قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


اضافه وزن

- وزن من در طی سالهای متمادی همیشه یه عدد ثابت بوده. تو دوران دانشجوییم. تو دوران نامزدیم همیشه 54 کیلو بودم. توی دوران عروسی گرفتن و ماجراهای قبل اون یه افت وزن داشتم که وزنم به 51 رسید ولی خیلی سریع دوباره به 54 برگشتم. اما بعد مریض شدنم و زدن اون ده تا آمپول سرمی که تازه فهمیدم کورتون بودن (چه هوش و ذکاوتی) و خوردن قرصهای کورتون اشتهای من بطرز باور نکردنی زیاد شد و هی میخواستم بخورم. با فکر هر غذایی دهنم آب میفتاد و همین مساله باعث افزایش وزنم شد. کمی هم فکر کنم بدنم متورم شده بود چون صورتم مثل کسایی که دماغشونو عمل میکنن و صورتشون متورم میشه شده بود. کمر شلوارام برام تنگ میشد (در حالی که معمولا شلوارای من بدون کمربند از تنم میفتن!!!). اما بعد قطع قرصها دوباره به وضعیت سابق برگشتم. صورتم باز مثل قبل شد. اندازه شلوارام و همه چی. اشتهام هم خیلی کم شد اما اینجا یه مساله ای باقی مونده و اونم اینه که وزن من تبدیل شده به 59!!!! در ظاهرم هیچ تفاوتی با وقتی که 54 بودم ندارم. شاید یکم شکمم قلنبه شده و کمربند چربی دورم ایجاد شده اما خیلی ناچیزن و اصلا محسوس نیست. سایزم طبق سابق سی و هشته و از هر کی میپرسم میگه هیچ فرقی نکردی. خودمم هر چی تو آینه بررسی میکنم چیزی نمیفهمم. پس این پنج کیلو کجاست؟

- تو چند تا ترازو امتحان کردم و نتیجه همون بوده. هر چی هم غذا کمتر میخورد هیچی ازون پنجاه و نه کیلو کم نمیشه!!!!




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/٢/٢       نظرات ()

 

- خونه ما و مامانم و خواهرم و مادر شوهر و خواهر شوهر تقریبا تو یه منطقست. شاید اسم محله ها فرق کنه ولی منطقه یکیه. و کلا نزدیکیم. مثلا از خونه ما تا خونه مامانم با ماشین سه چهار دقیقه و تا خونه مادرشوهر هفت هشت دقیقه فاصلست. مامانینا قراره خونشونو بکوبن. و دنبال یه خونه برا اجاره بودن. دو روز پیش خونه مورد نظرشونو پیدا کردن و قرار داد بستن. من که خیلی هیجان زدم چون فقط سه تا کوچه با خونه ما فاصله دارهنیشخند. خواهر شوهر هم وقت قرارداد خونشون تموم شده بود و میخواستن یه خونه جدید اجاره کنن. اونام چند روز پیش خونه مورد نظرشونو پیدا کردن و قرارداد بستن. حالا اون کجاست؟ فقط یه کوچه با ما فاصله داره تو کوچه خاله همسریلبخند. به نظرم که خیلی باحاله.

- من کلا خیلی آدم وابسته ای نیستم. یعنی با وجود علاقه زیاد به خانواده و با وجود نزدیکی خونه هامون شاید فقط هفته ای یه بار برم خونه مامانم . ولی فکر میکنم اینجوری بیشتر بتونم ببینمشون. تازه هر وقت خواهری با نقطه اومد خونشون من سریعا میتونم خودمو بهشون برسونم.

- حالا مامان داره وسایل خونشونو جمع و جور میکنه. تو خونه های قدیمی هم که میدونید چه خبره دیگه. پر از وسایل جورواجور که بیشترشون به درد نخورن. من خیلی از وسایلمو با خودم نیاوردم. بیشتر کتابام و جزوه هام و لباسام. مامان گفته بیا هر چی داری جمع کن ببر.ناراحت. نمیدونم کجا میخوام جاشون بدم.کلی هم وسایل به عنوان غنائم از خونشون میارملبخندمثل یه سینی مسی که خیلی دوست دارم. میشه تو مهمونیا توش غذا کشید یا میوه چید. فقط اصلا براش جا ندارم.

