﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>تقویم زندگی من</title>
    <description>calendarofmylife's description</description>
    <link>http://calendarofmylife.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>aybeniz</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 21 May 2012 05:18:35 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>از هر دری سخنی!!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- سلام به همه خوانندگان وبلاگ. امیدوارم روزهای زندگی به کامتون باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- دیروز که نوشته سنی رو خوندم سعی کردم به هر کی که میبینم کمک کنم و انرژی مثبت بفرستم. اول قسمتی از نوشته رو به یه سری از دوستان و آشنایان اس ام اس کردم تا اونام با من شریک باشن. به دوستم هم که امروز امتحان فرانسه داره هم گفتم. تو آزمایشگاه یه سری دانشجوهای ارشد هستن که رو تزشون کار میکنن. یه دختری جدیدا اومده که هی میاد از من سوال میپرسه. موضوع کارش هم چیزیه که من خیلی ازش اطلاعات ندارم. اما هی کارمو ول میکردم و میرفتم بهش کمک میکردم. حتی به یکی معرفیش کردم که اشکالاشو ازون بپرسه. اما این خانومه رفتارش یه جوریه که انگار من وظیفمو انجام دادم. اما خب چون قصد من فقط انتشار انرژی مثبت بود برام مهم نبود. بعدش یه دانشجوی دیگه اومد که ازم در مورد یه نرم افزار سوال میکرد. من یه سی دی آموزشی داشتم که خب چیزی نیست که هر کسی داشته باشه یا از مغازه بشه خرید ولی بهش گفتم که همچین چیزی دارمو بهش میدم. اون دانشجو هم یه سری اخلاقای خاص داره ولی بازم برام مهم نبود. بعدش عصر از طریق همون دانشجو فهمیدم که امروز یه کارگاه آموزشی تو دانشکده برگزار میشه و مهلت ثبت نام هم تموم شده. خب کارگاه شرایط خیلی خوبی داشت هم از لحاظ قیمت و هم اینکه محلش خیلی نزدیک آزمایشگاهه. زنگ زدم به مسئول برگزاری و اونم بالاخره قبول کرد که منو ثبت نام کنه. همش تو ذهنم میومد اینکه من از برگزاری کارگاه مطلع شدم بخاطر کمک هایی بود که به اون دانشجوها کردم. نمیدونم درسته یا نه&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- هفته پیش خواهرشوهری اسباب کشی کرد. من دو بار عصر بعد دانشگاه رفتم اونجا و در واقع کار خاصی نکردم. اونام هی به من میگفتم تو خسته ای بشین. بعدشم خواهر شوهری هی ازم تشکر میکرد.&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- همسری هفته پیش دندونشو جراحی کرد. عزیزم خیلی عذاب کشید. دندونای همسری خیلی جنس خوبی داشت. یعنی دندونای خیلی خوبی داره و همشون سفیدن. این دندونم در ظاهر سالمه اما نمیدونم چرا عفونت کرده بود!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- جواب ام آرای مادرشوهری نشون داد که دیسک کمر داره اونم تو مهره چسبیده به نخاع که عمل خیلی سختی داره. مادرشوهری کلا آدم حساسیه و یه جورایی منفی نگره. همسری هم تا حدی به اون رفته. مثلا همین که کمرش درد کرد هی گفت وای نکنه عمل بشم. وای من نمیخوام عمل شم. اونقدر گفت تا آخرش دچار بدترین نوع دیسک شد. امیدوارم حالش خوب بشه و نیازی به عمل نداشته باشه. چون قلبش هم مشکل داره. همسری دیشب معدش درد گرفته صبح میگه نکنه زخم معده دارم&lt;img title="آخ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif" alt="آخ" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- حال مادربزرگم هم خوب نیست. پاش درد میکنه و نمیتونه راه بره. دکتر گفته احتمالا از کمرش باشه و براش ام آرای نوشته. اما نتونستن ازش ام آرای بگیرن. گفتن تو بدنت اونقدر درد داری که اندام های داخلیت دچار لرز میشن و ام آرای جواب درستی نمیده. خدایا کمکش کن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- خیلی چیزا میخواستم بنویسم اما یهو همه چی از ذهنم پرید. اگه چیزی یادم اومد میام اضافه میکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- خب یه چیزایی یادم اومد.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- من و همسری شروع کردیم به دیدن سریال فرار از زندان. حتما تو ذهنتون میگید این که خیلی قدیمیه. خب ما اونموقع این سریالو ندیده بودیم. کلا من و همسری خیلی اهل دیدن فیلم و سریال نیستیم. مخصوصا سریال که آخرش آدم احساس میکنه کلی وقتشو تلف کرده. گاهی برادرم که منبع فیلمه فیلمای جدید و با کیفیت بالا بهمون میده اما در کل خیلی برا تلویزیون وقت نمیزاریم. ولی یه ساعتی از شب هستش بعد شام بین ده تا یازده که آدم دوست داره دو نفری بشینه و تلویزیون ببینه. همیشه هم که برنامه خوبی پخش نمیشه. برا همین بعد از اینکه برادری تصویب کرد این سریال ارزش دیدن داره&amp;nbsp;هر&amp;nbsp;شب یک یا شاید دو قسمت از این سریالو میبینیم. بنظرم خیلی مهیجه. گرچه ما هی نقاط ضعفشو کشف میکنیم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- هوای شهر امروز وحشتناک آلوده بود. آدم وقتی نفس میکشید احساس میکرد خاک میره تو دهنش. منم که معمولا بیرون نمیرم اما امروز بخاطر آلودگی هوا کلی راهو پیاده گز کردم تا حالی به ریه هام داده باشم&lt;img title="چشم" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/29.gif" alt="چشم" border="0" /&gt;. کارگاه آموزشی بنظرم خیلی مفید نبود و منم از وسطا پیچوندمش و به یکی سپردم برام گواهی شرکت در کارگاهو بگیره.