قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


روزهای قبل عید و آرایشگاه

سلام دوستای گلم. امیدوارم که حال همتون خوب باشه.

- هفته پیش که بخاطر رفتن مامانینا و همچنین تشریف فرمایی خاله پری سه روز اول هفته نرفتم دانشگاه و تو خونه بودم. بخاطر بدحالیم بیشتر استراحت کردم و کار خاصی انجام ندادم. فرداش که اومدم یونی دیدم کامپیوترم تو آزمایشگاه کار نمیکنه. مسئول کامپیوتر یونی هم اونروز تو مرخصی بود. از مسئول کامپیوتر شرکت خواستم که بیاد و یه نگاهی بندازه که اونم ساعت سه و نیم اومد. وقتی کیسو باز کرد گفت پس رم این کو؟!!!بله و ما متوجه شدیم که در روزهای غیبت بنده یکی اومده و رم کامپیوترو سرقت کرده. کی و چراشو نفهمیدم. قرار شد یکی بخرم. ازونجایی که کامپیوترهای یونی مخصوصا اونایی که تو آزمایشگاهن خیلی پیشرفته تشریف دارن!!! رم مورد نیاز این کامپیوتر هم تو بازار موجود نبود چون چندین مدل روی این مدل اومده بود. فقط یه جا پیدا کردیم که اونم قیمتو گفت شصت تومن!!!در حالیکه قیمت مدلهای پایین تر خیلی کمتره. منم نخریدم. فرداش رفتم انبار کامپیوترهای از رده خارج دانشکده و ازونجا چند تا رم مدل کامپیوترمو پیدا کردم با ظرفیتهای کم که همه رو رو کامپیوتر نصب کردم و به زور راه اندازی شد!!!

- کلی دی وی دی حاوی انواع فیلمها به دستمون رسیده که فرصت نشده ببینیمشون. پنجشنبه شب به اتفاق همسر و آقای برادر فیلم هوگو رو که امسال کلی از اسکار جایزه گرفته رو نگاه کردیم. اما من خیلی خوشم نیومد و فقط به احترام آقای برادر که پیشنهاد این فیلمو داده بود تا آخرش نگا کردم.

- تو روزهای آخر سال یکی از دغدغه های خانوما رفتن به آرایشگاه و انجام پروسه زیبا سازیه. منم ازونجایی که خیلی وقت آزاد دارم!!!برای رنگ مو ابرو و وکس صورت از سه تا آرایشگاه مختلف وقت گرفتم. چهارشنبه ساعت چهار و نیم عصر بعد یونی رفتم آرایشگاه مورد نظر برا رنگ مو و موهامو بصورت ترکیبی دودی زیتونی از رو رنگ قهوه ای شکلاتی رنگ کردم که یه رنگ خاصی شد. بد نشد مهم اینه که اصلا به قرمزی نمیزنه. چیزی که من میخواستم. تو این آرایشگاه خیلی ها برا اکستنشن مو و کاشت ناخن میان و موهای اکثر کارکنانش اکستنشن هستش. وقتی میرم اونجا کلی هوس میکنم موهامو اکستنشن کنم اما زودی پشیمون میشم. خدا رو شکر ناخن هام خوش فرمن و نیازی به کاشت ناخن ندارم!!!

- امروزم از دو تا آرایشگاه برا ابرو و کس وقت دارم که فاصله هاشون از هم قابل توجهه. دیروز اینجا از صبح تا شب برف باریده.صبحم با شدت کم داشت میبارید. صبح اول رفتم آرایشگاهی که ابرو برمیداره (تخصص اصلی این آرایشگاه ابرو هستش) و فکر میکردم تو این هوا کسی نمیاد آرایشگاه. اما وقتی رفتم تو چشام چهارتا شد از بس که شلوغ بود. من که فیش گرفتم بهم گفتن ساعت سه نوبت تو میرسه. منم اومدم یونی. از طرف دیگه وقت اونیکی آرایشگاهم ساعت سه هستش و گفته دقیقا سه اینجا باش. آرایشگاه اولی نزدیک یونی هستش ولی اونیکی دورتره. خودشم بد مسیره. از طرف دیگه بچه های شرکت امروز برا نهار با هم میرن بیرون و به منم گفتن بیا. منم دوست دارم برم اما با این شرایط نمیدونم برسم یانه.

- شرکتی که توش کار میکنم هر سال تو یکی از آخرین روزهای سال تو یکی از بهترین رستورانهای شهر مهمونی نهار برگزار میکرد که من خیلی دوسش داشتم. چون همه خیلی شیک میکردن و حتی راننده هام کراوات میزدن و آخرش همه سال نو رو به هم تبریک میگفتن. اما امسال نمیدونم به چه علتی این مهمونی برگزار نمیشه. به جاش قرار بود به کارکنا آجیل بدن!!!منم که خیلی کم میرم شرکت شاید یه روز تو هفته که از شانس پنجشنبه که رفتم شرکت دیدم برامون آجیل آوردن اونم از یکی از بهترین آجیل فروشیهای شهر. حالا با این آجیلا و آجیلایی که خودمون خریدیم باید هی منتظر باشیم که یه مهمونی بیاد خونمون برا عید دیدنی. فکر نکنم کسی بیادنیشخند.

- امسال بخاطر اعتبار(تخصیص بودجه) ندادن به بعضی از پروژه ها تو شرکت به یه سری از کارکنا گفتن دیگه نیاید سرکار. خیلی بده که شروع سال جدید بعضیها باید با همچین خبر بدی خراب بشه.

- من و آقای همسر تصمیم گرفتیم با هم برا سال نود و یک برنامه ریزی کنیم. اونم از تمام جنبه ها. نتیجشو اگر وقت کردم اینجا مینویسم.

- پیشاپیش برا همتون سال خوبی رو آرزومندم.




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٧       نظرات ()

ویژگیهای مثبتم

- حسود نیستم.

- موفقیت دوستام خوشحالم میکنه.

- خوش قلبم و احساساتی. هرچند تو ظاهر خیلی بعد احساساتی وجودمو نشون نمیدم.

