قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


هفته ای که گذشت

سلام بچه ها. خوبید؟خوشید؟سلامید؟

تو پست قبلی که نوشته بودم خیلی عالی دارم تو آزمایشگاه کار میکنم سریع خودمو چشم زدم. یعنی باقی هفته رو تقریبا از دست دادم. همونطور که گفتم یکشنبه بخاطر اومدن خاله پری و بیحالی تو خونه موندم. دوشنبه باید میرفتم بیمارستان برا تشکیل یه کمیسیون کذایی که مثلا چند تا دکتر میان معاینت میکنن و تایید میکنن که نیاز به مصرف داروها یا همون آمپول ها داری. تا بتونی راحت آمپولها رو بگیری. که متاسفانه بازم دکترها نیومدن و من الکی معطل شدم. اونجا که میری کلی مریض ام اسی میان که وقتی آدمو میبینن (یه دختر جوون و شاداب) کلی سوال پیچش میکنن که تو از کی مریض شدی و کلی هم نچ نچ میکنن و به نشانه تاسف سرشونو تکون میدن. خیلی ازین جو بدم میاد و معمولا یه جواب کلی به همشون میدم و اصلا توضیحی نمیدم. اونروز یه دختر پسر جوون و خوشیپ اونجا بودن که وقی منو همسری داشیم میومدیم بیرون اومدن دنبالمون که مثلا راهنماییمون کنن. خواهر برادر بودن. دخره از سال هشتاد و شیش و پسره همین اواخر مبتلا شده بود. خلاصه کلی توضیح بهم دادن. شمارشونم بهم دادن. مطمئنن که نیتشون خیر بود ولی حرفاشون آنچنان تاثیر بدی رو من گذاشت که وقتی رفتم آزمایشگاه تا عصر مست بودم و هیچ کار مفیدی انجام ندادم.

- سه شنبه صبح هم وقت دکتر داشتم. که دکتره طبق معمول همون معاینه روتین رو انجام داد و خیلی بی احساس گفت حالا حالاها باید آمپول بزنی در حالی که قبلا گفته بود سه تا شیش ماه!!!بعدم پرسید حالات روحیت چطوره؟الکی شده گریه کنی؟الکی ناراحت بشی؟ که آقای همسر گفت بله خیلی خیلی اوضاع روحیش خراب شده و هی گریه میکنه (بخاطر غرهایی که این اواخر بهش زدم و چون خیلی کم گریه میکنم چند بار که این اواخر گریه کردم فکر میکنه خیلی غیر عادیه) خلاصه دکتر هم گفت از عوارض داروهاست و سه نوع قرص ضد اضطراب و افسردگی برام نوشت!!! من نمیخواستم بخورم اما آقای همسر اصرار داره که بخور چون عصبی شدن در حال حاضر برام سمه. منم قبول کردمدلقک. بعدشم نرفم یونی چون اصلا حوصله نداشتم.

- چهارشنبه و پنجشنبه رفتم یونی ولی خب اونقدر که باید کار نکردم!!! آمپول این هفته هم باز حسابی اذیتم کرد. یعنی پنجشنبه شب با وجود خوردن کلی مسکن از بدن درد خوابم نمیبرد. اما صبح حالم بهتر بود و برا نهار برا اولین بار در زندگیم ماهی پختمنیشخند. چون صمیمم یهویی بود و سبزی هم نداشتیم به روش سرخ کردن درستیدم. البته اول با پیاز روغن زیتون نمک فلفل سویا سس و زعفرون و آبلیمو طعم دارش کردم. بعدش با ترکیب سفیده تخم مرغ و پودر سیر و زعفرون مخلوط کردم بعدش پودر ذرت و بعدش سرخش کردم که بسی خوش طعم شد. برنجم سه طبقه. ته دیگ سیب زمینی رنده شده زعفرونی. ته چین زعفرونی و برنج شویدی. اینم عکسشون.(البته تو عکس زیاد واضح نیست)!!!




کلمات کلیدی :عمومی، آشپزی، بیماری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/٢٥       نظرات ()

فقط انرژی مثبت

سلام سلام به دوستای گلم. امیدوارم که حال همه خوب باشه.

