خالیه که مادربزرگ همیشه اونجا میموند سابقا!!!من که مطمئنم اون پایین نمیمونه. راستش یه جورایی بهم برخورد و ناراحت شدم. البته خیلی سعی میکنم مثب اندیشی کنماااااا اما ته دلم یه چیزی قلقلکم میده.

-امروز موندم خونه و کلی وسایل که آورده بودمو جابجا کردم. واقعا خسته شدم. فعلا کارتن های کتابا رو گذاشتیم تو راه پله و یه سری کارتن هم تو پارکینگ اگر صاحبخونه محترم گیر نده. آقای همسر میگن سریعا یه کتابخونه بخریم اما مشکل اینجاست که من کلی جزوه دارم. پس کتابخونه باید کمددار باشه. اما من که اصلا مدل شیکی ندیدم (قبلا دنبالش بودیم) اکثر مدلا ادارین. تصمیم داشتیم بدیم بسازن ولی با شرایط فعلی نمیدونم چی بشه.

- یه قضیه خنده دار براتون بگم که مادرشوهر جان بنده چند سال پیش به سفر حج مشرف میشن. اونموقع پسر (آقای همسر) و دختر کوچیکشون هنوز مجرد بودن. ولی ایشون برا عروس و داماد آیندشون هم کلی سوغاتی میارن. ولی نمیدونم چرا تو تصوراتشون عروس آیندشون رو یه دختر سنگین وزن و دایره با سایز 46تعجب و دامادشون رو هم یه آقا پسر با هیکل متوسط تصور کرده بودن. و از شانس یه عروس با سایز سی و هشت و یه داماد درشت هیکل با قد صد و نود و وزن نود و پنج نصیبشون میشه. جالب اینجاست که اصلا به روی خودشون نمیارن و سوغاتی ها رو به بنده و شوهر خواهر شوهر در مناسبتهای مختلف مثل عید قربان یا غدیر به همراه هدیه های دیگه کادو میدن. و میگن که من به اسم تو خریدم. مثلا یه کاپشن به شوهر خواهر شوهر هدیه دادن که آستین هاش ده سانت کوتاه تر بودنیشخند. و به من هدیه هایی مثل بارانی ،پالتو، لباس خواب ساتن و پارچه گل منگولی عنایت فرمودن. که البته همشون به تنم زار میزدن. حالا این هدیه ها هر کدوم به طریقی گم و گور شدن ولی یکیشون که یک عدد پالتوی سفید رنگ پر بود رو مامان خانم نگه داشته بودن و اونروز بهم تقدیم کردن و گفتن ببر خونه خودتون!!!خواهرم میگه بده خیاط کوچیکش کنه بپوشش اما من میترسم تو خیابون بجای خرس قطبی شکارم کنننیشخندالبته یه چیزی بگم من یه پالتو خیلی خیلی شبیه این تو پاساژ تندیس تهران با قیمت خیلی بالا دیده بودم!!!حالا از صبح کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که پالتو رو بجای رو میزی بندازم رو چمدون و جعبه روتختی که گوشه اتاق خوابه و روش عروسک بچینم. نظرتون چیه؟عکس پالتوی مذکور تو ادامه مطلبه....

- دوستم با همسرش اساسی دارن کارای مهاجرتو پیگیری میکنن. برا فرانسه معلم خصوصی گرفتن و امتحانشون اول خرداده. که اگه نمره خوب بگیرن امتیازشون اوکی میشه و میتونن مدارکشونو بفرستن. فرانسه زبانی هستش که با انگلیسی مغایرت داره و کلا کسی که میخواد فرانسه یاد بگیره ممکنه انگلیسی رو قاطی کنهنیشخند (چی گفتم). این دوستم شونصد ساله کلاس انگلیسی نرفته (مثل من) و در حد خوندن و نوشتن مقاله انگلیسی اونم با کلی کمک تو این اواخر با این زبان ارتباط داشت. تازه داره فرانسه هم میخونه. تو امتحان آیلتس اردیبهشت شرکت کرد و فقط دو هفته خونده بود و یه نمره خوب گرفت. اسپیکینگ شش و اوورال پنج. واقعا خوشحال شدم و امیدوار برا خودم. راستش منم خیلی وقته ارتباطمو با زبان انگلیسی قطع کرده بودم یعنی احساس میکنم همه چی رو فراموش کردم اما میخواستم آیلتس شرکت کنم. همه میگفتن باید شش ماه معلم خصوصی بگیری ولی حالا تصمیم دارم فعلا که وقت ندارم هر روز یه مقداری به خوندن و گوش کردن به زبان انگلیسی اختصاص بدم و بعد از اتمام کارای آزمایشگاه بیشتر براش وقت بزارم و بعد از امتحان آیلتس فرانسه رو شروع کنم. استعداد دوستم و من در یه حده البته من با استعداد ترم تو امتحان دادن پس حتما منم میتونم نمره خوب بگیرم. وقتی فکر میکنم دوستم شاید سال دیگه اینجا نباشه خیلی غمگین میشم و اشک تو چشام جمع میشه. آخه اون بهترین دوستم در کل زندگیمه.

