سلام سلام. ممنون از دوستایی که برا پست عطر نظر گذاشتن. باید برم و بوی همه عطرهای پیشنهادی رو تست کنم. شمام بوی عطری که من پسندیدمو تست کنید. خیلی خشبواه.
- برنامه این روزای من به این صورته که صبح تا عصر یونی بعدش شرکت یا خونه مامانم یا جای دیگه و بعدش خسته رسیدن به خونه و یه شامی سرهم کردن و جلوی تی وی ولو شدن با همسری و تخمه و میوه و تنقلات خوردن و بعدش لالا. البته خب بعضی روزا یکم فرق میکنه اگه شام جایی دعوت باشیم!!!
- دیروز با مامانم رفتیم بازار. وای که تو این سرمای جانفرسا چه غلغله ای بود. ملت ریخته بودن بیرون. البته ما بیشتر در قسمت طلا فروشی ها بودیم که اونا زیاد شلوغ نبود
. همونطور که قبلا گفته بودم مامانم برا عیدی میخواد برام یه هدیه بخره از نوع طلا که من دستبند انتخاب کردم. اما خب در حقیقت با این افزایش جهشی قیمت طلا آدم دلش نمیاد طلا بخره ولی خب چاره چیه. فرصتیه که نباید از دستش داد
. زیاد مدل خاصی به چشمم نخورد. یه مدل بود که مامانم دوسش داشت که منم چون اصلا حال و حوصله بازارگردی تو این شلوغی رو ندارم اوکی دادم ولی خداییش زیاد به دلم ننشست. کلا چون طلا فروشیا جنسای خارجیشونو جمع کردن مدلهای فانتزی آنچنانی دیگه وجود نداره. خب چه کنیم. حالا عصری شاید برم یکی دو جای دیگه رو ببینم که جنسای خاص اما گرون دارن. ببینیم چی میشه.
- چند وقتیه میخوام یه گلدون نقره بخرم تا این گلهای نقرمو که چپوندم تو کمد بزارم توش. نقره هم مثل طلا قیمتش رفته بالا اما خب گفتم کوچیکشو میخرم. اما این آقای همسر مخالفت میکنه و میگه تو این اوضاع نابسامان اقتصادی گلدون نقره رو میخوایم چیکار. حالا نمیدونم آخرش بزاره بخرم یا نه!!!
- مسافرت عیدمون کنسل شد. میخواستیم به اتفاق خواهرشوهر بزرگه و همسرشون بریم آنتالیا. اما آخرش پشیمون شدیم. چون مامانینام بیستم این ماه میرن مکه و سوم فروردین برمیگردن. برا همین ما هفته دوم میتونستیم بریم که کلا با برنامه همه جور نشد. از یه طرفم نمیخواستم با اونا برم چون من جلو شوهر خواهر شوهر کلا پوشیده میپوشم و شال سر میکنم. حالا فکر کن برم آنتالیا و جلوش شلوارک بپوشم. مطمئنا کلی آقای همسر گیر میداد و منم که راحت نبودم. کلا پنج شیش میلیون خرج کنی و بری اونجا حرص بخوری. قرار شد بعدا بریم. البته تنهایی
. همسری میگه بریم شمال اما من ترجیح میدم بیام آزمایشگاه.
- همونطور که گفتم مامانمینا به همراه خالم و عموم (عموم شوهر خالمه) مامان بزرگ و بابا بزرگم و داییم و زنداییم و دخترشون بیستم این ماه میرن مکه (انشا ا..).
خالم با وجود اینکه مهربونه و دوسش دارم اما جزو آدماییه که یه جورایی آب از دستش نمیچکه. یعنی به زور خرج میکنه. به سختی یه چیزی کادو میده اونم حالا چی باشه. مهمونیاشو با کمترین هزینه برگزار میکنه واسه خودشونم خیلی سخت خرج میکنه با وجود اینکه وضع مالیشون خوبه. از ما که بهترن!!! داییم هم برعکس. هر جا مسافرت برن برا همه کادو میاره. هیچوقت دست خالی خونمون نمیاد. اگه یکی بره مسافرت حتما براش جعبه آجیل یل شیرینی میگیره و خیلی مهمونی میده اونم با بهترین حالتش.
