قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


 

- خونه ما و مامانم و خواهرم و مادر شوهر و خواهر شوهر تقریبا تو یه منطقست. شاید اسم محله ها فرق کنه ولی منطقه یکیه. و کلا نزدیکیم. مثلا از خونه ما تا خونه مامانم با ماشین سه چهار دقیقه و تا خونه مادرشوهر هفت هشت دقیقه فاصلست. مامانینا قراره خونشونو بکوبن. و دنبال یه خونه برا اجاره بودن. دو روز پیش خونه مورد نظرشونو پیدا کردن و قرار داد بستن. من که خیلی هیجان زدم چون فقط سه تا کوچه با خونه ما فاصله دارهنیشخند. خواهر شوهر هم وقت قرارداد خونشون تموم شده بود و میخواستن یه خونه جدید اجاره کنن. اونام چند روز پیش خونه مورد نظرشونو پیدا کردن و قرارداد بستن. حالا اون کجاست؟ فقط یه کوچه با ما فاصله داره تو کوچه خاله همسریلبخند. به نظرم که خیلی باحاله.

- من کلا خیلی آدم وابسته ای نیستم. یعنی با وجود علاقه زیاد به خانواده و با وجود نزدیکی خونه هامون شاید فقط هفته ای یه بار برم خونه مامانم . ولی فکر میکنم اینجوری بیشتر بتونم ببینمشون. تازه هر وقت خواهری با نقطه اومد خونشون من سریعا میتونم خودمو بهشون برسونم.

- حالا مامان داره وسایل خونشونو جمع و جور میکنه. تو خونه های قدیمی هم که میدونید چه خبره دیگه. پر از وسایل جورواجور که بیشترشون به درد نخورن. من خیلی از وسایلمو با خودم نیاوردم. بیشتر کتابام و جزوه هام و لباسام. مامان گفته بیا هر چی داری جمع کن ببر.ناراحت. نمیدونم کجا میخوام جاشون بدم.کلی هم وسایل به عنوان غنائم از خونشون میارملبخندمثل یه سینی مسی که خیلی دوست دارم. میشه تو مهمونیا توش غذا کشید یا میوه چید. فقط اصلا براش جا ندارم.

- این داروهای ضد اضطراب و افسردگی منو بیچاره کردن. همشون خواب آورن. یعنی هم باعث خواب آلودگی میشن هم بیحالی. یه جوری که انگار دست و دلت به کار نمیره. همش دوست داری یه جا بشینی یا دراز بکشی. همینطور بی هدف. موندم که قطعشون بکنم یا نه. آخه اینطوری که نمیشه.

- به همه خواننده های وبلاگم انرژی مثبت میفرستم و دلم میخواد آخر هفته عالی داشته باشن.بغل




کلمات کلیدی :عمومی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/۳٠       نظرات ()

یه روز خوب

امروز که از خواب بیدار شدم همین که چشمامو باز کردم گفتم خدایا میخوام امروز یه روز خیلی خوب و پر از خیر و برکت برام باشه. میدونم که روز خوبی خواهم داشت. همین یه جمله کلی بهم انرژی داد. با همسری اومدیم و منو رسوند دانشگاه. تو آسانسور همدیگرو بوسیدیم. تو ماشین با هم یه آهنگ خیلی قشنگ گوش دادیم. برام از سوپری پاستیل خرید(خیلی میدوستم). از ماشین پیاده شدم و یه هوای عالی رو استشمام کردم. با کشیدن نفس های عمیق میرفتم به سمت آزمایشگاه که یه ماشین کنار پام وایساد. مدیر گروهمون بود که تازه انگار از مسافرت برگشته و امروز اولین روز اومدنش بود. کلی برام آرزوی موفقیت و داشتن سال خوب همراه با سلامتی کرد. و یه عالمه بهم انرژی مثبت داد. اگه ایران نبود یه ماچ گنده میکردمش از بس که این مرد مثبته. خب مطمئنم که امروز کارم هم خیلی خوب پیش میره.بغل. امروز به هر کس که دیدم یه انرژی مثبت میفرستم.