- نامزد یکی از دوستام پارسال بصورت ناگهانی برا دکتری از یکی از دانشگاههای کانادا اپلای گرفت و با هم رفتن کانادا. اونروز اومده بود و گفت که میخوان جشن عروسی بگیرن و دوباره برگردن. عروسی بیست اردیبهشتهمژه. دوستم دانشجوی دکتری هستش و میگف اونجا استادا قبول نمیکنن باهاشون کار کنم چون میگن ما با دانشگاههای ایران همکاری نمیکنیم!!!!میخواد اینجا دکتراشو بگیره و بعدش دوباره اونجا مستر یا پی اچ دی بخونه. فکر نمیکنم برگردن ایران!

- تو درسهای جادوگری بخش آرزوها رو خوندم. خیلی خوشحالم و کلی برا خودم ایده دارم.

- امروز سه ماه شد که دارم آمپول میزنم. دوازدهمین آمپول. حالام عوارضش بروز کرده برا همین اینقدر اراجیف نوشتمنیشخند.

 



ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :عمومی، بیماری، پایان نامه، مهاجرت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/۸       نظرات ()

هفته ای که گذشت

سلام بچه ها. خوبید؟خوشید؟سلامید؟

تو پست قبلی که نوشته بودم خیلی عالی دارم تو آزمایشگاه کار میکنم سریع خودمو چشم زدم. یعنی باقی هفته رو تقریبا از دست دادم. همونطور که گفتم یکشنبه بخاطر اومدن خاله پری و بیحالی تو خونه موندم. دوشنبه باید میرفتم بیمارستان برا تشکیل یه کمیسیون کذایی که مثلا چند تا دکتر میان معاینت میکنن و تایید میکنن که نیاز به مصرف داروها یا همون آمپول ها داری. تا بتونی راحت آمپولها رو بگیری. که متاسفانه بازم دکترها نیومدن و من الکی معطل شدم. اونجا که میری کلی مریض ام اسی میان که وقتی آدمو میبینن (یه دختر جوون و شاداب) کلی سوال پیچش میکنن که تو از کی مریض شدی و کلی هم نچ نچ میکنن و به نشانه تاسف سرشونو تکون میدن. خیلی ازین جو بدم میاد و معمولا یه جواب کلی به همشون میدم و اصلا توضیحی نمیدم. اونروز یه دختر پسر جوون و خوشیپ اونجا بودن که وقی منو همسری داشیم میومدیم بیرون اومدن دنبالمون که مثلا راهنماییمون کنن. خواهر برادر بودن. دخره از سال هشتاد و شیش و پسره همین اواخر مبتلا شده بود. خلاصه کلی توضیح بهم دادن. شمارشونم بهم دادن. مطمئنن که نیتشون خیر بود ولی حرفاشون آنچنان تاثیر بدی رو من گذاشت که وقتی رفتم آزمایشگاه تا عصر مست بودم و هیچ کار مفیدی انجام ندادم.

- سه شنبه صبح هم وقت دکتر داشتم. که دکتره طبق معمول همون معاینه روتین رو انجام داد و خیلی بی احساس گفت حالا حالاها باید آمپول بزنی در حالی که قبلا گفته بود سه تا شیش ماه!!!بعدم پرسید حالات روحیت چطوره؟الکی شده گریه کنی؟الکی ناراحت بشی؟ که آقای همسر گفت بله خیلی خیلی اوضاع روحیش خراب شده و هی گریه میکنه (بخاطر غرهایی که این اواخر بهش زدم و چون خیلی کم گریه میکنم چند بار که این اواخر گریه کردم فکر میکنه خیلی غیر عادیه) خلاصه دکتر هم گفت از عوارض داروهاست و سه نوع قرص ضد اضطراب و افسردگی برام نوشت!!! من نمیخواستم بخورم اما آقای همسر اصرار داره که بخور چون عصبی شدن در حال حاضر برام سمه. منم قبول کردمدلقک. بعدشم نرفم یونی چون اصلا حوصله نداشتم.