- این داروهای ضد اضطراب و افسردگی منو بیچاره کردن. همشون خواب آورن. یعنی هم باعث خواب آلودگی میشن هم بیحالی. یه جوری که انگار دست و دلت به کار نمیره. همش دوست داری یه جا بشینی یا دراز بکشی. همینطور بی هدف. موندم که قطعشون بکنم یا نه. آخه اینطوری که نمیشه.

- به همه خواننده های وبلاگم انرژی مثبت میفرستم و دلم میخواد آخر هفته عالی داشته باشن.بغل




کلمات کلیدی :عمومی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/۳٠       نظرات ()

یه روز خوب

امروز که از خواب بیدار شدم همین که چشمامو باز کردم گفتم خدایا میخوام امروز یه روز خیلی خوب و پر از خیر و برکت برام باشه. میدونم که روز خوبی خواهم داشت. همین یه جمله کلی بهم انرژی داد. با همسری اومدیم و منو رسوند دانشگاه. تو آسانسور همدیگرو بوسیدیم. تو ماشین با هم یه آهنگ خیلی قشنگ گوش دادیم. برام از سوپری پاستیل خرید(خیلی میدوستم). از ماشین پیاده شدم و یه هوای عالی رو استشمام کردم. با کشیدن نفس های عمیق میرفتم به سمت آزمایشگاه که یه ماشین کنار پام وایساد. مدیر گروهمون بود که تازه انگار از مسافرت برگشته و امروز اولین روز اومدنش بود. کلی برام آرزوی موفقیت و داشتن سال خوب همراه با سلامتی کرد. و یه عالمه بهم انرژی مثبت داد. اگه ایران نبود یه ماچ گنده میکردمش از بس که این مرد مثبته. خب مطمئنم که امروز کارم هم خیلی خوب پیش میره.بغل. امروز به هر کس که دیدم یه انرژی مثبت میفرستم.

پ.ن- در مورد پست قبل که نظر خواهی در مورد لباس بود باید بگم که همسری همیشه دوست داره با هم بریم خرید. ولی خب یه سری اختلاف نظرهایی هست. مثلا اینکه من خیلی دوست دارم از حراجی خرید کنم و همسری برعکس. کاملا مخالفه. یعنی فکر میکنه جنسی که تو حراجی هست بنجله و اگه خوب بود که حراجش نمیکردن. و خیلی کم برا خودش از حراجی لباس میخره. در مورد این لباسام مخالف بود. میگفت آدم پول زیاد بده و چیزی که دوست داره رو بخره. تو داری اینا رو بخاطر پول کمشون میخری نه بخاطر علاقه زیاد. خب درسته اگر این لباسا حراج نبودن من نمیخریدمشون ولی وقتی قیمتشون کمه بهشون علاقمند میشم. مثلا لباس اولی رو از یه مزون که جنسای خیلی گرونی هم داره خریدم. چند؟50 تومن. در حالی که فکر کنم قبلا قیمتش بالای صد تومن بوده. و لباس دومی که همسری اصلا نمیخواست بخرمش. چند خریدم؟38 تومن!!!!!! خودشم از پاساژی که جزو پاساژای مشهور در مورد لباسه و جنساشم اصلا ارزون نمیشه. اما این مغازه هم حراج زده بود و هم من سه تا بلوز ازش خریدم ( یه دونه برا خودم و دو تا برا مامانم و مادرشوهر واسه روز مادر) و این پیرهنه فقط یه دونه مونده بود و سایزشم خیلی سخت به کسی میخورد کلی بهم تخفیف داد. حداقل یه تولد که میتونم بپوشمش. اصلا با این قیمت میتونید یه بلوز خوشگل ترک بخرید؟با این گرونی. نیشخند




کلمات کلیدی :عمومی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/٢٩       نظرات ()

نظر در مورد لباس

مشاهده یادداشت خصوصی




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/٢٥       نظرات ()