پ.ن- در مورد پست قبل که نظر خواهی در مورد لباس بود باید بگم که همسری همیشه دوست داره با هم بریم خرید. ولی خب یه سری اختلاف نظرهایی هست. مثلا اینکه من خیلی دوست دارم از حراجی خرید کنم و همسری برعکس. کاملا مخالفه. یعنی فکر میکنه جنسی که تو حراجی هست بنجله و اگه خوب بود که حراجش نمیکردن. و خیلی کم برا خودش از حراجی لباس میخره. در مورد این لباسام مخالف بود. میگفت آدم پول زیاد بده و چیزی که دوست داره رو بخره. تو داری اینا رو بخاطر پول کمشون میخری نه بخاطر علاقه زیاد. خب درسته اگر این لباسا حراج نبودن من نمیخریدمشون ولی وقتی قیمتشون کمه بهشون علاقمند میشم. مثلا لباس اولی رو از یه مزون که جنسای خیلی گرونی هم داره خریدم. چند؟50 تومن. در حالی که فکر کنم قبلا قیمتش بالای صد تومن بوده. و لباس دومی که همسری اصلا نمیخواست بخرمش. چند خریدم؟38 تومن!!!!!! خودشم از پاساژی که جزو پاساژای مشهور در مورد لباسه و جنساشم اصلا ارزون نمیشه. اما این مغازه هم حراج زده بود و هم من سه تا بلوز ازش خریدم ( یه دونه برا خودم و دو تا برا مامانم و مادرشوهر واسه روز مادر) و این پیرهنه فقط یه دونه مونده بود و سایزشم خیلی سخت به کسی میخورد کلی بهم تخفیف داد. حداقل یه تولد که میتونم بپوشمش. اصلا با این قیمت میتونید یه بلوز خوشگل ترک بخرید؟با این گرونی. نیشخند




کلمات کلیدی :عمومی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/٢٩       نظرات ()

یکم حرفای خاله زنکی

سلام سلام. ممنون از دوستایی که برا پست عطر نظر گذاشتن. باید برم و بوی همه عطرهای پیشنهادی رو تست کنم. شمام بوی عطری که من پسندیدمو تست کنید. خیلی خشبواه.

- برنامه این روزای من به این صورته که صبح تا عصر یونی بعدش شرکت یا خونه مامانم یا جای دیگه و بعدش خسته رسیدن به خونه و یه شامی سرهم کردن و جلوی تی وی ولو شدن با همسری و تخمه و میوه و تنقلات خوردن و بعدش لالا. البته خب بعضی روزا یکم فرق میکنه اگه شام جایی دعوت باشیم!!!

- دیروز با مامانم رفتیم بازار. وای که تو این سرمای جانفرسا چه غلغله ای بود. ملت ریخته بودن بیرون. البته ما بیشتر در قسمت طلا فروشی ها بودیم که اونا زیاد شلوغ نبودنیشخند. همونطور که قبلا گفته بودم مامانم برا عیدی میخواد برام یه هدیه بخره از نوع طلا که من دستبند انتخاب کردم. اما خب در حقیقت با این افزایش جهشی قیمت طلا آدم دلش نمیاد طلا بخره ولی خب چاره چیه. فرصتیه که نباید از دستش دادشیطان. زیاد مدل خاصی به چشمم نخورد. یه مدل بود که مامانم دوسش داشت که منم چون اصلا حال و حوصله بازارگردی تو این شلوغی رو ندارم اوکی دادم ولی خداییش زیاد به دلم ننشست. کلا چون طلا فروشیا جنسای خارجیشونو جمع کردن مدلهای فانتزی آنچنانی دیگه وجود نداره. خب چه کنیم. حالا عصری شاید برم یکی دو جای دیگه رو ببینم که جنسای خاص اما گرون دارن. ببینیم چی میشه.

- چند وقتیه میخوام یه گلدون نقره بخرم تا این گلهای نقرمو که چپوندم تو کمد بزارم توش. نقره هم مثل طلا قیمتش رفته بالا اما خب گفتم کوچیکشو میخرم. اما این آقای همسر مخالفت میکنه و میگه تو این اوضاع نابسامان اقتصادی گلدون نقره رو میخوایم چیکار. حالا نمیدونم آخرش بزاره بخرم یا نه!!!

