قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

تقویم زندگی من

 


یکم حرفای خاله زنکی

سلام سلام. ممنون از دوستایی که برا پست عطر نظر گذاشتن. باید برم و بوی همه عطرهای پیشنهادی رو تست کنم. شمام بوی عطری که من پسندیدمو تست کنید. خیلی خشبواه.

- برنامه این روزای من به این صورته که صبح تا عصر یونی بعدش شرکت یا خونه مامانم یا جای دیگه و بعدش خسته رسیدن به خونه و یه شامی سرهم کردن و جلوی تی وی ولو شدن با همسری و تخمه و میوه و تنقلات خوردن و بعدش لالا. البته خب بعضی روزا یکم فرق میکنه اگه شام جایی دعوت باشیم!!!

- دیروز با مامانم رفتیم بازار. وای که تو این سرمای جانفرسا چه غلغله ای بود. ملت ریخته بودن بیرون. البته ما بیشتر در قسمت طلا فروشی ها بودیم که اونا زیاد شلوغ نبودنیشخند. همونطور که قبلا گفته بودم مامانم برا عیدی میخواد برام یه هدیه بخره از نوع طلا که من دستبند انتخاب کردم. اما خب در حقیقت با این افزایش جهشی قیمت طلا آدم دلش نمیاد طلا بخره ولی خب چاره چیه. فرصتیه که نباید از دستش دادشیطان. زیاد مدل خاصی به چشمم نخورد. یه مدل بود که مامانم دوسش داشت که منم چون اصلا حال و حوصله بازارگردی تو این شلوغی رو ندارم اوکی دادم ولی خداییش زیاد به دلم ننشست. کلا چون طلا فروشیا جنسای خارجیشونو جمع کردن مدلهای فانتزی آنچنانی دیگه وجود نداره. خب چه کنیم. حالا عصری شاید برم یکی دو جای دیگه رو ببینم که جنسای خاص اما گرون دارن. ببینیم چی میشه.

- چند وقتیه میخوام یه گلدون نقره بخرم تا این گلهای نقرمو که چپوندم تو کمد بزارم توش. نقره هم مثل طلا قیمتش رفته بالا اما خب گفتم کوچیکشو میخرم. اما این آقای همسر مخالفت میکنه و میگه تو این اوضاع نابسامان اقتصادی گلدون نقره رو میخوایم چیکار. حالا نمیدونم آخرش بزاره بخرم یا نه!!!

- مسافرت عیدمون کنسل شد. میخواستیم به اتفاق خواهرشوهر بزرگه و همسرشون بریم آنتالیا. اما آخرش پشیمون شدیم. چون مامانینام بیستم این ماه میرن مکه و سوم فروردین برمیگردن. برا همین ما هفته دوم میتونستیم بریم که کلا با برنامه همه جور نشد. از یه طرفم نمیخواستم با اونا برم چون من جلو شوهر خواهر شوهر کلا پوشیده میپوشم و شال سر میکنم. حالا فکر کن برم آنتالیا و جلوش شلوارک بپوشم. مطمئنا کلی آقای همسر گیر میداد و منم که راحت نبودم. کلا پنج شیش میلیون خرج کنی و بری اونجا حرص بخوری. قرار شد بعدا بریم. البته تنهایینیشخند. همسری میگه بریم شمال اما من ترجیح میدم بیام آزمایشگاه.

- همونطور که گفتم مامانمینا به همراه خالم و عموم (عموم شوهر خالمه) مامان بزرگ و بابا بزرگم و داییم و زنداییم و دخترشون بیستم این ماه میرن مکه (انشا ا..).

خالم با وجود اینکه مهربونه و دوسش دارم اما جزو آدماییه که یه جورایی آب از دستش نمیچکه. یعنی به زور خرج میکنه. به سختی یه چیزی کادو میده اونم حالا چی باشه. مهمونیاشو با کمترین هزینه برگزار میکنه واسه خودشونم خیلی سخت خرج میکنه با وجود اینکه وضع مالیشون خوبه. از ما که بهترن!!! داییم هم برعکس. هر جا مسافرت برن برا همه کادو میاره. هیچوقت دست خالی خونمون نمیاد. اگه یکی بره مسافرت حتما براش جعبه آجیل یل شیرینی میگیره و خیلی مهمونی میده اونم با بهترین حالتش.

حالا که همه دارن با هم میرن من موندم آیا بین کسی که کلی برات خرج میکنه و اونیکی نباید فرق باشه؟ موقع رفتنشون باید یه جعبه آجیل بگیریم و موقع برگشتنشون هم کادو. حالا من موندم که چه کنم. اگه برا داییمینا جعبه آجیل بگیرم و برا خالمینا شیرینی خیلی ضایع میشه؟ یا برا اونا کادوی گرون قیمت تر؟!!! من کلا خسیس نیستم و دوست دارم برا اطرافیانم خرج کنم و منظورم این نیست که در عوض هر کسی که کاری برام کرده کاری کنم. اما خب باید این تفاوت رو یه جوری نشون داد دیگه. نمیدونم کار درست چیه!!!

- دندون آقای همسر چند روزیه که درد میکنه. دیروز که من با مامی رفته بودم بازار ایشون انتظار داشتن باهاشون برم دکتر و در نتیجه وقتی منو دیدن یه جورایی دماغشون باد کرده بود و سر سنگین بودن. من در راستای مطالعه کلاسهای جادوگری برا خنثی کردن این انرژی منفی اصلا به روم نیاوردم و با وجود خستگی فراوان شامی بسیار خوشمزه تهیه کردم و با روی باز با ایشون برخورد کردم. در نتیجه ایشون هم بعد از مدتی علت ناراحتیشونو گفتن و منم گفتم که نمیدونستم همچین انتظاری دارن وگرنه حتما باهاشون میرفتم و دوباره صمیمی شدیم.

