قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


ماجرای آقای میخ

سال اول کارشناسی بودم. بیشتر ساعتهای روزامو با دوستام تو دانشگاه سپری میکردم. خیلی فعال بودم. همیشه میخندیدیم. هیچ غمی نداشتیم. یادمه تو یه نمایشگاه فرهنگی که تو دانشکدمون برگزار میشد دیدمش. اومد سر صحبتو باز کرد. البته فقط در مورد نمایشگاه. رشتش مهندسی مکانیک بود. من همیشه عاشق این رشته بودم ولی تو کنکور نتونستم قبول شم و یه رشته دیگه قبول شدم. خلاصه بخاطر رشته تحصیلیش و اطلاع از رشته آی دی یاهومو بهش دادم. اون موقع چت کردن خیلی مرسوم بود. اینطوری شد که باهاش چت کردم. همیشه شبا آنلاین بود. منم که معمولا شبا دیر میخوابم. خیلی با هم حرف میزدیم. در مورد مسائل درسی و اجتماعی. تو دانشگاه هم زیاد میدیدمش. دوستام اسمشو گذاشته بودن آقای میخ. چون قدش خیلی بلند بود و لاغر اندام. بنظرم پسر خوبی بود و بعنوان یک دوست اجتماعی باهاش خوب بودم.

یه شب که باهاش چت میکردم، ماجرای پیشنهاد دوستی که یه پسر از دانشکده داروسازی بهم داده بود و براش تعریف کردم. دیدم ناراحت شد. گفت مگه تو دوست من نیستی. بهش گفتم تو یه دوست مثل یه همکلاسی هستی. فقط همین. گفت باشه و رفت. منم دیگه ارتباطمو باهاش قطع کردم. کلا اهل دوست پسر دوست دختر بازی نبودم. ازین برنامه ها خوشم نمیومد.

بعد از چند ماه پیداش شد. گفت بدون من نمیتونه. عاشق من شده و ازین حرفا. گفتم نمیتونم. بازم رفت. دوباره بعد از چندین ماه یکی از دوستاش اومد بهم گفت این داره دیوونه میشه از فکر تو. بیا و باهاش دوست شو. قبول نکردم.

بعدا دخترخالش زنگ زد و ازین حرفا.

ازش خبری نداشتم تا اینکه یه روز جلوم سبز شد و یه سی دی با یه کتاب بهم داد و گفت خداحافظ برای همیشه. توی کتاب فقط یه جمله نوشته شده بود. دوستت دارم. توی سی دی هم یه آهنگ خیلی غمگین ترکیه ای بود.

اصلا رمانتیک نیستم. خیلی منطقی و عقلانی برخورد میکنم. روم تاثیری نداشت. هیچ کاریش.

لیسانسو تموم کردم. فوق میخوندم که ایمیلهاش شروع شد. گاهی تهدیدم میکرد که نمیذاره بدون اون خوشبخت بشم. نمیذاره یه آب خوش از گلوم پایین بره. گاهی هم ایمیل های خیلی خیلی عاشقانه و خیلی پر سوز و گداز. نمیدونم چرا اصلا روم تاثیر نمیزاشت. احساسی بهش نداشتم. بعضی وقتا میومدو نزدیک خونمون ساعتها تو ماشین میشست.

بهم میگفت رفتم دنبال دخترای دیگه که از یادم بری ولی نمیری. از من تو ذهنش یه فرشته ساخته بود. یه چیز ماورایی. در حالی که فقط دو ماه باهام چت کرده بود. شناخت زیادی ازم نداشت.

تو دوره فوق لیسانس با آقای همسر همکلاسی بودم. بهم چیزی نمیگفت ولی هر وقت میدید کسی بهم پیشنهاد میده سرخ میشد. بالاخره اومدو علاقشو بهم گفت و من خیلی راحت قبول کردم. بدون هیچ حرف عشقولانه ای. خیلی منطقی!!!روز اول به مامانم گفتم. دو سال با هم حرف میزدیم و بیرون میرفتیم ولی خیلی صمیمی نشدیم و بعد از دو سال نامزد کردیم. شب بله برونم آقای میخ بهم اس ام اس زد (همه شماره های منو گیر آورده بود) که چرا همه ی چراغاتون روشنه. خبر خاصیه؟ نمیدونم چرا یدفعه دلم براش سوخت و اشک تو چشام جمع شد.

