قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


نظر خواهی

یه مدتیه که موهام بطرز وحشتناکی دارن میریزن. همه جای خونه پر از موهای منه. از هر جایی که رد میشم کلی مو از خودم به یادگار میزارمنیشخند. شامپوم همونیه که قبلا استفاده میکردم و اصلا موهام نمیریخت. از ماسک مو و تقویت کننده مو با مارک خوب هم استفاده کردم. شاید علتش کمبود ویتامین بدن یا زیر مقنعه موندن موهام از صبح تا شب باشه. حال و حوصله دکتر رفتن و قرص خوردن رو هم ندارمعینک.

برا همین تصمیم گرفتم که موهامو کوتاه کنم که تقویت بشن. به همسری گفتم و اون هم مخالفتی نکرد.

موهای من بصورت ذاتی فرفریه. البته فر درشت نه ازون وزوزیها. قبلا فرش بصورت حلقه حلقه بود. انگار که از بابیلیس یا بیگودی استفاده کردی. اما بعد از دکلره کردن موهام مدل فرهاش عوض شده. انگار ویو کردی. اونروز که به موهام موس زدم و رفتم شرکت کلی مورد استقبال قرار گرفتم و همه گفتن انگار رفتی آرایشگاهمژه.

خب حالا موندم موهامو چه مدلی کوتاه کنم. خیلی کوتاه (پسرونه) که میترسم همسری بیچاره سکته کنه. چون موهام فره نمیتونم یه مدل خاص مثلا توپی یا ... کوتاه کنم. مگه اینکه همیشه اتو بکشم که اینم برا موهام مضره. در ضمن خواهر شوهر کوچیکه سال دیگه آبان ماه عروسیشه. و به شدت با کوتاه کردن موهام مخالفت کرد و گفت تا عروسیه من بلند نمیشهتعجب.

خب حالا از خواننده های محترم وبلاگ خواهشمندم منو راهنمایی کنن. حتی شما خواننده خاموش.




کلمات کلیدی :پوست و مو
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/٢٦       نظرات ()

کوری

تا حالا شده یکی رو که میشناسید از دور ببینید و هی بهش سلام کنید. اما اون در حالی که داره به سمت شما نگاه میکنه جواب نده و شما تو دلتون بگید عجب آدم بی تربیت عوضی هستش.

یا اینکه یکی رو که اصلا نمیشناسیدش رو ببینید که داره از دور میاد و هی به شما لبخند میزنه و بهتون سلام میده و شما تو دلتون بگید یارو دیوونست.

اما لطفا در این مواقع زود قضاوت نکنید چون شاید اون شخص مثل من باشه.

خب تقریبا سال سوم دبیرستان بودم که فهمیدم چشام کمی تار میبینه. و بعد از مراجعه به چشم پزشک عینکی شدم. البته با شماره خیلی کم و معمولا ازش استفاده نمیکردم. عینکم ازون عینک های بدون فریم بیضی شکل با دسته های طلایی بود. تا سال اول دانشگاه هم همون عینکو داشتم. تا اینکه یه روز که تو دستم بود خوردم زمین و شیشش شکست و منم همینو بهانه کردمو یه عینک جدید خریدم. یه عینک با شیشه های مستطیلی خیلی سبک که فقط قسمت بالاییش یه فریم خیلی نازک داره. تقریبا سال هشتاد و دو بود که خریدمش. تو دانشگاه فقط سر کلاس عینک میزدم. نمیخواستم عینکی باشم چون معتقدم کسی که همیشه عینک بزنه چشاش بهش عادت میکنه و دیگه بدون عینک نمیتونه چیزی ببینه. و فرم چشماش کم کم تغییر میکنه. رو استخون بینی و پشت گوش هم تاثیر میزاره. فکر کنم سال هشتاد و پنج بود که یه روز که از خواب بیدار شدم دیدم جلوی چشام انگار یه هاله سفید رنگ هستش. پیش چندین دکتر چشم رفتم و انواع آزمایشات رو انجام دادم. اما علتش مشخص نشد ولی کم کم اثرش از بین رفت و نتیجش این بود که شماره چشمام بصورت جهشی زیاد شد. اما من از رو نرفتم و به غیر از کلاس درس و موقع تماشای تی وی از عینک استفاده نمیکردم. سال هشتاد و شیش بینیم رو عمل کردم و بخاطر اینکه اصلا عینک نزنم لنز طبی خریدم. که اونم زیاد با چشمام سازگار نبود و بیشتر از چند ساعت نمیتونستم تو چشام تحملشون کنم. حالا که چند سال ازون زمان گذشته و شماره چشمای من هم زیاد شده. اما عینکم همونیه که داشتم و شیشه هاشم عوض نکردم. خب الان بدون عینک واقعا سخته اما بازم نمیزنم. فقط تو مهمونیا لنز میزارم ولی در بقیه موارد بصورت شبه کورم. یعنی از فاصله دور (نه خیلی دور) نه میتونم چیزی بخونم و نه قیافه کسی رو تشخیص بدم. چند وقت پیش دوست همسری منو تو خیابون دیده و منم داشتم مثلا بهش نگا میکردم. بیچاره صد بار سلام داده و من عین بز نگا کردم. چون نه اصلا شناختمش و نه سلام دادنشو تشخیص دادم. پریروز هم یه مرده داشت میومد سمتم که فکر کردم استاد راهنمای ارشدمه. از دور بهش لبخند میزدمو بعدشم بهش سلام دادم اما وقتی اومد نزدیک دیدم که اون نیست. این اتفاق خیلی برام میفته. و شاید سخت باشه این که به طرف بگی ببخشید من شبه کورم اما از عینک خوشم نمیاد ندیدمتون.