هفته ای که گذشت

سلام بچه ها. خوبید؟خوشید؟سلامید؟

تو پست قبلی که نوشته بودم خیلی عالی دارم تو آزمایشگاه کار میکنم سریع خودمو چشم زدم. یعنی باقی هفته رو تقریبا از دست دادم. همونطور که گفتم یکشنبه بخاطر اومدن خاله پری و بیحالی تو خونه موندم. دوشنبه باید میرفتم بیمارستان برا تشکیل یه کمیسیون کذایی که مثلا چند تا دکتر میان معاینت میکنن و تایید میکنن که نیاز به مصرف داروها یا همون آمپول ها داری. تا بتونی راحت آمپولها رو بگیری. که متاسفانه بازم دکترها نیومدن و من الکی معطل شدم. اونجا که میری کلی مریض ام اسی میان که وقتی آدمو میبینن (یه دختر جوون و شاداب) کلی سوال پیچش میکنن که تو از کی مریض شدی و کلی هم نچ نچ میکنن و به نشانه تاسف سرشونو تکون میدن. خیلی ازین جو بدم میاد و معمولا یه جواب کلی به همشون میدم و اصلا توضیحی نمیدم. اونروز یه دختر پسر جوون و خوشیپ اونجا بودن که وقی منو همسری داشیم میومدیم بیرون اومدن دنبالمون که مثلا راهنماییمون کنن. خواهر برادر بودن. دخره از سال هشتاد و شیش و پسره همین اواخر مبتلا شده بود. خلاصه کلی توضیح بهم دادن. شمارشونم بهم دادن. مطمئنن که نیتشون خیر بود ولی حرفاشون آنچنان تاثیر بدی رو من گذاشت که وقتی رفتم آزمایشگاه تا عصر مست بودم و هیچ کار مفیدی انجام ندادم.

- سه شنبه صبح هم وقت دکتر داشتم. که دکتره طبق معمول همون معاینه روتین رو انجام داد و خیلی بی احساس گفت حالا حالاها باید آمپول بزنی در حالی که قبلا گفته بود سه تا شیش ماه!!!بعدم پرسید حالات روحیت چطوره؟الکی شده گریه کنی؟الکی ناراحت بشی؟ که آقای همسر گفت بله خیلی خیلی اوضاع روحیش خراب شده و هی گریه میکنه (بخاطر غرهایی که این اواخر بهش زدم و چون خیلی کم گریه میکنم چند بار که این اواخر گریه کردم فکر میکنه خیلی غیر عادیه) خلاصه دکتر هم گفت از عوارض داروهاست و سه نوع قرص ضد اضطراب و افسردگی برام نوشت!!! من نمیخواستم بخورم اما آقای همسر اصرار داره که بخور چون عصبی شدن در حال حاضر برام سمه. منم قبول کردمدلقک. بعدشم نرفم یونی چون اصلا حوصله نداشتم.

- چهارشنبه و پنجشنبه رفتم یونی ولی خب اونقدر که باید کار نکردم!!! آمپول این هفته هم باز حسابی اذیتم کرد. یعنی پنجشنبه شب با وجود خوردن کلی مسکن از بدن درد خوابم نمیبرد. اما صبح حالم بهتر بود و برا نهار برا اولین بار در زندگیم ماهی پختمنیشخند. چون صمیمم یهویی بود و سبزی هم نداشتیم به روش سرخ کردن درستیدم. البته اول با پیاز روغن زیتون نمک فلفل سویا سس و زعفرون و آبلیمو طعم دارش کردم. بعدش با ترکیب سفیده تخم مرغ و پودر سیر و زعفرون مخلوط کردم بعدش پودر ذرت و بعدش سرخش کردم که بسی خوش طعم شد. برنجم سه طبقه. ته دیگ سیب زمینی رنده شده زعفرونی. ته چین زعفرونی و برنج شویدی. اینم عکسشون.(البته تو عکس زیاد واضح نیست)!!!




کلمات کلیدی :عمومی، آشپزی، بیماری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/٢٥       نظرات ()

این روزها و طرز تهیه کرم باوارووا

سلام دوستان.

-این روزها من به طور خیلی خیلی جدی تو آزمایشگاه کار میکنم بطوریکه کار یه هفته رو تو یه روز انجام میدم. البته از دیروز به خاطر اومدن خاله پری کار متوقف شد. دیروز فقط تا ساعت دو و نیم کار کردم و امروزم اصلا نرفتم و موندم تو خونه چون بیحالم و دلم خیلی درد میکنه. نمیدونم چرا اینطوری شدم. قبلا خاله پری هیچ تاثیری در من نداشت اما جدیدا هم از لحاظ جسمی و هم روحی خیلی روم تاثیر میزاره.