- اهل گریه کردن جلو مرد جماعت نیستم. حتی جلو همسری هم تا جایی که بتونم تو اوج غمهام هم اشک نمیریزم چون دوست ندارم زنانگیم با این ویژگی شناخته بشه.

- بلند پروازم.

- باهوشم و آی کیو بالایی دارم.

- سعی میکنم کاری که تو دستمه رو به بهترین نحو و با دقت زیاد انجام بدم. چه کار خونه مثل تمیز کاری یا آشپزی. چه کار شرکت و چه تو درس و دانشگاه (فقط خیلی طولش میدم).

- اهل دروغ نیستم مگه اینکه خیلی مصلحتی باشه و از کسایی که خیلی راحت دروغ میگن دوری میکنم.

- اهل حرف زدن الکی نیستم. اگر با کسی برنامه ای بچینم یا حرفی بزنم پاش وایمیستم.

- میتونم وارد یه جمع افسرده و یا ساکت بشم و محیطشو پر از شادی و بگو بخند کنم (البته فقط جمعهایی که یخم توش باز شده و کودک درونم میتونه خودشو نشون بده).

- غم و ناراحتی درونم مال خودمه و ظاهرم رو حفظ میکنم جوری که توی اوج ناراحتی هام که تو اوایل سال 90 بود حتی بهترین دوستم که هر روز میدیدمش نفهمید که من چقدر ناراحتم. چون مثل سابق نیشم باز بود!!!

- تو کارهای هنری استعداد دارم و مطمئنا اگر وارد کار هنری میشدم حتما موفق بودم. (مخصوصا آرایشگری یا تزئین سفره عقد و ازین قبیل کارها). البته ده سال پیش کاریکاتور کار میکردم و خیلی هم کارم خوب بود. بعد از پایان نامه تصمیم دارم باز ادامش بدم.

- اگر بخوام از نهایت وجودم میتونم تو هر امتحانی که شرکت میکنم بهترین نتیجه رو بگیرم.

- اهل تعریف و تمجید الکی از کسی نیستم.

- . . .

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٧       نظرات ()

مسافرت مامانینا

- همونطور که گفتم مادر بزرگم بعد از هشت روز موندن تو بیمارستان چهارشنبه مرخص شد. که بعد از انجام کارهای ترخیص و رفتن به یه دکتر دیگه به همراه مادرم و داییم عصر میرسن خونه داییم. چون داییمینا قرار بود روز جمعه مراسم داشته باشن و فامیل بیان برا دید و بازدید. و قرار بود مادر بزرگ و پدربزرگم هم تا روز سفر اونجا باشن. بعد از خوردن غذا مامان صورت مادربزرگمو اصلاح میکنه و ابروهاشو برمیداره و میبرتش حموم. که این حموم رفتن تا ساعت یازده شب طول میکشه. چون مادربزرگم نمیتونسته بلند شه و از حموم بیاد بیرون و یه ساعتی هم تو حموم خوابیده!!!خلاصه مامانم با یه زور و زحمتی از حموم میاردش بیرون. مادربزرگم وسواسی هستش و کلی برا از حموم اومدن برا خودش آداب و رسوم داره!!! مامانم مجبور میشه شب هم اونجا بمونه و پنجشنبه میاد خونه تا به کلی کارهای عقب موندش که بخاطر بیمارستان بودن مادربزرگم تلنبار شده بودن برسه. روز جمعه که مامانمینا و خالمینا و پدربزرگم رفته بودن برا آخرین جلسه کاروان دوباره حال مادربزرگم بد میشه و باز میبرنش بیمارستان. مامان که میرسه خونه  تا جریانو میفهمه خودشو میرسونه بیمارستان و تا عصر اونجا بوده تا بالاخره مادربزرگم رو مرخص میکنن. و مامانم مجبور میشه دوباره مادربزرگمو ببره و حمومش کنه. (تو اینجور مواقع از خاله گرامی اثری پیدا نمیشه).

- شنبه هم قرار بود خونه مامانم یه سری مهمون بیاد. من دانشگاه نرفتم و رفتم اونجا و دیدم ای دل غافل چقدر کار مونده. دیگه کلی گردگیری انجام دادم و جارو کشیدم و برا اولین بار تو زندگیم کف آشپزخونه رو شستم. کاورای مبلا رو جمع کردم و کلی کار دیگه. آخه مامان خانوم یه سری از خریداش هم مونده بود و مجبور شد بره اونا رو انجام بده. بابام دنبال پیدا کردن ویلچر برا مادربزرگم بود چون به سختی راه میره. که یکی پیدا کرده بود که مادربزرگم توش راحت نبوده و بعدش رفته بود یکی دیگه از یکی از دوستاش گرفته بود.(در این مواقع از شوهر خاله گرامی که عموی بنده نیز میباشند هیچ اثری دیده نمیشه). بعدشم که مهمونا اومدنو پذیرایی و شستن ظرفا و خلاصه کلی خسته شدم.

- پرواز مامانینا ساعت ششو نیم صبح بود ولی گفته بودن باید ساعت سه و نیم فرودگاه باشن. من شبو موندم اونجا و آقای همسر اومد خونه. ساعت یک خوابیدم و ده مین به سه بیدار شدم. بعدشم که رفتیم فرودگاه و ما رو تو راه ندادن و تو محوطه موندیم. هوام بینهایت سرد بود. بعدشم که اومدیم خونه من خیلی سردم بود و خوابم نمیبرد. صبحم که بیدار شدم از سردرد نمیتونستم از جام بلند شم و به همین دلیل باز دانشگاه نرفتم و تو خونم. و نگران کارهامم که موند.

- آقای همسر هم سرما خورده و دکتر گفت آنفولانزای فصلیه. از طرفی دندونش هم حسابی درد میکرد که رفته دکتر و گفته عفونت کرده و شاید نیاز به جراحی داشته باشه. به همین دلیل هر روز دو تا آمپول پنی سیلین باید بزنه. الهی بمیرم براش. هی میگه خیلی درد دارهنیشخند. من یه روشی کشف کردم که آمپول درد کمتری داشته باشه. اینکه موقع زدن آمپول هی نفس عمیق بکشی (البته فکر کنم قبلا هم کشف شده بود) ولی آقای همسر میگه برا اون تاثیری نداره و آمپوله خیلی درد میکنه. اما برا من که خیلی موثر بوده.