منتظرم این پایان نامه نفرین شده تموم بشه تا برم عملشون کنم. چون بعد از عمل تا سه ماه نباید زیاد از چشم کار کشید که در حال حاضر این برای من غیر ممکنه.

پ.ن1- دیروز در راستای ارتقای روابط همسرانه ساعت پنج رفتم خونه تا هم خونه رو مرتب کنم. هم دوش بگیرم و هم یه شام خوشمزه درست کنم. اما اولش گفتم بزار یه ربع بخوابم تا سرحال بشم. اما ساعت هشت و ربع با صدای تلفن همسری بیدار شدم. یعنی سه ساعت خوابیده بودم. نتیجه این شد که شامو دیرتر از همیشه ساعت یازده خوردیم.نیشخند




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/٢۳       نظرات ()

این روزا

این روزا روابط با آقای همسر زیاد عشقولانه نیست و بیشتر حالت حفظ ظاهر رو داره. رابطمون با هم حالت سینوسی داره. بصورت پریودیک دچار اوج و فرود میشه. اکثر روزا با هم ساعت 9 از خونه میریم و عصرا ساعت و هفت و نیم هشت میرسیم خونه.

خب من کلا دختر لوس و تنبلیم. تو خونه بابام هیچ کاری نمیکردم و وقتی خسته بودم اصلا از جام تکون نمیخوردم. همسری هم همینطور. تو خونشون همیشه مامانش بهش میرسیده.

عصرا که میرسم خونه نای حرف زدن و تکون خوردن ندارم. این روزام بیشتر. عصبی هم هستم. همسری هم همینطور. شدیم مثل بچه ها. هی اون به من میگه این کارو بکن هی من به اون میگم.

 دیروز که اومدیم خونه حدود نه بود. من رفتم تو اطاق یکم استراحت کنم. دیدم همسری غذا رو گذاشت رو گاز و داره ظرفای کثیف دیشب و پریشب رو میشوره. منم گفتم نمیخواد میزارمشون تو ماشین. اونم گفت تحمل دیدن ظرفای کثیف رو سینکو نداره. موقع خوردن شام هم من همه وسایلو آوردم. موقع جمع کردنم دیدم کمک نمیکنه بهش گفتم از جات تکون نخوریا که ناراحت شد. دیشب میگه دوست داشتم وقتی میومدم خونه همه جا مرتب بود. تو مرتب و سرحال بودی. شام آماده بود. برام میوه و چایی میاوردی. الهیییی. بیچاره چه آرزوهایی دارهلبخند. خب حق هم داره. از وقتی اومدیم زیر یه سقف زیاد آرامش نداشتیم. من همیشه تو استرس درس و کار هستم و خونه و زندگی برام اولویت پایین تری داره. اونم کارش زیادتر شده و همیشه دیر میاد. اوضاع مالی هم تعریف چندانی نداره. شاید این دوران مقطعی باشه و بعدها شرایط بهتر بشه.

خیلی قاطی پاتی نوشتم.

پ.ن1- قانون مهاجرت به کبک 5 نوامبر تغییر کرد و داشتن مدرک فرانسه الزامی شد. اونم قبل از ارسال مدارک. این موضوع شاید یکی از دلایل عصبی بودنم باشه.

پ.ن2- تو آزمایشگاه بخاطر کارهای روتین حوصلم سر میره و احتمالا بعد ازین بیشتر آپ کنم.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/٢٢       نظرات ()

پوست

تصمیم گرفتم بعد ازین به پوستم اهمیت بدم و بهش برسم. میخوام یه سری خالهای ارثی که رو پوستم هستو بردارم. و یه چند تا موی ضخیم رو چونم رو هم لیزیک کنم. البته این کارو سال دیگه انجام میدم.

ولی بعدازین بعضی چیزا رو رعایت میکنم.