- یادتونه میگفتم من خیلی شکمو شدم؟ یعنی با فکر هر غذایی حتی برنج ساده دهنم آب میفتاد. و بخاطر همین حالت چهار کیلو به وزنم اضافه شد؟ حالا با قطع قرصای کورتون به وضعیت سابق برگشتم و دیگه اون اشتیاقو برا غذا ندارم. ولی تجربه جالبی بود. وقتی کسی بهم میگفت من از خوردن غذا خیلی لذت میبرم مثل یکی از همکارام که صد کیلو وزن داره منظورشو خوب نمیفهمیدم اما حالا میفهمم چرا در عرض دو ثانیه کل غذاشو تموم میکنه. از بس که به خوردن غذا اشتیاق داره!!!

- دیروز تو درسای جادوگری درس بخشش رو خوندم. با خوندنش اشک تو چشام جمع شد. من چند نفری که بهم بدی کرده بودنو بخشیده بودم اما خداییش ازون اعماق وجودم نبود. یعنی بازم فکر بهش ناراحتم میکنه. بازم طبق اون تمرین میبخشمشون و سعی میکنم این بخشش از اعماق قلبم باشه. اما بخشش خودم خیلی سخته. این حس سرزنش. خیلی سخته باید خیلی تمرین کنم.

- دستور دسر باوارووا رو  بزودی میزارم.

پ.ن- بچه ها رمز عکسام لو رفت. باران جان لطف کردنو نظراتشونو بدون خوندن تایید کردن که رمز عکس منم جزو اونا بوده. اگه کسی عکسای منو دیده از نظر من اشکالی نداره. حس کنجکاویه دیگه!!!در هر حال رمزو عوض کردم. البته به دوستایی که جدیدا رمزو دادم رمز جدید بوده. اگه در آینده عکسی گذاشتم یا مطلب خصوصی نوشتم رمز جدیدو به دوستایی که قبلا رمز داده بودم میدم.




کلمات کلیدی :عمومی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢       نظرات ()

اسم عطری که بیشتر ازش استفاده میکنین چیه؟

سلام دوستان.

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

من تو پست قبلی یه سوال پرسیده بودم که بجز هستی جون کسی جواب نداد. اصلا کسی ازین عطره که من خوشم اومده تا حالا استفاده کرده؟ دوست جونا لطفا راهنماییم کنید. من دنبال یه عطر با بوی خنکم.

حالا یه نظر سنجی. لطفا اسم عطری که خیلی ازش استفاده میکنید رو با رنج قیمتش و زمینه بوش (مثلا شیرینه، خنکه و یا ...) بنویسید.

منتظر نظراتون هستم. حتی شما دوستای خاموشی که نمیدونم کی هستید!!!!

پ.ن1- من دارم پله پله درسای جادوگری رو میخونم. تا حالا ده درس خوندم. به این مساله ایمان آوردم که هر کس باید به یه مرحله ای برسه که بتونه این مطالبو درک کنه. باید انتخاب بشی و زمان درک مطالب توسط تو برسه. من وقتی این مطالبو خوندم به چند نفر که خیلی دوسشون دارم پیشنهاد دادم که اونام بیانو ازین مطالب استفاده کنن. یکی گفت خیلی خوبه ولی تا حالا شروع به خوندنش نکرده. یکی گفت من زیاد اعتقاد ندارم و یکیشون گفت این حرفا همش تکراریه و بی نتیجه. خب من اصراری بهشون نکردم چون حتما اونا هنوز آمادگیشو ندارن. آقای همسر خیلی استقبال میکنه ولی اون اصلا در طول روز وقت نمیکنه که این مطالبو بخونه. برا همین من شبها بهش چیزایی که خوندمو یاد گرفتمو توضیح میدم.




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٦       نظرات ()

این چند روز

سلام دوستای خوبم.

- چهارشنبه صبح با مامانم رفتیم همایشی که از طرف انجمن ام اس برگزار میشد که ای کاش نمیرفتم. من فکر کردم که هدف همایش بررسی علمی این بیماری و بحث در موردش هست ولی این همایش بیشتر حالت تفریحی داشتش. یعنی موسیقی و تئاتر و ... . البته یه سری دکتر و روانشناس هم اومده بودن اما خیلی صحبت نکردن. تا حالا اونهمه بیمار ام اسی رو یکجا ندیده بودم. مردا و زنای جوون و خوشتیپی که به سختی راه میرفتن و پاشونو میکشیدن. مرد جوونی که با زن و بچه کوچیکش اومده بود و به سختی با عصا راه میرفت. افرادی که با ویلچر اومده بودن. خیلی زیاد بودن و من هر چی سعی میکردم به خودم انرژی مثبت بدم نمیتونستم جلوی گوله گوله اشکی که از چشام میومدو بگیرم. نمیخواستم مامانم متوجه اشکام بشه. در حالی که گروه موسیقی داشت یه موسیقی خیلی شادو اجرا میکرد و منم داشتم دست میزدم قطره های اشک همینجوری رو گونم میلغزید.

- رفتم بیرون از سالن و با چند نفر حرف زدم. برام سوال بود که چرا همه تو پاشون مشکل دارن. در حال تحقیق بودم که یه نفرو دیدم که اصلا تو پاش مشکلی نداشت. مشکلش تو دستش بود. وقتی علائمشو گفت دیدم دقیقا مثل منه. همه چیش. تو چشمش هم مشکلی نداشت. دلم هورری ریخت پایین. اون یه بیمار ام اسی بود که از سال 82 دچار شده بود. فقط اشکالش این بود که چندین سال به دکتر مراجعه نکرده بود و درمان اصلیشو از سال 87 شروع کرده بود.