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- امروز تو بیمارستان در بخش کمیته ام اس کمیسیون پزشکی برا اونایی که پرونده دارن تشکیل میشد. البته این کمیسیون هر چند هفته یکبار تشکیل میشه ولی من تا حالا موفق نشده بودم برم. در واقع دکترا بعد از معاینه تایید میکنن که تو به اون داروها نیاز داری و بدون تایید این کمیسیون نمیتونی دارو بگیری. من قبلا با یه نامه که موقتا بهم داده بودن دارو میگرفتم اما امروز عزمم رو جزم کردم که برم. وقتی رفتم اونجا دیدم هنوز دکتر نیومده و کلی مریض تو نوبتن. نمیدونم چرا اینقدر مریض در این زمینه زیاد شده. هر وقت میرم اونجا کلی مریض جدید میبینم که اکثرا هم جوونن. تا رسیدن نوبتم یه سر رفتم شرکت که هم یه سی دی بگیرم و هم دوستامو ببینم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- جدیدا با وجود رعایت تمام اصول بهداشتی و استفاده از کرم های شب و روز، شستن صورت با صابون مخصوص، استفاده از اسکراب و ماسک مقدار زیادی جوش سرسیاه رو صورتم ایجاد شده. که خیلی ریزن. من دوست ندارم با فشار درشون بیارم چون جای&amp;nbsp;ناخن ها رو سلولهای پوستی میمونه. امروز که ازون دکتره پرسیدم و با تحقیق از اینترنت فهمیدم این بخاطر مصرف اون آمپولهاست. برا بعضی ها باعث ایجاد کلی جوش قرمز میشه ولی برا من باعث ایجاد جوش سرسیاه شده. باید برم پیش دکتر پوست. همشهری ها اگه دکتر خوبی میشناسن معرفی کنن.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://calendarofmylife.persianblog.ir/post/159</link>
      <author>aybeniz</author>
      <comments>http://calendarofmylife.persianblog.ir/comments/396276/9477117/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-396276.post-9477117</guid>
      <pubDate>Mon, 21 May 2012 05:18:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>persianGulf</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;این ایمیل صبح برام اومده بود و من هم عینا اینجا کپی میکنم. لطفا شما هم این مطلبو تو وبلاگتون به اشتراک بزارید:&lt;/p&gt;
&lt;div style="text-align: justify; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #00407f; font-size: 14pt;" lang="AR-SA"&gt;با سلام&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #00407f; font-size: 14pt;" dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div id="yui_3_2_0_1_13370765961842735" style="text-align: justify; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_13370765961842734" style="color: #00407f; font-size: 14pt;" lang="AR-SA"&gt;فکر می کردم که بعد از تلاش های بیهوده اعراب در رابطه با تغییر نام خلیج فارس ، دیگه اونا اقدام دیگری نکنند. چند هفته پیش من برایتان لینک پایین رو فرستادم و ازتون بابت رای دادن خواهش کردم. اما لازم که بدونید ، در اون روز تقریباً 150،0000 نفر رای داده بودند و سهم ما تقریباً بیش از 79% در مقابل کمتر از 21% بود اما امروز تعداد رای دهنده ها به بیش از 3،364،000 نفر رسیده ولی با تاسف فراوان سهم ما از 79% به کمتر از 55% رسیده واین یک فاجعه است. یادتون باشه که این رای گیری مربوط به کمپین 1،000،000 امضای شرکت گوگل است و نذارید که دوباره نام خلیج فارس به خلیج ع ر ب ی تغییر پیدا کنه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #00407f; font-size: 14pt;" dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #00407f; font-size: 14pt;" lang="AR-SA"&gt;خوبه بدونید که شرکت گوگل مجبوره به هر درخواستی که به طور همزمان از طرف 5000 نفر و یا هر ارگان معتبر و ثبت شده ای ، بابت به رای گذاری یک قانون ، نام ، تعریف و . . . احترام بذاره&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #00407f; font-size: 14pt;" dir="ltr"&gt; &lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #00407f; font-size: 14pt;" lang="AR-SA"&gt;پس رو این لینک کلیک کنید و رای بدید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;div style="text-align: right; direction: rtl;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="color: #00407f; font-size: 14pt;" dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a id="yui_3_2_0_1_13370765961842738" href="http://www.bluemagazine.net/2012/04/persian-gulf-or-arabian-gulf.html" rel="nofollow" target="_blank"&gt;&lt;span id="yui_3_2_0_1_13370765961842737" style="font-size: medium;"&gt;www.bluemagazine.net/persian gulf or arabian gulf&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://calendarofmylife.persianblog.ir/post/158</link>
      <author>aybeniz</author>
      <comments>http://calendarofmylife.persianblog.ir/comments/396276/9443508/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-396276.post-9443508</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 11:27:09 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>عکس هدایا!!!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a href="http://calendarofmylife.persianblog.ir/post/157/"&gt;مشاهده یادداشت خصوصی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://calendarofmylife.persianblog.ir/post/157</link>