- این که هر روز صبح که میخوام از خونه برم بیرون کرم ضد آفتاب بزنم.

هر روز صبح و هر شب کرم روز و شب بزنم.

- آرایش چشمامو با محلول مخصوص پاک کنم.

- صورتمو با صابون مخصوص بشورم و بعدش حتما از کرم مخصوص بعد از صابون استفاده کنم.

- صبحها صورتمو با محلول شستشوی چای بشورم.

- شبها دور چشم ملایم مخصوص سنین زیر سی رو بزنم.

- موقع حموم رفتن صورتمو با محلول شستشوی اسکراب بشورم.

- بعد از حموم از ماسک گوجه فرنگی استفاده کنم (برا جوشهای سر سیاه ریز)

- بعد از حمام به بدنم کرم بدن بزنم.

- بعد از اپیلیدی لوسیون کم کننده مو بزنم و دوازده ساعت بعد کرم مخصوص خارج شدن موهای زیر جلدی

و چند بار در روز به دستام کرم مرطوب کننده بزنم.

- هرگز از مواد آرایشی با کیفیت پایین استفاده نکنم و به دور چشمام موقع آرایش کانسیلر دور چشم بزنم.

- اگه شما هم پیشنهادی دارید بهم بگیدنیشخند.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/۱٧       نظرات ()

شام غریبان

عصر عاشورا با همسری رفتیم جای همیشگی که هر سال میریم و شمع روشن کردیم.




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/۱٧       نظرات ()

محرم

دلم میگیره وقتی میبینم چقدر جمعیت برا عزاداری میرن بیرون. میرن مسجد و یا کارای دیگه. اما من حوصله بیرون رفتنو ندارم. حوصله مجالس روضه خونی و عزاداری رو ندارم. نمیدونم چرا. شاید از خدا دور شدم. گرچه سالهای قبلم اینجوری بود. نمیدونم چرا!!!!

دیشب با همسری رفتیم بیرون تا یکم دسته های سینه زنی رو ببینیم. اصلا از جوش خوشم نیومد. چند تا دختر کنارمون بودن که هی اس ام اس میدادن. هی به دوست پسراشون زنگ میزدن. پسرا هم چششون دنبال دخترا بود. یکیشون داشت میگفت اینهمه نعمت خدا نمیدونم به کدوم طرف نگا کنم. کسایی هم که داشتن مثلا نوحه میخوندن هم کاملا معلوم بود انگار دارن شعر میخونن و هیچ حسی ندارن. یکی از نوحه خونا که خیلی مشهور شده همه جا از عکسش پلاکارد زده بودن. واقعا که ما جهان سومی هستیم. برا هر شب نوحه خونی هم سه چهار میلیون میگیره. یکم وایسادیم و بعد از کمی حرص خوردن برگشتیم خونه.

تنها کاری که برا محرم کردم اینه که لباس سیاه پوشیدم و صبح زیارت عاشورا خوندم. ناراحت

عزاداری مردم بم رو تو تی وی دیدم. خیلی خوشم اومد. مخصوصا از نظمشون.

اگه شما اهل عزاداری هستین و دلتون پاکه خواهشا منم دعا کنید.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/۱٥       نظرات ()

کیک مرغ

من کشف کردم که به آشپزی علاقه دارم و از درست کردن غذا لذت میبرم. در واقع چون به هنر و کارهای هنری علاقه دارم آشپزی رو هم یه جور هنر میدونم. وقتی غذای جدیدی درست میکنم و طعمش خوب میشه واقعا لذت میبرم. من کسی هستم که بیست و شش سال از عمرم هیچ جور غذا اعم از نیمرو درست نکردم. حالا ببینید وقتی خورشت بادنجون درست میکنم و طعمش عالی میشه چه کیفی میکنم. بخاطر ناشی بودنم برا تهیه هر نوع غذایی خیلی دقت میکنم و کاملا بر طبق دستور عمل میکنم. برا هر غذا هم علاوه بر پرسیدن از مامانم کلی از نت سرچ میکنم و بعد از مقایسه چند دستور غذا به یه نتیجه نهایی میرسم. همسری میگه وقتی داری غذا درست میکنی دلم میخواد نگات کنم از بس که با عشق و علاقه این کارو میکنی. البته این اشتیاق برا درست کردن غذا برا هفته ای یک بار هست نه بیشتر. یعنی بیشتر ازون نمیتونم برا غذا وقت و انرژی بزارم.