بعدها ماجرای ازداجمو شنیده بود. باور نکرده بود. زنگ زد خونمون و از مامانم پرسید. پشت تلفن گریه کرده بود!!!

بعضی وقتا بازم بهم ایمیل میزنه. من هیچ وقت جواب ایمیل هاشو ندادم. میگه هنوز فراموشم نکرده.

دیروز یه ایمیل زده بود و نوشته بود امیدواره خوشبخت بشم. اما اگه یه روزی به هر دلیلی تنها شدم، اون منتظرم هست. همیشه عاشقمه و منتظرم!!!!

همیشه پیشنهادای ازدواجی که بهم میشد رو خیلی راحت رد میکردم. این عشق رو هم هیچ وقت درک نکردم. باور نکردم. معتقدم عشق در طولانی مدت بدست مییاد. اول دوست داشتنه.

اولا اصلا عاشق آقای همسر نبودم. کم کم علاقم بهش بیشتر شد.

نمیدونم کار درستی کردم یا نه!!!این ازدواج منطقی و عقلانی بدون احساس اولیه درست بود یا ازدواج با یه عاشق دلسوخته؟

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/۳۱       نظرات ()

بدون عنوان!

یه مرد حدود 35 ساله بود. دو سال پیش تو شرکت ما کار میکرد. خیلی شاد بود. با همه بگو و بخند داشت. هر جا بود همه از خنده روده بر می شدن. همیشه از پر خرج بودن خانما گله داشت. سیگاری هم بود. از شرکت رفت تا پیشرفت کنه. ناظر شده بود. امروز خبر فوتشو شنیدم. از یه سرماخوردگی شروع شده. ضعف سیستم ایمنی و از کار افتادن تمام اعضای بدنش و مرگ. یک هفته طول کشیده. خانمش هنوز نمیدونه. هشت ماهه بارداره. بچه ای که هیچوقت پدرشو نمیبینه.

این خبر خیلی ناراحت کنندست اما برا من یک تلنگر بزرگ بود. اینکه چرا یادم میره که دنیا زودگذره. چقدر کوتاهه و نمیدونی که تو کی میری. عزیزانت کی میرن. چرا اینقدر جدیش میگیرم. چرا برا هر چیز کوچیکی ناراحت میشم. چرا سر مسائل کوچیک با همسرم بحث میکنم. چرا قدر لحظه ها رو نمیدونم. فرصتهایی که از دست میره. باید از کوچکترین فرصتها برای خوبی کردن و شاد کردن دیگران و خودم استفاده کنم. باید خوب باشم. باید خوب زندگی کنم. شاید فردایی نباشه...




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/۳٠       نظرات ()

مامانم

- امروز تولد مامانم بود. مامانمو خیلی دوست دارم. خیلی مهربونه. مامانی عصر خونه نبود و موقع شام قرار بود برگرده. برا همین تصمیم گرفتم شام امشبو خودم درست کنم و شوشو و خواهری و شوهرشو هم گفتم بیان. من اصلا آشپزی نمیکنم. یعنی اصلا کار خونه نمیکنم. هیچی. بعد ازدواج یه دوره رفتم کلاس آشپزی و یه چیزایی یاد گرفتم ولی بازم وقت و حوصله آشپزی ندارم. برا شام سوپ قارچ، ماکارونی پیتزایی و دسر چای درست کردم به اضافه سالاد شیرازی. تقریبا درست کردنشون سه تا چهار ساعت طول کشید و کلی هم ظرف کثیف شد. ولی حسابی خوشمزه شدن و همه خوششون اومد. سوپ قارچ و دسرو از کلاس آشپزی یاد گرفتم که واقعا خوشمزن. ماکارونی پیتزایی  رو هم از نت یاد گرفتم که خیلی خوب شد. شوشو هم خیلی خوشحال بود و یکم امیدوار شد. آخه بهش گفتم من هیچوقت غذا درست نمیکنم!!!