- آمپول این سری هم خیلی اذیتم کرد. طوریکه پنجشنبه شب تا صبح فقط درد داشتم و ناله میکردم. نصف شب هم هی پا میشدم مسکن میخوردم. خیلی شب بدی بود. با همسری هم بحثم شده بود!!!

- جمعه شب مامان فامیلای نزدیکو برا شام دعوت کرده بود. من بخاطر بیحالی نتونستم برم کمکش. شب خوبی بود. و من با خوردن یه ژلوفن 500 دوپینگ کرده بودم!!! همونطور که گفتم مامانم از مکه چیز زیادی نخریده بود. برا من چند تا بلوز آورده و برا همسری یه پیرهن و یه جفت دمپایی. میگه بهتون دلار میدم تا خودتون هر چی میخواید ازینجا بخرید اما من نمیخوام بگیرم. خاله و داییم هم برا ما هیچی نخریدن!!!مامان بزرگمم برا هر کس یه چیز کوچولو. برا منم یه بلوز. جمعه شب بهمون عیدی هم داد. بعدش منو صدا کرد تو اتاق و یه عطر کلینیک بهم داد. نیشخند. من فکر میکردم از مکه خریده و تقلبیه.هی میگفتم نمیخوام نگه دار خودت استفاده میکنی که اونم میگفت نه از اول میخواستم بدمش به تو. بعدا کاشف به عمل اومد که این عطرو داییم (دایی کوچیکم) به مامان بزرگم کادو داده. آخه شغل داییم طوری هست که زیاد کشورهای خارجی سفر میکنه و معمولا ازونجا عطر میخره. اینم گویا از سفر فرانسش آورده بوده البته محصول آمریکاست. در هر صورت من که خیلی خوشحال شدم چون با وجود اینکه بوش خنک نیست اما هم خیلی خوشبواه و هم ماندگار. اصل هم هست. تازه مامان بزرگم از بین پنج تا نوه دخترش به من دادش آخه منو خیلی دوست داره. یوها ها ها ها.شیطان

- بچه ها من از خیلی وقت پیش گفته بودم دستور دسر باوارووا رو میزارم که یادم رفته بود. اما تو مهمونی عیدم که درستش کردم یادم افتاد. دستورش تو ادامه مطلبه.

- راستی عکسای پایینو زود نگاه کنید چون یه عکسی توش هست که شب برش میدارم.



ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/٢٠       نظرات ()

چند تا عکس

مشاهده یادداشت خصوصی




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/٢٠       نظرات ()

شروع سال نود و یک

سلام به خواننده های محترم وبلاگم. خوبید؟ سال نوتون مبارک. امیدوارم که ایام نوروز به همه خوش گذشته باشه. دعا میکنم همتون سال پر از خیر و برکت و پر از اتفاقای خوب رو پیش رو داشته باشید. امیدوارم تو سال جدید به همه آرزوهای خوبتون برسید.قلب

- سال نود سالی بود که توش دلخوریهای بزرگی بین من و همسرم و بالطبع خانواده ها بوجود اومد. سالی بود که من توش عروسی گرفتم و زندگی مشترکمو با آقای همسر شروع کردم. سالی که بالاخره کار پایان ناممو بصورت جدی شروع کردم. سالی که توش مریض شدم. سالی که با دنیای جادوگری ذهن آشنا شدم. میتونم بگم در کل سال متوسط به پایینی بود!!!

- سال نود و یک سالی هست که من توش به بهترین نحو کار پایان ناممو تموم میکنم. تو یکی از بهترین دانشگاهها استخدام میشم. از لاتاری گرین کارت آمریکا برنده میشم. کلاسهای زبان انگلیسی و فرانسه رو بصورت جدی دنبال میکنم و کارهای گرفتن اقامت رو شروع میکنم. سالی که پر از مطالعه و یاد گرفتن مطالب جدیده. سالی که درسهای جادوگری رو اجرا میکنم و اثراتشو تو زندگیم میبینم. سالی که روابطم با آقای همسر خیلی بهبود پیدا میکنه و هر روز همدیگرو بیشتر دوست خواهیم داشت. سالی پر از سلامتی. همه اعضای خانوادم و دوستام سالم و شاداب خواهند بود. بیماریم کاملا بهبود پیدا میکنه و دیگه لازم نیست آمپول بزنم. سالی که توش چند تا مسافرت عالی با آقای همسر خواهم رفت و خیلی بهمون خوش خواهد گذشت. سالی که هر روزش با برنامه ریزی خواهد بود و توش افسوس لحظه های از دست رفته رو نخواهم خورد. سالی که روابطم با خدا خیلی بهتر میشه و هر روز بهش نزدیک تر میشم. سالی که کسب و کار آقای همسر و من رونق پیدا میکنه و وضع مالیمون خیلی بهتر میشه. سالی که یکی از بهترین سالهای زندگیم خواهد بود. سالی که توش بیست و نه ساله میشم.