- چند وقت پیش با دیدن عکس کیک مرغ تو وبلاگ مژی وسوسه شدم که درستش کنم. بنظرم غذای راحت و خوشمزه ای اومد. ولی درطول هفته اصلا وقت نمیشد تا اینکه جمعه صبح موفق شدم بدرستمش. و شب که میخواستیم بریم منزل مادر شوهر مقداریش رو با خودم بردم تا اونا هم ازین دست پخت من لذت ببرن. اما واقعیتش خودم خیلی خوشم نیومد از طعمش. یعنی مرغ میکس شده طعمش برام جالب نیست و ذاتا سبزی تره دوست ندارم. اما نخواستم تغییری تو دستور بدم. البته به نظرم هر چی بیشتر تو یخچال بمونه بهتر میشه. چون امروز عصر که اومدم خونه و یکم ازش خوردم بنظرم طعمش نسبت به دیروز بهتر بود. اینم عکس کیک مرغ من:

روی کیک رو با خیارشور و ترشی انگور شاهانی(که خودم درست کردم) تزئین کردم.

در ادامه دو تا عکس از چهره پاییزی و نیمه زمستانی محوطه دانشگاهمون گذاشتم.



ادامه مطلب...
کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/۱۳       نظرات ()

خوشبختیم!!!

نمیدونم حکمتش چیه. هر وقت تو ذهنم میاد که وای منو همسری چقدر با هم خوشبختیم. چقدر در کنار هم آرامش داریم. چه زندگی خوبی داریم. یه اتفاقی میفته که کلا نظرم عوض میشه!!!!!




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/٩       نظرات ()

 

سلام به خواننده های محترم وبلاگم.

این روزهای من پره از استرس و کمبود وقت و کارهای زیاد انباشته شده. وقتی میام خونه بقدری خسته هستم که حتی حوصله و توان روشن کردن کامپیوتر رو هم ندارم. خیلی مطالب دلم میخواست بنویسم که دیدم مغزم یاری نمیده. یه مطالبی در مورد مادر شوهر مادر شوهرم که اونروز با دیدن رفتاراش یاد وبلاگایی افتادم که مدام از مادر شوهراشون گله مندن.

و یا مطالبی در مورد تفاوت های دانشجویان دانشگاه آزاد با دانشجویان دانشگاه دولتی. که نتیجه مشاهدات من از رفتارها و ظاهر خواهر شوهرم و دوستانش که دانشجویان دانشگاه آزاد هستن با دختر خالم و دوستاش که دانشجویان دانشگاه دولتی هستن و هر دو گروه تو یه رده سنی هستن، بود. و البته خودم که سالها توی دانشگاه دولتی درس خوندم.

شاید در آینده در موردشون بنویسم.

من هر روز بین ساعت هشت تا نه میرم یونی و تا پنج میمونم. بعدش میرم شرکت تا هفت. بعدش میرم خونه مامی تا نقطه رو ببینم.(خواهرم و نقطه فعلا خونه مامی هستن). بعدش میرم خونه خودمون و مجبورم شام درست کنم یا گرم کنم!

یه برنامه ریزی جدید برا خودم انجام دادم و میخوام بعد ازین جمعه ها چند جور غذا درست کنم و در طول هفته دیگه آشپزی نکنم. (البته در حال حاضر هم شاید یه بار تو هفته به غیر از جمعه غذا درست میکنم). و شبا یکی دو ساعت درس بخونم.

اگه یکسال از عمرمو تلف نمیکردم و کار پایان نامه رو عقب نمینداختم میتونستم سال دیگه دفاع کنم. ولی حالا شاید دفاع بمونه برا سال 92. اما میخوام تمام سعیمو بکنم که بتونم تو نود و یک دفاع کنم.

کار تو آزمایشگاه برام سخته. در طول روز فقط یه پیاله آش یا سوپ و گاهی ساندویچ میخورم(تو سلف یونی). پریروز هم از سکو افتادم و پام سیاه و کبود شد. بعدشم چند تا پسر دیگه تو آزمایشگاه کار میکنن که فقط بهم حرص میدن.

من خیلی تو یونی تنهام. دوستی ندارم. بعد از لیسانس من دیگه تو یونی تنها شدم. تو فوق که تو کلاسمون ده تا پسر بود و من تنها دختر کلاس بودم. تو دکتری هم دو نفر بودیم. من و یه پسر. برا همین دیگه به این تنهایی عادت کردم.

دارم فکر میکنم فقط دو سال از دهه سوم زندگیم باقی مونده و من تو این دو سال فقط باید استرس پایان نامه و کار رو داشته باشم. دلم میخواست تو این دو سال فقط خوش بگذرونم. اما حیف که نمیشه.

اون خبر که منتظرش بودم چند درصد گفتن اوکیه ولی هنوز قطعی نشده و باید همچنان منتظر باشم. تو این مملکت هر روز دارن یه قانون وضع میکنن و آدم همش باید استرس اینو داشته باشه که نکنه فردا یه چیز دیگه بگن.

وااااای چقد مطالبم از هر دری سخنی شد. فعلا بای تا های.




کلمات کلیدی :عمومی، پایان نامه
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/٩/۳       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.