- مامانم خیلی خوبه و مهربون. اما بعضی از کاراش گاهی ناراحتم میکنه. من بچه وسط خونم. خواهرم از من چهار سال بزرگتره. از وقتی که یادم میاد همیشه مامان و بابام نگران خواهرم بودن. از مدرسه رفتنش، انتخاب رشتش، درسش، پایان نامش، کارش، ازدواجش و ... . اونقدر نگران اون بودن که دیگه برا من وقت و انرژی نداشتن. هیچکدوم نفهمیدن من چطور درس خوندم. چطور پایان نامه نوشتم. چطور کار پیدا کردم. فقط در جریان بودن. البته خدا رو شکر منم تو کارام معمولا موفق بودم. وقتی خواهرم میخواست بره خونه خودش مامانم خودشو کشت که شوهرش حتما خونه بخره. حتی بابام سی میلیون بهش قرض داد برا خرید خونه. علاوه بر جهیزیه. که معلوم نیست کی پس بدن. شایدم اصلا ندادن. اما حالا که همسری من میگه خونه نمیخره و میخواد خودش خونه بسازه و رفته بجای خونه زمین خریده. مامانی میگه چه اشکالی داره دو سال برو رهن بشین! الانم که خواهری حامله شده و مامانی همش به فکر اونه و یادش رفته که من چند ماه دیگه عروسیمه و کلی از جهیزیم ناقصه.

من اصلا حسود نیستم و خواهری رو هم خیلی دوست دارم. اما فکر میکنم والدین باید به یه اندازه به بچه هاشون توجه کنن. نیشخند




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٢٩       نظرات ()

درس میخونم!!!

- دارم اصلاحیات پروپوزالمو انجام میدم. بعد از دو روز مهمون بازی و خیابون گردی تازه یادم افتاد که باید فردا صبح به استاد تحویلش بدم. چه دانشجوی درسخونیم من واقعا.

- مثل خفاشا زندگی میکنم. روزها میخوابم و شبها بیدار میمونم. سکوت و آرامش شبها رو خیلی دوست دارم. درسم اگر زمانی بخونم شبها بهتر میفهمم. همه چی شبها بهتره. عاشق شبهای پنجشنبم که میتونی تا صبح بیدار بمونی و جمعه تا لنگ ظهر بخوابی!!!

- روابط با آقای همسر بهتر شده. البته بیشتر بخاطر اینه که یه شب پیشش موندم. در این مواقع بسیار مهربان شده و ناز منو حسابی میکشه!!!!!!!!!

- از فردا قراره بریم دنبال خرید جواهرات. همیشه از نگاه کردن به ویترین طلا فروشیا بیزار بودم. زیاد از طلا خوشم نمیاد ولی چه میشه کرد. عروس خانوممو باید حتما جواهرات بخرم!!!!




کلمات کلیدی :پایان نامه
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٢٧       نظرات ()

 

آرایشگاه و عکاس هم اوکی شد.




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٢٧       نظرات ()

جراحی زیبایی بینی

آقا من چند سال پیش یه اشتباهی کردم دادم نوک اضافی بینیمو چیدن. ازون موقع شدم کارشناس جراحی پلاستیک. هر کی هر جاشو میخواد عمل کنه میاد از من سوال میپرسه. تازه جریانات عمل بینی خواهر بزرگ شوشو رو طی کرده بودیم که یکی از همکاران گرامی هم هوس جراحی بینی به سرشون زد. خانومه 100 کیلو وزن داره. صورتش پر از جای جوشه. ده ساله ازدواج کرده و یه پسر هشت ساله داره. با اون هیکل هم بینیش اصلا به چشم نمیومد. حالا رفته عمل کرده بینیش خراب شده. روزی ده بار به من زنگ میزنه و میگه چیکار کنم. چرا اینطوری چرا اونطوری!!! منم که بی زبون نمیتونم بگم بابا به من چه. دیوونه شدم از دستش. دکترش بهش گفته ناراحت نباش دوباره عمل میکنم درست میشه!!!




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٢٥       نظرات ()

من عاقل نمیشم

وای خدایا.بازم امروز با شوشو بحثم شد. من واقعا دختر خل و چلیم و خیلی تنبل. آخه کسی که اینقدر کار پایان نامش عقب افتاده اینجور بیخیال میشه. انگار عمدا میخوام درس نخونم. میخوام کسی باهام کاری نداشته باشه. فقط بخوابم. شاید از نشانه های افسردگیه. شوشو هم اینروزا کارش زیاد شده. از صبح تا عصر میره سر کار. حوصله بحث نداره. میخواد هر چی میگه من بگم چشم.