- چهارشنبه با آقای همسر رفتیم برا خرید آجیل. یه مغازه آجیل فروشی نزدیک دانشگاه هستش که آجیلاش خیلی خوبن. دیدیم درش بستست و یه عده ای جلوش وایسادن. به همسری گفتم حتما باز نکرده یا شایدم آجیلاش تموم شدهنیشخند خلاصه رفتیم از یه جای دیگه که اونم آجیلاش خیلی خوبه ولی تو منطقه خیلی شلوغ و دوری هستش خرید کردیم. برا همه به جز خالمینا آجیل خریدیم.(بخاطر همون جریان که تو یکی از پستای قبل نوشته بودم. البته موقع برگشتنشون کادو خوب میخرم). بعدا فهمیدم آجیل فروشی بسته نبوده بلکه بقدری شلوغ بوده که درشو بسته بودن که دیگه کسی نیاد تو!!!!

- اینجا رسمه که تو آخرین چهارشنبه سال پدر خانواده برا دخترهاش که ازدواج کردن آجیل میفرسته (از نوع شیرین نه شور که شامل کشمش و گردو و پسته و فندق و بادام و باسلوق و ... میشه) و یه کادو به عنوان عیدی. هر سال پدربزرگم برا مامانم و خالمینا آجیل میاره و پول عیدی به مامانمینا میده. پدرم هم برا عمم میبره. چون پدرش فوت شده و این برادر بزرگه. آجیل چهارشنبه و کادو من و خواهری رو هم دیروز مامانمینا دادن چون تو آخرین چهارشنبه سال اینجا نیستن. البته خانواده آقای همسر این رسمو ندارن و هیچ برا خودشون هم آجیل آخرین چهارشنبه رو نمیخرن!!!

- تو پست پایین عکس دستبندم و نقطه چهار ماهه رو گذاشتم با رمز دومی اما نمیدونم رمزو به کیا دادم. کسایی که رمز دوم رو ندارن بگن که بهشون بسندم.

 




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢۱       نظرات ()

عکس دستبندم و نقطه جیگر

مشاهده یادداشت خصوصی




کلمات کلیدی :عکس
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢۱       نظرات ()

ضعفهام!!!

سلام سلام. من خوبم. شما چطور؟

سال نود داره به روزای آخرینش نزدیک میشه. اما من نمیخوام تموم بشه. میخوام بگیرمش. میخوام از هر لحظه و ثانیش استفاده کنم. میخوام مراقب لحظه هام باشم.

- یکی از ویژگیهای من اینه که هر چقدر فاصله زمانی بیشتری تا پایان وقت مقرر برا انجام کاری  داشته باشم سرعتم خیلی کم و  کارایی مغزم  پایین و برنامه ریزیهام ضعیفه اما هر چی به پایان وقت نزدیک میشم بصورت باور نکردنی سرعتم میره بالا مغزم شبیه مغز یه نابغه میشهنیشخند و هر لحظه در حال انجام برنامه ریزیم. مثلا وقتی قبل ها امتحان داشتم و یه مساله ای رو هر قبلا هر چی میخوندم سر در نمیاوردم. در حال رفتن به جلسه امتحان که ساعت هشت برگزار میشد تو تاکسی در ساعت پنج دقیقه به هشت اون مساله رو میخوندم و کاملا میفهمیدم چی به چیه و وقتی تو امتحان یه مساله مشابه اون میومد کاملا میتونستم حلش کنم. حالام که فرصت انجام بخش آزمایشگاهی پایان نامم داره کم کم تموم میشه و من فقط یک ششم کار رو انجام دادمیول  بصورت ناگهانی سرعت انجام کارم خیلی افزایش پیدا کرده و کاری که قبلا تو یه هفته انجام میدادم تو یه روز انجام میدم. کلی هم روشهای جدید برا حل مشکلات پیدا میکنم آخه مغزم فعال تر شده.لبخند. یعنی من باید تو منگنه باشم که استعدادهام شکوفا بشه.

- مژی جون تو وبلاگش بعضی از ضعفهاش رو از دیدگاه خودش نوشته بود. منم اینجا یه سری از ضعفهام رو مینویسم و میخوام تو سال جدید اصلاح بشن.

- یکی از ضعفهای من اینه که هیچوقت به کمتر و پایین تر از خودم نگاه نمیکنم. یعنی مثلا نمیگم من خیلی موفقم چون تو این سن دارم دکتری میگیرم. بلکه بیشتر تو ذهنم هستش که فلانی زودتر پایان نامشو تموم کرد. فلانی کلی مقاله داره. فلانی چه جای خوبی بورس شده. فلانی تو چه دانشگاه خوبی درس میخونه. فلانی رفته تو آمریکا دکتری میخونه پس یعنی من کم کاری کردم. من تنبلی کردم. من فرصتهامو از دست دادم. (البته من اصلا حسود نیستم اینو همه میگن). حتی به این فکر نمیکنم که فلانی که پایان نامشو زودتر تموم کرده از من چندین سال بزرگتره. هنوز ازدواج نکرده. قیافش شبیه آدمای بیست سال پیشه. و خیلی چیزای دیگه. یا اینکه کلی از همسن های خودم حتی نتونستن با لیسانسشون یه کار پیدا کنن. این باعث میشه هیچوقت از خودم راضی نباشم. و میدونم که این ضعفم خیلی بزرگه و باعث میشه تو خودشناسی که باید خودتو کاملا بپذیری و خودتو دوست داشته باشی نتونم موفق باشم. دارم روش کار میکنم که اصلاحش کنم.

- ضعف بعدیم اینه که همیشه کارهام رو برا لحظه آخر نگه میدارم. یعنی میدونم اگر کاری رو برنامه ریزی کنم و به برنامم عمل کنم اون کار انجام میشه و من کلی بخاطر انجام ندادنش خودمو سرزنش نمیکم و اعتماد به نفسم هم بالاتر میره. همیشه تو ذهنم یه چیزی میگه ولش کن بعدا انجامش میدی اما اگر برنامه ریزیم درست باشه و بهش عمل کنم هیچوقت اینطوری نمیشه.

