سلام به خواننده های محترم وبلاگم. خوبید؟ سال نوتون مبارک. امیدوارم که ایام نوروز به همه خوش گذشته باشه. دعا میکنم همتون سال پر از خیر و برکت و پر از اتفاقای خوب رو پیش رو داشته باشید. امیدوارم تو سال جدید به همه آرزوهای خوبتون برسید.
- سال نود سالی بود که توش دلخوریهای بزرگی بین من و همسرم و بالطبع خانواده ها بوجود اومد. سالی بود که من توش عروسی گرفتم و زندگی مشترکمو با آقای همسر شروع کردم. سالی که بالاخره کار پایان ناممو بصورت جدی شروع کردم. سالی که توش مریض شدم. سالی که با دنیای جادوگری ذهن آشنا شدم. میتونم بگم در کل سال متوسط به پایینی بود!!!
- سال نود و یک سالی هست که من توش به بهترین نحو کار پایان ناممو تموم میکنم. تو یکی از بهترین دانشگاهها استخدام میشم. از لاتاری گرین کارت آمریکا برنده میشم. کلاسهای زبان انگلیسی و فرانسه رو بصورت جدی دنبال میکنم و کارهای گرفتن اقامت رو شروع میکنم. سالی که پر از مطالعه و یاد گرفتن مطالب جدیده. سالی که درسهای جادوگری رو اجرا میکنم و اثراتشو تو زندگیم میبینم. سالی که روابطم با آقای همسر خیلی بهبود پیدا میکنه و هر روز همدیگرو بیشتر دوست خواهیم داشت. سالی پر از سلامتی. همه اعضای خانوادم و دوستام سالم و شاداب خواهند بود. بیماریم کاملا بهبود پیدا میکنه و دیگه لازم نیست آمپول بزنم. سالی که توش چند تا مسافرت عالی با آقای همسر خواهم رفت و خیلی بهمون خوش خواهد گذشت. سالی که هر روزش با برنامه ریزی خواهد بود و توش افسوس لحظه های از دست رفته رو نخواهم خورد. سالی که روابطم با خدا خیلی بهتر میشه و هر روز بهش نزدیک تر میشم. سالی که کسب و کار آقای همسر و من رونق پیدا میکنه و وضع مالیمون خیلی بهتر میشه. سالی که یکی از بهترین سالهای زندگیم خواهد بود. سالی که توش بیست و نه ساله میشم.
- امسال اولین عیدی بود که من و همسری تو خونه خودمون بودیم و با هم سال نو رو جشن گرفتیم. سفره هفت سین قشنگی چیدیم. و موقع سال تحویل کلی دعا کردیم. من روزهای آخر سال نود رو مشغول تمیزکاری خونه بودم. بعد از شروع سال نو روز اول رفتیم خونه مادر شوهری و روز دوم بخاطر نبودن بیشتر اعضای خانواده که با هم به سفر حج رفته بودن، خانواده خواهری دخترخاله هام و خانواده دایی کوچیکم رو که اومده بودن شهرمون رو برا نهار دعوت کردم. کلی برا نهار تدارک دیده بودم که متاسفانه در آخرین لحظات داییم زنگ زد و گفت که نمیتونن بیان. که علتش جریان مفصلی داره که پر از انرژی منفی هست. شاید در آینده یه پست راجع بهش بنویسم. فقط از خدا میخوام که زندگی دایی عزیزم سر و سامون پیدا کنه و اگر زنش قابل اصلاح نیست ازش جدا بشه و یه زندگی جدید و خوبی رو شروع کنه. دخترخاله هام رو برا شام هم نگه داشتم و شب هم موندن و روز سوم رفتن. روز سوم پنجشنبه بود که من باید آمپول میزدم. و بعدش هم که بخاطر اثرات آمپول و خستگی مهمون داری خوابیدم. پنجشنبه شب داییمینا مثلا برا عید دیدنی اومدن و زودی هم رفتن. جمعه صبح ساعت شیش رفتینم فرودگاه استقبال مسافرامون. که خدا رو شکر همشون سالم و سلامت برگشتن. البته همشون خسته بودن و از همه شاداب تر مادربزرگم بود که کلا با ویلچر همه جا رفته بود و از همه خسته تر پدر بزرگم و داییم. بابام متاسفانه سرما خورده بود و تا امروزم خوب نشده و همش سرفه میکنه. با وجود زدن ماسک هوای اونجا و گرد و غبارش بهش نساخته. جمعه خونه مامانم بودیم. مامانم خیلی کم خرید کرده بود و میگفت اونجا جنسا اکثرا چینی و بنجل بودن و ما ترجیح دادیم بجای خرید اونا بهتون پولشونو بدیم تا خودتون ازینجا هرچی دوست دارید بخرید.شنبه هم که روز پنجم عید میشد تعطیلیا تموم شد ولی من هیچ جوره انرژی نداشتم نه برا شرکت و نه برا دانشگاه. همسری رفت دنبال کاراش و من خونه بودم. عصری رفتیم کلی عید دیدنی و دیدن مسافرا که تا شب طول کشید. برا خالم و مادربزرگم بجای هدیه کارت هدیه گرفتیم ولی برا زن داییم کادو خریدیم به اتفاق خواهری. یکشنبه هم که مامانینا کلی مهمون داشتن و من از صبح اونجا درگیر بودم و خیلی خسته شدم. دوشنبه یه سر رفتم دانشگاه. سه شنبه هم شرکت. چهارشنبه مهمون بودم. و پنجشنبه هم که هم مراسم آمپول بود و هم مهمونی شام که برگزار کنندش داییم بود که کلی مهمون دعوت کرده بود. رستورانش هم رستوران تالاری بود که من توش عروسی گرفته بودم و کلی خاطراتم زنده شد.