- پنجشنبه رفتیم که داروهامو بگیریم. برای گرفتن تخفیف باید اول میرفتیم تامین اجتماعی. خدای من. چه پروسه طولانی. کلی فرم و کاغذ بهمون دادن که باید پر میکردیم و یه سریش رو هم دکتر معالج باید پر میکرد. کلی هم مدارک باید میاوردیم. تو فرمها نوشته بود نوع بیماری: MS. بعدش رفتیم یه بیمارستان که کمیته ام اس اونجا بود. باید اونجا هم تشکیل پرونده میدادم. اونجام کلی فرم دادن. همه با تاسف بهم نگاه میکردن و ازم میپرسیدن بچه داری. وقتی میگفتم نه سرشونو تکون میدادن به نشانه تاسف!!! بهم گفتم یکماه دیگه یه کمیته متشکل از چند تا دکتر تشکیل میشه که معاینت میکنن تا تایید کنن تو به این داروها نیاز داری. یه نامه داد که فعلا قبل از تشکیل کمیته آمپولهای این ماه رو بهم بدن.

- انگار زمین و زمان دست به دست هم دادن که به من بفهمونن بابا بیماری تو ام اسه چرا خودتو گول میزنی. اما من باور نمیکنم. گاهی فکر میکنم آیا داروهای ام اس رو به کسی که ام اس نداره میدن؟ بعدش به خودم دلداری میدم این فقط برا محکم کاریه. تو چیزیت نیست!!!

- پنجشنبه ظهر رفتیم و من اولین آمپولو تزریق کردم. این آمپول عوارضش تب و لرز و بدن درده. به مدت بیست و چهار ساعت بعد از تزریق. چون دفعه اول فقط یک چهارم آمپولو تزریق میکنن و من سه تا قرص سرماخوردگی خوردم عوارض خاصی نداشتم و فقط شب یکم پاهام درد میکرد.

- چهارشنبه شب مهمون داشتم. خانواده آقای همسر. شامل خواهر شوهرا و همسراشون و پدرشوهرو مادر شوهر. البته سه شنبه آقای همسر از خودش به شوهر خواهرش گفته بود عصر بیاید منزل ما تا در مورد مسافرت عید صحبت کنیم. اونام قصد داشتن بعد شام بیان. بعدش گفتیم به اونیکی خواهر شوهرم بگیم. بعدش گفتیم پدر شوهر و مادر شوهرم دو نفرن بزار به اونام بگیم که مهمونی گسترش پیدا کرد. البته مادر شوهر قبول نمیکرد و بعد از کلی قسم و آیه قبول کرد. آقای همسرم کلاس داشت تا عصر و نمیتونست کمکم کنه ولی ازم خواست یه چیز ساده درست کنم و خودمو خسته نکنم. منم ته چین درست کردم و چون دیدم سفیده های تخم مرغ رو دستم باد کرد برا دسر موس قهوه درست کردم. سالادم طبق معمول سالاد کلم که البته اونو خواهر شوهر دومیه درست کرد.

- جمعه ظهر رفتم مولودی. بد نبود. بعدم آقای همسر اومد دنبالم و با هم رفتیم یکم خیابون گردی. من یه گلدون خریدم که خیلی با نمکه. عکسشو پایین گذاشتم. رفتیم یه مغازه عطر فروشی و من یه عطر پسندیدم.

-  eau-mega-by-victor-and-rolf. قیمت هفتاد و پنج میلش صد و هفتاد بود. به نظر من گرون اومد. فروشنده میگفت این قیمت چند ماه پیشه و ما هنوز قیمتامونو زیاد نکردیم. رفتم از مغازه ای که بیشتر ازونجا عطر میگیرم تا ببینم اون چند میگه. حدس میزنید چند گفت: دویستو سی و هفت!!!!!!!!!!. تو نت سرچ کردم. یه سایت فروش اینترنتی خارجی زده بود 174 دلار. که خب گرون تر میشه. اما یه سایت فروش اینترنتی عطر تو ایران پیدا کردم که قیمتشو زده 139 هزار تومن!!!. http://www.perfumeshopping.ir. تا حالا کسی ازین سایت خرید کرده. به نظرتون معتبره؟ عطرش تقلبی نباشه!!! اگه کسی میدونه لطفا بهم بگه.

- ازین هفته میخوام برم کلاس یوگا ثبت نام کنم.

پ.ن.1- یه چیزی که فهمیدم اینه که انجمن ام اس از طریق کمک های مردمی اداره میشه. بین بیمارا کسایی رو دیدم که به نظر خیلی فقیر میومدن. یکی از جاهایی که میتونیم بهشون کمک کنیم انجمن بیماریهای خاصه.




کلمات کلیدی :عمومی، ام اس
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٢       نظرات ()

عکس گلدونم!!!

مشاهده یادداشت خصوصی




کلمات کلیدی :
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٢       نظرات ()

چند تا عکس!!!

مشاهده یادداشت خصوصی




کلمات کلیدی :عکس
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱۸       نظرات ()

فقط انرژی مثبت

سلام سلام به دوستای گلم. امیدوارم که حال همه خوب باشه.

- من امروز خیلی خوشحالم. بخاطر اینکه یه چیزایی رو فهمیدم که قبلا نمیدونستم و دونستنشون خیلی حس خوبی بهم داد. چیزهایی که از وبلاگ دست نوشته های یک جادوگر یاد گرفتم. توصیه میکنم حتما مطالب مربوط به جلسه 113 و 114 رو بخونید. من واقعا به مطالبش ایمان دارم. با خوندنش فهمیدم که من فوق تخصص جذب و ساطع کردن انرژی های منفی رو داشتمو نمیدونستم!!!!.