- امسال اولین عیدی بود که من و همسری تو خونه خودمون بودیم و با هم سال نو رو جشن گرفتیم. سفره هفت سین قشنگی چیدیم. و موقع سال تحویل کلی دعا کردیم. من روزهای آخر سال نود رو مشغول تمیزکاری خونه بودم.  بعد از شروع سال نو روز اول رفتیم خونه مادر شوهری و روز دوم بخاطر نبودن بیشتر اعضای خانواده که با هم به سفر حج رفته بودن، خانواده خواهری دخترخاله هام و خانواده دایی کوچیکم رو که اومده بودن شهرمون رو برا نهار دعوت کردم. کلی برا نهار تدارک دیده بودم که متاسفانه در آخرین لحظات داییم زنگ زد و گفت که نمیتونن بیان. که علتش جریان مفصلی داره که پر از انرژی منفی هست. شاید در آینده یه پست راجع بهش بنویسم. فقط از خدا میخوام که زندگی دایی عزیزم سر و سامون پیدا کنه و اگر زنش قابل اصلاح نیست ازش جدا بشه و یه زندگی جدید و خوبی رو شروع کنه. دخترخاله هام رو برا شام هم نگه داشتم و شب هم موندن و روز سوم رفتن. روز سوم پنجشنبه بود که من باید آمپول میزدم. و بعدش هم که بخاطر اثرات آمپول و خستگی مهمون داری خوابیدم. پنجشنبه شب داییمینا مثلا برا عید دیدنی اومدن و زودی هم رفتن. جمعه صبح ساعت شیش رفتینم فرودگاه استقبال مسافرامون. که خدا رو شکر همشون سالم و سلامت برگشتن. البته همشون خسته بودن و از همه شاداب تر مادربزرگم بود که کلا با ویلچر همه جا رفته بود و از همه خسته تر پدر بزرگم و داییم. بابام متاسفانه سرما خورده بود و تا امروزم خوب نشده و همش سرفه میکنه. با وجود زدن ماسک هوای اونجا و گرد و غبارش بهش نساخته. جمعه خونه مامانم بودیم. مامانم خیلی کم خرید کرده بود و میگفت اونجا جنسا اکثرا چینی و بنجل بودن و ما ترجیح دادیم بجای خرید اونا بهتون پولشونو بدیم تا خودتون ازینجا هرچی دوست دارید بخرید.شنبه هم که روز پنجم عید میشد تعطیلیا تموم شد ولی من هیچ جوره انرژی نداشتم نه برا شرکت و نه برا دانشگاه. همسری رفت دنبال کاراش و من خونه بودم. عصری رفتیم کلی عید دیدنی و دیدن مسافرا که تا شب طول کشید. برا خالم و مادربزرگم بجای هدیه کارت هدیه گرفتیم ولی برا زن داییم کادو خریدیم به اتفاق خواهری. یکشنبه هم که مامانینا کلی مهمون داشتن و من از صبح اونجا درگیر بودم و خیلی خسته شدم. دوشنبه یه سر رفتم دانشگاه. سه شنبه هم شرکت. چهارشنبه مهمون بودم. و پنجشنبه هم که هم مراسم آمپول بود و هم مهمونی شام که برگزار کنندش داییم بود که کلی مهمون دعوت کرده بود. رستورانش هم رستوران تالاری بود که من توش عروسی گرفته بودم و کلی خاطراتم زنده شد.

- در کل تو تعطیلات بیحال و کسل بودم. نمیدونم چرا. نه تونستم درست و حسابی شرکت برم نه دانشگاه و نه استراحت درستی کردم. روزام خیلی خیلی زود گذشت.

- جمعه هم برا شام خانواده آقای همسر اومدن که البته من فقط لازانیا و سالاد درست کردم و مادرشوهری خودش کوفته آورده بود.