      <author>aybeniz</author>
      <comments>http://calendarofmylife.persianblog.ir/comments/396276/9443457/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-396276.post-9443457</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 11:16:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>کادو چی گرفتی؟</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- سلام دوستان. روز مادر رو به همه مادرا تبریک میگم. البته با تاخیر!!! امیدوارم به همه در این روز خوش گذشته باشه و خدای نکرده دعوایی بابت نگرفتن کادو بین زوجین محترم اتفاق نیفتاده باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- تا جایی که من&amp;nbsp;میدونم این روز در گذشته فقط روز مادر بود و بعدها روز زن بهش اضافه شد. من کلا به روز زن و چند وقت بعدش روز پدر و مرد که اونم چند سالیه باب شده معتقد نیستم. اصلا نباید روز زن و روز مادر تو یه روز باشه. البته من هم مجبورم خودمو همرنگ جماعت کنم و در چنین روزی منتظر دریافت کادو&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;. گرچه بقول یکی از دوستام مجبوری کادوتو قورت نداده پس بدی. چون روز مرد کذایی در راهه&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- من امسال برا مادر و مادر شوهر بلوز کادو دادم. که عین همن فقط سایزشون فرق میکنه که اونارم چند وقت پیش از یه مغازه که حراج کرده بود خریدیم. اما نمیدونم چرا امسال با وجود گرونی دوستان ثروتمند شده بودن و به مادراشون (نه مادرشوهر) طلا و ظروف نقره میلیونی هدیه دادن و منم کلی احساس فقر و عذاب وجدان کردم. در آینده که ثروتمند شدم جبران میکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- خوشبختانه بخاطر پایان نامه شرکت نمیرم و امسال راحت شدم از اینکه فردای روز زن هرکی ببینتت بپرسه چی کادو گرفتی؟جدیدا تو شرکت مد شده بود همسران خانوما کادوهاشونو میفرستادن شرکت. مثلا روز تولدشون. در آخرین موارد که من شاهدشون بودم شوهر یکی در روز تولدش یه دسته گل بسیار بزرگ فرستاده بود که توش یه گوشی آیفون 4 جاسازی شده بود. و با وجود اینکه اتاق خانوم مذکور دو طبقه بالاتر از طبقه ما بود کل شرکت ازین اتفاق خجسته باخبر شده بودن. و چند روز بعدش شوهر یکی لپ تاپ فرستاده بود. البته من مخالف این حرکت نیستم بشرطی که هدف فقط سورپرایز باشه نه خودنمایی!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- نمیدونم تاثیر این قرصاییه که میخورم یا درسهای کنترل ذهن یا چی که امسال در روز زن وقتی کادوهای همسر خان رو دیدم بجای کشیدن جیغ بنفش و اخم و تخم مثل یه خانوم متشخص بوسیدمشون و ازشون تشکر کردم. و در ذهنم برای انتقام در روز مرد کذایی نقشه کشیدم.&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;تازه اصلا هم تو دلم ناراحت نشدم. چون همسر خان این روزا خیلی کارش زیاده و از کله سحر تا شب در حال تقلاست و همین که وسط این همه کار رفته کادویی خریده و کادوشو تزئین کرده(گرچه بیرون داده این کارو کردن) کلیییییییییی ارزش داره( آیبنیز مثبت اندیش&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt;). واقعیت اینه که من در گذشته از طلا خوشم نمیومد و اصلا هم برام مهم نبود. اما جدیدا فکر میکنم من اینهمه پول بیزبون رو چیکار کردم؟ الان که درامدی ندارم ولی در گذشته نمیدونم پولای بیزبونو برا چی خرج کردم. اگر به طلا علاقه داشتم حداقل گاهی برا خودم چیزی میخریدم و یه سرمایه ای داشتم. القصه نمیدونم چرا در ذهن خودم فکر میکردم همسر جان در روز زن برام گردنبند طلا میخره. و وقتی بجای گردنبند با هدایاش مواجه شدم تا یک دقیقه منگ بودم ولی بعدش کلی از فکر خودم و کادوهای اون خندم گرفت&lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" alt="خنده" border="0" /&gt;. عکساشو میزارم تا شمام یکم شاد بشید.(البته در پست بعد)&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ.ن- بدن من جدیدا قاطی کرده. شبا خوابم نمیبره و صبحها اصلا نمیتونم از خواب بیدار شم. اشتهام هم خیلی کم شده. الان ساعت سه نصف شبه و من میخوام فردا هشت صبح بیدار شم. الانم اصلا خوابم نمیاد!!!!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://calendarofmylife.persianblog.ir/post/156</link>
      <author>aybeniz</author>
      <comments>http://calendarofmylife.persianblog.ir/comments/396276/9434837/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-396276.post-9434837</guid>
      <pubDate>Sun, 13 May 2012 22:51:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بدون شرح</title>
      <description>&lt;p&gt;- دیروز برادرم میگه شنیدی ش.ا.ه.ی.ن ن.ج.ف.ی چیکار کرده؟یه آلبوم به اسم نقی منتشر کرده که هم تو شعراش و هم تو پوسترش به اماما توهین کرده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- میگم یه چیزایی شنیدم ولی پوسترشو ندیدم. چطوریه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- میگه&amp;nbsp;حرم امام رضا رو به یه چیز دیگه تشبیه کرده و روشم پرچم همجنس بازا رو گذاشته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- میگم به چی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- میگه به یکی از اعضای بدن انسان!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- میگم باسن؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- میگه نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-میگم پس چی؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- میگه نمیتونم بگم. باسن رو نسبت به محورهای x و y متقارن کن. میشه اون!!!&lt;img title="ابرو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif" alt="ابرو" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://calendarofmylife.persianblog.ir/post/155</link>
