سال اول کارشناسی بودم. بیشتر ساعتهای روزامو با دوستام تو دانشگاه سپری میکردم. خیلی فعال بودم. همیشه میخندیدیم. هیچ غمی نداشتیم. یادمه تو یه نمایشگاه فرهنگی که تو دانشکدمون برگزار میشد دیدمش. اومد سر صحبتو باز کرد. البته فقط در مورد نمایشگاه. رشتش مهندسی مکانیک بود. من همیشه عاشق این رشته بودم ولی تو کنکور نتونستم قبول شم و یه رشته دیگه قبول شدم. خلاصه بخاطر رشته تحصیلیش و اطلاع از رشته آی دی یاهومو بهش دادم. اون موقع چت کردن خیلی مرسوم بود. اینطوری شد که باهاش چت کردم. همیشه شبا آنلاین بود. منم که معمولا شبا دیر میخوابم. خیلی با هم حرف میزدیم. در مورد مسائل درسی و اجتماعی. تو دانشگاه هم زیاد میدیدمش. دوستام اسمشو گذاشته بودن آقای میخ. چون قدش خیلی بلند بود و لاغر اندام. بنظرم پسر خوبی بود و بعنوان یک دوست اجتماعی باهاش خوب بودم.
یه شب که باهاش چت میکردم، ماجرای پیشنهاد دوستی که یه پسر از دانشکده داروسازی بهم داده بود و براش تعریف کردم. دیدم ناراحت شد. گفت مگه تو دوست من نیستی. بهش گفتم تو یه دوست مثل یه همکلاسی هستی. فقط همین. گفت باشه و رفت. منم دیگه ارتباطمو باهاش قطع کردم. کلا اهل دوست پسر دوست دختر بازی نبودم. ازین برنامه ها خوشم نمیومد.
بعد از چند ماه پیداش شد. گفت بدون من نمیتونه. عاشق من شده و ازین حرفا. گفتم نمیتونم. بازم رفت. دوباره بعد از چندین ماه یکی از دوستاش اومد بهم گفت این داره دیوونه میشه از فکر تو. بیا و باهاش دوست شو. قبول نکردم.
بعدا دخترخالش زنگ زد و ازین حرفا.
ازش خبری نداشتم تا اینکه یه روز جلوم سبز شد و یه سی دی با یه کتاب بهم داد و گفت خداحافظ برای همیشه. توی کتاب فقط یه جمله نوشته شده بود. دوستت دارم. توی سی دی هم یه آهنگ خیلی غمگین ترکیه ای بود.
اصلا رمانتیک نیستم. خیلی منطقی و عقلانی برخورد میکنم. روم تاثیری نداشت. هیچ کاریش.
لیسانسو تموم کردم. فوق میخوندم که ایمیلهاش شروع شد. گاهی تهدیدم میکرد که نمیذاره بدون اون خوشبخت بشم. نمیذاره یه آب خوش از گلوم پایین بره. گاهی هم ایمیل های خیلی خیلی عاشقانه و خیلی پر سوز و گداز. نمیدونم چرا اصلا روم تاثیر نمیزاشت. احساسی بهش نداشتم. بعضی وقتا میومدو نزدیک خونمون ساعتها تو ماشین میشست.
بهم میگفت رفتم دنبال دخترای دیگه که از یادم بری ولی نمیری. از من تو ذهنش یه فرشته ساخته بود. یه چیز ماورایی. در حالی که فقط دو ماه باهام چت کرده بود. شناخت زیادی ازم نداشت.
تو دوره فوق لیسانس با آقای همسر همکلاسی بودم. بهم چیزی نمیگفت ولی هر وقت میدید کسی بهم پیشنهاد میده سرخ میشد. بالاخره اومدو علاقشو بهم گفت و من خیلی راحت قبول کردم. بدون هیچ حرف عشقولانه ای. خیلی منطقی!!!روز اول به مامانم گفتم. دو سال با هم حرف میزدیم و بیرون میرفتیم ولی خیلی صمیمی نشدیم و بعد از دو سال نامزد کردیم. شب بله برونم آقای میخ بهم اس ام اس زد (همه شماره های منو گیر آورده بود) که چرا همه ی چراغاتون روشنه. خبر خاصیه؟ نمیدونم چرا یدفعه دلم براش سوخت و اشک تو چشام جمع شد.
بعدها ماجرای ازداجمو شنیده بود. باور نکرده بود. زنگ زد خونمون و از مامانم پرسید. پشت تلفن گریه کرده بود!!!
بعضی وقتا بازم بهم ایمیل میزنه. من هیچ وقت جواب ایمیل هاشو ندادم. میگه هنوز فراموشم نکرده.
دیروز یه ایمیل زده بود و نوشته بود امیدواره خوشبخت بشم. اما اگه یه روزی به هر دلیلی تنها شدم، اون منتظرم هست. همیشه عاشقمه و منتظرم!!!!
همیشه پیشنهادای ازدواجی که بهم میشد رو خیلی راحت رد میکردم. این عشق رو هم هیچ وقت درک نکردم. باور نکردم. معتقدم عشق در طولانی مدت بدست مییاد. اول دوست داشتنه.
اولا اصلا عاشق آقای همسر نبودم. کم کم علاقم بهش بیشتر شد.
نمیدونم کار درستی کردم یا نه!!!این ازدواج منطقی و عقلانی بدون احساس اولیه درست بود یا ازدواج با یه عاشق دلسوخته؟
کلمات کلیدی :