- از شنبه صبحم به اتفاق خانواده آقای همسر رفتیم جلفا که میگفتن از وقتی منطقه آزاد شده خیلی پیشرفت کرده اما به نظر من که فرقی نکرده بود. خیلی هم شلوغ بود. بعدشم رفتیم کنار رود ارس و ماهی کباب کردیم و خوردیم. شبم رفتیم باغ پدربزرگ همسری که کلیدش دست مادرشوهر بود. روز سیزده هم اونجا بودیم و آتیش روشن کردیم و مرغ کباب کردیم. و بعدشم برگشتیم خونه. راهها ترافیک بود و با وجود اینکه زود ازونجا درومده بودیم ولی ساعت هشت و نیم رسیدیم خونه. در کل بد نبود. خوش گذشت.

- خواهر شوهری بزرگه و شوهرش که مثلا میخواستن با ما برن ترکیه از روز اول عید با دوستشون رفتن قشم. ازونجا که زنگ زده بود گفت که اینجا شلوار رنگی هستشو قیمتشم ارزونه منم گفتم برام رنگ سبز بگیره. گفتش رنگ سبزش چمنی هستش. منم فکر کردم چمن یکم از یشمی روشن تر میشه. خلاصه که وقتی اومدن و شلوارو بهم داد چشام چهارتا شد. چون یه رنگ سبز روشن خیلی جیغ بود تو مایه های فسفری. خیلی تابلو. آقای همسر هم بهم گفت خوبه شاده (چون خواهرش خریده بود). البته ریز ریز میخندید. منم پنجشنبه میخواستم برم شرکت پوشیدمش. دیگه تا برسم شرکت چند کیلو وزن کم کردم از بس که کله های همه از ماشینا آویزون بودو با دهن باز منو نگا میکردن. تو خیابون مامورای راهنمایی دست از کار کشیده بودن و با تعجب منو نگا میکردن. خلاصه اوضاعی بود. البته من دیدم تو خیابون رنگ های جیغ ترم میپوشن. اما این رنگش اصلا یه جوریه. بعدا عکسشو میزارم.

- هنوز آقای همسری نتونسته همه پول پروژه قبلیشونو بگیره و دو تا کار جدید هم گرفته و طبق معمول از شروع سال میگفت اوضاع مالیم وخیمه. بعدش برا عیدی مامانش یه پول خیلی قلنبه گذاشت تو پاکت و ازونجایی که میدونه مامانش هی میخواد بگه نمیخوامو ازین حرفا یواشکی گذاشت رو میز توالتش. برا خواهراش هم یه پول قلنبه در نظر گرفته که البته هنوز نداده. اما برای من که همسرش باشم. هیچی. دقت کنید هیچی عیدی نداد. و بعد از باد کردن دماغ من گفت برا تو گلدون نقره میخرم بعد ازینکه پولامونو دادن. خب منم خوشم نیومد چون اولا گلدون جزو وسیله های خونست و دوما باید عیدی رو تو عید داد نه بعدش. برا همینم با وجود کلی تلاش برای جلوگیری از نشر انرژی منفی کلی به جونش غرغر کردم و هنوزم نتونستم از اعماق قلبم ببخشمش. خب میگم مامانت که از تو انتظار همچین پولی رو نداشت میتونستی تقسیمش کنی تا به منم یه چیزی برسه. البته من خودم هم برا خودم توقع پول قلنبه نداشتم. تازه آدم وقتی خودش توقعاتو ببره بالا تو مناسباتای دیگه هم باید هی کادوهای گرون بخره. البته کاش آدم کلی ثروت داشته باشه و به همه هدیه های قشنگ بده ولی وقتی نداری مجبوری این کارو بکنی آیا؟!! خلاصه این جریان باعث شد اول سالی یکم دلخوری بینمون پیش بیاد. پدر آقای همسر هم به هر کدوممون لطف کردن پنجاه تومن عیدی دادن!!!دیگه پدربزرگمم بهم عیدی داد. اما دیگه هیشکی. مامانینام که برام دستبند گرفته بودن.ابرو

- سه تا ماهی گرفته بودیم که یکیش همون روزای اول عمرشو داد به شما اما دو تای دیگه هنوز زندن!!!یدونش هم خودکشی کرده بود و یه شب وقتی اومدیم خونه دیدیم نیستش و بعد از کلی گشتن زیر میز پیداش کردیم اما وقتی انداختیمش تو آب دوباره زنده شد. بعد از حدود نیم ساعت. عجبااا.