      <author>aybeniz</author>
      <comments>http://calendarofmylife.persianblog.ir/comments/396276/9419316/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-396276.post-9419316</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 07:09:08 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جهیزیه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- دادن جهیزیه (شامل وسایل اولیه و ضروری برای شروع زندگی)&amp;nbsp;از قدیم الایام برای کمک به شروع زندگی عروس و داماد جوان&amp;nbsp;مرسوم بوده.&amp;nbsp;در حالت کلی رسم خوبی هستش ولی با گذشت ایام این رسم دستخوش&amp;nbsp;تغییرات زیادی شده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- ازونجایی که ایران کشوری هستش که&amp;nbsp;در اون قومیتهای&amp;nbsp;متنوعی زندگی میکنن رسم و رسومات شهرهای مختلف با هم خیلی فرق داره. من خیلی با رسم های شهرهای دیگه آشنایی ندارم اما با صحبتهایی که تو دانشگاه با دانشجوهای غیر بومی داشتم فهمیدم که تو کمتر شهری مثل شهر ما اینقدر به جهیزیه بها داده میشه. مثلا تا اونجایی که فهمیدم تو همدان اصلا به دختر جهیزیه نمیدن و یکی گفت حتی پول لباسهای شخصی عروس رو هم از داماد میگیرن. یا تو شهرهای اطراف شیراز از خانواده داماد شیربها میگیرن و به مقدار پول شیربها جهیزیه میخرن. تو تهران هم گرفتن شیربها مرسوم هستش و جهیزیه هم معمولا خیلی متوسط هستش. مثلا تو جهیزیه فرش دستباف نمیدن یا چیزهای گرون مگر خانواده های خیلی متمول. فکر میکنم تو اصفهان هم دادن جهیزیه های سنگین مرسومه اما از شهرهای دیگه اطلاعی ندارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- تو شهر ما متاسفانه بخاطر چشم و همچشمی با وجود گرونی دادن جهیزیه های سنگین حتی برای خانواده های متوسط خیلی باب شده. رسم گرفتن شیربها اصلا وجود نداره. خانواده هر دو طرف هم تو مراسم عقد کادو میدن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- دوستی دارم که با پسری که پانزده سال بزرگتر از خودشه ازدواج کرده. قیافه خیلی زیبایی داره و خانواده خیلی خوب.کلا خیلی سرتر از پسر. با این وجود&amp;nbsp;دوستم علاوه بر جهیزیه خیلی سنگین که شامل بهترین و گرون ترین وسایل هست یه ویترین خیلی بزرگ پر از ظرفهای نقره هم تو جهیزیش داره. وقتی وارد خونش میشی اصلا فکر نمیکنی که خونه تازه عروسه. چون به اندازه یه خونه چندین ساله وسایل داره. پر از مبلها و فرشها و پرده های آنچنانی.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- خود من دوست داشتم خونم ساده باشه و با توجه به اینکه فاصله عروسیم با خواهرم کمتر از یکسال بود نمیخواستم پدر بازنشستم زیاد به فشار بیفته. اما با این وجود میبینم فقط فرش و مبل و میز و تختم حدود هفده میلیون شده. چون دیگه نمیشد از یه حداقلی کمتر باشه. فقط بخاطر جو و فرهنگ بدی که ایجاد شده. وسایل برقی هم که حتما باید حداقل مارک کره باشه!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- خواهر شوهر کوچیکه نامزده و قراره مهرماه عروسی بگیره. با خانواده ای وصلت کرده که نهایت چشم و همچشمی درشون وجود داره و اکثرا ثروتمندن. و جهیزیه خیلیییییییییی مهمه براشون. مثلا دختر عمه آقای داماد تازه به خونه بخت رفته و فقط فرشهاش رو به قیمت هشتاد میلیون خریده. حالا خواهر شوهر هم در تلاشه ازونا کم نیاره. آقای همسر اخیرا در یک حرکت خودجوش و بدون هماهنگی با بنده یکدفعه به مادر و خواهرشون اعلام کردن که یا ماشین لباسشویی و یا ظرفشویی رو ایشون بعنوان هدیه خریداری میکنن. و این هدیه جدا از هدیه ایه که قراره تو مثلا عقد بدیم (سکه تمام احیانا). خواهرشوهر هم که به مارکی کمتر از بوش رضایت نمیده. خب تو خانواده آقای همسر دادن هدیه های بزرگ اصلا باب نیست. و من موندم چطوری این مساله رو رفع و رجوع کنم.....من نمیتونم برا خودم یه لبتاپ جدید بخرم و حالا باید حداقل دو الی سه میلیون برای خواهرشوهر خرج کنیم!!!!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- وقتی این جو رو میبینم کاملا احساس میکنم که تو یه کشور جهان سومی زندگی میکنم. جایی که همه بخاطر دیگران و حرفشون زندگی میکنن نه برای خودشون.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- رسم شهر شما در این مورد چطوره؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ.ن1- بچه های همدانی اعتراض کردن که بابا تو همدانم جهیزیه میدن. من بی تقصیرم چون همشهریهای خودشون اینو گفته بودن. شاید این رسم مربوط به یه قسمت خاصی از همدان باشه.&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ.ن2- جهت جلوگیری از افسردگی در روز زن روزی صد بار این ذکر را تکرار کنید: به درک که بهم کادو نداد&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://calendarofmylife.persianblog.ir/post/154</link>