- مساله بعدی تو روابط اجتماعی و اخلاقمه. البته نمیدونم این ضعفه یا نه!!! من ذاتا آدم دیرجوشیم. با هر کسی زود اخت نمیشم و زود با کسی رابطه برقرار نمیکنم. هر کسی رو وارد حریمم نمیکنم. برا همین تو جمعهایی که خیلی نمیشناسمشون کلا جدی ام. البته ظاهرم هم بیشتر به این مساله دامن میزنه و ممکنه طرف مقابل فکر کنه من خیلی پر فیس و افاده و مغرورم. در حالی که اصلا اینطوری نیست. من بیشتر خجالتیم تا مغرور. هیچوقت تو ذهنم نمیاد که خودمو برا کسی بگیرم اما ممکنه خیلی ها اینطور فکر کنن چون خیلی شنیدم. در حالت دیگه که روی دیگه سکه هست بخش کودک درونمه. که بعضی وقتا زیادی فعال میشه. مثلا وقتی میرم بیرون با دوستام یه رفتارا و طرز برخوردایی دارم که عمرا کسی که منو میبینه فکر کنه من دانشجوی دکتریم. از بس بچه بازی و شلوغ بازی در میارم. یا تو جمع خانوادگی خودمون (نه خانواده آقای همسر). اشکال این رفتارم هم اینه که اطرافیانم فکر میکنن من واقعا بچم و خب رفتارشون با من ممکنه آزارم بده. مثل بابابزرگم که به من به چشم یه بچه فینگیلی نگاه میکنه و کلی متلک و حرف بارم میکنه مثلا برا شوخیهیپنوتیزم.

- ضعف دیگم دیر رسیدنه. همیشه به قرارا دیر میرسم. به اکثر کلاسام دیر میرفتم. به جلسات امتحانی شده بود نیم ساعت دیر برم. از بس هم این کارو تکرار کرده بودم که استادا چیزی بهم نمیگفتن حتما فکر میکردن از یه جای خیلی دور میام در حالی که فاصله خونمون تا دانشگاه ده دقیقست اونم با تاکسی. و دیر حاضر شدن. دیر رفتن به مهمونیا و عروسیا. سر این مساله کلی با آقای همسر به مشکل برخوردیم چون اون شدیدا وقت شناسه. و وقتی میگه مثلا ده و پنج دقیقه اونجام اون پنج دقیقه حتی پنج دقیقه و بیست ثانیه نمیشه. البته داره روم کار میکنه و کلی بهتر شدم.

- یکی دیگه از اشکالام اینه که اهل نشون دادن خودم نیستم. مثلا قبلها که دانشجوی لیسانس بودم وقتی استاد سوالی میپرسید و من جوابشو میدونستم به دوستم میگفتم و اون با افتخار بلند میشد و جوابو میگفت. هیچوقت استادایی که منو نمیشناختن نمیفهمیدن که من شاگرد اول کلاسم چون رفتارم اصلا اینو نشون نمیداد. یادمه یه بار تو یه امتحان خیلی سخت که بین چندین گروه برگزار میشد من نمره هیجده گرفتم. یعنی بالاترین نمره. در حالی که دختری که همیشه تو چشم بود و از دیدگاه استادا یه نابغه بود شده بود پونزده یا شونزده . وقتی رفتم پیش استاد تا ازش یه سوالی بپرسم ازم پرسید چند شدی. (فکر میکرد من یه دانشجوی خیلی ضعیفم چون همیشه ردیف آخر میشستم و مشغول حرف زدن بودمنیشخند ) و وقتی نمرمو گفتم از شدت تعجب خودکار از دستش افتاد. یه دوست صمیمی دارم که از دوره لیسانس تا الان با همیم. و خیلی با هم کار مشترک داشتیم و اکثر وقتا اون بود که خودشو نشون میداد و من تو پشت زمینه بودم!!! حالام همینطوره. تو شرکت همکاریم. خب تو این دوره و زمونه این ویژگی اصلا خوب نیست و برا پیشرفت باید خودتو نشون بدی و کلی هم قپی بیای(درست نوشتم؟)

- ضعف دیگم اینه که دیگه مثل قبلها خیلی به ظاهرم اهمیت نمیدم. حتی تو خونه.

واییی چقدر از ضعفهام نوشتم. بقیش بمونه برا بعد. یه بارم ویژگیهای مثبتم رو مینویسم.

- مادربزرگم از بیمارستان مرخص شد. اما دکتر بهش گفته باید انسولین تزریق کنی. قبلا قرصشو میخورد. و این تزریق براش عوارض داشته و بیحال میشه و تهوع داره. امیدوارم تو مسافرت براش مشکلی پیش نیاد. دلم برا مامانم میسوزه.ابرو




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱٩       نظرات ()

عنوان ندارد.

سلام سلام.

خب به سلامتی یکسال از عمر وبلاگ نویسی ما هم گذشت. نمیدونم شمام اینطوری هستید یا نه ولی من خودم وقتی میشینم مطالب قبلی وبلاگمو میخونم کلی لذت میبرم. مثل دفتر خاطرات. به نظرم داشتن یه وبلاگ بدون حاشیه و داشتن چند تا دوست خوب ولو کمتر از تعداد انگشتان دست خیلی عالیه. میتونم یکی از مزیت های وبلاگ نویسی رو این بدونم که میتونی حرف دلتو یا مشکلتو اینجا مطرح کنی و چند نفر بیان حرفتو گوش کنن و باهات همدردی کنن. حرفایی که تو دنیای واقعی نمیتونی به کسی بگی.

خیلی دوست دارم عکس دوستای وبلاگیم رو ببینم. گرچه چندتاشون لطف کردن و عکساشون رو گذاشتن. با دیدن عکس آدم یه جور حس صمیمیت بیشتری بهش دست میده. خودم هم دوست دارم عکسمو به چند نفر از دوستام نشون بدم. شاید در آینده این کارو کردم. به نظرتون من چه شکلی هستم؟

- پنجشنبه آمپول چهارم یعنی آخرین آمپوله ماه اول رو نوش جان کردم. این بار تزریق اصلا دردی نداشت. هیچ دردی. نمیدونم چجوریه یه بار از دردش گریم میگیره. یه بار یه آخ میگم و یه بار لبخند میزنم!!!البته عوارضش بیشتر شده و من پنجشنبه ها بعد از تزریق کارم فقط خوابیدنه.