- امروز صبح با همسری رفتیم بیمارستان پیش دکتر اولی. البته دیروز رفتیم که چون ایشون جلسه داشتن افتاد به امروز. در مدتی که تو اتاق انتظار منتظر بودیم که دکتر صدامون کنن با همسری مطالب جلسه 113 و 114 دست نوشته های جادوگر رو خوندیم و دوتایی تصمیم گرفتیم که بهش عمل کنیم. یعنی فقط از خودمون انرژی مثبت ساطع کنیم. شاید اولش سخت باشه ولی به مرور زمان درست میشه. همین تصمیم باعث شد که من امروز احساس خیلی خوبی داشته باشم.

- وقتی دکتر معاینم کرد و بهم گفت باید درمان ام اس رو شروع کنیم و هفته ای یه دونه آمپول بزنی من فقط لبخند زدم. بعدش رفتیم انجمن بیماران ام اس و من عضو شدم و کارت عضویت انجمن بیماران ام اس  رو بهم دادن. اونجا هم با همسری میخندیدیم و افراد افسرده ای که اونجا بودن با دیدن ما تعجب میکردن!!!یه دونه کتاب هم در مورد بیماری ام اس خریدیم. فردا هم یه همایش در مورد این بیماری هست که منم شرکت میکنم!!!

- البته من میدونم که ام اس ندارم ولی خب این درمان باعث میشه که در آینده دیگه حمله نداشته باشم. ولی داشتن اطلاعات خوبه و به همین خاطر تو همایش شرکت میکنم.

- باید بگم اگه قبل از رفتن پیش دکتر مطالب مربوط به جذب انرژی رو نمیخوندم تا حالا یه گالن اشک ریخته بودم و الان مثل افسرده ها تو خونه نشسته بودم ولی بعد از خوندن اون مطالب میخوام تحت هر شرایطی از خودم انرژی مثبت ساطع کنم.

- دیگه تو این وبلاگ مطالب حاوی انرژی منفی نوشته نمیشه.مژه

پ.ن.1- دوستای گلم ازم دستور تهیه دسر باوارووا رو خواسته بودن که به زودی میزارمش.

پ.ن.2- میخواستم عکس چند تا از خریدهای این اواخر رو بزارم که به علت کبود وقت موفق نمیشدم. ولی امروز عصر حتما میزارمشون. اگه دیدید نظر یادتون نرهچشمک.




کلمات کلیدی :ام اس، آشپزی، انرژی مثبت
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱۸       نظرات ()

هفته ای که گذشت...

سلام دوستای خوبم. حالتون چطوره؟...

- طبق قولی که به خودم داده بودم تو هفته گذشته خیلی اتلاف وقت نداشتم. البته خیلی هم طبق برنامه و عالی نبودم. هر روز اومدم دانشگاه. و سه بارم رفتم شرکت.

- نمیدونم چرا شرایط طوری شد که هر روز ساعت نه ده رسیدیم خونه و بعدش هم من به کارای خونه رسیدگی کردم و یه جورایی خیلی خودمو خسته کردم. شبا ساعت سه یا دو خوابیدم و صبحها نه بیدار شدم. یه شب رفتیم خونه خواهر شوهر و یه شبم خاله بابام دعوت کرده بود. چند بارم خونه مامانم و مادر شوهری رفتیم.

- چهارشنبه تو دانشگاه احساس کردم حالم زیاد خوب نیست و زودتر رفتم خونه و خوابیدم.

- آقای همسر هم سرما خورده و تو هفته گذشته هی خودشو لوس میکرد. فکر میکنم همه مردا وقتی یکم مریض میشن خیلی پیاز داغشو زیاد میکنن و لوس بازی درمیارن!!!

- دستم نسبت به هفته قبل یکم بدتر شده. فکر میکنم بخاطر اینه که خیلی ازش کار کشیدم. دوشنبه میرم پیش دکتر اصلیم. امروزم از دکتر دومی وقت دارم اما نمیرم چون گفتش دفعه دیگه برات از آمپولهای درمان ام اس تجویز میکنمابله.

- قرار بود امروز صبح دوستای مامان برن خونه خواهری برا دیدن نقطه. دیروز من رفتم خونه خواهری و برا امروز دسر باوارووا درست کردم. تو قسمت سفیدشم تیکه های آناناس ریختم. خودم که عاشق این دسرم و بنظرم خیلی خوشمزست. اما متاسفانه موقع برگردوندن دسر عجله کردم و دسر بجای اینکه وسط ظرف بیفته افتاد گوشه ظرف که برا مهمونی زیاد جالب نبود. خواهری گفت خودم درستش میکنم. نمیدونم که دیگه آخرش چطور درستش کرد. ناراحن شدم چون خیلی زحمت کشیده بودم!!!

- از روز چهارشنبه دچار افسردگی شدم و هی به همه چی گیر میدادم. به همسری گیر میدادم و اونم چون سرما خورده بود و حوصله نداشت اصلا محلم نمیداد و این بیشتر عصبیم میکرد. دیشب دیگه نصف شب بیدار شدم و دو ساعت گریه کردم. بخاطر چیزای الکی. صبحم باز به همسری گیر دادمو کلی حرف بارش کردم. البته اونم خیلی بی تقصیر نبود ولی من میتونستم ازین مسائل بگذرم. نمیدونم چرا اینطوری شدم. دکتر گفته اصلا ناراحت نشو و من تو این چند روز فقط غصه خوردم. الان که دارم بهش فکر میکنم میبینم که غصه هام بیخودی بوده. میخوام بعد ازین سعی کنم به مسائل بیهوده، سطح پایین و خاله زنکی فکر نکنم. یعنی وسعت دیدم رو گسترش بدم. این چیزا دیگه برام حتی ارزش فکر کردن هم نداشته باشه. کاش بتونم.