      <author>aybeniz</author>
      <comments>http://calendarofmylife.persianblog.ir/comments/396276/9407662/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-396276.post-9407662</guid>
      <pubDate>Tue, 08 May 2012 21:48:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>درهم و برهم!!!</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- این روزا کارای آقای همسر خیلی&amp;nbsp;زیاد شده. صبح ها خیلی زود میره و عصرا دیر برمیگرده. پنجشنبه روز تزریق آمپولم بود. همسری بخاطر مشغله یادش رفته بود بره و داروها رو بگیره. وقتی چهارشنبه میره که داروها رو بگیره اونجا اولش میگن تو نسخه تاریخ نوشته نشده. باید ببری دکتر تاریخ بنویسه. همسری هم میره یه خودکار مشابه خودکار دکتر پیدا میکنه و خودش تاریخ مینویسه و میبره داروخانه. همسری تاریخ روزی رو مینویسه که دکتر نسخه رو نوشته ولی تو داروخانه میگن اعتبار نسخه تا پونزده روزه و این تاریخ مال بیشتر از پونزده روز قبله. داروها رو نمیدن. همسری خیلی تلاش میکنه. میره با رئیس اونجا صحبت میکنه اما راضی نمیشن. (چون داروها رو رایگان میدن گرفتنش خیلی دنگ و فنگ داره!!!). بهم زنگ زد و خیلی ناراحت بود. منم ناراحت شدم و اونو مقصر میدونستم که چرا زودتر نرفته داروها رو بگیره. حتی ازش یه تشکر خشک و خالی هم نکردم. عصر هم که اومد خونه ازم عذرخواهی کرد که پشت تلفن با عصبانیت حرف زده. پنجشنبه کار مهمی داشت و نمیتونست بره دنبال داروها. قرار شد من خودم برم دنبالش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- پنجشنبه از ساعت هشت و نیم رفتم بیمارستانی که دکترم اونجاست تا یه نسخه جدید بنویسه. تا ساعت ده و نیم اونجا نشستم تا بالاخره دکتر صدام کرد. تو اون دو ساعتی که اونجا بودم کلی ناراحت شدم. اونجا بدترین بیمارستانیه که تا حالا دیدم. همراهای مریضا صبحها بیرون منتظر میشن و تا ظهر نمیتونن برن تو. همه غمگین. همه چهره ها عصبی و ناراحت. اکثرا آدمای فقیر که از شهرستان اومدن. گاهی هم مریضا رو میارن که جایی ببرن و ازونجا رد میشن. همشون چهره های داغونی دارن. اصلا جو بیمارستان اونقدر بده که یه مریض نمیتونه روحیه خوبی داشته باشه. لباساشون به رنگ گلبهی&amp;nbsp;خیلی بد رنگ که&amp;nbsp;برا بعضیی هاشون زیادی گشاده و برا بعضیا زیادی&amp;nbsp;تنگ!!!&amp;nbsp;یه پسر با برادرش اومد اونجا که میخواست برا ویزیت بره پیش دکتر (مثل من بجای مطب اومده بود بیمارستان). بیست و دو ساله بنظر میرسید با قیافه خوب. خوش قد و بالا و خیلی خوش پوش. تو چهرش غم و ناراحتی وجود نداشت. به سختی راه میرفت و بنظر دست چپش هم مشکل داشت. شاید ام اس داشت!!! کسایی که اونجا نشسته بودن با چهره های افسرده با دیدنش اونقدر نچ نچ کردن و سرشونو تکون دادن و آه کشیدن (که مطمئنا پسره میشنید) اونقدر به بیچاره انرژی منفی دادن که دیگه اونم داشت عصبی میشد. تو ذهن خودشون داشتن دلسوزی میکردن. متاسفم برا جامعمون. عاشق دکترم هستم. بعضیا پشت سرش میگن پولکیه آدم خوبی نیست اما این حرفا برا من مهم نیست. اون پر از انرژی مثبته. با وجود اینکه حداقل تا سه نصف شب تو مطبش مریض ویزیت میکنه و هر روز از ساعت هشت تو بیمارستانه همیشه شادابه. با دیدنش کلی انرژی گرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- بعد از بیمارستان رفتم داروخانه. مثل بانک باید برا نوبتت فیش بگیری . همیشه خیلی شلوغ میشه و داروهای بیماری خاص رو فقط ازونجا میشه گرفت. تا ساعت دوازده و نیم کارم طول کشید. خب مطمئنا اونجا هم کسی قیافه شادی نداشت. کسی حوصله نداشت. دختری رو دیدم که خیلی سعی میکرد ظاهرش رو طبیعی جلوه بده اما وقتی راه میرفت همه بدنش میلرزید. یکی سرطان داشت یکی تشنج میکرد. اصلا جو خوبی نبود. البته من سعی میکردم فقط لبخند بزنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- تا اون لحظه بازم تو دلم همسرم رو مقصر میدونستم که باعث شده من اونروز از صبح علاف بشم. اما یه لحظه فکر کردم من چقدر خودخواهم. اون دیروز دو بار نوبت گرفته بود و منتظر شده بود. حدود سه ساعت و آخر سر هم نتونسته بود داروها رو بگیره. بخاطر من کلی از رئیس اونجا&amp;nbsp;خواهش کرده بود. اصلا سری های قبل هم اون داروها رو میگرفت و همیشه اونقدر معطل میشد و کلی هم اون جو بد رو تحمل میکرد. و در واقع من فکر میکردم وظیفش رو انجام داده!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- باید اعتراف کنم که من همیشه فکر میکردم مرد باید همه کار برا زنش بکنه و این وظیفشه. اصلا وظیفه مرد اینه که در خدمت زنش باشه!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- اگر کاری رو مدام برام انجام میداد بخاطرش تشکر خاصی نمیکردم اما اگر یکبار اونکارو انجام نمیداد خیلی شاکی میشدم. تو دوران نامزدی همسری هر روز وسط کارش میومد شرکت دنبالم و منو میرسوند خونه و دوباره برمیگشت سر کارش. باورتون میشه من اینو وظیفش میدونستم و اگر گاهی نمیتونست بیاد باهاش خیلی برخورد تندی میکردم&lt;img title="خنثی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/22.gif" alt="خنثی" border="0" /&gt;. خب با شروع زندگی مشترک خیلی بهتر شدم اما بازم همون اخلاقو داشتم. تو دورانی که مریض بودم اون همه کار میکرد. هوامو داشت. اما اصلا بنظرم نمیومد که داره کار شاقی انجام میده. فکر میکردم همه مردا این کارو برا زنشون میکنن. (شاید هم همینطور باشه). من زیاد آشپزی نمیکنم. شاید هفته ای دو بار. خیلی وقتا غذای سه روز رو با هم میپزم و فقط غذا گرم میکنم و ممکنه چند روز غذای تکراری بخوریم. خب شاید خیلی از مردا اینو نپسندن و قبول نکنن اما همسری هیچوقت اعتراض نمیکنه. من بیشتر شاکیم. میگم غذای مونده دوست ندارم!!! هیچوقت فکر نمیکنم وظیفه منه که خونه مرتب باشه یا غذا آماده باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;&lt;strong&gt;- خب فکر میکنم باید یه تجدید نظر تو رفتارم و طرز فکرم داشته باشم.