به خیلی از قولهایی که بهم داده بود عمل نکرده و بهم میگه تو اگه منو دوست داشته باشی از خواسته هات چشم پوشی میکنی!!!!




کلمات کلیدی :همسری
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٢٥       نظرات ()

لباس عروسیم

بالاخره لباس عروسی ایده الم رو پیدا کردم.همیشه دنبال چیزای خاص بودم.و این لباس واقعا خاص و تکه. به دور از هر نوع پف و جینگول پینگول اضافی. خیلی قشنگه.ساده و شیک. دوست ندارم از فرهنگ عربی که تو کشور رواج پیدا کرده پیروی کنم. لباس های پر زرق و برق بازاری و آرایش های آنچنانی. سادگی و شیک بودنه رو ترجیح میدم بدور از هر نوع تظاهر.




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٢۳       نظرات ()

یوگا

واقعیت اینه که من با وجود وزن و هیکل متناسب از لحاظ جسمی وضعیت خوبی ندارم. در واقع ورزش تو برنامه من اصلا تعریف نشده.قبلا که پیاده مسیر خونه و دانشگاه و شرکت رو طی میکردم و معمولا هم بخاطر دیرکردنام بیشتر مسیرا رو میدوییدم اوضاع خیلی بهتر بود اما از وقتی که بیشتر مسیرا رو با ماشین گز میکنم فعالیت بدنیم به صفر رسیده.سر کار یا خونه هم که بیشتر در حالت نشسته هستم.اونروز یه جلسه تو کلاس یوگا شرکت کردم.انعطاف بدنیم واقعا مثال زدنی بود.مثل یه چوب خشک بودم که به هر طرف خم میشد صدا میداد!!!تصمیم دارم کلاس یوگا رو ادامه بدم شاید بهبودی حاصل بشه.




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٢۳       نظرات ()

 

دوست دارم مانتوهای کوتاهو تنگ با رنگ شاد بپوشم.دوست دارم موهامو بلوند رنگ کنم.دوست دارم خودمو آرایش برنزه کنم.دوست دارم تو خیابون با صدای بلند بخندم.دوست دارم هرطور دلم بخواد تو خیابون راه برم.دوست دارم هر حرفی دلم بخواد بزنم. اما نمیتونم.همه میگن تو این مملکت این چیزا برا یه دانشجوی دکتری که میخواد تو دانشگاه بورس بشه خودکشیه.




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٢٠       نظرات ()

 

دارم تو مسیر پیاده روی کنار دانشگاه راه میرم.یه پسر حدود ٢۵-٣٠ ساله جلومو میگیره.میگه دانشجوام.پول ندارم برم خونمون شهرستان.خیلی حرف میزنه.خیلی چیزا میگه اما من بیشترشو نمیشنوم.دارم تو ذهنم فکر میکنم که دروغ میگه.میگه دو هزار تومن میخوام که خودمو برسونم خونمون.از چشاش میخونم دروغ میگه اما دلم نمیاد ردش کنم.خیلی برام دلیل و منطق آورده بود.دست میکنم تو کیفم.همه پولام پنج هزار تومنیه.بهش میگم پول خرد ندارم.میگه بده ببرم مغازه خوردش کنم.پنج هزار تومنیو میدم دستش.میره تو مغازه و برمیگرده.پولو میده دستم و زود بین جمعیت ناپدید میشه.به پولا نگا میکنم.سه هزار تومنشو برداشته. به راهم ادامه میدم.چند روز بعد تو یه مسیر دیگه دارم میرم. میبینمش.میاد جلو و شروع میکنه داستانشو برام تعریف کردن.بهش میگم چند روز پیش همینا رو گفتی و بهت پول دادم.سریع تو جمعیت گم میشه.




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٢٠       نظرات ()

عروسی

چند روزیه کارای عروسی رو شروع کردیم.تالارو که ماه پیش رزرو کرده بودیم.تالار خوبیه ولی بنظرم قیمتش بالاست.حدودا دو میلیون.نمیدونم تو شهرای دیگه قیمتا چطوره.امروز دنبال عکاس بودیم. یه عکاس خوب پیدا کردیم که هم کارش خوبه هم قیمتاش نجومی نیست. دوست دارم عکسای عروسیمون خاص و هنری باشن. از عکسایی که عروس و داماد فیگورای تکراری مال عهد بوقو میگیرن خوشم نمیاد.عکاس باید خلاق باشه.