- چهارشنبه و پنجشنبه رفتم یونی ولی خب اونقدر که باید کار نکردم!!! آمپول این هفته هم باز حسابی اذیتم کرد. یعنی پنجشنبه شب با وجود خوردن کلی مسکن از بدن درد خوابم نمیبرد. اما صبح حالم بهتر بود و برا نهار برا اولین بار در زندگیم ماهی پختمنیشخند. چون صمیمم یهویی بود و سبزی هم نداشتیم به روش سرخ کردن درستیدم. البته اول با پیاز روغن زیتون نمک فلفل سویا سس و زعفرون و آبلیمو طعم دارش کردم. بعدش با ترکیب سفیده تخم مرغ و پودر سیر و زعفرون مخلوط کردم بعدش پودر ذرت و بعدش سرخش کردم که بسی خوش طعم شد. برنجم سه طبقه. ته دیگ سیب زمینی رنده شده زعفرونی. ته چین زعفرونی و برنج شویدی. اینم عکسشون.(البته تو عکس زیاد واضح نیست)!!!




کلمات کلیدی :عمومی، آشپزی، بیماری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/٢٥       نظرات ()

زندگی ادامه داره

سلام به دوستای خوبم. حالتون چطوره؟

از همه ی دوستای عزیزم ممنونم که جویای احوالم بودن. از هستی عزیزم ممنونم که تو وبلاگش به یادم بود و از مهشید عزیزم ممنونم بخاطر ایمیلهای پرمحبتش.

- من تصمیم گرفتم که دیگه به دوره بیماریم خاتمه بدم. بعد ازین وقتی کسی حالمو میپرسه میگم خیلی خوبم. دستم خوب نشده ولی بهتر شده. مطمئنم که کاملا خوب میشه. زمان میبره ولی بالاخره خوب میشه. هیچوقت قبول نمیکنم ام اس دارم.

- از شنبه دیگه بطور منظم میرم دانشگاه و شرکت. البته باید مراقب باشم که خیلی خسته نشم. باید به خودم هم برسم.

- چهارشنبه رفتم یکم پاساژ گردی کردم. خیلی وقت بود نرفته بودم و بدجوری دلم میخواست. برا خودم سه تا بافت خوشگل خریدم. دو تا شمع قشنگ برا شمعدونام. سه تا هم پروانه تزئینی فلزی برای دیوار. پروانه ها رو از مغازه ای که شمعها رو گرفتم خریدم. فروشنده اغفالم کرد. بهم گفت خانوم شما بینیتونو عمل کردید؟ گفتم بله چطور مگه؟ که گفت خیلی مدلشو قشنگ دراورده که در نتیجه منم گوشام دراز شد و پول بی زبونو دادم برا این پروانه ها. البته قشنگن. بعدا عکساشونو میزارم. بعدش رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم. خیلی کوتاه. به دختره گفتم طوری کوتاه کن که به زور با کش بسته بشه اما کوتاه تر شد. اما خیلی قشنگ شده. خیلی احساس خوبی داره. بعدم موهامو رنگ کردم. قهوه ای تیره. از دست دکلره های طلایی خسته شده بودم. خلاصه که کلی تغییر چهره دادم. هر کی منو میبینه میگه تپل شدی. همسری هم خوشش اومد. فقط اشکالش اینه که باید همیشه موهام سشوار کشیده و اتو کشیده باشه.