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- مسلما هیچ کس کامل نیست. همسر من هم در کنار خوبیاش ایرادایی هم داره. اما وقتی فکر میکنم میبینم من خوبیهاشو وظیفش میدونم. اما ایراداش همش جلو چشممه. اونا رو تو ذهنم بزرگ میکنم. ایرادایی که حتی به نظر خودش اصلا ایراد نیست!!!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- همش برام سواله کسایی که تو زندگیشون احساس خوشبختی میکنن و از شوهرشون خیلی رضایت دارن در این مورد اخلاقشون چطوره؟&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://calendarofmylife.persianblog.ir/post/152</link>
      <author>aybeniz</author>
      <comments>http://calendarofmylife.persianblog.ir/comments/396276/9387894/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-396276.post-9387894</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 11:59:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شنبلیله</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- شنبلیله چیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;گیاهی است سبز رنگ با برگهای کوچک با بوی بسیار قوی و چندشناک که در بعضی غذاهای ایرانی بویژه خورشت قورمه سبزی کاربرد دارد. چنانچه غذای حاوی این سبزی را میل نمایید حداقل تا یک هفته از لباستان، نفستان، عرقتان، ادرارتان و کلا از تمام اسبابی که با آن سر و کار دارید بوی مشمئزکننده آن به مشام میرسد. رفع بو بستگی به دفعات حمام کردن و آب خوردن شما دارد. &lt;img title="سبز" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif" alt="سبز" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- شما هم به اندازه من ازین سبزی و بوش حالتون به هم میخوره؟ مامان من تو قرمه سبزیش شنبلیله نمیریزه و من فقط خورشت قورمه سبزی اونو میخورم که واقعا خوشمزست. آقای همسر دیروز از غذای خانگی خورشت قورمه سبزی گرفته و از دیشب همه جای خونه پر از بوی شنبلیلست&lt;img title="سبز" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/31.gif" alt="سبز" border="0" /&gt;&amp;nbsp;و من هر چی اسپند دود میکنم و اسپری خوشبو کننده میزنم اثری نداره&lt;img title="گریه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/20.gif" alt="گریه" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- دندون آقای همسر آبسه کرده و تقارن صورتش به هم خورده&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;. الهی بمیرم براش که اینقدر درد میکشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- در مورد کفشایی که عکسشو تو پس قبل گذاشتم باید بگم که این کفشها متعلق به دوران جوانی مادربزرگم هستن (حدود پنجاه شصت سال قبل) که چند سال پیش داده بودش به من. و تو اسباب کشی مامانینا آوردمش خونمون. من خیلی دوسشون دارم. مخصوصا وقتی فکرشو میکنم مادربزرگ عزیزم تو شونزده هفده سالگیش اینا رو میپوشیده و اونقدر دوسشون داشته که اینقدر سالم نگهشون داشته. &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://calendarofmylife.persianblog.ir/post/151</link>
      <author>aybeniz</author>
      <comments>http://calendarofmylife.persianblog.ir/comments/396276/9365284/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-396276.post-9365284</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 09:45:14 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- سلام دوستان. ممنونم از نظراتون تو پست قبلی. اونقدر از پالتو تعریف کردید که پشیمون شدم از رومیزی کردنش و فعلا چپونده شد تو کمد رختخوابا تا ببینم بعدا چه میکنم باهاش.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- اونروز که گفتم مادرشوهری گفتن که جا نداریم و منم ناراحن شدم. جمعه شب که رفتیم خونشون تصمیم داشتم وقتی بهم گفتن ببخشید که جا نداشتیم و چطوری جاشون کردید بگم که مادربزرگ اونجا نمیمونه و چه اشکالی داشت وسایلو میاوردیم. البته من کلا اهل جواب دادن و این حرفا نیستم ولی خب گفتم حرفمو بزنم. اما هر چی منتظر شدم هیچی نگفتن منم دیگه به روی خودم نیاوردم&lt;img title="چشم" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/29.gif" alt="چشم" border="0" /&gt;. (البته من بهشون نگفته بودم وسایلو بیاریم آقای همسر زنگ زده بود. شاید فکر کردن من در جریان نیستم...یک دختر مثبت اندیش&lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;). اما بازم تو دلم مونده بود و میخواستم زنگ بزنم و میون کلام یه چیزی بگم. شنبه صبح که همسری داشت میرفت دید صاحبخونه یه کاغذ نوشته زده رو در جلو آسانسور که همسایگان محترم از گذاشتن وسایل اضافی در پارکینگ خودداری نماییم!!!