- مادر بزرگمو خیلی دوست دارم. جزو اون دسته آدماییه که غصه همه رو میخوره حتی گربه های تو خیابون. فوق العاده حساسه. و همین باعث شده که بیماری نباشه که این گرفتارش نشده باشه. دیابت. فشار خون. گرفتگی رگ های قلب. نارسایی کلیه. بیماری اعصاب که سالهاست باهاش درگیره. دیسک کمر. روماتیسم. از بین رفتن مایع مفاصل. مشکل چشم. مشکل در مایع گوش که باعث از دست دادن تعادل میشه و کلی بیماری دیگه. هفته پیش گویا دکتر اعصابش یه داروی جدید تجویز میکنه . این دارو کاهنده قند بوده و دکتر اینو نگفته!!! خوردن همزمان این قرص ها و قرصهای مخصوص قند باعث افت شدید قند خون مادربزرگم میشه که افت قند خون حتی میتونه باعث کما بشه. خوشبختانه سریع میرسوننش بیمارستان و حالا چند روزیه که بستریه. تو بیمارستان گفتن نارسایی کلیه هم داری و باید بیشتر اینجا بمونی. مامانم و خالم نوبتی پیشش میمونن. هفته آینده قراره برن مکه. امیدوارم حال مادر بزرگم زودتر خوب شه و با حال خوب بره مکه.

- هفته پیش باز دچار بی برنامگی و افسردگی شدم. یعنی حوصله انجام کاری رو نداشتم. دیشب هم سر یه موضوعی با آقای همسر بحثم شد و هر چی حرف بد میتونستم بهش گفتم. خوشبختانه اون صبوری کرد و بدون دعوا خوابیدم و صبح پشیمون شدم و باهاش صحبت کردم و روابطمون عادی شد. مسئله اینه که وزارت علوم آگهی استخدام داده ولی رشته من تو شهرایی هستش که چندین ساعت با شهر خودم فاصله دارن. آقای همسر میگه تو ثبت نام نکن چون من نمیام و ارزش هم نداره بخاطر کار آدم از شهر و خانوادش دور باشه. بعدش میگه خودت میدونی. نمیدونم کار درست چیه. امروز آخرین فرصته. نمیدونم چه کنم. ته دل خودم هم راضی نیست از رفتن به اونجا اما خب پس چه کنم. بیکار بمونم؟!!!

- من این مشکل رو دارم که حوصله انجام کاری مخصوصا از نوع درسی رو ندارم. هر چی هم به خودم تلقین میکنم بازم نمیشه. علت اینکه کار پایان نامم هم عقب افتاده همینه. شاید واقعا من افسردم و این بیحوصلگی بخاطر اونه؟

- روی مطالب با انرژی منفی خط کشیدم. اما باید مینوشتمشون!!!

- راستی جریان اون ماشینه خیلی خنده دار تموم شد. خوشبختانه آقای همسر با نصایح من موافقت کرد که در مراحل اولیه خودشو درگیر نکنه و اگه قضیه بالا گرفت بره قاطی ماجرا. شوهرهای خواهرشوهرا با هم میرن پیش شوهر خاله و جریانو میگن. اونم میگه دروغه و همچین چیزی نیست و حتی حاضرم دستمو رو قرآن بزارمتعجب. قرار میشه فرداش با هم برن چند جا ماشینو نشون بدن و ازونجاییکه شوهر خواهرشوهر کوچیکه یعنی صاحب ماشین سربازه اونیکی خواهر شوهر کارشو ول میکنه و با شوهر خاله ماشینو میبرن که یه جا که آشنای آقای همسره میگه رنگه و یه جاییکه گویا ناشی بوده میگه نه رنگ نیست. شوهرخالهه هم از فرصت استفاده میکنه و با پسرش کلی حرف بار اون بدبخت میکنن و قهر میکنن میرن. اونم میاد پیش همسری و با هم ماشینو میبرن پیش کارشناس دادگستری و اون کتبا مینویسه که ماشین رنگه و امضا میکنه. عصر که نامه رو میارن میدن به شوهر خواهرشوهر کوچیکه که ببرن و ماشینو پس بدن میگه من فکر کردم دیدم ماشینه بدی هم نیست. اگه رنگم باشه موتورش خوبه و ازین حرفا و میگه خودم میرم با شوهر خاله صحبت میکنم. بعدم رفته خیلی نرم با اون حرف زده و یه جور شده که انگار اینا اشتباه کردن. حالام شوهر خواهرشوهر بزرگه خیلی شاکیه که تو اگه نمیخواستی ماشینو پس بدی چرا منو انداختی جلو و فقط این وسط من بد شدم. دیروزم که دیدیمش همچنان عصبانی بود. البته همه از دست شوهر خواهرشوهر کوچیکه بخاطر رفتارش ناراحتن و میگن ترسواه!!!!

نتیجه اخلاقی1:با فامیل هیچ وقت هیچ جور معامله ای نکن.

نتیجه اخلاقی2: تو کاری که خیلی بهت مربوط نیست زیاد خودتو درگیر نکن. حتی بخاطر دوستت یا فامیلت!!!

 

 




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱۳       نظرات ()

تولد یکسالگی وبلاگم

تولد یکسالگی وبلاگم مبارکEmoticon.

فکر میکنم داشتن وبلاگ تاثیر مثبتی تو روند زندگیم داشته.

مخصوصا اینکه با دوستا و وبلاگای خیلی خوبی آشنا شدم.Smiley




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱٢       نظرات ()

حرفای خاله زنکی 2

سلام سلام.

- پنجشنبه سومین آمپولو نوش جان کردم. عین بچه ها هی به خانومه میگفتم دفعه پیش خیلی درد کرد یه جوری بزن درد نکنه. این بار دوز کامل دارو تزریق شد و من کاملا عوارضشو که شامل بدن درد و احساس سرماخوردگیه احساس کردم. یعنی با وجود خوردن سه تا قرص سرماخوردگی شب از شدت تب و لرز و بدن درد نمیتونستم بخوابم.