- الان تو آزمایشگاهم ولی حالم زیاد خوب نیست. میخوام زود برم. برا نهار میرم خونه خواهری. من باز یادم رفته بود انتخاب واحد کنم و فرصتش تموم شده بود. امروز فرصت انتخاب واحدو تمدید کردن و من بالاخره موفق شدم خودم انتخاب واحد کنمنیشخند. مسئول آموزش که هر ترم برام انتخاب واحد میکنه (چون من همیشه یادم میره) تو مرخصی بود!!!

- بچه ها من بعد ازین عکسامو بصورت رمزی تو وبلاگم میزارم. رمزو به کسایی که ازم بخوان و من بشناسمشون میدم. رمز عکسا بصورت ثابته و لطفا کسایی که بهشون رمزو میدم حفظش کنن.

- احتمالا عصر چند تا عکس بزارم.چشمک

 




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٥       نظرات ()

دوستداران فیلم جدایی نادر از سیمین

تمام دوستداران فیلم جدایی نادر از سیمین با رای های خودتون از این فیلم در سایت یاهو حمایت کنید

به فیلم   "جدایی نادر از سیمین" در قسمت های کاندید اسکار رای بدید
Please kindly vote for "A Separation" in the following sections

1) Foreign Language Film
2) (Writing (Original Screenplay

لطفاٌ به این لینک رفته و در دو بخش بالا،به فیلم "جدایی نادر از سیمین" رای بدید...

A Separation = جدایی نادر از سیمین

http://movies.yahoo.com//feature/oscars/nominees/




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٢       نظرات ()

انرژی ها

- مطلبی که از طریق ایمیل بهم رسیده و به نظرم جالب بود. میزارمش اینجا تا شما هم بخونید:

تمام اتفاق هایی که دور و بر ما میوفته، نتیجه ی انرژی هاست.
دوست مون انرژی!
شغل مون انرژی!
همسر مون انرژی!
اتفاقات، دونه دونه، انرژی!


دوستان عزیز قانونی داریم در فیزیک به اسم قانون "دوبروی"!

قانون دوبروی به زبان ساده میگه که:

هر ذره در حال ساطع کردن مدام انرژی از خود است.


خودکار ، مداد، پرده، بدن من و شما و خلاصه همه چیز در حال ساطع کردن مداوم انرژی از خودشون هستند.


این انرژی ها چه هستند؟ چه کار می کنند؟

بحث مفصلی است که تا جایی که به تکنیک های موفقیت مربوط میشه، براتون توضیح میدم.

 بیمارستان میلاد تهران دوربینی رو خریداری کرده که از انرژی های اطراف بدن بیماران تصویر برداری می کنه و با توجه به تحلیل اون انرژی میشه تشخیص داد که عضو بیمار و گستردگی بیماری چطور هست


در ادامه ویژگی هاله ها را بررسی خواهیم کرد! هاله های انرژی انسان دو ویژگی دارند که این دو ویژگی رو بقیه انرژی ها ندارند.


1) انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.

اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره.
خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ می زنیم و میگه:
- "
چه خوب شد زنگ زدی!"
- " 
داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "
داشتم بهت فکر می کردم!"
- "
حلال زاده!"
- "
دل به دل لوله کشی شده!"

و نکته فوق العاده جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان. اصلا مهم نیست که من ایران باشم و طرف مقابل آمریکا باشه. در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند.
پس به محض اینکه ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.

یه وقتایی دارین تو خیابون راه میرید. حس می کنید که یکی داره نگاه تون می کنه. برمی گردید می بینید که واقعا داره نگاه تون می کنه. شما چطور حس کردی که یکی داره نگاه تون می کنه؟ قبول دارین کسی که به شما نگاه می کنه، داره به شما فکر هم می کنه؟

انرژی اون شخص رو دریافت می کنید و نتیجه ی تحلیلی که مغز شما از اون انرژی می کنه، میشه حس شما. شکل پر رنگ این رو میگن "تله پاتی" که آدم ها یاد می گیرن با تبادل انرژی فکر همدیگه رو بخونن.

 2) 
انرژی من و شما مثبت و منفی میشه ولی انرژی اجسام همیشه خنثی است.

اگر ما حالمون خوب باشه، اگر آرام باشیم، اگر داریم مهر ورزی می کنیم، اگر داریم لطفی می کنیم، اگر داریم دعا می خونیم

انرژی ما مثبت است.

اگر حالمون بد باشه، اگه داریم غر میزنیم، اگه داریم بد و بی راه میگیم، اگه عصبانی هستیم، اگه استرس داریم، اگه نگران هستیم، اگه اضطراب داریم

انرژی ما منفی است.

و اما انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی من و شما میتونه انرژی اجسام رو هم مثبت و منفی بکنه.


آدم هایی که مثبت هستن (فکر های خوب می کنن – روحیه عالی دارن) انرژی شون مثبت است.

آدم هایی که منفی هستن (روحیه داغونی دارن) انرژی شون منفی است.


یکی از بحث های مهم موفقیت اینه که:

تا جایی که میتونی "از آدم های منفی حذر کن"

و تا جایی که می تونی "بچسب به آدم های مثبت"

چرا؟

چون انرژی اونها روی من و شما اثر می گذارد.

آدم مثبت دیدی، چی کار می کنی؟ بچسب بهش!
آدم منفی هم دیدی، در رو!

چون "افسرده دل، افسرده کند انجمنی را"

یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو، بعد از یک ماه خودت هم راه میری، غر میزنی.

قدیم یه موضوعی بود به نام "مجاورت". اگر عارفی و یا پهلوانی بود، عده ای به نام "مرید و نوچه" دور و بر اینها بودن. این مرید ها و نوچه ها همش حس خوبی داشتن. این حس خوب به خاطر چی بود؟
به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!