- تو دوران سیزده روز عید به هیچ وجه حوصله نت رو نداشتم و امروز هم که اومدم دانشگاه برا تحصیل علم و دانش به خدمتتون رسیدم.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩۱/۱/۱٤       نظرات ()

روزهای قبل عید و آرایشگاه

سلام دوستای گلم. امیدوارم که حال همتون خوب باشه.

- هفته پیش که بخاطر رفتن مامانینا و همچنین تشریف فرمایی خاله پری سه روز اول هفته نرفتم دانشگاه و تو خونه بودم. بخاطر بدحالیم بیشتر استراحت کردم و کار خاصی انجام ندادم. فرداش که اومدم یونی دیدم کامپیوترم تو آزمایشگاه کار نمیکنه. مسئول کامپیوتر یونی هم اونروز تو مرخصی بود. از مسئول کامپیوتر شرکت خواستم که بیاد و یه نگاهی بندازه که اونم ساعت سه و نیم اومد. وقتی کیسو باز کرد گفت پس رم این کو؟!!!بله و ما متوجه شدیم که در روزهای غیبت بنده یکی اومده و رم کامپیوترو سرقت کرده. کی و چراشو نفهمیدم. قرار شد یکی بخرم. ازونجایی که کامپیوترهای یونی مخصوصا اونایی که تو آزمایشگاهن خیلی پیشرفته تشریف دارن!!! رم مورد نیاز این کامپیوتر هم تو بازار موجود نبود چون چندین مدل روی این مدل اومده بود. فقط یه جا پیدا کردیم که اونم قیمتو گفت شصت تومن!!!در حالیکه قیمت مدلهای پایین تر خیلی کمتره. منم نخریدم. فرداش رفتم انبار کامپیوترهای از رده خارج دانشکده و ازونجا چند تا رم مدل کامپیوترمو پیدا کردم با ظرفیتهای کم که همه رو رو کامپیوتر نصب کردم و به زور راه اندازی شد!!!

- کلی دی وی دی حاوی انواع فیلمها به دستمون رسیده که فرصت نشده ببینیمشون. پنجشنبه شب به اتفاق همسر و آقای برادر فیلم هوگو رو که امسال کلی از اسکار جایزه گرفته رو نگاه کردیم. اما من خیلی خوشم نیومد و فقط به احترام آقای برادر که پیشنهاد این فیلمو داده بود تا آخرش نگا کردم.

- تو روزهای آخر سال یکی از دغدغه های خانوما رفتن به آرایشگاه و انجام پروسه زیبا سازیه. منم ازونجایی که خیلی وقت آزاد دارم!!!برای رنگ مو ابرو و وکس صورت از سه تا آرایشگاه مختلف وقت گرفتم. چهارشنبه ساعت چهار و نیم عصر بعد یونی رفتم آرایشگاه مورد نظر برا رنگ مو و موهامو بصورت ترکیبی دودی زیتونی از رو رنگ قهوه ای شکلاتی رنگ کردم که یه رنگ خاصی شد. بد نشد مهم اینه که اصلا به قرمزی نمیزنه. چیزی که من میخواستم. تو این آرایشگاه خیلی ها برا اکستنشن مو و کاشت ناخن میان و موهای اکثر کارکنانش اکستنشن هستش. وقتی میرم اونجا کلی هوس میکنم موهامو اکستنشن کنم اما زودی پشیمون میشم. خدا رو شکر ناخن هام خوش فرمن و نیازی به کاشت ناخن ندارم!!!

- امروزم از دو تا آرایشگاه برا ابرو و کس وقت دارم که فاصله هاشون از هم قابل توجهه. دیروز اینجا از صبح تا شب برف باریده.صبحم با شدت کم داشت میبارید. صبح اول رفتم آرایشگاهی که ابرو برمیداره (تخصص اصلی این آرایشگاه ابرو هستش) و فکر میکردم تو این هوا کسی نمیاد آرایشگاه. اما وقتی رفتم تو چشام چهارتا شد از بس که شلوغ بود. من که فیش گرفتم بهم گفتن ساعت سه نوبت تو میرسه. منم اومدم یونی. از طرف دیگه وقت اونیکی آرایشگاهم ساعت سه هستش و گفته دقیقا سه اینجا باش. آرایشگاه اولی نزدیک یونی هستش ولی اونیکی دورتره. خودشم بد مسیره. از طرف دیگه بچه های شرکت امروز برا نهار با هم میرن بیرون و به منم گفتن بیا. منم دوست دارم برم اما با این شرایط نمیدونم برسم یانه.