- عصر پنجشنبه مامانم از یه دکتر مغزو و اعصاب دیگه که همه میگن خیلی کارش درسته و ... وقت گرفته بود. با آقای همسر رفتیم و دیدیم وااای چقد شلوغه. بیشتر از ده نفر قبل از ما تو نوبت بودن. گفتم الان چهار پنج ساعت باید بشینیم اما منشیه گفت یه ساعتم طول نمیکشه. بعد دیدیم دکتره خیلی باحاله. مریضا میرفتن تو بعد دو دقیقه میومدن بیرون. بر عکس دکتر دومیه که رفته بودم ویزیت هر مریض حداقل چهل و پنج مین طول میکشید. تو اتاق انتظار که بودم پیشم یه دختر جوونی نشسته بود که صورتش زخمی شده بود. خیلی هم دختر قشنگی بود. ازش یه سوال در مورد دکتر پرسیدم. اونم انگار منتظر بود با یکی حرف بزنه شروع کرد درد و دل کردنو داستان زندگیشو تعریف کرد. گفت از پونزده سالگی ام اس داره و الان بیست و سه سالشه. تو نوزده سالگی ازدواج کرده با پسری که ظاهرا عاشقش بوده و همیشه میومده جلو مدرسشون تا اینو ببینه. یکسالم هست زندگی مشترکشونو شروع کردن. اما میگفت که پسره اذیتش میکنه. دست بزن داره و دهن بینه. میگفت تا وقتی که اعصابم آرومه مشکلی ندارم اما وقتی خیلی ناراحت و عصبی بشم دچار مشکل میشم. گویا داروهاشو قطع کرده بوده که بچه دار بشه و دیروزش هم سالگرد ازدواجشون بود و رفته بوده که کیک بگیره. اما با همسرش دعواش میشه و تو راه دچار حمله میشه و تعادلشو از دست میده و با صورت میخوره زمین. خیلی دلم براش سوخت مخصوصا برا مادرش که اونطرف نشسته بود و آروم اشک میریخت. وقتی نوبتشون شد و به سختی بلند شد و رفت تو اتاق دکتر، همسری اومد پیشم. و من حرفاشو برای همسری تعریف کردم. اونم که حسسسااااااااااااااس. شروع کرد آروم اشک ریختن. آخه دختره خیلی چهره معصومی داشت. مامانشم که یواشکی گریه میکرد تا دخترش نبینه. منم که اشکای همسری رو دیدم  گریم گرفت. تو اون اتاق انتظار که پر از آدم بود. دیگه با کلی نفس عمیق کشیدن خودمونو جمع و جور کردیم. آخرش نوبت من شدو رفتم تو و کل جریانو برا دکتر تعریف کردم و گفتم که پیش کدوم دکترا میرم. اونم یه معاینه دو ثانیه ای انجام داد و گفت تشخیص اون دکترا درست بوده. نمیشه قطعی گفت چون مورد تو خیلی جزئیه. و معمولا در این حالت بیماری پیشرفت نمیکنه. گفت به نظر من بهتره یکی دو سال ازین آمپولا بزنیگریه. یه دونه هم آزمایش خون نوشت. گفت این لکه های مغز مال یکی دو ماه اخیر نیست. ممکنه سالها این لکه ها تو مغزت بوده و حالا خودشو نشون داده. میگن خیلی ها ممکنه تو مغزشون ازین لکه ها داشته باشن و ممکنه تا آخر عمرشونم هیچ نشانه ای نداشته باشن. ولی خب اگه دچار یه دوره فشار عصبی بشن ممکنه مثل مورد من این لکه ها خطرناک بشنو خودشونو نشون بدن. و اونوقته که باید حسابی مواظب باشیو خودتو از هر نوع فشار عصبی دور کنی.

- من کلا تصمیم داشتم هیچ نوع خونه تکونی انجام ندم اما از بس تو این وبلاگا در مورد خونه تکونی خوندم جوگیر شدم. جمعه صبح از ساعت هشت و نیم با همسری بلند شدیم برا تمیز کردن خونه. البته خونه مثل خونه های دانشجویی پسرا شده بود و خیلی به هم ریخته بود. من رفتم تو اتاق خواب که کشوهای دراور و پا تختی ها رو به اضافه کمد دیواری تمیز کنم. فکر کنم هیچ کاری سخت تر از تمیز کردن کمد نباشه. اول هر چی توشون بود و میریختم بیرون بعدش تمیز کردن کمد و بعدش چیدن دوباره وسایل. منم که ذاتا دستم کنده و کارا رو آروم انجام میدم. تا من کمدا رو تمیز کنم همسری کل خونه رو جارو و تی کشید. دستشویی رو شست. آشپزخونه رو مرتب کرد و ظرفایی که تو یه هفته رو کابینتا جمع شده بود چید تو ماشین. تشک خوشخواب تختو بلند کرد و کلی قوطی خالی که تو کمدا جا گرفته بودنو چیدیم زیر تخت. بعدش تشکو پشت و رو کرد. صورتشو اصلاح کرد و رفت حموم. و منم بالاخره کارم تموم شد اما خیلی خیلی خسته شدم!!! چیه؟ چرا  میخندی؟ خب آدم با سلیقه کارش زیاد طول میکشه دیگهنیشخند.

- مامان و بابام دیروز رفتن و برام دستبنده رو خریدنبغل. اونروز که با مامان رفته بودیم هر گرم طلا هشتاد تومن بود اما دیروز شده بود هشتاد و سه. انگار نزدیک عیده طلارم هر روز گرونتر میکنن. مامان که میگفت همه چی خیلی گرون شده.

- اونروز رفتم دو مدل پارچه چرم گرفتم تا باهاشون زیر بشقابی درست کنم. حاضری نگرفتم چون هم خواستم سایزشون متناسب با میزم باشه و هم مثلا قیمتش مناسب تر!!! یکی قهوه ای تیره اکلیل دار و یکی شیری. دو هفتست خریدم ولی همونطوری رو میز مونده و هنوز درستشون نکردم. آخه برا زیرشون آستری نخریدم و همینکه چرخکاری میخواد که اونم منتظرم مامان بیچارم که کلی کار داره یه روز ندا بده ببرم بدم بدوزه. اگر تهیه شدن عکسشو میزارم.