 

هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.
چشم ها و دست ها.


دوست من زمانی که:
حالمون خوب نیست
عصبانیم
غر میزنیم
چشم های ما دروازه ی انتقال انرژی منفی اند.


دوست من وقتی حالت خوب نیست حق نداری وارد خونه بشی.

 

به محض اینکه شما با حالت منفی وارد خونه میشی و شروع به سلام کردن به دیگران می کنید، انرژی منفی رو از طریق چشم هاتون به اعضای خونه منتقل می کنید. نتیجه این میشه که نیم ساعت بعد یا دارید میزنید تو سر همدیگه یا هر کدوم خسته و کوفته و داغون یه گوشه خونه ولو شدید!

اول کیسه زباله انرژی های منفی رو بذار پشت در، بعد وارد شو.


یه خانمی در تهران تعریف می کرد می گفت:
"
من تو خونه مون یه دونه گلدون داشتم و این گلدون رو خیلی دوست داشتم. یه سفر 4 ماهه پیش اومد که من مجبور شدم برم آمریکا و به خواهرم گفتم که من که میرم مسافرت تو هر روز بیا و این گلدون رو آب بده. خواهرم هم قبول کرد. من رفتم سفر و اومدم دیدم گلدون خشک شده! من به خواهرم میگم تو گلدون رو آب ندادی و اون میگه به خدا آب دادم!
"
من گفتم:
"
من حق رو به خواهرتون میدم. قول میدم که به گلدونه آب داده.
"
بعد از خواهرش پرسیدم:
"
خانم محترم، از خونه تون که بیرون میومدی و یه مسافت طولانی رو می رفتی که بری و یه گلدون رو آب بدی، خداییش چپ چپ گلدونه رو نگاه نمی کردی؟
"
خواهرش گفت: "دقیقا یه همچین حالتی داشتم."
گفتم "شما با انرژی منفی چشمت، گل رو خشک کردی!"

 

عکس این هم صادق است.
وقتی حالمون خوبه، چشم های ما دروازه انتقال انرژی های مثبت است.
وقتی حالتون بده، به عزیزاتون نگاه نکنید.
وقتی حالتون خوبه، تا می تونید به عزیزاتون نگاه کنید. 


هلند بزرگترین صادر کننده ی گل جهان است. دانشمندای هلندی تستی رو انجام دادن. بچه های مهد کودکی رو بردند در مزارع گل و گفتن شما در بین مسیر هایی که بین ردیف های گل وجود داره بازی کنید و راه برید و بدوید ولی به گل ها صدمه نزنید.


دیدند جاهایی که بچه ها رو بردن و بچه ها اونجا بازی کردند، گل های اونجا هم با نشاط تر شدند و هم شاداب تر، و زود تر هم رشد کردند. نتیجه ی تحقیقات شون رو به دولت هلند اعلام کردند.


هلند بخشنامه ای رو داد به مهد کودک ها که هر مهد کودک موظف است هفته ای یک روز، مهد کودک رو تعطیل کنه و بچه ها رو ببره در مراکز پرورش گل و بچه ها اونجا بازی کنن.

 

دوستان عزیز، چشم های ما اگه حالمون خوب باشه، دروازه ی انتقال انرژی مثبت است و اگر حالمون بد باشه، دروازه ی انتقال انرژی منفی است.


و اما چشم زخم چیست؟

وقتی ما از درون حالمون خراب و از بیرون می خوایم نشون بدیم حالمون خوبه، نتیجه چیزی میشه به نام چشم زخم!

مثلا:
من یه نوزاد دارم، هر چی میدم میخوره، لپ از لپ دونش نمیزنه بیرون! مثل آدم های استخونی. میرم خونه فامیل. اون ها یه نوزاد دارن هم سن نوزاد من، ولی لپش مثل دو تا هلو! اونم از این هلو زعفرونی ها! میرم لپش رو میکشم و میگم "تپل مپل عمو چطوره؟" ولی تو دلم میگم "بچه بترکی! چی میدن تو میخوری!


وقتی از درون حالتون بد باشه و از بیرون بخواید نشون بدید که حالتون خوبه، چشم های ما منفی ترین انرژی های ممکن رو از خودشون ساطع می کنن.


من 20 ساله کارمند یک اداره ام. همین جور کارمند موندم. پسر عموم 5 ساله اومده توی اون اداره استخدام شده. پسر عموی من پارتی داره توی اون اداره و بعد از 5 سال بهش حکم "معاون مدیر کل" دادن! من 20 ساله اونجام ولی هنوزم کارمندم! از این گل ها دیدین که انقدر بزرگه که آدم پشتش دیده نمیشه! یه دونه از اون گل ها میخرم و میرم دم در اتاق پسر عمو، در میزنم میگم:
"
پسر عمو مبارکه! حقت بود! لیاقتش رو داری! خدا رو شکر یکی از خاندان ما به جایی رسید!"
تو دلم دارم چی میگم؟ "بمیری الهی! حق من رو خوردی!"


زمانی که از درون حال مون خراب و از بیرون میخوایم نشون بدیم که حال مون خوبه، چشم های ما منفی ترین انرژی های ممکن رو از خودشون ساطع می کنه و اون انرژی منفی یه اتفاقاتی رو رقم می زند که ما بهش میگیم "چشم زخم"!


دوستان چشم خیلی قدرتمند است. مرتاض ها یه کارایی می کنن با چشم! مثلا با چشم به قطاری که داره با سرعت 80 کیلومتر میره نگاه می کنن و قطار یه دفعه متوقف میشه!  این توقف ناگهانی قطار هم چشم زخم است!