- شرکتی که توش کار میکنم هر سال تو یکی از آخرین روزهای سال تو یکی از بهترین رستورانهای شهر مهمونی نهار برگزار میکرد که من خیلی دوسش داشتم. چون همه خیلی شیک میکردن و حتی راننده هام کراوات میزدن و آخرش همه سال نو رو به هم تبریک میگفتن. اما امسال نمیدونم به چه علتی این مهمونی برگزار نمیشه. به جاش قرار بود به کارکنا آجیل بدن!!!منم که خیلی کم میرم شرکت شاید یه روز تو هفته که از شانس پنجشنبه که رفتم شرکت دیدم برامون آجیل آوردن اونم از یکی از بهترین آجیل فروشیهای شهر. حالا با این آجیلا و آجیلایی که خودمون خریدیم باید هی منتظر باشیم که یه مهمونی بیاد خونمون برا عید دیدنی. فکر نکنم کسی بیادنیشخند.

- امسال بخاطر اعتبار(تخصیص بودجه) ندادن به بعضی از پروژه ها تو شرکت به یه سری از کارکنا گفتن دیگه نیاید سرکار. خیلی بده که شروع سال جدید بعضیها باید با همچین خبر بدی خراب بشه.

- من و آقای همسر تصمیم گرفتیم با هم برا سال نود و یک برنامه ریزی کنیم. اونم از تمام جنبه ها. نتیجشو اگر وقت کردم اینجا مینویسم.

- پیشاپیش برا همتون سال خوبی رو آرزومندم.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٧       نظرات ()

ویژگیهای مثبتم

- حسود نیستم.

- موفقیت دوستام خوشحالم میکنه.

- خوش قلبم و احساساتی. هرچند تو ظاهر خیلی بعد احساساتی وجودمو نشون نمیدم.

- اهل گریه کردن جلو مرد جماعت نیستم. حتی جلو همسری هم تا جایی که بتونم تو اوج غمهام هم اشک نمیریزم چون دوست ندارم زنانگیم با این ویژگی شناخته بشه.

- بلند پروازم.

- باهوشم و آی کیو بالایی دارم.

- سعی میکنم کاری که تو دستمه رو به بهترین نحو و با دقت زیاد انجام بدم. چه کار خونه مثل تمیز کاری یا آشپزی. چه کار شرکت و چه تو درس و دانشگاه (فقط خیلی طولش میدم).

- اهل دروغ نیستم مگه اینکه خیلی مصلحتی باشه و از کسایی که خیلی راحت دروغ میگن دوری میکنم.

- اهل حرف زدن الکی نیستم. اگر با کسی برنامه ای بچینم یا حرفی بزنم پاش وایمیستم.

- میتونم وارد یه جمع افسرده و یا ساکت بشم و محیطشو پر از شادی و بگو بخند کنم (البته فقط جمعهایی که یخم توش باز شده و کودک درونم میتونه خودشو نشون بده).

- غم و ناراحتی درونم مال خودمه و ظاهرم رو حفظ میکنم جوری که توی اوج ناراحتی هام که تو اوایل سال 90 بود حتی بهترین دوستم که هر روز میدیدمش نفهمید که من چقدر ناراحتم. چون مثل سابق نیشم باز بود!!!

- تو کارهای هنری استعداد دارم و مطمئنا اگر وارد کار هنری میشدم حتما موفق بودم. (مخصوصا آرایشگری یا تزئین سفره عقد و ازین قبیل کارها). البته ده سال پیش کاریکاتور کار میکردم و خیلی هم کارم خوب بود. بعد از پایان نامه تصمیم دارم باز ادامش بدم.

- اگر بخوام از نهایت وجودم میتونم تو هر امتحانی که شرکت میکنم بهترین نتیجه رو بگیرم.

- اهل تعریف و تمجید الکی از کسی نیستم.

- . . .

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٧       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.