- همسری یه خاله داره که خونشون یه کوچه با ما فاصله داره. اینا وضع مالیشون نسبتا خوبه و صاحب کلی آپارتمان و مغازه و زمین و باغ و .. میباشند. این خالش گهگداری برا ما آش و کیک و دسرو ازین جور چیزا میاره. کلا من دوسش دارم و چیز بدی ازش ندیدم. یه دختر داره که امسال کنکور میده و یه پسر که سربازیشو تموم کرده لیسانس برق داره و الانم با باباش تو مغازه لوازم برقی و این چیزا کار میکنه. شوهر این خاله به شخصی خسیس و البته بسیار زرنگ که هیچجوره نمیزاره کسی سرش کلاه بزاره معروفه. اخیرا شوهر خاله یه ماشینی رو از برادر شوهر خواهر شوهر کوچیکم خریداری میکنه. که کلی چونه میزنه و قیمتو میاره پایین و اونم که آدم خیلی متشخصیه چیزی نمیگه و ماشینو نسبتا ارزون میده به اینا. که چند روز بعدش با افزایش قیمتا قیمت ماشینی که فروخته و ماشینی که میخواد بخره کلی افزایش پیدا میکنه و اونم کلی ضرر میکنه. شوهر خاله علاوه براینکه کلی ماشینو ارزونتر خریده هشتصد تومن از پولم نگه میداره برا محکم کاری و بعدشم میگه که فلان جای ماشین نیاز به تعمیر داشتو هشتصد تومن خرج برداشت و دیگه بقیه پولو نمیده. از طرف دیگه شوهر خاله یه پرشیا داشت که میخواست بفروشه. که خواهرشوهرینا تصمیم میگیرن بخرنش. فکر میکنن چون اینا ماشینو ارزون دادن اونم به اینا تخفیف میده. که شوهر خاله و پسرش طی یه سری نقشه ماشینشونو گرونتر از قیمت روز به اینا میفروشن. (با چند تا بنگاهی ساخت و پاخت میکنن و با اینا ماشینو میبرن اونجا و بنگاهیا قیمت بالاتر رو ماشین میزارن) حرفشونم این بوده که خیلی ماشین تمیزیه و این حرفا. اینام بخاطر اعتماد بیجا و البته سادگی کل پول ماشینو میدن به شوهر خاله و اصلا ماشینو نمیبرن جای دیگه نشون بدن. حالا دو ماه ازون ماجرا گذشته و تازه شوهر خواهرشوهر ماشینو برا یه کاری برده تعمیرگاه که اونجا بهش گفتن این ماشین نصفش رنگه و تصادفیه که با مهارت زیادی رنگ شده و به تو چند میلیون گرونتر دادن!!!دیروز همسری و شوهر خواهرشوهر بزرگه هم ماشینو چند جا بردن نشون دادن که همه گفتن رنگ شدست. (شوهر خواهر شوهر کوچیکه بیچاره سربازه و هنوز نامزدن و بابت این کلاهی که سرش رفته خیلی ناراحته). ازون طرف همسری هم خیلی عصبانیه. قراره امروز ماشینو ببرن به شوهرخاله پس بدن که معلوم هم نیست اونم قبول کنه چون آگاهانه سر اینا کلاه گذاشته. همسری مردادیه و اخلاقش اینطوریه که اکثر وقتا خیلی آرومه و سخت عصبانی میشه اما امان از روزی که آمپرش بره بالا و داغ کنه که دیگه اون موقع خدا رو بنده نیست. به زور راضیش کرده بودم که این باهاشون نره چون تو خرید ماشین هیچ نقشی نداشته. اما به تحریک شوهر خواهرشوهر بزرگه میخواد بره و به من میگه اگه شوهر خاله قبول نکنه قاطی میکنمو دعوایی کنم شدید. تازه اون چند میلیونی رو هم که زیاد گرفته رو خودم میدم به شوهر خواهر شوهر (جوگیر اساسی). منم اصلا حوصله اوقات تلخی و دعوا و این چیزا رو ندارم. امیدوارم همه چی ختم به خیر بشه.ابله

- من امروز چقدر حرف زدم. اینا رو وسط انجام آزمایشام تو آزمایشگاه نوشتم. برا همین اگر اشکالی داشت به بزرگی خودتون ببخشیدنیشخند




کلمات کلیدی :عمومی، ام اس، همسری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٧       نظرات ()

یکم حرفای خاله زنکی

سلام سلام. ممنون از دوستایی که برا پست عطر نظر گذاشتن. باید برم و بوی همه عطرهای پیشنهادی رو تست کنم. شمام بوی عطری که من پسندیدمو تست کنید. خیلی خشبواه.

- برنامه این روزای من به این صورته که صبح تا عصر یونی بعدش شرکت یا خونه مامانم یا جای دیگه و بعدش خسته رسیدن به خونه و یه شامی سرهم کردن و جلوی تی وی ولو شدن با همسری و تخمه و میوه و تنقلات خوردن و بعدش لالا. البته خب بعضی روزا یکم فرق میکنه اگه شام جایی دعوت باشیم!!!

- دیروز با مامانم رفتیم بازار. وای که تو این سرمای جانفرسا چه غلغله ای بود. ملت ریخته بودن بیرون. البته ما بیشتر در قسمت طلا فروشی ها بودیم که اونا زیاد شلوغ نبودنیشخند. همونطور که قبلا گفته بودم مامانم برا عیدی میخواد برام یه هدیه بخره از نوع طلا که من دستبند انتخاب کردم. اما خب در حقیقت با این افزایش جهشی قیمت طلا آدم دلش نمیاد طلا بخره ولی خب چاره چیه. فرصتیه که نباید از دستش دادشیطان. زیاد مدل خاصی به چشمم نخورد. یه مدل بود که مامانم دوسش داشت که منم چون اصلا حال و حوصله بازارگردی تو این شلوغی رو ندارم اوکی دادم ولی خداییش زیاد به دلم ننشست. کلا چون طلا فروشیا جنسای خارجیشونو جمع کردن مدلهای فانتزی آنچنانی دیگه وجود نداره. خب چه کنیم. حالا عصری شاید برم یکی دو جای دیگه رو ببینم که جنسای خاص اما گرون دارن. ببینیم چی میشه.