پس چشم زخم وجود داره برای رفع این چشم زخم چه بکنیم؟

بعضی ها میگن نعل اسب به خودت آویزون کن
بعضی ها میگن عینک به خودت آویزون کن
بعضی ها میگن نمک بزار تو جیبت!
بعضی ها ...
بعضی ها ...
بعضی ها ...

 
و اما انرژی دست ها

بیشترین مقدار انرژی در دست ها است. بیشترین مقدار انرژی رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها. تا به حال کسانی رو که انرژی درمانی می کنن دیدید؟

با چی انجام میدن؟
با دست.
چرا؟
چون بیشترین مقدار انرژی در کف دو دست است.

ما وقتی یه جایی از بدن مون درد می گیره، روش دست میزاریم و بعدش هم درد مون آروم میشه.

در حقیقت خودمون داریم به خودمون انرژی میدیم، بدون اینکه متوجه بشیم!

 

در آمریکا یه عده نوزادانی رو انتخاب کردن و به مادرها شون گفتن که روزانه حداقل 20 دقیقه این بچه ها رو نوازش کنید.
بچه هایی که نوازش میشدن، نفخ شکمشون، بی تابی هاشون، چیزهایی که بچه های کوچک رو در این سن اذیت میکنه و باعث گریه شون میشه، به شدت کمتر از بقیه بچه ها شد!

دوستان بچه هایی که زود به دنیا میان رو میگن "نارس" و این بچه ها رو میزارن توی دستگاه تا به رشد مطلوبی برسن و زنده بمونن. اما متاسفانه بیشتر این بچه ها می میرند!


در آمریکا تحقیق جالبی شد، از مادران بچه های نارس خواستند که روزانه در کنار محفظه ی شیشه ای قرار بگیرند و از سوراخ هایی که در محفظه وجود داره سر و بدن بچه شون رو نوازش کنن.
نتیجه تحقیق نشون داد که مرگ و میر بچه های نارسی که توسط مادرشون نوازش میشدن فوق العاده کمتر از بچه های نارسی بود که نوازش نمی شدند!
چرا؟

چون این بچه ها انرژی مثبت رو از طریق دست های مادرانشون دریافت می کردن. و این قضیه به صورت کاملا علمی اثبات شده که نوازش سر کودکان در رشد مغز اون ها شدیدا تاثیر مثبت دارد.


پس لطفا بچه ها و عزیزان تون رو نوازش کنید!

 




کلمات کلیدی :عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱۱       نظرات ()

زندگی ادامه داره

سلام به دوستای خوبم. حالتون چطوره؟

از همه ی دوستای عزیزم ممنونم که جویای احوالم بودن. از هستی عزیزم ممنونم که تو وبلاگش به یادم بود و از مهشید عزیزم ممنونم بخاطر ایمیلهای پرمحبتش.

- من تصمیم گرفتم که دیگه به دوره بیماریم خاتمه بدم. بعد ازین وقتی کسی حالمو میپرسه میگم خیلی خوبم. دستم خوب نشده ولی بهتر شده. مطمئنم که کاملا خوب میشه. زمان میبره ولی بالاخره خوب میشه. هیچوقت قبول نمیکنم ام اس دارم.

- از شنبه دیگه بطور منظم میرم دانشگاه و شرکت. البته باید مراقب باشم که خیلی خسته نشم. باید به خودم هم برسم.

- چهارشنبه رفتم یکم پاساژ گردی کردم. خیلی وقت بود نرفته بودم و بدجوری دلم میخواست. برا خودم سه تا بافت خوشگل خریدم. دو تا شمع قشنگ برا شمعدونام. سه تا هم پروانه تزئینی فلزی برای دیوار. پروانه ها رو از مغازه ای که شمعها رو گرفتم خریدم. فروشنده اغفالم کرد. بهم گفت خانوم شما بینیتونو عمل کردید؟ گفتم بله چطور مگه؟ که گفت خیلی مدلشو قشنگ دراورده که در نتیجه منم گوشام دراز شد و پول بی زبونو دادم برا این پروانه ها. البته قشنگن. بعدا عکساشونو میزارم. بعدش رفتم آرایشگاه و موهامو کوتاه کردم. خیلی کوتاه. به دختره گفتم طوری کوتاه کن که به زور با کش بسته بشه اما کوتاه تر شد. اما خیلی قشنگ شده. خیلی احساس خوبی داره. بعدم موهامو رنگ کردم. قهوه ای تیره. از دست دکلره های طلایی خسته شده بودم. خلاصه که کلی تغییر چهره دادم. هر کی منو میبینه میگه تپل شدی. همسری هم خوشش اومد. فقط اشکالش اینه که باید همیشه موهام سشوار کشیده و اتو کشیده باشه.

- میخواستم یه جفت بوت بخرم. از حراجی ها. به رنگ کاپشنی که همسری برام خریده. تقریبا خاکی. یه جفت هم کفش اسپورت برا همسری ( برا کادوی ولنتاین). همسری پولاش تموم شده و الان من دارم خرج میکنم. نمیدونم کی پولای همسری رو میدن. بیچاره تو وضعیت خیلی بدی گیر افتاده. صد میلیون پولشونو ندادن!!!!!!!!چند روز دیگه هم موعد قسطا میرسه. هشتصدو پنجاه تومنابله. چند روز پیشم ماشین خراب شد که دویست تومن خرج برداشت. پنجشنبه با همسری رفتیم برا خرید کفش. من میخواستم از پولاریس بوت بخرم چون سی درصد آف زده بود اما متاسفانه سایز پای منو تموم کرده بود. فقط یه مدلش مونده بود که اونم مردد بودمو نخریدم. برا همسری هم از کینتکس میخواستیم بخریم که سایز پای اونم تموم شده بود. من برا خودم از کینتکس یه جفت اسپورت سفید خریدمنیشخند. به همسری گفتم برای تو از آدیداس میخرم.نگران