- میخواستم یه جفت بوت بخرم. از حراجی ها. به رنگ کاپشنی که همسری برام خریده. تقریبا خاکی. یه جفت هم کفش اسپورت برا همسری ( برا کادوی ولنتاین). همسری پولاش تموم شده و الان من دارم خرج میکنم. نمیدونم کی پولای همسری رو میدن. بیچاره تو وضعیت خیلی بدی گیر افتاده. صد میلیون پولشونو ندادن!!!!!!!!چند روز دیگه هم موعد قسطا میرسه. هشتصدو پنجاه تومنابله. چند روز پیشم ماشین خراب شد که دویست تومن خرج برداشت. پنجشنبه با همسری رفتیم برا خرید کفش. من میخواستم از پولاریس بوت بخرم چون سی درصد آف زده بود اما متاسفانه سایز پای منو تموم کرده بود. فقط یه مدلش مونده بود که اونم مردد بودمو نخریدم. برا همسری هم از کینتکس میخواستیم بخریم که سایز پای اونم تموم شده بود. من برا خودم از کینتکس یه جفت اسپورت سفید خریدمنیشخند. به همسری گفتم برای تو از آدیداس میخرم.نگران

- میخوام دیگه شاد باشم و زندگیمو تغییر بدم. میخوام یه زندگی کاملا منظم و با برنامه داشته باشم. نمیخوام لحظه هامو از دست بدم. من تا قبل ازدواج یه آدم کاملا شاد بودم. خیلی شاد و خیلی موفق. هیچ غمی نداشتم. دوره ای که دانشجوی کارشناسی بودم بهترین دوره زندگیم بود. تو درسم موفق بودم. همیشه شاگرد اول بودم. تو تمام کنفر انسایی که تو دوره تحصیلم برگزار میشد شرکت میکردم. کلی مسافرت دانشجویی رفتم که تو همشون خیلی بهم خوش میگذشت. تو برنامه های جانبی هم فعال بودم. عضو گروه گردشگری دانشگاه. چقدر اردو رفتیم. کاریکاتوریست هم بودم. تو یکی از کنفرانسا که تو رشت برگزار شد یه نمایشگاه کاریکاتور برگزار کردم. در مورد رشتمون. یه بارم تو مسابقات دانشجویی کشور نفر سوم شدم که جایزشو توکا نیستانی بهم داد. چه روزایی بود. من کسی بودم که امکان نداشت کاری رو بخوام و نشه. امکان نداشت تو امتحانی شرکت کنم و موفق نشم. تو امتحان گواهینامه رانندگی اولین بار قبول شدم. تو امتحانی که افسرش به قدری سخت گیر بود که هیچکس به غیر از من قبول نشد. حتی هیچکدوم از پسرا. منی که فقط ده جلسه کلاس رفته بودم. چون من یه ادم فوق اعتماد بنفس بودم. خیلی راحت از آزمون ارشد قبول شدم. همون دفعه اول. تو شرکتی که بدون پارتی اجازه نمیدن از درش بری تو بدون پارتی استخدام شدم. البته یکسال بدون حقوق اونجا کار کردم. به اسم کاراموزی ولی بالاخره استخدام شد. تا سال هشتاد و هفت خیلی شاد بودم. اما نمیدونم چرا یه دفعه اینطوری شدم. خیلی راحت و بدون هیچ زحمتی ار دکتری قبول شدم. درست بعد ازون و بعد از ازدواجم عوض شدم. تبدیل شدم به یه آدم تنبل و بی اراده. یه آدم بی هدف. یه آدم افسرده. فرصت های زندگیمو از دست دادم. تلاش هامو به باد دادم. زندگیمو خراب کردم. و حالا هم اینطوری. از شدت عذاب وجدان مریض شدم. آدم بلند پروازی که میخواد با خودش لجبازی کنه. حوصله تلاش نداره. حوصله جنگیدن نداره. حوصله زندگی مشترکو نداره. من نتونستم جایی استخدام بشم چون نمیخواستم به دانشگاهی به غیر از شهر خودم برم. همه رفتن و تو دانشگاههای دولتی شهرای دیگه استخدام شدن اما من حتی درخواست هم ندادم. وهمه جا پر شد. همسری میگه ارزش نداره به خاطر استخدام شدن تو دانشگاه خودتو آواره جاده ها کنی!!! تو شهر خودمون هم یه جایی که بد هم نبود کم مونده بود استخدام بشم که اونم بخاطر تغییر قوانین و نمیدونم چی در مرحله اخر کنسل شد و همه چی بهم خورد. حوصله نداشتم جایی حق التدریسی درس بدم. اینم یکی از بزرگترین اشتباهاتی بود که مرتکب شدم. تو این دو سال تا تونستم به خودم ضربه زدم و آخرش از فکر و خیالش مریض شدم. خب کاریه که شده. میخوام دیگه پاشم. خیلی هم دیر نشده. هنوز بیست و هشت سالمه. هم دوره ای هام همشون چهار پنج سال از من بزرگتر بودن. من هم بعد ازین تلاش میکنم. زندگیمو منظم میکنم. با برنامه میرم جلو.