- مسافرت عیدمون کنسل شد. میخواستیم به اتفاق خواهرشوهر بزرگه و همسرشون بریم آنتالیا. اما آخرش پشیمون شدیم. چون مامانینام بیستم این ماه میرن مکه و سوم فروردین برمیگردن. برا همین ما هفته دوم میتونستیم بریم که کلا با برنامه همه جور نشد. از یه طرفم نمیخواستم با اونا برم چون من جلو شوهر خواهر شوهر کلا پوشیده میپوشم و شال سر میکنم. حالا فکر کن برم آنتالیا و جلوش شلوارک بپوشم. مطمئنا کلی آقای همسر گیر میداد و منم که راحت نبودم. کلا پنج شیش میلیون خرج کنی و بری اونجا حرص بخوری. قرار شد بعدا بریم. البته تنهایینیشخند. همسری میگه بریم شمال اما من ترجیح میدم بیام آزمایشگاه.

- همونطور که گفتم مامانمینا به همراه خالم و عموم (عموم شوهر خالمه) مامان بزرگ و بابا بزرگم و داییم و زنداییم و دخترشون بیستم این ماه میرن مکه (انشا ا..).

خالم با وجود اینکه مهربونه و دوسش دارم اما جزو آدماییه که یه جورایی آب از دستش نمیچکه. یعنی به زور خرج میکنه. به سختی یه چیزی کادو میده اونم حالا چی باشه. مهمونیاشو با کمترین هزینه برگزار میکنه واسه خودشونم خیلی سخت خرج میکنه با وجود اینکه وضع مالیشون خوبه. از ما که بهترن!!! داییم هم برعکس. هر جا مسافرت برن برا همه کادو میاره. هیچوقت دست خالی خونمون نمیاد. اگه یکی بره مسافرت حتما براش جعبه آجیل یل شیرینی میگیره و خیلی مهمونی میده اونم با بهترین حالتش.

حالا که همه دارن با هم میرن من موندم آیا بین کسی که کلی برات خرج میکنه و اونیکی نباید فرق باشه؟ موقع رفتنشون باید یه جعبه آجیل بگیریم و موقع برگشتنشون هم کادو. حالا من موندم که چه کنم. اگه برا داییمینا جعبه آجیل بگیرم و برا خالمینا شیرینی خیلی ضایع میشه؟ یا برا اونا کادوی گرون قیمت تر؟!!! من کلا خسیس نیستم و دوست دارم برا اطرافیانم خرج کنم و منظورم این نیست که در عوض هر کسی که کاری برام کرده کاری کنم. اما خب باید این تفاوت رو یه جوری نشون داد دیگه. نمیدونم کار درست چیه!!!

- دندون آقای همسر چند روزیه که درد میکنه. دیروز که من با مامی رفته بودم بازار ایشون انتظار داشتن باهاشون برم دکتر و در نتیجه وقتی منو دیدن یه جورایی دماغشون باد کرده بود و سر سنگین بودن. من در راستای مطالعه کلاسهای جادوگری برا خنثی کردن این انرژی منفی اصلا به روم نیاوردم و با وجود خستگی فراوان شامی بسیار خوشمزه تهیه کردم و با روی باز با ایشون برخورد کردم. در نتیجه ایشون هم بعد از مدتی علت ناراحتیشونو گفتن و منم گفتم که نمیدونستم همچین انتظاری دارن وگرنه حتما باهاشون میرفتم و دوباره صمیمی شدیم.

- یادتونه میگفتم من خیلی شکمو شدم؟ یعنی با فکر هر غذایی حتی برنج ساده دهنم آب میفتاد. و بخاطر همین حالت چهار کیلو به وزنم اضافه شد؟ حالا با قطع قرصای کورتون به وضعیت سابق برگشتم و دیگه اون اشتیاقو برا غذا ندارم. ولی تجربه جالبی بود. وقتی کسی بهم میگفت من از خوردن غذا خیلی لذت میبرم مثل یکی از همکارام که صد کیلو وزن داره منظورشو خوب نمیفهمیدم اما حالا میفهمم چرا در عرض دو ثانیه کل غذاشو تموم میکنه. از بس که به خوردن غذا اشتیاق داره!!!