- چند وقتیه میخوام یه گلدون نقره بخرم تا این گلهای نقرمو که چپوندم تو کمد بزارم توش. نقره هم مثل طلا قیمتش رفته بالا اما خب گفتم کوچیکشو میخرم. اما این آقای همسر مخالفت میکنه و میگه تو این اوضاع نابسامان اقتصادی گلدون نقره رو میخوایم چیکار. حالا نمیدونم آخرش بزاره بخرم یا نه!!!

- مسافرت عیدمون کنسل شد. میخواستیم به اتفاق خواهرشوهر بزرگه و همسرشون بریم آنتالیا. اما آخرش پشیمون شدیم. چون مامانینام بیستم این ماه میرن مکه و سوم فروردین برمیگردن. برا همین ما هفته دوم میتونستیم بریم که کلا با برنامه همه جور نشد. از یه طرفم نمیخواستم با اونا برم چون من جلو شوهر خواهر شوهر کلا پوشیده میپوشم و شال سر میکنم. حالا فکر کن برم آنتالیا و جلوش شلوارک بپوشم. مطمئنا کلی آقای همسر گیر میداد و منم که راحت نبودم. کلا پنج شیش میلیون خرج کنی و بری اونجا حرص بخوری. قرار شد بعدا بریم. البته تنهایینیشخند. همسری میگه بریم شمال اما من ترجیح میدم بیام آزمایشگاه.

- همونطور که گفتم مامانمینا به همراه خالم و عموم (عموم شوهر خالمه) مامان بزرگ و بابا بزرگم و داییم و زنداییم و دخترشون بیستم این ماه میرن مکه (انشا ا..).

خالم با وجود اینکه مهربونه و دوسش دارم اما جزو آدماییه که یه جورایی آب از دستش نمیچکه. یعنی به زور خرج میکنه. به سختی یه چیزی کادو میده اونم حالا چی باشه. مهمونیاشو با کمترین هزینه برگزار میکنه واسه خودشونم خیلی سخت خرج میکنه با وجود اینکه وضع مالیشون خوبه. از ما که بهترن!!! داییم هم برعکس. هر جا مسافرت برن برا همه کادو میاره. هیچوقت دست خالی خونمون نمیاد. اگه یکی بره مسافرت حتما براش جعبه آجیل یل شیرینی میگیره و خیلی مهمونی میده اونم با بهترین حالتش.

حالا که همه دارن با هم میرن من موندم آیا بین کسی که کلی برات خرج میکنه و اونیکی نباید فرق باشه؟ موقع رفتنشون باید یه جعبه آجیل بگیریم و موقع برگشتنشون هم کادو. حالا من موندم که چه کنم. اگه برا داییمینا جعبه آجیل بگیرم و برا خالمینا شیرینی خیلی ضایع میشه؟ یا برا اونا کادوی گرون قیمت تر؟!!! من کلا خسیس نیستم و دوست دارم برا اطرافیانم خرج کنم و منظورم این نیست که در عوض هر کسی که کاری برام کرده کاری کنم. اما خب باید این تفاوت رو یه جوری نشون داد دیگه. نمیدونم کار درست چیه!!!

- دندون آقای همسر چند روزیه که درد میکنه. دیروز که من با مامی رفته بودم بازار ایشون انتظار داشتن باهاشون برم دکتر و در نتیجه وقتی منو دیدن یه جورایی دماغشون باد کرده بود و سر سنگین بودن. من در راستای مطالعه کلاسهای جادوگری برا خنثی کردن این انرژی منفی اصلا به روم نیاوردم و با وجود خستگی فراوان شامی بسیار خوشمزه تهیه کردم و با روی باز با ایشون برخورد کردم. در نتیجه ایشون هم بعد از مدتی علت ناراحتیشونو گفتن و منم گفتم که نمیدونستم همچین انتظاری دارن وگرنه حتما باهاشون میرفتم و دوباره صمیمی شدیم.

- یادتونه میگفتم من خیلی شکمو شدم؟ یعنی با فکر هر غذایی حتی برنج ساده دهنم آب میفتاد. و بخاطر همین حالت چهار کیلو به وزنم اضافه شد؟ حالا با قطع قرصای کورتون به وضعیت سابق برگشتم و دیگه اون اشتیاقو برا غذا ندارم. ولی تجربه جالبی بود. وقتی کسی بهم میگفت من از خوردن غذا خیلی لذت میبرم مثل یکی از همکارام که صد کیلو وزن داره منظورشو خوب نمیفهمیدم اما حالا میفهمم چرا در عرض دو ثانیه کل غذاشو تموم میکنه. از بس که به خوردن غذا اشتیاق داره!!!

- دیروز تو درسای جادوگری درس بخشش رو خوندم. با خوندنش اشک تو چشام جمع شد. من چند نفری که بهم بدی کرده بودنو بخشیده بودم اما خداییش ازون اعماق وجودم نبود. یعنی بازم فکر بهش ناراحتم میکنه. بازم طبق اون تمرین میبخشمشون و سعی میکنم این بخشش از اعماق قلبم باشه. اما بخشش خودم خیلی سخته. این حس سرزنش. خیلی سخته باید خیلی تمرین کنم.

- دستور دسر باوارووا رو  بزودی میزارم.

پ.ن- بچه ها رمز عکسام لو رفت. باران جان لطف کردنو نظراتشونو بدون خوندن تایید کردن که رمز عکس منم جزو اونا بوده. اگه کسی عکسای منو دیده از نظر من اشکالی نداره. حس کنجکاویه دیگه!!!در هر حال رمزو عوض کردم. البته به دوستایی که جدیدا رمزو دادم رمز جدید بوده. اگه در آینده عکسی گذاشتم یا مطلب خصوصی نوشتم رمز جدیدو به دوستایی که قبلا رمز داده بودم میدم.




کلمات کلیدی :عمومی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.