کلاس رقصم نمیدونم چه کنم.هم بخاطر پایان نامه وقت ندارم.هم قیمتا خیلی بالاست.یعنی برا یه رقص چند دقیقه ای هزینه بین ٣۵٠ تا ۶٠٠ هزار تومن میشه که فکر میکنم ارزش نداره.البته رقص خودم بد نیست اما خاص نیست!!!!!!!!!!!!!.همسری هم زیاد از رقص تانگو خوشش نمیاد.میگه سبکه برای ما که تحصیل کرده ایم!!!

لباس عروسم میخوام از دفنه کرایه کنم.تنپوش اول.

آرایشگاهم نمیخوام خیلی گرون باشه. آرایشگاهی که موقع عقد رفته بودمو دوست دارم. گریم کار میکنه طوری که آرایشت بنظر خیلی ملایم میاد ولی قیافه کلی قشنگ میشه.قیمتش مناسبه.نه خیلی ارزون نه خیلی گرون. فقط اونموقع نک ابروهامو تیغ زده بود که هنوزم کامل رشد نکرده.میترسم بازم اینکارو بکنه!

جهیزیه هم که ناقصه و کلی کار داره. با این وضع پایان نامه خدا خودش بخیر برسونه.

 




کلمات کلیدی :عروسی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/۱۸       نظرات ()

 
تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن . قلبت را خالی نگه دار اگرخواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن یک نفر باشد به او بگو که تو را بیش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم.



کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/۱۸       نظرات ()

 

جها سوم جاییست که احساس عبور باد از لابلای گیسوان، بزرگترین رویای دخترانه است...




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/۱۸       نظرات ()

همسری

بعضی وقتا این سوال تو ذهنم میاد که آیا تو ازدواجم اشتباه کردم؟بعضی وقتا احساس پشیمونی میکنم.احساس میکنم عجولانه تصمیم گرفتم.فکر میکنم دنیای این آدم با من فرق میکنه.عوض شده.این اون نبود.یا شاید معیارهام فرق کرده.بعد از بیست ماه از تاریخ ازدواجمون و بعد از چهار سال از آشناییمون این حرفا شاید مسخره و احمقانه بنظر بیاد اما فکر میکنم آدما عوض میشن.

با هم دعوا میکنیم.زیاد دعوا میکنیم.اون دیگه اعصاب بهونه گیریهای منو نداره.تحمل حرف مخالف عقیدشو نداره. اما بعد دعوا همدیگرو بغل میکنیم و میبوسیم.

علاقه زیادی بینمون هست که نمیزاره زنجیر بینمون پاره بشه.

من اوانو انتخاب کردم.دوسش دارم.پس باید چشممو رو بعضی از کاستیهاش ببندم. اینارو میدونم پس چرا بعضی وقتا از ازدواجم پشیمون میشم!!!!!!




کلمات کلیدی :ازدواج
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/۱۸       نظرات ()

سبزه گره زدن

افسانهً آفرینش در ایران باستان و مسئلهً نخستین بشر و نخستین شاه و دانستن روایاتی دربارهً کیومرث حائز اهمیت زیادی است. در اوستا چندین بار از کیومرث سخن به میان آمده و او را اولین پادشاه و نیز نخستین بشر نامیده است. گفته های حمزه اصفهانی در کتاب سنی ملوک الارض و انبیاء و گفته های مسعودی در کتاب مروج الذهب جلد دوم و بیرونی در... کتاب آثار الباقیه بر پایهً همان آگاهی است که در منابع پهلوی وجود دارد. مشیه و مشیانه که پسر و دختر دوقلوی کیومرث بودند روز سیزده فروردین برای اولین بار در جهان با هم ازدواج نمودند. در آن زمان چون عقد و نکاحی شناخته شده نبود آن دو به وسیله گره زدن دو شاخه پایهً ازدواج خود را بنا نهادند. این مراسم را بویژه دختران و پسران دم بخت انجام میدادند و امروز هم دختران و پسران برای بستن پیمان زناشویی نیت می کنند و علف گره می زنند. این رسم از زمان کیانیان تقریباً متروک شد ولی در زمان هخامنشیان دوباره شروع شده و تا امروز باقی مانده است. در کتاب مجمل التواریخ چنین آمده " اول مردی که به زمین ظاهر شد پارسیان او را کل شاه گویند. پسر و دختری از او ماند که مشیه و مشیانه نام گرفتند و روز سیزدهً نوروز با هم ازدواج کردند و در مدت پنجاه سال هیجده فرزند بوجود آوردند و چون مردند جهان نود و چهار سال بی پادشاه بماند " . چنانکه در بحث جشن نوروز اشاره شد کردهای ایران و عراق که زرتشت را از خود می دانند روز سیزدهم فروردین را جزو جشن نوروز به حساب می آورند.