- من امروز خیلی خوشحالم. بخاطر اینکه یه چیزایی رو فهمیدم که قبلا نمیدونستم و دونستنشون خیلی حس خوبی بهم داد. چیزهایی که از وبلاگ دست نوشته های یک جادوگر یاد گرفتم. توصیه میکنم حتما مطالب مربوط به جلسه 113 و 114 رو بخونید. من واقعا به مطالبش ایمان دارم. با خوندنش فهمیدم که من فوق تخصص جذب و ساطع کردن انرژی های منفی رو داشتمو نمیدونستم!!!!.

- امروز صبح با همسری رفتیم بیمارستان پیش دکتر اولی. البته دیروز رفتیم که چون ایشون جلسه داشتن افتاد به امروز. در مدتی که تو اتاق انتظار منتظر بودیم که دکتر صدامون کنن با همسری مطالب جلسه 113 و 114 دست نوشته های جادوگر رو خوندیم و دوتایی تصمیم گرفتیم که بهش عمل کنیم. یعنی فقط از خودمون انرژی مثبت ساطع کنیم. شاید اولش سخت باشه ولی به مرور زمان درست میشه. همین تصمیم باعث شد که من امروز احساس خیلی خوبی داشته باشم.

- وقتی دکتر معاینم کرد و بهم گفت باید درمان ام اس رو شروع کنیم و هفته ای یه دونه آمپول بزنی من فقط لبخند زدم. بعدش رفتیم انجمن بیماران ام اس و من عضو شدم و کارت عضویت انجمن بیماران ام اس  رو بهم دادن. اونجا هم با همسری میخندیدیم و افراد افسرده ای که اونجا بودن با دیدن ما تعجب میکردن!!!یه دونه کتاب هم در مورد بیماری ام اس خریدیم. فردا هم یه همایش در مورد این بیماری هست که منم شرکت میکنم!!!

- البته من میدونم که ام اس ندارم ولی خب این درمان باعث میشه که در آینده دیگه حمله نداشته باشم. ولی داشتن اطلاعات خوبه و به همین خاطر تو همایش شرکت میکنم.

- باید بگم اگه قبل از رفتن پیش دکتر مطالب مربوط به جذب انرژی رو نمیخوندم تا حالا یه گالن اشک ریخته بودم و الان مثل افسرده ها تو خونه نشسته بودم ولی بعد از خوندن اون مطالب میخوام تحت هر شرایطی از خودم انرژی مثبت ساطع کنم.

- دیگه تو این وبلاگ مطالب حاوی انرژی منفی نوشته نمیشه.مژه

پ.ن.1- دوستای گلم ازم دستور تهیه دسر باوارووا رو خواسته بودن که به زودی میزارمش.

پ.ن.2- میخواستم عکس چند تا از خریدهای این اواخر رو بزارم که به علت کبود وقت موفق نمیشدم. ولی امروز عصر حتما میزارمشون. اگه دیدید نظر یادتون نرهچشمک.




کلمات کلیدی :ام اس، آشپزی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱۸       نظرات ()

من و آشپزی آقای همسر

سلام بچه ها. خوبید؟

- پنجشنبه رفتم پیش دکتر. معاینم کرد و گفت از وضعیتم راضیه. خودم هم از چهارشنبه احساس میکردم دستم داره بهتر میشه. اما امروز صبح که از خواب بیدار شدم دستم باز سفت شده. دیگه خسته شدم. شاید بخاطر پ.. شدنمه. عصر هم وقت دکتر دارم.

- تو این مدت مریضیم خیلی شکمو شدم. یعنی با فکر هر غذایی دلم ضعف میره. من اصلا اینطوری نبودم. غذا خوردن برام لذت محسوب نمیشد اما نمیدونم تاثیر قرصاست یا چی که حالا اینطوری شدم. هی میشینم وبلاگای آشپزی رو میخونم و کلی نقشه میکشم برا وقتی که دستم خوب بشه و بخوام چه غذاهایی رو درست کنم. تو هفته قبل که کلا یا غذا از خونه مامانم یا مادرشوهرم رسید یا رفتیم خونشون. یه بارم که من احساس کردم باید حتما ماهی بخورم و برا شام رفتیم رستورانی که فقط تو منوش ماهی هست. اصلا اسم رستوران بالیغه و غذاهاش فقط از ماهی درست میشن. واااااای باز دلم خواست. مثل حامله ها شدم.