- هدفم تموم شدن پایان ناممه. قوی کردن سی ویم. و از سال دیگه شروع و تلاشم برا گرفتن اقامت کانادا. از سال دیگه شروع میکنم و حتما موفق میشم.

- همسریم مرد خوبیه ولی هر کس اشکالات خودشو داره. اون بعد از درسش علاقه ای به ادامه تحصیل نداشت و نخواست دکتری بخونه. زیاد با مسائل علمی کاری نداره. رفته تو کاری که فقط با کارگر سروکار داره. خب شاید اگر با کسی ازدواج میکردم که ادامه تحصیل میداد اوضام بهتر بود. همسریم آدمیه که خیلی تو خودشه. کم حرفه. خیلی وقتا میره تو قیافه و یه جورایی از خودش برام انرژی منفی ساطع میکنه. گاهی هم شاده. اکثر وقتا حواسم به اینه که نکنه ناراحت بشه. بخاط شرایط فعلی کارش اعصابش ضعیف شده. حوصله یه بحث کوچیکم نداره. طاقت نظر مخالفشو نداره. زود از کوره درمیره. زودم پشیمون میشه. بعضی وقتا فکر میکنم کاش هیچوقت ازدواج نمیکردم.

- من اینجا به خودم قول میدم که بعد ازین برای خودم برنامه روزانه مینویسم. اهدافمو کاملا مشخص میکنم و کاملا بر اساس اونا عمل میکنم. دیگه اتلاف وقت تموم شد. دیگه تنبلی تموم شد. دیگه بی برنامگی تموم شد.

 




کلمات کلیدی :بیماری، زندگی مشترک، عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/٧       نظرات ()

probably ms

- دیروز برام تبدیل به یه روز وحشتناک شد. تمام دیشب رو اشک ریختم.

- دکتر بهم گفت تو مشکوک به ام اس هستی. تمام علایم رو نداری اما ما در مرحله احتمالی هم درمان ام اس رو تجویز میکنیم. گفت ممکنه دستت خوب بشه ولی در آینده باز یه حمله دیگه داشته باشی. باید فکری به حال لکه های مغزت بکنیم.

- همیشه از اسم ام اس وحشت داشتم. حتی اگر probably باشه. خیلی میترسم.

- تا دیروز نمیدونستم یه سری از داروهایی که دارم میخورم کورتن هستن. کل سینم جوشای ریز زده. شونم همش میخاره. یه دفعه از درون گر میگیرم و تمام موهام خیس آب میشن. دکتر گفت اینا از اثرات کورتن هست. احتمالا شکمو شدنم هم بخاطر اون هست. دیگه نمیخوام چیزی بخورم.

- بهم گفت یه آمپولهایی هست که قیمتشونم خیلی گرونه. هفته ای یک بار به مدت شش ماه ازون آمپولها برات جویز میکنم تا ببینیم بعدش چی میشه. ای خداااااااااا.

- استرس خستگی و گرسنگی. چیزایی که باید ازشون دوری کنم.

- دلم برا همسری بیچاره میسوزه. شش ماهه که اومدیم زیر یه سقف و اون باید اینقدر اذیت بشه. شانس نداره.

- نمیدونم چی میشه اما علاقه ای به اون درمان ندارم. حتی نمیخوام فکرشم بکنم که ممکنه ام اس داشته باشم.




کلمات کلیدی :بیماری، بی حسی بدن، ام اس
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢       نظرات ()

 

سلام به دوستای گلم. خوبید؟

منم بد نیستم. احساس میکنم بی حسی بدنم و پام کمتر شده. اما روند بهبودی دستم خیلی کنده. داروهامو مرتب میخورم و تقریبا همش در حال استراحتم. البته خوابم خیلی بده و اصلا نمیتونم راحت بخوابم. خیلی زود هم خسته میشم.