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/۱٤       نظرات ()

سیزده به در

از روز دوازده فروردین با شوشو به اتفاق خواهراش و همسراشون و خانواده 2 تا از خاله هاش رفتیم باغ مادربزرگش!!!

جمعه و شنبه اونجا بودیم. تو این دو روز فقط زدن و رقصیدن. خونواده ما زیاد اهل بزن و بکوب نیستن برا همین من تو این جمع نمیتونستم زیاد راحت باشم. کلا آدم دیر جوشی هستم. رقصیدن جلوی مرد غریبه هم (شوهر خاله ها) خیلی برام سخته. البته در کل خیلی خوب بود و خوش گذشت.همسر جان هم خیلی مهربون بود. شنبه تا ساعت نه و نیم شب اونجا موندیم تا موقع برگشت تو ترافیک نمونیم. اما زهی خیال باطل. مسیر 2 ساعته رو تو 4 ساعت طی کردیم.انگار همه فکر ما رو کرده بودن!




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/۱٤       نظرات ()

غرغرو

همیشه از زنای غرغرو بدم میومد. اما الان خودم به یه زن غرغروی تمام عیار تبدیل شدم. مدام در حال غر زدن به همسر جان هستم. بنظرم فقط زنای بی سیاست میخوان با غر زدن به اهدافشون برسن. چرا من نمیتونم با سیاست باشمسوال.

وقتی از چیزی ناراحت میشم بجای اینکه سکوت کنم و سر فرصت مطرحش کنم تو همون لحظه ناراحتیمو میکوبم تو سر همسر محترم. با اینکه میدونم کارم اشتباهه ولی بازم تکرارش میکنم.

معمولا هم نتیجه عکس میده و همسر جان علیه من جبهه میگیره.

امیدوارم تا شروع زندگی مشترک بتونم رفتارمو اصلاح کنم.




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٩       نظرات ()

سوگیلی

نمیدونم شمام متوجه تاثیر سریالهای ترکیه تو فرهنگ کشور شدید یا نه. تو اکثر این سریال ها یا زن به شوهر یا شوهر به زن خیانت میکنه.یعنی مردا علاوه بر زنشون یه سوگیلی هم دارن یا برعکس. حالا این مساله تو کشور ما خیلی باب شده.اصلا یه چیز عادیه انگار تعجب.

مدیر عامل شرکتی که توش کار میکنم یه آدم بسیار جدی و خشنیه.یعنی هر وقت جواب سلاممونو میده کلی ذوق میکنیم.

یه خانمی هم تو شرکت هست که رئیس یکی از بخشهاست. این خانم تا چند سال پیش یه کارمند ساده با حقوق معمولی بوده اما بصورت ناگهانی تبدیل به مسئول بخش، سهامدار، دست راست مدیر عامل و حقوق آنچنانی میشه.با توجه به اینکه این خانم اصلا شخص با سوادی نیست.

بعدها همه کشف کردن که این خانم سوگیلی آقای مدیر تشریف دارن. البته هر دوتاشون متاهلن و بچه دارن. برام خیلی جالبه. همه ازین قضیه خبر دارن ولی چون طرف مدیر عامله هیچکس چیزی نمیگه.تا جایی که این دو نفر تمام سفرهای کاری رو با هم میرن. و این خانم بیشتر وقتشو در اتاق مدیر پشت در بسته میگذرونه!!!