- در راستای شکمو شدنم تصمیم گرفتم از همسری کمک بگیرم. پنجشنبه و جمعه همسری برام غذا درست کرد تووووپ. البته من بعنوان سرآشپز نظارت میکردم و مراحل کارو میگفتم و همسری انجامشون میداد. برا بار اول کارش خوب بود. پنجشنبه برا شام سوفله سیب زمینی درست کرد. البته از گوش چرخ کرده استفاده نکردیم و تمام موادش گیاهی بود.

- غذای جمعه هم یه مرغ بود که خیلی وقت بود هوس کرده بودم. به اینصورت که مرغو از دیشب گذاشتیم مزه دارشد. و صبح مرغا رو بصورت خام گذاشتیم کف قابلمه و یه کم با زعفرانو روغن تفت دادیم (یعنی همسری داد) بعدش مقداری از برنج آبکش شده رو بصورت برنج ته چین دراوردیم و روی مرغها ریختیم و فشارش دادیم و بعد بقیه برنجو روش ریختیم. خیلی خیلی خوشمزه شد. خیلی هم شیکه برا مهمونی. پختش هم راحته. همسری که از دستپخت خودش کلی کیف کرد. البته موقع برگردوندن تو ظرف یکم خراب شد.

- دستگاه آزمایشگاه خرابیش شدیده و تا چهارشنبه درست شدنش طول میکشه. اینم از شانس من.ناراحت

- پنجشنبه رفتم شرکت. مسئول پروژه اومده میگه هر وقت دوست داشتی بیا ولی کار نکن. خودتو به زحمت ننداز. جل الخالقتعجب. تو شرکت خواستم یه رانی بخورم. ریختمش تو لیوان و در حال خوردنش بودم که دیدم یه چیز سیاه  داره خودنمایی میکنه. فکر میکنید چی بود؟ بله یه حشره که بالا و پاهای کرکیش داشت بهم چشمک میزدسبز. من قبلا شنیده بودم این رانی ها زیاد بهداشتی نیستن ولی دیگه عمرا بخورم.




کلمات کلیدی :بی حسی بدن، آشپزی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱       نظرات ()

 

- سال 2012 رو بهتون تبریک میگم.بغل

- دیشب به مناسبت سال نو میلادی مامانمینا و خواهری و همسرش با نقطه عزیزم که الان دو ماهه شده رو برا شام دعوت کردم. وقت زیادی نداشتم و دیر اومده بودم خونه. فقط سوپ قرمز و گراتن بادنجان و کباب تابه ای مرغ  درستیدم. خوشمزه شده بودن.

- پنجشنبه با همسری برا شام رفته بودیم رستوران که یه سس گوجه خیلی خوشمزه رو میزاشون گذاشته بودن. به همسری گفتم ازشون بپرسه از کجا خریدن که اونام گفته بودن از دبی میاریم و اینجا نیست. دیدم میز کناریمون هم از سسه خوششون اومده و یه جورایی با مسئول رستوران آشنان. موقع رفتن دیدم به اونا یدونه ازون سسا داد که منم به همسری بیچاره گفتم منم میخواااااااااااام. که همسری هم به آقاهه گفت و یکی هم به ما فروخت. خیلی خوشمزه است.خوشمزه

- از سه شنبه هفته پیش دست راستم بی حس شد. بعدش بازوم. کتف راست. سینه و شکم سمت راست بدن. نیمه بی حس شدن. رفتم دکتر. گفت بخاطر استرس و کم خونی هست. کلی داروهای ویتامین بهم داد. اما هر روز بدتر میشم. به سختی با دستم کار میکنم و نمیتونم راحت چیزی بنویسم. امروز صبح دیدم رونم و پام هم دارن بی حس میشن. یعنی عملا نصف بدنم بی حس شده. همسری امروزو بهم استراحت داده و گفت دانشگاه نرم. نشستم تو خونه و فقط دارم استراحت میکنم. به استادم خبر ندادم و معلوم نیست حالا که ببینن تو آزمایشگاه نیست چه حرفایی پشت سرم بگن!!! نمیدونم واقعا چرا بدنم اینطوری شده و کی خوب میشه!ناراحت

- یه سری عکس تو ادامه



ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :آشپزی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱۱       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.