- دیروز عزمم رو جزم کردم که برم دانشگاه و یکم کار کنم. امتحانات برادرم تموم شده و قرار شد یه هفته بیاد و بهم کمک کنه. با همسری و برادرم رفتم دانشگاه. قرار بود یه چیزی برام درست کنن. متاسفانه دیدم یکی از دستگاههایی که ازش استفاده میکنم کار نمیکنه. وسیله اصلی منم همین دستگاهه. خیلی ناراحت شدمو باز اعصابم خورد شد. به مسئولش زنگ زدم و اومد بردش. معلوم نیست کی تعمیر بشه. دست از پا درازتر برگشتم خونه و حالام تو خونم.

- اصلا نمیتونم فکر و خیال رو از خودم دور کنم. ذهنم هیچوقت آروم نیست.

- بچه ها با گرونی چه میکنید. من که این اواخر زیاد تو باغ بازار و خرید نبودم با شنیدن قیمتا مغزم هی سوت میکشه. یعنی قیمت همه چی همینجوری تصاعدی و دیمی میره بالا. مخصوصا جنسای خارجییییییی. بیچاره کسایی که دارن الان جهیزیه میخرن. قیمت طلا رو هم که دیگه نگووووووووووووو. مامان چند وقت پیش میگفت برا عیدیت یه طلا انتخاب کن برات بخریم اممما دیگه این اواخر صداشو درنیاوردهنیشخند. من دستبند میخواستم اما فکر کنم خیلی گرون بشه. خدا آخر عاقبتمونو به خیر بگذرونه. موقع خریدن جواهرا همسری میخواست سکه های عقدمونو بفروشه که من مخالفت کردم. حالا باز چند میلیونی سود کردیم. گر چه که با توجه به وضع مالی خیلی خفنمون و اینکه پولهای همسری رو نمیدن و کلی چک داره هر روز میاد و برا اون چند تا سکه نقشه میکشه. مامانمم همش غصش گرفته که اگه دختر خالم یا یکی از فامیلهای نزدیک ازدواج کنه باید هفتصد بده و یه سکه بخره!!!!!!!!!!وقتی من عقد کردم سکه دویست تومن بود.




کلمات کلیدی :بی حسی بدن، بیماری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢۸       نظرات ()

روزهای بیماری

- شنبه بعد از گرفتن جواب ام آرای پیش دکتر رفتیم. ایشون از دوستای پدرم هستن. با دیدن ام آرای گفت که تخصص من جراحی مغز و اعصاب هستش و تو مشکل جراحی نداری. توی مغزت یه سری لکه دیده میشه که ممکنه بی اهمیت باشه و یا نشانه بیماری. من رو به یه دکتر دیگه مغز و اعصاب معرفی کرد که برم پیش اون. توی معرفی نامه نوشت که ایشون از اقوام بنده هستن. دکتری که منو بهش معرفی کرد یکی از مشهورترین دکترهای شهره و برای گرفتن نوبت حداقل باید پنج شیش ماه توی نوبت باشی. و مردم معمولا از شب تا صبح برا گرفتن نوبت جلو مطب صف میبندن که گاهی طول صف تا خیابون میرسه. پدرم یه دوستی داره که بادکتر دوست صمیمی هستش و من از طریق اون یکشنبه صبح رفتم پیش دکتر. رفتم بیمارستان و مستقیم بدون معطلی منو ویزیت کرد. گفتش که دیر اومدی و شاید نیاز به بستری شدن داشته باشی. گفت بیماریت التهاب مغزیه و علتش ناشناختست!!!. گفت نیاز به یه سری آزمایش داری ولی باید درمانو هر چه زودتر شروع کنی. وقتی این حرفا رو میگفت همسری شروع کرد به پهنای صورتش گریه کردن و منم با دیدن اون گریم گرفت. بیچاره دکتره مونده بود چی بگه. بهم گفت ده تا آمپوله که باید از طریق سرم بهت تزریق بشه. توی پنج روز. قرار شد تو خونه استراحت کنم. وقتی ازش پرسیدم بیماریم ام اس نیست گفت نمیدونم و بعد از انجام آزمایشات مشخص میشه. کلی هم قرص و دارو برام نوشت.

- تزریق ها رو از روز یکشنبه شروع کردیم. خواهر شوهر دوستم این کارو برام انجام داد. قرار شد سوزن سرم سه روز تو دستم بمونه و بعد از سه روز دوباره عوضش کنیم. نحوه تزریق و وصل کردن سرم رو به همسری یاد داد و همسری تو این چند روز این کارو برام انجام داد.