- در کل تو تعطیلات بیحال و کسل بودم. نمیدونم چرا. نه تونستم درست و حسابی شرکت برم نه دانشگاه و نه استراحت درستی کردم. روزام خیلی خیلی زود گذشت.
- جمعه هم برا شام خانواده آقای همسر اومدن که البته من فقط لازانیا و سالاد درست کردم و مادرشوهری خودش کوفته آورده بود.
- از شنبه صبحم به اتفاق خانواده آقای همسر رفتیم جلفا که میگفتن از وقتی منطقه آزاد شده خیلی پیشرفت کرده اما به نظر من که فرقی نکرده بود. خیلی هم شلوغ بود. بعدشم رفتیم کنار رود ارس و ماهی کباب کردیم و خوردیم. شبم رفتیم باغ پدربزرگ همسری که کلیدش دست مادرشوهر بود. روز سیزده هم اونجا بودیم و آتیش روشن کردیم و مرغ کباب کردیم. و بعدشم برگشتیم خونه. راهها ترافیک بود و با وجود اینکه زود ازونجا درومده بودیم ولی ساعت هشت و نیم رسیدیم خونه. در کل بد نبود. خوش گذشت.
- خواهر شوهری بزرگه و شوهرش که مثلا میخواستن با ما برن ترکیه از روز اول عید با دوستشون رفتن قشم. ازونجا که زنگ زده بود گفت که اینجا شلوار رنگی هستشو قیمتشم ارزونه منم گفتم برام رنگ سبز بگیره. گفتش رنگ سبزش چمنی هستش. منم فکر کردم چمن یکم از یشمی روشن تر میشه. خلاصه که وقتی اومدن و شلوارو بهم داد چشام چهارتا شد. چون یه رنگ سبز روشن خیلی جیغ بود تو مایه های فسفری. خیلی تابلو. آقای همسر هم بهم گفت خوبه شاده (چون خواهرش خریده بود). البته ریز ریز میخندید. منم پنجشنبه میخواستم برم شرکت پوشیدمش. دیگه تا برسم شرکت چند کیلو وزن کم کردم از بس که کله های همه از ماشینا آویزون بودو با دهن باز منو نگا میکردن. تو خیابون مامورای راهنمایی دست از کار کشیده بودن و با تعجب منو نگا میکردن. خلاصه اوضاعی بود. البته من دیدم تو خیابون رنگ های جیغ ترم میپوشن. اما این رنگش اصلا یه جوریه. بعدا عکسشو میزارم.
- هنوز آقای همسری نتونسته همه پول پروژه قبلیشونو بگیره و دو تا کار جدید هم گرفته و طبق معمول از شروع سال میگفت اوضاع مالیم وخیمه. بعدش برا عیدی مامانش یه پول خیلی قلنبه گذاشت تو پاکت و ازونجایی که میدونه مامانش هی میخواد بگه نمیخوامو ازین حرفا یواشکی گذاشت رو میز توالتش. برا خواهراش هم یه پول قلنبه در نظر گرفته که البته هنوز نداده. اما برای من که همسرش باشم. هیچی. دقت کنید هیچی عیدی نداد. و بعد از باد کردن دماغ من گفت برا تو گلدون نقره میخرم بعد ازینکه پولامونو دادن. خب منم خوشم نیومد چون اولا گلدون جزو وسیله های خونست و دوما باید عیدی رو تو عید داد نه بعدش. برا همینم با وجود کلی تلاش برای جلوگیری از نشر انرژی منفی کلی به جونش غرغر کردم و هنوزم نتونستم از اعماق قلبم ببخشمش. خب میگم مامانت که از تو انتظار همچین پولی رو نداشت میتونستی تقسیمش کنی تا به منم یه چیزی برسه. البته من خودم هم برا خودم توقع پول قلنبه نداشتم. تازه آدم وقتی خودش توقعاتو ببره بالا تو مناسباتای دیگه هم باید هی کادوهای گرون بخره. البته کاش آدم کلی ثروت داشته باشه و به همه هدیه های قشنگ بده ولی وقتی نداری مجبوری این کارو بکنی آیا؟!! خلاصه این جریان باعث شد اول سالی یکم دلخوری بینمون پیش بیاد. پدر آقای همسر هم به هر کدوممون لطف کردن پنجاه تومن عیدی دادن!!!دیگه پدربزرگمم بهم عیدی داد. اما دیگه هیشکی. مامانینام که برام دستبند گرفته بودن.
- سه تا ماهی گرفته بودیم که یکیش همون روزای اول عمرشو داد به شما اما دو تای دیگه هنوز زندن!!!یدونش هم خودکشی کرده بود و یه شب وقتی اومدیم خونه دیدیم نیستش و بعد از کلی گشتن زیر میز پیداش کردیم اما وقتی انداختیمش تو آب دوباره زنده شد. بعد از حدود نیم ساعت. عجبااا.
- تو دوران سیزده روز عید به هیچ وجه حوصله نت رو نداشتم و امروز هم که اومدم دانشگاه برا تحصیل علم و دانش به خدمتتون رسیدم.
کلمات کلیدی :عمومی