- میخوام دیگه شاد باشم و زندگیمو تغییر بدم. میخوام یه زندگی کاملا منظم و با برنامه داشته باشم. نمیخوام لحظه هامو از دست بدم. من تا قبل ازدواج یه آدم کاملا شاد بودم. خیلی شاد و خیلی موفق. هیچ غمی نداشتم. دوره ای که دانشجوی کارشناسی بودم بهترین دوره زندگیم بود. تو درسم موفق بودم. همیشه شاگرد اول بودم. تو تمام کنفر انسایی که تو دوره تحصیلم برگزار میشد شرکت میکردم. کلی مسافرت دانشجویی رفتم که تو همشون خیلی بهم خوش میگذشت. تو برنامه های جانبی هم فعال بودم. عضو گروه گردشگری دانشگاه. چقدر اردو رفتیم. کاریکاتوریست هم بودم. تو یکی از کنفرانسا که تو رشت برگزار شد یه نمایشگاه کاریکاتور برگزار کردم. در مورد رشتمون. یه بارم تو مسابقات دانشجویی کشور نفر سوم شدم که جایزشو توکا نیستانی بهم داد. چه روزایی بود. من کسی بودم که امکان نداشت کاری رو بخوام و نشه. امکان نداشت تو امتحانی شرکت کنم و موفق نشم. تو امتحان گواهینامه رانندگی اولین بار قبول شدم. تو امتحانی که افسرش به قدری سخت گیر بود که هیچکس به غیر از من قبول نشد. حتی هیچکدوم از پسرا. منی که فقط ده جلسه کلاس رفته بودم. چون من یه ادم فوق اعتماد بنفس بودم. خیلی راحت از آزمون ارشد قبول شدم. همون دفعه اول. تو شرکتی که بدون پارتی اجازه نمیدن از درش بری تو بدون پارتی استخدام شدم. البته یکسال بدون حقوق اونجا کار کردم. به اسم کاراموزی ولی بالاخره استخدام شد. تا سال هشتاد و هفت خیلی شاد بودم. اما نمیدونم چرا یه دفعه اینطوری شدم. خیلی راحت و بدون هیچ زحمتی ار دکتری قبول شدم. درست بعد ازون و بعد از ازدواجم عوض شدم. تبدیل شدم به یه آدم تنبل و بی اراده. یه آدم بی هدف. یه آدم افسرده. فرصت های زندگیمو از دست دادم. تلاش هامو به باد دادم. زندگیمو خراب کردم. و حالا هم اینطوری. از شدت عذاب وجدان مریض شدم. آدم بلند پروازی که میخواد با خودش لجبازی کنه. حوصله تلاش نداره. حوصله جنگیدن نداره. حوصله زندگی مشترکو نداره. من نتونستم جایی استخدام بشم چون نمیخواستم به دانشگاهی به غیر از شهر خودم برم. همه رفتن و تو دانشگاههای دولتی شهرای دیگه استخدام شدن اما من حتی درخواست هم ندادم. وهمه جا پر شد. همسری میگه ارزش نداره به خاطر استخدام شدن تو دانشگاه خودتو آواره جاده ها کنی!!! تو شهر خودمون هم یه جایی که بد هم نبود کم مونده بود استخدام بشم که اونم بخاطر تغییر قوانین و نمیدونم چی در مرحله اخر کنسل شد و همه چی بهم خورد. حوصله نداشتم جایی حق التدریسی درس بدم. اینم یکی از بزرگترین اشتباهاتی بود که مرتکب شدم. تو این دو سال تا تونستم به خودم ضربه زدم و آخرش از فکر و خیالش مریض شدم. خب کاریه که شده. میخوام دیگه پاشم. خیلی هم دیر نشده. هنوز بیست و هشت سالمه. هم دوره ای هام همشون چهار پنج سال از من بزرگتر بودن. من هم بعد ازین تلاش میکنم. زندگیمو منظم میکنم. با برنامه میرم جلو.

- هدفم تموم شدن پایان ناممه. قوی کردن سی ویم. و از سال دیگه شروع و تلاشم برا گرفتن اقامت کانادا. از سال دیگه شروع میکنم و حتما موفق میشم.

- همسریم مرد خوبیه ولی هر کس اشکالات خودشو داره. اون بعد از درسش علاقه ای به ادامه تحصیل نداشت و نخواست دکتری بخونه. زیاد با مسائل علمی کاری نداره. رفته تو کاری که فقط با کارگر سروکار داره. خب شاید اگر با کسی ازدواج میکردم که ادامه تحصیل میداد اوضام بهتر بود. همسریم آدمیه که خیلی تو خودشه. کم حرفه. خیلی وقتا میره تو قیافه و یه جورایی از خودش برام انرژی منفی ساطع میکنه. گاهی هم شاده. اکثر وقتا حواسم به اینه که نکنه ناراحت بشه. بخاط شرایط فعلی کارش اعصابش ضعیف شده. حوصله یه بحث کوچیکم نداره. طاقت نظر مخالفشو نداره. زود از کوره درمیره. زودم پشیمون میشه. بعضی وقتا فکر میکنم کاش هیچوقت ازدواج نمیکردم.

- من اینجا به خودم قول میدم که بعد ازین برای خودم برنامه روزانه مینویسم. اهدافمو کاملا مشخص میکنم و کاملا بر اساس اونا عمل میکنم. دیگه اتلاف وقت تموم شد. دیگه تنبلی تموم شد. دیگه بی برنامگی تموم شد.

 




کلمات کلیدی :بیماری، زندگی مشترک، عمومی
نویسنده : aybeniz تاریخ : ۱۳٩٠/۱۱/٧       نظرات ()


.:: This Themplate By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به تقویم زندگی من مي باشد.