- دوشنبه صبح رفتیم برا انجام آزمایشها. برا انجامشون موهامو از چهار نقطه به اندازه یه سکه کچل کردن. مسئول انجام آزمایشها سه تا رزیدنت طب فیزیکی بودن که کلی اذیتم کردن و هر کدوم جداگانه منو معاینه کردن. نتایج آزمایشها خوب بود و مشخص شد بیماریم ام اس نیست.

- دوشنبه عصر پیش یه دکتر متخصص دیگه رفتم که اونم مثل قبلی خیلی شلوغ میشه و باز از طریق دوست پدرم ویزیتم کرد. نظر دکتر قبلی رو تایید کرد و یه سری قرص و دارو و آزمایش خون برام نوشت. گفت باید دو هفته فقط استراحت کنی و بعدش برات ام آرای رنگی مینویسم!!!!آزمایش خونم هم مشکلی نداشت و کم خونی ندارم.

- پنجشنبه هم دوباره رفتم پیش دکتر اولی که باز کلی دارو نوشت و گفت کم کم خوب میشی.

- تزریق آمپولها پنجشنبه تموم شد. اماااااااااا از خوب شدن خبری نیست. یعنی دستم مثل چوب خشکه. تغییری نکرده. احساس میکنم بی حسی بدنم کمتر شده. الان تقریبا روزی دوازده تا قرص میخورم که کلا سیستم بدنیم رو به هم زدن و همش دل پیچه دارم. از خوابیدن و استراحت کردن خسته شدم.

- هفته پیش تمام اعضای خونوادم شرمندم کردن. همشون نگرانم بودن. مامانم که هر روز میومد پیشم. مادر شوهری و خواهر شوهری ها هم بهم میرسیدن. مخصوصا خواهر شوهر بزرگه که هر روز غذا میاورد و کمک میکرد. همسری هم که بخاطر سرم ها و دکتر کلا از کار و زندگی افتاده بود.

- چهارشنبه مادر شوهری و خواهرشوهری ها شام درست کردن و آوردن خونمون و به همراه خونواده خودم یه جشن تولد کوچیک برام گرفتن. همسری که بخاطر باریدن برف و گرفتن جواب آزمایش خون و نشون دادن به دکتر کلی دیر کرده بود و کیکی رو هم که سفارش داده بود دوستاش گرفته بودن. شب خوبی بود. ما قرار گذاشته بودیم که تو جشن تولدا برا هم کادو نگیریم ولی همه بهم کادو دادن. مادرشوهری جارو شارژی خریده بود. دستشون درد نکنه.

- از دیروز با همسری تو خونه ایم. حوصلم سر رفته. بیچاره همسری که فقط داره تو خونه کار میکنه و به من میرسه. از صبح همه جا رو برق انداخته. دیشب به تجویز نمیدونم کی!!! همسری یه کرم با روغن زیتونو و زنجبیل درست کردو به دستم مالید و دستمو با پارچه بست. تا صبحم دستمو گذاشتم رو تشک برقی اما اصلا خوابم نبرد. یعنی عملا دیشب زجرکش شدم. بدم میاد هی هر کی زنگ میزنه یه دارو تجویز میکنه!!!دستم هم که بهتر نشد هیچ بدتر شد.

- نمیدونم از فردا چه کنم. دکتر دومیه گفته این هفته رو هم استراحت کن اما من نمیخوام. کارام موندن گرچه با این دستم عملا نمیتونم کاری بکنم!!!

- دارم با دست چپم تایپ میکنم. خیلی خسته شد. دیگه نمیتونم بنویسم. یه سری عکس تو ادامه گذاشتم.

 

 



ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :بیماری، بی حسی بدن
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٤       نظرات ()

بیماری من و تولدم

- سلام به دوستای خوبم. از همه دوستای گلم که جویای احوالم بودن خیلی خیلی تشکر میکنم. دیدن کامنتاتون واقعا بهم دلگرمی داد.

- بیماری من فعلا التهاب مغز تشخیص داده شده که البته نتیجه نهایی بعد از طی دوره درمان مشخص میشه. وضعیت جسمیم زیاد مساعد نیست و درمانم که از روز یکشنبه شروع شده فعلا اثر خاصی نداشته. بقیه جزئیات رو بعدا براتون مینویسم.

- فردا یعنی تقریبا سی و پنج دقیقه دیگه تولدمه. بیست و هشت ساله میشم.

- برام دعا کنید.




کلمات کلیدی :بیماری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٠       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.