ما تو پارکینگ چند تا کارتن خالی و یه دوچرخه گذاشته بودیم. همسری هم عصبانی شده بود که یعنی چی همه که کلی وسایل اونجا گذاشتن. همونروز مامانش زنگ میزنه و بهش میگه&amp;nbsp;تو انباری یکم جا باز کردم اگر وسایلتون کمه بیارید که همسری هم اون کارتن های خالی رو میبره. خلاصه امروز یعنی یکشنبه همسری بهم زنگ میزنه که بابام صبح زنگ زد گفت کمر مامان از دیروز گرفته و زده به پاش و اصلا نمیتونه تکون بخوره و کلی درد داره. هی هم میگه حتما دیروز بخاطر ما وسایل جابجا کرده اینجوری شده. فقط از صبح صد بار خدا رو شکر کردم که من چیزی نگفته بودم وگرنه الان همه تقصیرا رو مینداختن گردن من. این تجربه ای شد برام که هیچوقت خودم حرفی رو مستقیم به خانواده شوهر نگم و حرفامو از طریق آقای همسر منتقل کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- حال مادرشوهری خیلی خوب نیست. قراره فردا بره پیش دکتر متخصص. امیدوارم که مشکلش جدی نباشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- دیروز نقطه شش ماهه شد. جیگری شده واسه خودش. بعدا یه سری از عکساشو میزارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- یکی ار پروژه های همسری تموم شده و قراره پس فردا توسط استاندار افتتاح بشه.از کارش راضین. چون هیچوقت کم کاری نمیکنه و از مصالح نامرغوب استفاده نمیکنه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- چند وقت پیش یهویی به سرم زد برا این ترم مرخصی بدون احتساب در سنوات بگیرم بخاطر بیماری. پروسش خیلی طولانی بود. مخصوصا اینکه ترم هم شروع شده بود. بهم گفتن فقط برا زایمان بدون احتساب در سنوات میدن و بیماریهایی که خیلی حاد باشه. مثلا طرف تصادف کنه بره تو کما&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;. بعدشم گفتن باید در کنار درخواستت مدارک پزشکی پیوست کنی. منم چند تا کپی از برگه های تامین اجتماعی که روش نوشته بود نوع بیماری ام اس رو گذاشتم کنار درخواست (برا این که داروها رو بگیری باید نوع بیماری ام اس نوشته بشه). نمیدونم کارم درست بود یانه. از یه طرف فرصتم بیشتر میشه از طرف دیگه میترسم این استادای خاله زنک همه جا جار بزن که فلانی ام اس داره. به استاد راهنما گفتم دکتر گفته مشکوک به ام اسی. باید از استرس دور باشم و گفتم نمیخوام کسی بدونه اما. استاد مشاورم که رئیس آموزش دانشگاهه اول بهم گفت بخاطر بیماری با مرخصی موافقت نمیشه اما چند روز بعد اومده میگه من خودم قضیه رو حل میکنم. خب این تغییر رویه یهویی برا چیه. مطمئنم این استاد راهنمای خاله زنکم همه جا جار زده. در هر حال درخواستم بعد از مطرح شدن تو شورای گروه،شورای دانشکده، شورای تحصیلات تکمیلی و کمیسیون موارد خاص بالاخره مورد پذیرش قرار گرفت. قسمت باحال قضیه اینه که ترم داره تموم میشه و منم که هر روز تو دانشگاهم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- تو ادامه مطلب عکس یه جفت کفشو گذاشتم. نظرتون در موردش چیه؟نظراتونو بگین تا بهتون بگم جریانش چیه!!!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/388900_CHFidDs6.jpg" alt="" width="419" height="336" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://calendarofmylife.persianblog.ir/post/150</link>
      <author>aybeniz</author>
      <comments>http://calendarofmylife.persianblog.ir/comments/396276/9356464/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-396276.post-9356464</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 17:25:57 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هفته ای که گذشت</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- تو هفته ای که گذشت خیلی خسته شدم. صبح میرفتم دانشگاه بعدش خونه مامانینا برا کمک. آخ مگه اسباب کشیشون تموم میشه!!!!!!!!وای که چقدر مامان من وسایل داره که هر چقدرم میریزیم دور انگار تمومی نداره. یه وانت جنس که فقط برا کمیته امداد کنار گذاشته بود. یه وانت جنس هم که آقای همسر برداشت برای کارگاه. کلی هم شوهر خواهر. کل سطل آشغالای منطقه رو ما پر میکردیم اما انگار نه انگار. بازم تمومی نداره. البته الان تقریبا تمومه و اگه خدا بخواد فردا ته مونده های وسایل هم انتقال داده میشه. قسمت بد ماجرا اینه که من باید تمام وسایلمو که اونجا مونده بود برمیداشتم. تازه کلی هم مامان وسایل میداد که مثلا اینو برا تو کنار گذاشتم. فقط کتابا و جزوه هام پنج تا کارتن بزرگ شد. تصمیم داشتم یه مقداری از وسایلو به خونه مادر شوهر انتقال بدم چون یه اتاق تو زیرزمین دارن که خالیه اما فرمودن شرمنده. قراره مادر بزرگ همسر خان بیان یه مدتی خونشون و تو اون اتاق ساکن بشن. حالا من موندم یه پیرزن نود و چند ساله که نسبتا مریض هم هست و اصولا میاد خونه اینا که ازش نگهداری کنن هر روز بخاطر دستشویی رفتن یا غذا خوردن چطور میخواد اونهمه پله رو بره بالا و بیاد پایین!!!!!!تازه طبقه بالا یکی از اتاقا خالیه که مادربزرگ همیشه اونجا میموند سابقا!!!من که مطمئنم اون پایین نمیمونه. راستش یه جورایی بهم برخورد و ناراحت شدم. البته خیلی سعی میکنم مثب اندیشی کنماااااا اما ته دلم یه چیزی قلقلکم میده.