چند وقت پیش رابطه یه خانم مجرد با یه آقای متاهل تو شرکت فاش شد. آقای مدیر عامل هم لطف کردن و خانم مجرد رو اخراج کردن.

خداییش نمیدونم این رفتارا تقصیر جامعست. فرهنگه.تقصیر نظام حاکمه یا تقصیر خودمون.

 




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٩       نظرات ()

 

امسال با ورود به شرکت با یه خبر بد مواجه شدم.یکی از کارمندا با 10 سال سابقه کار از کار برکنارشد.بخاطر اینکه با مسئول پروژه ای که روش کار میکنیم جور نبود.

این مسئول پروژه که میگم شخصیه که اگه یه ماشین 18 چرخ 10 بار از روش رد شه و هیچی ازش باقی نمونه من اصلا ناراحت نمیشم. این آدم توی اداره...کار میکنه و بعنوان شغل دوم میاد شرکت.علت اینکه به عنوان مسئول پروژه انتخاب شده اینه که با کارفرما روابط پشت پرده داره و میتونه کاری کنه که پروژه رو از شرکت بگیرنعصبانی.

ازونایی که در ظاهر خودشو بسیار با ایمان نشون میده.تو تمام راهپیماییها شرکت میکنه.نماز شب میخونه و 100 جور کار مشابه.اما فوق تخصص زیر آب زنی، غیبت، دروغ گویی و حسادت هستش. تا وقتی اینجور آدما تو کشور ما قدرت و روابط پشت پرده دارن، کشور به هیج جایی نمیرسه.خدایا خودت کمکمون کن.




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٩       نظرات ()

 

اینگونه نگاه کنید ...


مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کارائیش نه به مدلش

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدیر را به عملکردش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش





کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٧       نظرات ()

 

انسان پدیده ای غریب است :
به فتح هیمالیا می رود ، به کشف اقیانوس آرام دست میابد ، به ماه و مریخ سفر می کند
تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند
و آن دنیای درونی وجود خود است.




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٧       نظرات ()

 

من تو سال ٨٩ افسرده شده بودم.نتونستم بورس بشم.کارای پایان نامم خیلی عقب افتاد و خیلی با شوشو دعوا کردم. اما تصمیم گرفتم سال ٩٠ برام سال خوبی بشه.برنامه ریزی داشته باشم.شاد باشم و به اهدافم برسم.برنامه هامو اینجا مینویسم تا بعدا ببینم به چند تاش عمل کردم.

- برای تمام روزام برنامه داشته باشم.

- با جدیت رو پایان نامم کار کنم و تاخیر یکسالمو تا حدی جبران کنم.

- تمام تلاشمو برای بورس شدن تو یه دانشگاه خوب انجام بدم.

- مطالعمو زیاد کنم.

- زبان بخونم.

- با همسری مهربون باشم و بهانه گیری نکنم.

- خاله زنک نباشم و از آدمای خاله زنک دوری کنم.

- با همه خوب باشم.

- جهیزیمو تکمیل کنم و تو ١۶ تیر عروسی بگیرم.

- زندگی مشترک خوبی داشته باشم.

- دختر عاقلی بشم.

و از همه مهمتر ارتباطمو با خدا قویتر کنم.




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٦       نظرات ()

سفر

سال ٩٠ رو خوب شروع کردم.با همسری،خواهری و شوشوش و داداشی رفتیم شمال.بسیار بسیار خوش گذشت.رامسر عالی بود.فقط نمیدونم چرا فقط من در حال یخ زدن بودم.با اینکه چندین لایه لباس پوشیده بودم بازم سردم بود.اما دخترای دیگه همه لباس عیداشونو پوشیده بودن.با موهای فشن.مانتوهای نازک.کفشای پاشنه بلند ده سانتی.حتی تو کوه.آدم واقعا خندش میگرفت.فکر میکنم همچین چیزی رو فقط تو ایران بتونیم ببینیم!!!

کلی ماهی خوردیم.ماهی سفید و کپور.بنظرم کپور خوشمزه تر بود.

از همه جا بیشتر از جواهر ده و ساحل کیاشهر خوشم اومد.خیلی زیبا بودن.




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٦       نظرات ()

 

قلبHAPPY NEW YEAR




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱/٦       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.