حالا که همه دارن با هم میرن من موندم آیا بین کسی که کلی برات خرج میکنه و اونیکی نباید فرق باشه؟ موقع رفتنشون باید یه جعبه آجیل بگیریم و موقع برگشتنشون هم کادو. حالا من موندم که چه کنم. اگه برا داییمینا جعبه آجیل بگیرم و برا خالمینا شیرینی خیلی ضایع میشه؟ یا برا اونا کادوی گرون قیمت تر؟!!! من کلا خسیس نیستم و دوست دارم برا اطرافیانم خرج کنم و منظورم این نیست که در عوض هر کسی که کاری برام کرده کاری کنم. اما خب باید این تفاوت رو یه جوری نشون داد دیگه. نمیدونم کار درست چیه!!!
- دندون آقای همسر چند روزیه که درد میکنه. دیروز که من با مامی رفته بودم بازار ایشون انتظار داشتن باهاشون برم دکتر و در نتیجه وقتی منو دیدن یه جورایی دماغشون باد کرده بود و سر سنگین بودن. من در راستای مطالعه کلاسهای جادوگری برا خنثی کردن این انرژی منفی اصلا به روم نیاوردم و با وجود خستگی فراوان شامی بسیار خوشمزه تهیه کردم و با روی باز با ایشون برخورد کردم. در نتیجه ایشون هم بعد از مدتی علت ناراحتیشونو گفتن و منم گفتم که نمیدونستم همچین انتظاری دارن وگرنه حتما باهاشون میرفتم و دوباره صمیمی شدیم.
- یادتونه میگفتم من خیلی شکمو شدم؟ یعنی با فکر هر غذایی حتی برنج ساده دهنم آب میفتاد. و بخاطر همین حالت چهار کیلو به وزنم اضافه شد؟ حالا با قطع قرصای کورتون به وضعیت سابق برگشتم و دیگه اون اشتیاقو برا غذا ندارم. ولی تجربه جالبی بود. وقتی کسی بهم میگفت من از خوردن غذا خیلی لذت میبرم مثل یکی از همکارام که صد کیلو وزن داره منظورشو خوب نمیفهمیدم اما حالا میفهمم چرا در عرض دو ثانیه کل غذاشو تموم میکنه. از بس که به خوردن غذا اشتیاق داره!!!
- دیروز تو درسای جادوگری درس بخشش رو خوندم. با خوندنش اشک تو چشام جمع شد. من چند نفری که بهم بدی کرده بودنو بخشیده بودم اما خداییش ازون اعماق وجودم نبود. یعنی بازم فکر بهش ناراحتم میکنه. بازم طبق اون تمرین میبخشمشون و سعی میکنم این بخشش از اعماق قلبم باشه. اما بخشش خودم خیلی سخته. این حس سرزنش. خیلی سخته باید خیلی تمرین کنم.
- دستور دسر باوارووا رو بزودی میزارم.
پ.ن- بچه ها رمز عکسام لو رفت. باران جان لطف کردنو نظراتشونو بدون خوندن تایید کردن که رمز عکس منم جزو اونا بوده. اگه کسی عکسای منو دیده از نظر من اشکالی نداره. حس کنجکاویه دیگه!!!در هر حال رمزو عوض کردم. البته به دوستایی که جدیدا رمزو دادم رمز جدید بوده. اگه در آینده عکسی گذاشتم یا مطلب خصوصی نوشتم رمز جدیدو به دوستایی که قبلا رمز داده بودم میدم.
کلمات کلیدی :عمومی،
انرژی مثبت