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;-امروز موندم خونه و کلی وسایل که آورده بودمو جابجا کردم. واقعا خسته شدم. فعلا کارتن های کتابا رو گذاشتیم تو راه پله و یه سری کارتن هم تو پارکینگ اگر صاحبخونه محترم گیر نده. آقای همسر میگن سریعا یه کتابخونه بخریم اما مشکل اینجاست که من کلی جزوه دارم. پس کتابخونه باید کمددار باشه. اما من که اصلا مدل شیکی ندیدم (قبلا دنبالش بودیم) اکثر مدلا ادارین. تصمیم داشتیم بدیم بسازن ولی با شرایط فعلی نمیدونم چی بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- یه قضیه خنده دار براتون بگم که مادرشوهر جان بنده چند سال پیش به سفر حج مشرف میشن. اونموقع پسر (آقای همسر) و دختر کوچیکشون هنوز مجرد بودن. ولی ایشون برا عروس و داماد آیندشون هم کلی سوغاتی میارن. ولی نمیدونم چرا&amp;nbsp;تو تصوراتشون&amp;nbsp;عروس آیندشون رو&amp;nbsp;یه دختر سنگین وزن و دایره با سایز 46&lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="تعجب" border="0" /&gt;&amp;nbsp;و دامادشون رو هم یه آقا پسر با هیکل متوسط تصور کرده بودن. و از شانس یه عروس با سایز سی و هشت و یه داماد درشت هیکل با قد صد و نود و وزن نود و پنج نصیبشون میشه. جالب اینجاست که اصلا به روی خودشون نمیارن و سوغاتی ها رو به بنده و شوهر خواهر شوهر در مناسبتهای مختلف مثل عید قربان یا غدیر به همراه هدیه های دیگه کادو میدن. و میگن که من به اسم تو خریدم. مثلا یه کاپشن به شوهر خواهر شوهر هدیه دادن که آستین هاش ده سانت کوتاه تر بود&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;. و به من هدیه هایی مثل بارانی ،پالتو، لباس خواب ساتن و&amp;nbsp;پارچه گل منگولی عنایت فرمودن. که البته همشون به تنم زار میزدن. حالا این هدیه ها هر کدوم به طریقی گم و گور شدن ولی یکیشون که یک عدد پالتوی سفید رنگ پر بود رو مامان خانم نگه داشته بودن و اونروز بهم تقدیم کردن و گفتن ببر خونه خودتون!!!خواهرم میگه بده خیاط کوچیکش کنه بپوشش اما من میترسم تو خیابون بجای خرس قطبی شکارم کنن&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;البته یه چیزی بگم من یه پالتو خیلی خیلی شبیه این تو پاساژ تندیس تهران با قیمت خیلی بالا دیده بودم!!!حالا از صبح کلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که پالتو رو بجای رو میزی بندازم رو چمدون و جعبه روتختی که گوشه اتاق خوابه و روش عروسک بچینم. نظرتون چیه؟عکس پالتوی مذکور تو ادامه مطلبه....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- دوستم با همسرش اساسی دارن کارای مهاجرتو پیگیری میکنن. برا فرانسه معلم خصوصی گرفتن و امتحانشون اول خرداده. که اگه نمره خوب بگیرن امتیازشون اوکی میشه و میتونن مدارکشونو بفرستن. فرانسه زبانی هستش که با انگلیسی مغایرت داره و کلا کسی که میخواد فرانسه یاد بگیره ممکنه انگلیسی رو قاطی کنه&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&amp;nbsp;(چی گفتم). این دوستم شونصد ساله کلاس انگلیسی نرفته (مثل من)&amp;nbsp;و در حد خوندن و نوشتن مقاله انگلیسی اونم با کلی کمک تو این اواخر با این زبان ارتباط داشت. تازه داره فرانسه هم میخونه. تو امتحان آیلتس اردیبهشت شرکت کرد و فقط دو هفته خونده بود و یه نمره خوب گرفت. اسپیکینگ شش و اوورال پنج. واقعا خوشحال شدم و امیدوار برا خودم. راستش منم خیلی وقته ارتباطمو با زبان انگلیسی قطع کرده بودم یعنی احساس میکنم همه چی رو فراموش کردم اما میخواستم آیلتس شرکت کنم. همه میگفتن باید شش ماه معلم خصوصی بگیری ولی حالا تصمیم دارم فعلا که وقت ندارم هر روز یه مقداری به خوندن و گوش کردن به زبان انگلیسی اختصاص بدم و بعد از اتمام کارای آزمایشگاه بیشتر براش وقت بزارم و بعد از امتحان آیلتس فرانسه رو شروع کنم. استعداد دوستم و من در یه حده البته من با استعداد ترم تو امتحان دادن پس حتما منم میتونم نمره خوب بگیرم. وقتی فکر میکنم دوستم شاید سال دیگه اینجا نباشه خیلی غمگین میشم و اشک تو چشام جمع میشه. آخه اون بهترین دوستم در کل زندگیمه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- نامزد یکی از دوستام پارسال بصورت ناگهانی برا دکتری از یکی از دانشگاههای کانادا اپلای گرفت و با هم رفتن کانادا. اونروز اومده بود و گفت که میخوان جشن عروسی بگیرن و دوباره برگردن. عروسی بیست اردیبهشته&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt;. دوستم دانشجوی دکتری هستش و میگف اونجا استادا قبول نمیکنن باهاشون کار کنم چون میگن ما با دانشگاههای ایران همکاری نمیکنیم!!!!میخواد اینجا دکتراشو بگیره و بعدش دوباره اونجا مستر یا پی اچ دی بخونه. فکر نمیکنم برگردن ایران!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- تو درسهای جادوگری بخش آرزوها رو خوندم. خیلی خوشحالم و کلی برا خودم ایده دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;- امروز سه ماه شد که دارم آمپول میزنم. دوازدهمین آمپول. حالام عوارضش بروز کرده برا همین اینقدر اراجیف نوشتم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;img src="http://images.persianblog.ir/388900_sJz6pOyN.jpg" alt="" width="336" height="448" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://calendarofmylife.persianblog.ir/post/149</link>
      <author>aybeniz</author>
      <comments>http://calendarofmylife.persianblog.ir/comments/396276/9341203/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-396276.post-9341203</guid>
      <pubDate>Thu, 26 Apr 2012 20:59:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