- دیروز تو درسای جادوگری درس بخشش رو خوندم. با خوندنش اشک تو چشام جمع شد. من چند نفری که بهم بدی کرده بودنو بخشیده بودم اما خداییش ازون اعماق وجودم نبود. یعنی بازم فکر بهش ناراحتم میکنه. بازم طبق اون تمرین میبخشمشون و سعی میکنم این بخشش از اعماق قلبم باشه. اما بخشش خودم خیلی سخته. این حس سرزنش. خیلی سخته باید خیلی تمرین کنم.

- دستور دسر باوارووا رو  بزودی میزارم.

پ.ن- بچه ها رمز عکسام لو رفت. باران جان لطف کردنو نظراتشونو بدون خوندن تایید کردن که رمز عکس منم جزو اونا بوده. اگه کسی عکسای منو دیده از نظر من اشکالی نداره. حس کنجکاویه دیگه!!!در هر حال رمزو عوض کردم. البته به دوستایی که جدیدا رمزو دادم رمز جدید بوده. اگه در آینده عکسی گذاشتم یا مطلب خصوصی نوشتم رمز جدیدو به دوستایی که قبلا رمز داده بودم میدم.




کلمات کلیدی :عمومی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢       نظرات ()

فقط انرژی مثبت

سلام سلام به دوستای گلم. امیدوارم که حال همه خوب باشه.

- من امروز خیلی خوشحالم. بخاطر اینکه یه چیزایی رو فهمیدم که قبلا نمیدونستم و دونستنشون خیلی حس خوبی بهم داد. چیزهایی که از وبلاگ دست نوشته های یک جادوگر یاد گرفتم. توصیه میکنم حتما مطالب مربوط به جلسه 113 و 114 رو بخونید. من واقعا به مطالبش ایمان دارم. با خوندنش فهمیدم که من فوق تخصص جذب و ساطع کردن انرژی های منفی رو داشتمو نمیدونستم!!!!.

- امروز صبح با همسری رفتیم بیمارستان پیش دکتر اولی. البته دیروز رفتیم که چون ایشون جلسه داشتن افتاد به امروز. در مدتی که تو اتاق انتظار منتظر بودیم که دکتر صدامون کنن با همسری مطالب جلسه 113 و 114 دست نوشته های جادوگر رو خوندیم و دوتایی تصمیم گرفتیم که بهش عمل کنیم. یعنی فقط از خودمون انرژی مثبت ساطع کنیم. شاید اولش سخت باشه ولی به مرور زمان درست میشه. همین تصمیم باعث شد که من امروز احساس خیلی خوبی داشته باشم.

- وقتی دکتر معاینم کرد و بهم گفت باید درمان ام اس رو شروع کنیم و هفته ای یه دونه آمپول بزنی من فقط لبخند زدم. بعدش رفتیم انجمن بیماران ام اس و من عضو شدم و کارت عضویت انجمن بیماران ام اس  رو بهم دادن. اونجا هم با همسری میخندیدیم و افراد افسرده ای که اونجا بودن با دیدن ما تعجب میکردن!!!یه دونه کتاب هم در مورد بیماری ام اس خریدیم. فردا هم یه همایش در مورد این بیماری هست که منم شرکت میکنم!!!

- البته من میدونم که ام اس ندارم ولی خب این درمان باعث میشه که در آینده دیگه حمله نداشته باشم. ولی داشتن اطلاعات خوبه و به همین خاطر تو همایش شرکت میکنم.

- باید بگم اگه قبل از رفتن پیش دکتر مطالب مربوط به جذب انرژی رو نمیخوندم تا حالا یه گالن اشک ریخته بودم و الان مثل افسرده ها تو خونه نشسته بودم ولی بعد از خوندن اون مطالب میخوام تحت هر شرایطی از خودم انرژی مثبت ساطع کنم.

- دیگه تو این وبلاگ مطالب حاوی انرژی منفی نوشته نمیشه.مژه

پ.ن.1- دوستای گلم ازم دستور تهیه دسر باوارووا رو خواسته بودن که به زودی میزارمش.

پ.ن.2- میخواستم عکس چند تا از خریدهای این اواخر رو بزارم که به علت کبود وقت موفق نمیشدم. ولی امروز عصر حتما میزارمشون. اگه دیدید نظر یادتون نرهچشمک.




کلمات کلیدی :ام اس، آشپزی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱۸       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.